قضیه کربلایی کاظم و تحریف قرآن

پرسش :

آیا برای اثبات تحریف نشدن قرآن می توان به داستان کربلایی کاظم استناد کرد؟



پاسخ :

ساده ترين دليل مصونيت قرآن از تحريف ، حادثه خارق العاده اى است كه براى كربلايى كاظم ساروقى اتفاق افتاده است .[۱]اين حادثه[۲]با عنايت به دو مقدمه ، روشن ترين دليل تحريف ناپذيرى قرآن در عصر ماست :

مقدمه اول : بى سواد بودن كربلايى كاظم و حافظ قرآن شدن وى به صورت خارق العاده ، متواتر است . افزون بر اين ، بسيارى از مراجع بزرگ معاصر مانند : آية اللَّه حاج آقا حسين بروجردى ، آية اللَّه سيّد هادى ميلانى ، آية اللَّه سيّد شهاب الدين مرعشى ، آية اللَّه سيّد احمد زنجانى ، آية اللَّه ناصر مكارم شيرازى و ... ، وى را از نزديك ديده و خارق العاده بودن حفظ قرآن توسط وى را تصديق كرده اند .

مقدمه دوم : محفوظات وى دقيقاً با قرآن موجود ، مطابقت داشته است. اين مقدمه نيز طبق گواهى كسانى كه شاهد اين ماجراى بوده اند ، قطعى است .


[۱]گفتنى است كه شبيه اين حادثه بر اساس روايتى در عصر امير المؤمنين عليه السلام و به اعجاز آن حضرت براى شخصى به نام «زادان» اتفاق افتاده (ر . ك : دانش‏نامه اميرالمؤمنين عليه السلام : ج ۱ ص ۵۷۷) .

