امام خمينى‏

امام خمينى‏

رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران

از کتاب دانشنامه امام مهدی(ع):
سيّد روح اللَّه مصطفوى موسوى خمينى، مشهور به امام خمينى متولد ۱۲۸۱ش ومتوفّاى ۱۳ خرداد ۱۳۶۸ش، فقيه، عارف، فيلسوف و مرجع تقليد شيعه، رهبر كبير انقلاب اسلامى ايران و بنيان گذار نظام جمهورى اسلامى بود. تخلّص شعرى اش «هندى» بوده است.

شعر ایشان در مدح امام مهدی(ع):

مصدرِ هر هشت گردون ، مبدأ هر هفت اختر                 خالق هر شش جهت ، نور دل هر پنج مصدر

والى هر چار عنصر ، حكمران هر سه دفتر                    پادشاه هر دو عالم ، حجّت يكتاى اكبر

آن كه جودش ، شهره نُه آسمان بَل[۱]لامكان شد

مصطفى سيرت، على فر، فاطمه عصمت، حسن خو                     هم حسين قدرت، على زهد و محمّد علم و مه رو

شاه جعفر فيض و كاظم حلم و هشتمْ قبله گيسو              هم تقى تقوا ، نقى بخشايش و هم عسكرى مو

مهدى قائم كه در وى جمع ، اوصاف شهان شد

پادشاه عسكرى طلعت تقى حشمت نقى فر                    بوالحسن فرمان و موسى قدرت و تقديرْجعفر

علم باقر زهد سجّاد و حسينى تاج و افسر                      مجتبى حكم و رضيّه عصمت و صولت چو حيدر

مصطفى اوصاف و مَجلاى خداوند جهان شد

جلوه ذاتش به قدرت ، تالى فيض مقدّس                      فيض بى حدّش به بخشش ، ثانى مَجلاى اقدس

نورش از «كُن» كرد برپا هشت گردون مُقَرنس                 نطق من هر جا چو شمشير است و در وصف شه اَخْرَس[۲]

ليك پاى عقل در وصف وى اندر گل ، نهان شد

دست تقديرش به نيرو ، جلوه عقل مجرَّد                      آينه انوار داور ، مظهر اوصاف احمد

حكم وفرمانش مُحكَّم ، امر و گفتارش مسدَّد                 در خَصايل ، ثانىِ اثنين ابوالقاسمْ محمّد

آن كه از يزدان خدا ، بر جمله پيدا و نهان شد

روزگارش گرچه از پيشينيان بودى مؤخَّر                      ليك از آدم بوَد فرمانْش تا عيسى مقرّر

از فراز توده غَبراء تا گردون اخضر                  وز طراز قبّه ناسوت تا لاهوت يكسر

بنده فرمانبرش گرديد و عبد آستان شد...

تا ولايت بر ولىِّ عصر مى باشد مقرّر                تا نبوّت را محمّد ، تا خلافت راست حيدر

تا كه شعر «هندى» است از شهد چون قند مكرّر              پوستْ زندان ، رگْ سنان و مژّه پيكان ، موىْ نشتر[۳]

باد آن كس را كه خصم جاه تو ، از انس و جان شد![۴]

و نيز از اوست :

اى كه بى نور جمالت نيست عالم را فروغى                   تا به كى در ظلّ امر غيبت كبرا ، نهانى

پرده بردار از رخ و ما مردگان را جان ببخشا                  اى كه قلب عالم امكانى و جانِ جهانى

تا به كى اين كافران نوشند خون اهل ايمان                    چند اين گرگان كنند اين گوسفندان را شبانى

تا به كى اين ناكسان باشند بر ما حكمرانان                    تا كى اين دزدان كنند اين بى كسان را پاسبانى

تا به كى بر ما روا باشد جفاى انگليسى                         آن كه در ظلم و ستم ، فرد است و او را نيست ثانى

آن كه از حرصش ، نصيب عالمى شد تنگ دستى                         آن كه بر آيات حق رفت از خطايش آنچه دانى

خوار كن - شاها - تو او را در جهان تا صبح محشر                     آن كه مى زد در بسيط ارض ، كوس كامرانى

تا بدانند از خداوند جهان، اين دادخواهى                     تا ببينند از شه اسلاميان ، اين حكمرانى

حوزه علميّه قم در عَلَم فرما به عالم                 تا كند فُلك نجات مسلمين را بادبانى.[۵]

و نيز از اوست :

از غم دوست، در اين ميكده فرياد كشم                        داد رس نيست كه در هجر رخش داد كشم

داد و بيداد كه در محفل ما رندى نيست                        كه برش شِكوه برم، داد ز بيداد كشم

شاديم داد، غمم داد و جفا داد و وفا                با صفا منّت آن را كه به من داد، كشم

عاشقم، عاشق روى تو، نه چيز دگرى               بار هجران و وصالت به دل شاد كشم

در غمت - اى گل وحشىِ من، اى خسرو من                 جور مجنون ببرم، تيشه فرهاد كشم

