منبع : حکمت‌ نامه رضوی جلد اول پديدآورنده : محمّد محمّدی ری شهری زمان انتشار : 1393 از صفحه 23 تا صفحه 87
زندگى نامه امام رضا(ع)

زندگى نامه امام رضا(ع)

نگاهی اجمالی به زندگی امام رضا(ع)

بازخوانى[1] زندگانى امام على بن موسى الرضا(ع) ، از ابتدا تا شهادت ، داراى نكات بسيار ارزشمند و آموزنده اى است. مدّت نسبتاً طولانى امامت امام(ع) از يك سو، و شكل گيرى جريانات انحرافى و رخدادهاى سياسى از سوى ديگر، زندگى ايشان را از زندگى ديگر امامان ، ممتاز ساخته است. پيش از ارائه متن حكمت نامه رضوى، به منظور آشنايى با آن امام ، تاريخ اجمالى زندگى ايشان در هشت بخش ، تقديم خوانندگان عزيز مى گردد. بهره گيرى از منابع متعدّد و معتبر تاريخى - حديثى و همچنين اختصارنويسى از ويژگى هاى اين نوشتار است.

يك. ولادت، نام، كنيه، لقب

على بن موسى الرضا(ع) در روز پنج شنبه [2] يا جمعه،[3]يازدهم ذى قعده [4] سال 148 هجرى [5]در شهر مدينه [6] قدم به عرصه گيتى نهاد.

 نجمه، مادر امام رضا(ع) از دوران حمل خود، اين گونه ياد مى كند:

 ايّامى كه من به فرزندم على، حامله شدم، هيچ گاه سنگينى حمل را احساس نكردم. در آن دوران به هنگام خواب، صداى تسبيح و تهليل و تمجيد از درون شكم خويش مى شنيدم. اين صدا، مرا به فزع وا مى داشت و سراسيمه مى شدم؛ ولى چون از خواب بيدار مى شدم، صدا قطع مى شد وديگر چيزى نمى شنيدم. هنگام وضع حمل نيز، على دو دست خود را بروى زمين نهاده و سر خود را رو به آسمان بلند كرده بود و لب هايش حركت مى كرد، گويى سخنى مى گفت. پس از تولّد فرزندم، پدر بزرگوارش موسى بن جعفر(ع) بر من وارد شد و فرمود: «اى نجمه! گوارا باد برتواين كرامت الهى!».

آن گاه من آن طفل را در پارچه ولباسى سفيد پيچيده ، به دست ايشان دادم. موسى بن جعفر(ع) در گوش راست او اذان و در گوش چپش ، اقامه گفت و آب فرات خواست. سپس آن آب را در كام او ريخت و آن طفل را به من باز گردانْد و فرمود : «او را بگير كه بقية اللَّه (بازمانده و يادگار خدا) در زمين است».[7]

موسى بن جعفر(ع) فرزندش را «على» نام نهاد و «رضا» لقبش داد[8] و هر گاه در باره فرزندش مى خواست سخنى بگويد ، از او با عنوان «رضا» ياد مى كرد والبته اگر فرزندش حاضر مى بود ، او را «ابو الحسن» خطاب مى كرد.[9]

 بعدها - شايد پس از شهادت امام رضا(ع) - در ميان مخالفان ، شايع شده بود كه مأمون ، چون على بن موسى(ع) را براى ولايت عهدى خويش پسنديده بود، به او لقب رضا داده است. امام جواد(ع) اين فرافكنى را با سخنان قاطع خويش ، خنثا نمود و فرمود:

 كَذَبُوا وَ اللَّهِ وَ فَجَرُوا بَلِ اللَّهُ - تَبَارَكَ وَ تَعَالَى - سَمَّاهُ الرِّضَا لِأَنَّهُ كَانَ رِضًى لِلَّهِ - عَزَّ وَ جَلَّ - فِى سَمَائِهِ وَ رِضًى لِرَسُولِهِ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ - صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ - فِى أَرْضِهِ.

