113
خاطره‌های آموزنده

2 / 9

درخواست امام خمینی در آغاز قیام، از حضرت رضا علیه السلام

آیة الله سیّد جواد علم الهدی فرمودند:
امام خمینی در آغاز نهضت، در سال 1342 مرا خواستند و دَه نامه‌ای را که برای شماری از علمای بزرگ شهرهای: سمنان، شاهرود، مشهد، بیرجند، تربت و زاهدان، نوشته بودند، به من دادند که برای آنها ببرم. ضمناً فرمودند: «به خانواده‌ات هدف مسافرتت را نگو. بگو: زود بر می‌گردم».
همچنین فرمودند: «وقتی به مشهد رسیدی، منزل پدرت نرو؛ بلکه به محض رسیدن به مشهد، وضو بگیر و به محضر حضرت رضا علیه السلام مشرف شو و از جانب من خدمت ایشان عرض کن: آقا! من امر بسیار خطیری را در نظر گرفته‌ام و این منوط به تأیید اهل بیت علیهم السلام است. اگر شما این حرکت را تأیید می‌فرمایید و این اقدام صحیح است، عنایت کنید کمک بدهید و اگر مصلحت نیست، همین الآن جلوی مرا بگیرید».
من هم طبق فرمایش ایشان عمل کردم و عین عبارت ایشان را خدمت حضرت، عرض کردم.
خدمت آیة الله سیّد هادی میلانی رسیدم که نامه امام را به ایشان بدهم، عرض کردم امانتی است که باید خصوصی تقدیم شود. اجازه فرمودند به اندرون بروم. نامه را باز کردند و بلند خواندند. مضمون آن این بود: «قصد کرده‌ایم ان شاء الله این نظام


خاطره‌های آموزنده
112

این را فرمودند. ما هم گفتیم: چشم! و دیگر دنبال نکردیم.
این مسئله را فراموش کردم، تا این که در سال 1349 که به تهران آمده بودم، ممنوع الخروج شدم. بالأخره انقلاب پیروز شد و آخر شهریور جنگ شروع شد. آبادان محاصره شد. اعلام شد که به آبادان کمک کنید. ما یک کامیون ارتشی جنس بار کردیم برای آبادان و بردیم اهواز. روز آخر مهرماه پنجاه و نه رسیدیم آنجا. رفتیم استانداری، آقای مهندس غرضی استاندار بود. آقای خامنه‌ای _ حفظه الله _ هم تشریف داشتند. دکتر چمران و چند نفر دیگر هم بودند، ما هم رفتیم آنجا. ناهار آبگوشتی داشتند که خوردیم.
به ایشان گفتیم: آقا جنس آوردیم به کی بدهیم؟
ایشان گفتند: حاجی شوشتری زینبیه را مهیا کرده و به من گفته که زینبیه برای کمک‌رسانی به مردم آماده است.
رفتیم آنجا،‌حاجی شوشتری سلام علیکی با ما کرد و سربازی را صدا زد. گفت: این سرباز الان از آبادان آمده و جنس‌ها را تحویل می‌گیرد.
صورت جنس‌ها را نگاه کرد و دید تمام اجناس را آوردیم، الّا بیل و کلنگ. حاجی شوشتری گفت: ما بیل و کلنگ داریم.
دیدم حاجی شوشتری دارد از آنجا می‌رود. به سرباز گفتم: کجا می‌رود؟
گفت: بندر امام.
گفتم: ما هم می‌توانیم برویم؟
گفت: بله.
ما هم راه اتفادیم به سمت بندر امام، اسکله سی و پنج یا سی و شش. وقتی می‌رفتیم بندر، از نخلستان‌ها که رد می‌شدیم، همین که نگاهم به نخل‌های شکسته افتاد، یاد آن خواب و تعبیری که امام فرمودند، افتادم... .

  • نام منبع :
    خاطره‌های آموزنده
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1391
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 221281
صفحه از 371
پرینت  ارسال به