مُردم از زندگىِ بى تو كه با من هستى              طرفه سرّى است كه بايد برِ استاد كشم

سال ها مى گذرد، حادثه ها مى آيد                 انتظار فرج از نيمه خرداد كشم.[۶]

از کتاب سروده های مهدوی:
مژده! فروردین ز نو بنمود گیتی  را مُسخّر
جیشش از مغرب زمین بگرفت تا مشرق، سراسر

رایتَش افراشت پرچم، زین مُقَرنَس چرخِ اخضر
گشت از فرمان وی  در خدمتش، گردون، مقرّر

بر جهان و هر چه اندر اوست، یک سر حکمران شد

قدرتش بگرفت از خطّ عرب تا مُلْک ایران
از فراز توده آنْوِرسْ تا سر حدِّ غازان

هند و قفقاز و حَبَش، بلغار و ترکستان و سودان
هم تراز دشت و کوهستان و هم پهنای  عمّان

دولتش از فرّ و حشمت، تالی  ساسانیان شد

کرد لشکر را ز ابر تیره، اُردویی  منظّم
داد هر یک را ز صَرصَر، بادیه پیمایی  اَدهَم

بر سران لشکر از خورشید نیر داد پرچم
رعد را فرمان «حاضر باش» دادی  چون شه جم

برق، از بهر سلام عید نو آتشفشان شد

چون سران لشکری  حاضر شدند از دور و نزدیک
هم امیران سپه، آماده شد از تُرک و تاجیک

داد از امر قضا بر رعد غُرّان، حکم موزیک
زآن سپس دادی  بر آن غژمان سپه، فرمان شلّیک

توده غبرا ز شلّیک یلان، بُمباردمان شد

از شلیک لشکری  بر خاک تیره، خون بریزد
قلب ها، سوراخ و اندر صفحه هامون بریزد

هم به خاک تیره از گُردان، دو صد میلیون بریزد
زَهْرَه قیصر شکافد، قلب ناپلئون بریزد

لیک زین بُمباردمان، عالم بهشت جاودان شد

روزگار از نو، جوان گردید و عالم گشت بُرنا
چرخ، پیروز و جهان، به روز و خوش اقبال، دنیا

در طرب، خورشید و مه، در رقص و در عشرت، ثرّیا
بس که اسبابِ طرب گردید از هر سو مهیا

پیرِ فرتوتِ کُهن از فرطِ عشرت، نوجوان شد

سر به سر، دوشیزگان بوستان، چون نوعروسان
داشته فرصت غنیمت در غیاب بوستان بان

کرده خلوت با جوان های  سحابی  در گُلستان
رفته در یک پیرهن با یکدگر چون جان و جانان

من گزارش را نمی دانم دگر آن  جا چه سان شد؟

لیک دانم این قَدَر، گل چون عروسان باروَر گشت
نسترن، آبستن آمد، سنبل  تَر، پُرثمر گشت

آن عقیمی  را که در دِی  بخت رفت، اقبال برگشت
این زمان، طفلش یکی  دوشیزه، وآن دیگر، پسر گشت

موسم عیشش بیامد، سوگواری اش کران شد

چند روزی  رفت تا زَ ایام فصل نوبهاری
وقت زاییدن بیامَدْشان و روزِ طفلداری

دست قُدرت، قابله گردید، هر یک را به یاری
زاد آن یک، طفلکی  مه پاره، وین سیمین عِذاری

پاک یزدان، هر چه را تقدیر فرمود آنچنان شد

دختر رَزْ، اندک اندک، شد مهی  رُخساره گُلگون
غیرت لیلی  شد و هر کس ورا گردید مجنون

غمزه زد، تا رفته رفته می فروشش گشت مفتون
خواستگاری  کرد و بُردش از سرای  مام، بیرون

از نِتاجش باده گل رنگ، روح افزای  جان شد

سیب سیم اندامْ، فتّان گشت و شد دلدار عیار
گشت پنهان پشت شاخ، از برگ، محکم بست رخسار

تا که بِه روزی  وِرا دید و ز جان گشتش خریدار
بس که رو بر آستانش سود، آن رنجور افگار

چهره اش زرد و رُخش پُر گَرد و حالش ناتوان شد

جامه گلنارگون پوشیده بر اندام نار است
گوییا چون من، گرفتار بُتی  بی اعتبار است

جامه اش از رنگ خونِ دل، چنین گلناروار است
یا که چون فرهادِ خونینْ دل، قتیلِ راه یار است

پیرهن از خون اندامش، بسی  گُلنارسان شد

جان فزا بزمی  طرب انگیز و خوش آراست، بُلبُل
تا که آید در حباله ی عقد او گل، بی تأمّل

تار، صَلْصَل زد، نوا، طوطی  و گرم رقص، سُنبُل
بس که روح افزا، طرب انگیز شد بزم طرب، گل

بر خلاف شیوه معشوقکان، تصنیف  خوان شد

نِی   اساس شادی   اندر توده غبرا مهیاست
یا که اندر بوستان های  زمینی، عیش بر پاست