به خدا سوگند ، آنها دروغ مى گويند و خلاف مى گويند؛ بلكه خداوند - تبارك و تعالى - او را «رضا» ناميد، زيرا او براى خداوند عزّ و جلّ در آسمانش و براى پيامبر و امامان بعد از او - كه درودهاى خدا بر آنان باد - در زمينش مَرضى بود.

احمد بن محمّد بن ابى نصر بَزَنطى ، از شاگردان امام رضا(ع) و امام جواد(ع) ، وقتى سخنان جواد الأئمّه عليهم السلام را مى شنود ، از ايشان مى پرسد: مگر نه اين است كه ساير پدرانتان نيز مورد رضاى خدا و پيامبر او و امامان بوده اند؟ پس به چه دليل از ميان ايشان، فقط پدرتان «رضا» ناميده شده است؟ امام جواد(ع) چنين پاسخ مى دهد: «چون همان گونه كه دوستان و طرفداران پدرم به ايشان [به حسب ظاهر ]رضايت داده و ايشان را پذيرفتند، مخالفان و حاكمان نيز ايشان را قبول كرده، به ايشان رضايت داده بودند . اين حالت ويژه، براى پدران و اجداد ايشان اتّفاق نيفتاد. بنا بر اين، از بين آنان، فقط ايشان "رضا" ناميده شده است». [10]

 گفتنى است اگر چه لقب «رضا»، همواره به مشهورترين لقب امام هشتم شناخته شده است؛ امّا در برخى متون روايى، القاب ديگرى را نيز براى ايشان برشمرده اند كه عبارت اند از :

 الصابر، الفاضل، الزكي، الصدّيق، الولي، الوفي، الرضي، الضامن، سراج اللَّه، نور الهدى، قرّة اَعيُن المؤمنين، عالم آل محمّد، غيظ الملحدين، مكيدة الملحدين، كفو الملك، كافي الخلق، ربّ السرير و رئاب التدبير .[11]همچنين در منابع روايى، از ايشان با دو كنيه «ابو الحسن»[12] و «ابو محمّد» [13] ، ياد شده است.

دو . خانواده

1 . مادر

مادر امام رضا(ع) نيز همانند مادران بعضى ديگر از امامان، كنيزى «اُمّ ولد»[14] بوده است. بانو حميده ، مادر امام كاظم(ع) ، اين كنيز را در همان ايّام دوشيزگى اش [15]براى كنيزى خويش خريد .[16] وى از اهالى سرزمين نوبه [17] بود و نامش را «تُكتَم» ثبت كرده اند[18] كه پس از آن كه به خانه امام(ع) قدم نهاده ، «نجمه» ناميده شده است. [19]

 بانو حميده ، تُكتَم را به فرزندش امام موسى بن جعفر(ع) بخشيد و در معرّفى وى ، چنين گفت:

 يَا بُنَىَّ! إِنَّ تُكْتَمَ جَارِيَةٌ مَا رَأَيْتُ جَارِيَةً قَطُّ أَفْضَلَ مِنْهَا وَ لَسْتُ أَشُكُّ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى سَيُظْهِرُ نَسْلَهَا إِنْ كَانَ لَهَا نَسْلٌ وَ قَدْ وَهَبْتُهَا لَكَ فَاسْتَوْصِ خَيْراً بِهَا.[20]

فرزندم! تُكتَم ، زنى است كه تاكنون از او بهتر نديده ام . يقين دارم اگر صاحب فرزند شود ، نسل پاكى خواهد داشت . او را به تو بخشيدم . قدرش را به نيكى بدان.