[۲]در كتاب داستان حافظ قرآن شدن كربلايى كاظم آمده است : «كربلايى كاظم(۱۲۶۱ - ۱۳۳۷ش) در روستاى دورافتاده‏اى به نام ساروق ، از توابع فراهان اراك ، در خانواده‏اى فقير چشم به جهان گشود و پس از گذراندن ايام كودكى به كار كشاورزى پرداخت. او چون ساير مردم روستا از خواندن و نوشتن محروم بود و بهره‏اى از دانش و علم نداشت. يك سال ، در ماه مبارك رمضان ، مبلّغى از سوى آية اللَّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حايرى به روستاى ايشان اعزام مى‏شود و در منبر و سخنرانى خود از نماز ، خمس و زكات مى‏گويد. در ضمن، تأكيد مى‏كند كه هر مسلمانى حساب سال نداشته باشد و حقوق مالى خويش را ندهد ، نماز و روزه‏اش صحيح نيست. كسانى كه گندمشان به حدّ نصاب برسد و زكات و حقّ فقرا را ندهند ، مالشان به حرام، مخلوط مى‏گردد و اگر با عين پول آن گندم‏هاى زكات نداده خانه يا لباس تهيه كنند ، نماز در آن خانه و با آن لباس، باطل است. خلاصه او تأكيد مى‏كند كه مسلمان واقعى بايد به احكام الهى و حلال و حرام خداوند؛ توجه كند و زكات مالش را بدهد. محمد كاظم كه مى‏دانست ارباب و مالك ده، خمس و زكات نمى‏دهد ، ابتدا به او تذكر مى‏دهد ، ولى او اعتنا نمى‏كند . از اين رو تصميم مى‏گيرد روستاى خود را ترك كند و براى ارباب و مالك ده كار نكند. هر چه خويشان ، بخصوص پدرش ، بر ماندن او پافشارى مى‏كنند ، او زير بار نمى‏رود و حاضر نمى‏شود در آن روستا بماند و شبانه از ده فرار مى‏كند و تقريباً سه سال براى امرار معاش در دهات ديگر به عملگى و خاركنى مى‏پردازد ، تا با دسترنج حلال، گذران عمر كند. يك روز مالك ده از محلّ او مطلع مى‏شود و براى او پيغام مى‏فرستد كه من توبه كرده‏ام و خمس و زكات مالم را مى‏دهم و از تو مى‏خواهم كه به ده برگردى و نزد پدرت بمانى. او به روستاى خود بر مى‏گردد و در زمينى كه ارباب در اختيار او مى‏نهد ، مشغول كشاورزى مى‏شود و از همان آغاز، نيمى از گندمى كه در اختيارش نهاده شده بود به فقرا مى‏بخشد و بقيه را در زمين مى‏افشاند. خداوند به زراعت او بركت مى‏دهد ، به طورى كه فزون‏تر از حدّ معمول برداشت مى‏كند. او به شكرانه بركت يافتن زراعتش تصميم گرفت هر ساله نيمى از محصولش را بين فقرا تقسيم كند. يك سال هنگام برداشت محصول ، در يك روز تابستانى ، خرمنش را كوبيده منتظر وزيدن باد مى‏ماند ، تا گندم‏ها را باد دهد و كاه را از گندم جدا كند ؛ ولى هر چه منتظر مى‏ماند باد نمى‏وزد. نااميدانه به ده بر مى‏گردد . در راه، يكى از فقراى روستا به او مى‏رسد و مى‏گويد : امسال چيزى از محصولت را به ما ندادى و ما را فراموش كردى. او مى‏گويد : خدا نكند كه من فقرا را فراموش كنم . راستش هنوز نتوانسته‏ام محصولم را جمع كنم. آن فقير، خوش‏حال به ده بر مى‏گردد ؛ اما محمد كاظم دلش آرام نمى‏گيرد و آشفته‏حال به مزرعه باز مى‏گردد و با زحمت زياد، مقدارى گندم براى او جمع مى‏كند و قدرى نيز علوفه براى گوسفندانش مى‏چيند و گندم‏ها و علف‏ها را بر دوش مى‏كشد و روانه دهكده مى‏شود. به باغ امامزاده مشهور به هفتاد و دو تن (محل دفن چندين امامزاده ، از جمله شاهزاده جعفر و عبد اللَّه على الصالح و مزار معروف به چهل دختران) مى‏رسد. براى استراحت و رفع خستگى گندم‏ها و علوفه را كنارى مى‏نهد و روى سكوى درِ باغ امامزاده مى‏نشيند. ناگاه مى‏بيند كه دو سيد جوان عرب نورانى و بسيار خوش‏سيما ، با لباس‏هاى عربى و عمامه سبز ، به نزد او مى‏آيند. وقتى به او مى‏رسند ، مى‏گويند: محمدكاظم، نمى‏آيى برويم در اين امامزاده فاتحه‏اى بخوانيم؟ او تعجب مى‏كند كه چه طور آنها كه هرگز او را نديده‏اند او را به اسم صدا مى‏زنند! محمدكاظم مى‏گويد : آقا ، من قبلاً به زيارت رفته‏ام و اكنون مى‏خواهم به خانه برگردم ، ولى آنها مى‏گويد : بسيار خوب . اين علوفه‏ها را كنار ديوار بگذار و با ما بيا فاتحه‏اى بخوان. آنها از جلو و محمدكاظم از دنبال، روانه امامزاده مى‏شوند. آنها امامزاده اولى را زيارت كردند و براى او فاتحه‏اى خواندند و از محمدكاظم نيز خواستند كه فاتحه بخواند. سپس به طرف امامزاده بعدى رفتند و محمدكاظم نيز به دنبال آنها حركت مى‏كند. آن دو جوان مشغول خواندن چيزهايى مى‏شوند كه محمدكاظم نمى‏فهمد و ساكت، كنارى مى‏ايستد ؛ اما ناگاه مشاهده مى‏كند كه در اطراف سقف امامزاده كلماتى از نور نوشته شده كه قبلاً اثرى از آن كلمات بر سقف نبود. يكى از آن دو به او مى‏گويد : كربلايى كاظم! چرا چيزى نمى‏خوانى ؟ او مى‏گويد : من نزد ملا نرفته‏ام و سواد ندارم. آن سيد مى‏گويد : تو بايد بخوانى . سپس نزد محمدكاظم مى‏آيد و دست بر سينه او مى‏گذارد و محكم فشار مى‏دهد و مى‏گويد : حالا بخوان. محمدكاظم مى‏گويد : چه بخوانم؟ آن سيد مى‏گويد : اين طور بخوان : (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّمَوَ تِ وَالأَْرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى‏ عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ‏و حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَ تِ‏م بِأَمْرِهِ‏ى أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالأَْمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَلَمِينَ ؛ پروردگار شما خداوندى است كه آسمان و زمين را در شش روز [ شش دوران ]آفريد ؛ سپس به تدبير جهان هستى پرداخت. (پرده تاريك) شب روز را پوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حركت است. و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) از آن اوست و حكم نافذ، فرمان اوست. بلندمرتبه است آفريننده عالميان) (اعراف: آيه ۵۴) . محمد كاظم آن آيه را با چند آيه پس از آن همراه آن سيد مى‏خواند و آن سيد همچنان دست به سينه او مى‏كشد ، تا مى‏رسند به آيه ۵۹ كه با اين كلمات ختم مى‏پذيرد : (إنّي أخاف عليكم عذاب يوم عظيم). محمد كاظم پس از خواندن آن آيات، سرش را بر مى‏گرداند تا به آن آقا حرفى بزند . ناگهان مى‏بيند كه كسى آن جا نيست و خودش تنها در داخل حرم ايستاده است و از نوشته‏هاى روى سقف نيز چيزى بر جاى نمانده است. در اين موقع، ترس و حالت مخصوصى به او دست مى‏دهد و بى‏هوش بر زمين مى‏افتد. صبح روز بعد كه به هوش مى‏آيد ، احساس خستگى شديد مى‏كند و چيزى از ماجرا را به ياد نمى‏آورد و پيش خود مى‏گويد : من كجا هستم؟ من اينجا چه مى‏كنم؟ وقتى متوجه مى‏شود كه داخل امامزاده است ، خودش را سرزنش مى‏كند كه: چرا دست از كار كشيده‏اى ودر امامزاده خوابيده‏اى؟! سرانجام از جاى بر مى‏خيزد و از امامزاده خارج مى‏شود و با بار علوفه و گندم به سوى ده، حركت مى‏كند. در بين راه، متوجه مى‏شود كه كلمات زيادى بلد است و ناخودآگاه آنها را زمزمه مى‏كند و داستان آن دو جوان را به ياد مى‏آورد و خود را حافظ قرآن مى‏يابد. وقتى به مردم برخورد مى‏كند ، به او مى‏گويند : تا كنون كجا بودى؟ او بى درنگ، نزد پيشنماز محل ، آقاى حاج شيخ صابر عراقى (اراكى) ، مى‏رود و داستان خود را نقل مى‏كند. ايشان مى‏گويد : شايد خواب ديده‏اى! محمدكاظم مى‏گويد : خير ، بيدار بودم و با پاى خود و همراه آن دو سيد به امامزاده رفتم و حالا نيز همه قرآن را حفظم. روحانى روستا قرآن مى‏آورد و سوره الرحمن ، يس ، مريم و چند سوره ديگر را از او مى‏پرسد و او همه آن سوره‏ها را از حفظ و بدون اندكى درنگ، تلاوت مى‏كند. جناب آقاى شيخ صابر مى‏گويد : مردم ! به كربلايى لطف و عنايت شده است و او حافظ قرآن گرديده. اين، داستان زندگى كسى است كه سواد نداشت و "ه " را از "ب" تشخيص نمى‏داد ، اما در اثر اجتناب از مال حرام و گناه و بها دادن به دستورهاى دينى مشمول لطف و عنايت خداوند و اولياى او قرار گرفت و تا پايان عمر، همه قرآن را حفظ بود و هر آيه‏اى كه از او پرسيده مى‏شد ، با آيه قبل و بعدش مى‏خواند و اگر از او مى‏خواستند كه آيه‏اى را از قرآن نشان دهد ، فوراً صفحه مورد نظر را مى‏گشود و بى‏درنگ دست بر روى همان آيه مى‏گذاشت! او حتى به خواصّ سوره‏هاى قرآن آگاه بود. اگر از او پرسيده مى‏شد كه مثلاً حرف «واو» يا «ك» چند بار در سوره بقره به كار رفته است ، بى‏درنگ جواب مى‏داد و مى‏توانست قرآن را آيه آيه، از آخر به اول بخواند. وقتى روزنامه يا كتابى چون جواهر الكلام را مقابل او مى‏گشودند ، او كه كلمات عادى را تشخيص نمى‏داد و دركى از آنها نداشت ، فوراً دست روى آيه قرآن مى‏نهاد و مى‏گفت : آيات قرآن، نور دارند و من از نورى كه از آنها ساطع مى‏شود، آنها را تشخيص مى‏دهم!».



پاسخگو : بخش پاسخ گویی پایگاه حدیث نت