خود در این نوروز، اندر هشت جنّت، شور و غوغاست
قُدسیان را نیز، در لاهوت، جشنی  شادی افزاست

چون که این نوروز، با میلاد «مهدی» توأمان شد

مصدرِ هر هشت گردون، مبدأ هر هفت اختر
خالق هر شش جهت، نورِ دل هر پنج مصدر

والی   هر چار عنصر، حُکمران هر سه دختر
پادشاه هر دو عالم، حُجّتِ یکتای  اکبر

آن که جودش شهره نُه آسمان، بل لامکان شد

مُصطفی سیرت، علی فَر، فاطمهْ عصمت، حَسَنْ خو
هم حُسینْ قدرت، علی زهد و محمّدْعِلم مَهْ رو

شاهِ جعفرْفیض و کاظِمْ حلم و هشتم قبلهْ گیسو
هم تقی  تقوا، نقی بخشایش و هم عسکری  مو

مهدی   قائم که در وی  جمع، اوصاف شهان شد

پادشاه عسکری  طلعت، نقی حشمت، تقی  فر
بو الحسنْ فرمان و موسی قُدرت و تقدیرْجعفر

علم باقر، زهد سجّاد و حُسینی  تاج و افسر
مُجتبی  حلم و رضیهْ عفّت و صولت، چو حیدر

مصطفی اوصاف و مجلای  خداوند جهان شد

جلوه ذاتش به قدرت، تالی  فیض مُقدّس
فیض بی حدّش به بخشش، ثانی  مجلای   اقدس

نورش از «کُنْ»، کرد بر پا، هشت گردون مُقَرنَس
نطق من، هر جا چو شمشیر است و در وصف شه اَخرَس

لیک پای  عقل در وصف وی  اندر گِل، نهان شد

دست تقدیرش به نیرو، جلوه عقل مُجرّد
آینه ی انوار داور، مظهر اوصافِ احمد

حکم و فرمانش محکَّم، امر و گفتارش، مُسدّد
در خصائل، ثانی  اِثْنَین ابو القاسمْ محمّد

آن که از یزدانْ خدا بر جُمله پیدا و نهان شد

روزگارش، گر چه از پیشینیان بودی  مُؤخّر
لیک از آدم، بُدی  فرمانشْ تا عیسی، مقرّر

از فراز توده غِبرا تا گردون اخضر
وز ترازِ قبّه ناسوت، تا لاهوت، یک سر

بنده فرمانبرش گردید و عبدِ آستان شد

پادشاها! کار اسلام است و اسلامی  پریشان
در چنین عیدی  که باید هر کسی  باشد غزلخوان

بنگرم از هر طرف، هر بیدلی  سر در گریبان
خسروا! از جای  برخیز و مدد کن اهل ایمان

خاصه این آیت که پشت و ملجأ اسلامیان شد

راستی ! این آیت اللَّه گر در این سامان نبودی
کشتی  اسلام را از مِهر، پُشتیبان نبودی

دشمنان را گر که تیغ حِشمتش بر جان نبودی
اسمی  از اسلامیان و رسمی  از ایمان نبودی

حَبّذا از یزد، کز وی، طالعْ این خورشید جان شد

جای  دارد گر نهد رو آسمان بر آستانش
لشکر فتح و ظفر، گردد هماره جان فشانش

نیرِ اعظم به خدمت آید و هم اخترانش
عبد درگه، بنده فرمان شود نُه آسمانش

چون که بر کشتی  اسلامی، یگانه پُشتبان شد

حوزه اسلام کز ظلم ستمکاران زبون بود
پیکرش بی روح و روح اقدسش از تن، بُرون بود

روحش افسرده زِ ظلمِ ظلم اندیشان دون بود
قلب پیغمبر، دلِ حیدر ز مظلومیش خون بود

از عطایش باز سوی  پیکرش روح روان شد

ابر فیضش بر سرِ اسلامیان، گوهرفشان است
بادِ عدلش از فراز شرق تا مغرب، وزان است

دادِ  علمش، شهره دستان، شهود داستان است
حُجّت کُبرا  ز بعد حضرت صاحب زمان است

آن که از جودش، زمین، ساکن، گرایان، آسمان شد

تا ولایت بر ولی عصر می باشد مُقرّر
تا نبوّت را محمّد، تا خلاقت راست حیدر

تا که شعر «هندی»  است از شهد، چون قند مُکرّر
پوستْ زندان، رگْ سنان و مُژّهْ پیکان، موی نشتر

باد، آن کس را که خصم جاهِ تو از اِنس و جان شد.

منبع: دیوان امام (مجموعه اشعار امام خمینی)، ص۲۷۱.


[۱] بل: بلكه .

[۲] اَخرس: لال و گنگ .

[۳] خوشه هايى طلايى: ص ۴۴۱.

[۴] ديوان امام، ص ۳۰۸ .

[۵] ديوان امام: ص ۲۹۹.

[۶] ديوان امام: ص ۱۷۹.