وى پس از آن كه فرزندش على بن موسى(ع) را به دنيا آورد ، لقب «طاهره» گرفت . او اگر چه شيرش كم نشده بود، ولى متمايل بود تا دايه اى براى فرزندش بگيرند. وقتى دليل آن را از تُكتَم پرسيدند، پاسخ داد: دروغ نمى گويم. شيرم كم نشده؛ ولى من همواره بر خواندن دعاها و نمازهايى مواظبت مى كردم كه از هنگام ولادت او، كم شده است.[21]

 منابع روايى و تاريخى، اسامى، كنيه ها و القاب متعدّدى را براى مادر امام رضا(ع) ثبت كرده اند كه عبارت اند از:

 تُكتَم، نوبيه، سكينه، خيزران، خيزران المرسيه، صقر، طاهره، اَروى، نجمه، اُمّ البنين، شقراء نوبيه، سها، نجيّه، تحيّه، سلامه، صفراء، سمان، سمانه، سبيكه، شهد و... . [22]

2 . همسر

نام تنها همسر امام رضا(ع) ابتدا «دُرّه» بوده كه ايشان پس از ازدواج، نام وى را «خيزران» گذاشت. او همچون ماريه قبطيه، همسر پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله كنيزى قِبطى بود . نام هاى ديگر وى را «سبيكه نوبيه»، «ريحانه» و كنيه اش را «اُمّ محسن» گفته اند.[23]وى مادر امام جواد(ع) بوده است.[24]

3 . فرزند

در باره شمار فرزندان امام(ع) اختلاف است. دستِ كم پنج نظر وجود دارد كه رأى نخست، از شهرت بيشترى برخوردار است:

 - امام جواد(ع) تنها فرزند امام رضا(ع) بوده است.[25]

 - دو پسر: محمّد(ع) و موسى [26]

 - دو پسر و يك دختر[27]

 - پنج فرزند (پسر و دختر)[28]

 - شش فرزند؛ پنج پسر و يك دختر.[29]

سه : عظمت علمى و عملى

1 . مرجعيت علمى

دانش الهى امام(ع) پيش از آغاز امامتش نيز براى فقيهان مدينه ، آشكار شده بود. ايشان در دوران امامت پدرش نيز در مدينه - كه مركز فقهى جهان اسلام و محلّ تجمع فقيهانى چون مالك بن انس بود - به تدريس فقه اشتغال داشت.[30]ذهبى در باره دانش امام(ع) مى نويسد:

 او در دانش و دين و آقايى، داراى منزلت بود . گفته شده است كه او در دوران مالك بن اَنَس، در حالى كه جوان بود، فتوا مى داد .[31]

با توجّه به گزارش ذهبى و سال وفات مالك (م 179 هجرى)، به نظر مى رسد كه امام رضا(ع) پيش از سى سالگى ، فقه تدريس مى كرد و فتوا مى داد. ابن جوزى نيز در كتاب المنتظم، مطلبى را از محمّد بن عمر واقدى (م 207ق) نقل مى كند:

 او (على بن موسى(ع) ) در بيست و چند سالگى در مسجد النبى صلى اللّه عليه و آله فتوا مى داد .[32]

بنا بر اين ، جلسات پيش گفته ، سال ها پيش از شهادت امام كاظم(ع) (يعنى پيش از سال 183 هجرى) بوده است.

 امام كاظم(ع) نيز پيوسته ديگر فرزندان خويش را براى كسب علم به پسرش على بن موسى(ع) ارجاع مى داد و مى فرمود :

 هَذَا أَخُوكُمْ عَلِىُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا عَالِمُ آلِ مُحَمَّدٍ ، فَاسأَلُوهُ عَنْ أَدْيَانِكُمْ وَ احْفَظُوا مَا يَقُولُ لَكُمْ ، فَإِنِّى سَمِعْتُ أَبِى جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ غَيْرَ مَرَّةٍ يَقُولُ لِى : إِنَّ عَالِمَ آلِ مُحَمَّدٍ لَفِى صُلْبِكَ وَ لَيْتَنِى أَدْرَكْتُهُ ، فَإِنَّهُ سَمِىُّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِىٍّ(ع) .[33]

اين برادرتان على بن موسى الرضاست كه عالم و دانشمند در خاندان محمّد است. پس، از او در باره دينتان بپرسيد و آنچه را كه مى گويد ، برگيريد؛ چه اين كه من بارها از پدرم جعفر بن محمّد شنيدم كه به من مى فرمود: به درستى كه عالم آل محمّد ، در پشت توست و كاش او را درك مى كردم . او همنام امير مؤمنان على(ع) است.

اگر چه آغاز امامت امام رضا(ع) با چالش انحراف واقفيه هم زمان بود؛ ولى جايگاه علمى امام(ع) آن چنان تابناك بود كه حتّى مخالفان نيز در برابر دانش ايشان، متواضع بودند. به بيانِ شيخ مفيد ، برترى امام رضا(ع) پس از پدرش، بر برادرانش و سايرين، روشن بود، بويژه در ظهور دانش، بردبارى، تقوا و اجتهادش ، عامّه و خاصّه بر برترى وى بر ديگران ، هم داستان بوده اند.[34]

 امام صادق(ع) پيش از ولادت على بن موسى الرضا(ع) از ايشان با عناوينى چون «غَوْثَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ غِيَاثَهَا وَ عَلَمَهَا وَ نُورَهَا وَ فَضْلَهَا وَ حِكْمَتَهَا خَيْرُ مَوْلُودٍ ؛ فريادرسِ اين امّت و ياور و عَلَم و نور و فضيلت و حكمت آن ، كه بهترين مولود و بهترين كودك است»[35] تعبير كرده بودند. اين پيشگويى امام صادق(ع) نيك به وقوع پيوست تا جايى كه مأمون، بارها از دانش امام(ع) تعريف مى كرد و او را اعلمِ علماى دنيا در علوم مختلف مى دانست. [36]وزير مأمون حسن بن سهل(م 215ق) نيز - كه خود عالمى شناخته شده بود - در نامه اى كه طبرى آن را گزارش كرده ، به برترى علمى امام(ع) بر همگان ، اذعان دارد. او در اين نامه نوشته است : «مأمون ، على بن موسى را ولىّ عهد پس از خودش منصوب نمود، چه اين كه وى به عالمان بنى عبّاس و بنى على نظر كرد و فردى را برتر، خداترس تر و دانشمندتر از او نيافت».[37]

 روزى مأمون با امام هشتم ، در باره تفاسير برخى آيات مورد اختلاف ، بحث مى كرد. پس از جلسه از محمّد پسر امام صادق(ع) - كه او نيز در جلسه حاضر بود - پرسيد : نظرت در باره برادرزاده ات على بن موسى چيست؟ محمّد پاسخ داد: على بن موسى، فردى دانشمند است و ما هيچ گاه نديده ايم كه او براى كسب علم ، نزد عالمى برود. خليفه ، وقتى چنين شنيد ، سخن وى را تأييد كرد و گفت :

 إنَّ ابنَ أخيكَ مِن أهلِ بَيتِ النَّبِيِّ ، الَّذينَ قالَ فيهِمُ النَّبِيُّ صلى اللّه عليه و آله : ألا إنَّ أبرارَ عِترَتي وَ أطائِبَ أرومَتي أحلَمُ النّاسِ صِغاراً وَ أعلَمُ النّاسِ كِبارًا، فَلا تُعَلِّموهُم فَإِنَّهُم أعلَمُ مِنكُم، لا يُخرِجونَكُم مِن بابِ هُدًى وَ لا يُدخِلونَكُم في بابِ ضَلالَةٍ .[38]

برادرزاده ات از اهل بيت پيامبر است. همان هايى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله در حقّ ايشان فرمود: آگاه باشيد كه نيكان خاندان من و پاك ترين هاى تبار من، در خُردى، خردمندترينِ مردم و در بزرگ سالى، داناترينِ ايشان هستند. پس به آنها نياموزيد كه داناتر از شمايند. آنها شما را از درِ هدايت، بيرون نمى برند و به درِ گم راهى واردتان نمى سازند.

مأمون ، نظير اين سخنان را از همان نخستين جلسه پس از بيعت، در ستايش امام(ع) بيان داشته است. شايد بتوان گفت كه بارزترين نمودِ دانش امام(ع) در جلسات مناظره با دانشمندان و بزرگان اديان آن روزگار بوده كه تحسين موافق و مخالف را به دنبال داشته است.[39]

 يكى از بهترين توصيفات از مرجعيت علمى امام(ع) و برترى دانش وى در آن دوره را عالم وشاعر معاصر ايشان، ابراهيم بن عبّاس صولى(م 247ق) [40] بيان داشته است. او مى گويد:

 هرگز نديدم كه كه از رضا(ع) سؤالى شود ، مگر آن كه او پاسخ آن را مى دانست . از او داناتر تا آن زمان ، نديده بودم و مأمون از او در باره هر چيزى براى امتحان سؤال مى كرد ، او پاسخ مى داد و سخن ، پاسخ و مثال او ، همواره از قرآن بود .[41]

2 . الگوى راستين اخلاق و عمل

زندگانى امام هشتم ، مصداق كامل و الگوى تمام نماى يك زندگى الهى است. رجاء بن ابى ضحّاك، رفتار عبادى ايشان از مدينه تا مرو را به طور دقيق [42]براى مأمون گزارش كرد[43] و نتوانست اعجاب و شيفتگى خود را از اين همه عبادت، از شخص خليفه پنهان دارد. مأمون از وى خواست تا اين فضائل را براى كسى باز نگويد تا خليفه ، خود ، اين فضائل على بن موسى(ع) را منتشر سازد؛ ولى در سخنان مأمون، بيان اين فضائل، هيچ گاه ديده نشد. نگهبانِ گُماشته بر امام(ع) در سرخس نيز مطالب و تعابير زيبايى از عبادات پيوسته امام(ع) به ابو صَلت خبر مى دهد.[44]

 ويژگى هاى اخلاقى امام رضا(ع) نيز در روايات متعدّدى گزارش شده است.[45]در اين مختصر، تنها به گزارش روايتى نسبتاً جامع، اكتفا مى كنيم.[46] ابراهيم بن عبّاس، شاعر و نويسنده اى كه مدّتى در ركاب امام رضا(ع) بوده، با دقّت در رفتار ايشان، بخشى از سيره اخلاقى - عبادى ايشان را اين گونه روايت كرده است:

 هرگز نديدم امام رضا(ع) با كلامى در گفتارش به كسى جفا كند و يا درشتى نمايد .

 هيچ گاه نديدم سخن كسى را قطع كند. او صبر مى كرد تا سخن طرف مقابل ، تمام شود و سپس اگر لازم مى ديد ، سخن مى گفت.

 نديدم كسى از او كارى يا مبلغى بخواهد و در توان او باشد و آن خواسته را رد كند.

 هرگز نزد كسى پاى خود را دراز نمى كرد و در برابر همنشينان، تكيه نمى داد.

 هرگز نديدم به كسى از خدمتكاران و كارگزاران خود ، بد بگويد و دشنام دهد و يا اين كه در پيشِ چشم كسى آبِ دهان بيندازد.

 هرگز نديدم در خنديدن، قهقهه نمايد؛ بلكه خنده اش تبسّم بود.

 چون خلوت مى شد و سفره غذا براى او مى گستردند، همه غلامان و خدمتكاران، حتّى دربان و مِهتر را بر سرِ سفره مى خوانْد.

 او بسيار كم خواب بود و بسيار، بيدارى مى كشيد و بيشترِ شب را با بيدارى به عبادت به سر مى برد؛ از اوّل [سحر] تا هنگام دميدن صبح.

 بسيار روزه مى گرفت و سه روز، روزه هر ماه، از وى فوت نمى شد و مى فرمود: اين روزه ، مانند روزه گرفتن همه سال است.

 بسيار پنهانى صدقه مى داد و احسان مى كرد و صدقه را بيشتر در شب هاى تاريك، انجام مى داد .

 هر كس گمان مى كند كه در فضل، مانند او را ديده است، از او باور نكن.[47]

چهار . دوران امامت

سى و پنج سال از عمر پُربركت على بن موسى الرضا(ع) سپرى شده بود كه به سوگ پدر نشست و از همان سال ( 183 ق) عهده دار امامت شيعه شد. شيعيان تا سال 203 هجرى كه ايشان در توس به شهادت رسيد ،[48] از امامت ايشان برخوردار بودند.

 امام هشتم، در دوره بيست ساله امامت خويش، هفده سال را در مدينه و سه سال را در خراسان سپرى كرد. اين دوران، هم زمان با حاكميت هارون الرشيد، امين و مأمون بود.[49] هارون و مأمون، از مشهورترين خلفاى عبّاسى بوده اند.

 هارون به يارى وزيران توانمند بَرمَكى، مقتدرانه توانست آرامشى نسبى را بر سرزمين هاى اسلامى حاكم كند و با رَصَد دقيق، هر مخالفى را به شدّت، سركوب مى كرد. بى ترديد، در يك حكومت كاملاً نظامى و ديكتاتورى، زندگى يك گروه عقيدتى مخالف، مانند علويان ، بسيار دشوار مى نمود و بيش از همه، حركت هاى پيشواى شيعيان ، يعنى امام كاظم(ع) نيز به شدّت كنترل مى شد. در چنين حكومتى، دستگيرى ها و زندانى كردن هاى گوناگون امام هفتم و سرانجام به شهادت رساندن ايشان، امرى اعجاب آور نمى نمود. تعبير رساى يكى از ياران امام هشتم، يعنى محمّد بن سِنان، از شخصيّت هارون، به خوبى بيانگر آن است كه در قلمرو بسيار گسترده حكومت عبّاسى، جز خفقان، چيز ديگر حكم فرما نبوده است. او مى گويد:

 از شمشير هارون، خون مى چكد .[50]

اين سختگيرى ها پس از شهادت امام كاظم(ع) نيز بر شيعيان ادامه داشت؛ ولى تعرّضات جدّى بر امام رضا(ع) در دوره هارون، نه تنها گزارش نشده، بلكه در متون روايى آمده است كه امام رضا(ع) مكرّر پيشگويى كرده بودند كه: «هارون، توان صدمه زدن بر من را ندارد».[51] اين گزارش ها بيانگر آن است كه شيعيان نسبت به جان امام(ع) بيمناك بوده اند و ايشان با اين سخن ، آنان را آرام مى ساخته است. تاريخ از بيان دقيق و تبيين زواياى گوناگون جهت گيرى هاى امام رضا(ع) در مدت حكومت هارون و حتّى دوران پنج ساله درگيرى امين و مامون، باز مانده است؛ ولى پيامد عملكرد ايشان، صيانت مكتب تشيّع از گزند دشمنان بوده است.

 در شرايطى كه ادريسيان حسنى مغرب با عبّاسيان و خلافتشان درگيرى داشتند ، و از جمله عبّاسيان ، نسب ادريس بن ادريس (ادريس دوم) را انكار مى كردند ، امام رضا(ع) نه تنها نسب او را تأييد فرمود ، بلكه او را دلاور خاندان خود شمرد كه همانندى در اين خاندان ندارد . اين تأييد سياسى ضمنى براى حكومت ادريس نيز محسوب مى شد .[52]

 در دوره مأمون، قيام هاى متعدّد ناراضيان از سادات علوى تا گروه هاى رقيب عبّاسيان، جامعه را ملتهب ساخت. گذشته از اوضاع حاكميت، جامعه شيعه با شهادت امام كاظم(ع) با دوگانگى بسيار مهم و چالش واقفيان [53]روبه رو شد. جمعى از وكيلان ائمّه و عالمان شيعه، از امامت امام هشتم روى گردانده ، پرچمدار فرقه اى خودساخته شدند. بخش قابل توجّهى از فتنه گران واقفى، تنها به انديشه مال اندوزى و طمع در اموال باقى مانده از دستگاه وكالت، چنين انحراف بزرگى را در تاريخ شيعه رقم زدند.

 وزارت برمكيان تا سال 188 هجرى ادامه يافت. در اين سال، هارون بر آنان غضب نموده و آنان را نابود كرد. مرگ هارون را در سال 193 هجرى گزارش كرده اند.[54] از سال وفات وى تا سال 200 هجرى، بين فرزندان هارون (امين، مأمون و قاسم) جنگ و خون ريزى بود؛ امّا در اين سال، سپاه مأمون بر سپاه امين، ظفر يافت و با قتل امين، نزاع در بين عبّاسيان، فروكش كرد. مأمون، امام رضا(ع) را در سال 201 هجرى به خراسان، فرا خواند و در رمضان همان سال براى ولايت عهدى ايشان از مردم، بيعت گرفت.[55] امام(ع) تا پايان عمر خود ، يعنى حدود دو سال و پنج ماه ، در خراسان اقامت داشت.

پنج . فرا خواندن امام(ع) به خراسان

مأمون، پس از قتل برادرش امين و استقرار نسبى خلافتش، نامه هاى مكرّر به امام رضا(ع) نوشت و ايشان را به خراسان ، فرا خواند.[56] عذرهاى متعدّد امام(ع) ، باعث شد تا خليفه به نامه نگارى اكتفا نكند، و در نهايت ، امام(ع) را ناگزير از آمدن به مرو كرد.

 مأموران حكومت، مى خواستند اين سفر را سفرى معمولى و يا تشريفاتى جلوه دهند؛ امّا اقدامات امام(ع) و چگونگى مراحل سفر، كاملاً نشان مى دهد كه اين سفر، اجبارى و در واقع به منظور دور كردن امام(ع) از مركز فعّاليت هاى علمى و سياسى جهان اسلام و همچنين، تحت نظر گرفتن ايشان در مركز حكومت بوده است.

 امام رضا(ع) كه از سرانجام اين سفر آگاه بود، خانواده خويش و مردم مدينه را نيز از بى بازگشت بودن سفر ، آگاه فرمود. امام(ع) چند بار با مرقد مطهّر پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله وداع كرد ، در حالى كه صداى گريه اش بلند و حزنش آشكار بود. ايشان به برخى از مردم مدينه كه گمان مى كردند اين ، سفرى معمولى است ، فرمود :

 من از جوار [قبر] جدّم خارج مى شوم و در غربت از دنيا خواهم رفت و در كنار هارون ، دفن خواهم شد.[57]

ايشان در خراسان ، به يار خويش حسن بن على وشّاء فرمود:

 هنگامى كه خواستند مرا از مدينه بيرون بياورند ، همه خانواده خود را گِرد خود نشاندم و گفتم برايم گريه كنند تا صداى گريه آنان بر خودم را بشنوم. سپس دوازده هزار دينار ميان ايشان تقسيم كردم و گفتم كه از اين سفر، ديگر باز نخواهم گشت.[58]

بنا به دستور مأمون ، سفر امام(ع) از راه بصره، اهواز و فارس ،[59] انجام پذيرفت ؛ زيرا او تأكيد داشت امام(ع) از راهى كه از شهرهاى شيعه نشينِ كوفه و قم مى گذرد، عبور نكند.[60]گزارش هاى تاريخى از وقايع پيش آمده در طول اين سفر ، بسيار اندك است. تجمّع چندين هزار نفرى مردم نيشابور، تنها تجمّع پُرشورى است كه در ميان راه ، رُخ داده و گزارش شده است ؛ همان جا كه امام رضا(ع) حديث مشهور «سلسلة الذهب» را براى مردم ، املا فرمود .[61]

 در آن زمان ، نيشابور از مهم ترين مراكز حديثى اهل سنّت به شمار مى رفت و دانشمندان و محدّثان بسيارى، همچون اسحاق بن راهِوَيه ، استاد بخارى ، در اين شهر حضور داشتند. مجلس امام(ع) در نيشابور و بيان حديث سلسلة الذهب ، در متون روايى شيعه و سنّى به گونه هاى مختلف ، منعكس شده است. برخى از گزارش ها از حضور دانشمندانى همچون: محمّد بن رافِع ، احمد بن حارث ، محمّد بن رافع قشيرى ، يحيى بن يحيى ، اسحاق بن راهِوَيه ،[62] ابو زُرعه و محمّد بن اسلم طوسى [63] و گروهى از عالمان شهر ، خبر داده اند. در گزارش كشف الغُمّة[64] اين گونه آمده است :

 صاحب كتاب تاريخ نيشابور مى نويسد: هنگامى كه على بن موسى الرضا(ع) در اين سفر به نيشابور رسيد، به محلّه بازار نيشابور، وارد شد. ايشان در كجاوه اى كه از نقره خالص بر استرى سفيد بود، نشسته بود. دو تن از حافظان احاديث نبوى و محدّثان بزرگ، يعنى ابو زُرعه رازى و محمّد بن اسلم طوسى نزديك رفتند و گفتند :

اى سَرور فرزند سَرور و اى امام و فرزند امامان! اى سلاله طاهره رضيه و اى خلاصه زاكيه نبويه! به حقّ پدران پاكت و گذشتگان نيكت، طلعت مبارك و باميمنت خود را بر ما بنما و براى ما حديثى از آبا و اجداد بزرگوار خود نقل كن تا آن را ياد بگيريم .

نويسنده تاريخ نيشابور ، آن گاه به تفصيل ، گزارش شيوه برخورد حاضران را پس از زيارت سيماى نورانى امام(ع) شرح مى دهد و مى گويد : صداى اشك و گريه و ناله ، از جماعت هزاران نفرى به آسمان برخاست. سپس امام(ع) به شيوه محدّثان ، يكايك آباى خويش تا پيامبر صلى اللّه عليه و آله را نام برد و حديث مشهور و قدسى «كلمة لا إله إلّا اللَّه حصنى ، فمن دخل حصنى أمن من عذابى» را برايشان املا فرمود. حاكم نيشابورى ، شمارِ نويسندگان حاضر در اين جلسه را 24 هزار نفر، ذكر كرده است.[65]همين نگارش عمومى ، سبب مانايى اين حديث در كتب متعدّد روايى شده و امروزه ، در منابع روايى شيعه و سنّى ، اين روايت به چشم مى خورد.

 گزارش هاى شيعى ، افزوده مشهورى دارد كه به دليل چگونگى ارائه آن به وسيله امام(ع) و نگارش عمومى آن ، ماندگار شده است. امام(ع) پس از گفتن بخش اوّل حديث، آن گاه كه مَركب ايشان به راه افتاده بود، سر از كجاوه بيرون آورد و ادامه حديث را بيان فرمود . راوى مى گويد :

 فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا : بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا.[66]

چون كجاوه ، قدرى حركت كرد ، امام(ع) فرمود : [اين ايمنى از عذابْ ] شروطى دارد و من از شرطهاى آن هستم.

اين سخن ، اشاره به آن است كه توحيد ، بدون پذيرفتن ولايت اهل بيت عليهم السلام نمى تواند انسان را به سعادت شايسته اش برساند .[67]

 روايت رجاء بن ابى ضحّاك ، مأمور حكومتى دستگاه خلافت ، نيز در شمار گزارش هاى مستند و مهم تاريخى در باره سفر امام هشتم(ع) است. او مى گويد:

 مأمون ، مرا فرستاد كه على بن موسى را از مدينه به خراسان نزد او آورم و سفارش نمود كه شخصاً مراقب و مواظب او باشم و به من امر كرد كه ايشان را از راه بصره و اهواز و فارس ، حركت دهم ، نه راه قم و شبانه روز هم از او جدا نشوم و مراقب او باشم تا وى را بر مأمون ، وارد كنم . من پيوسته با او بودم و از مدينه تا مرو، از او جدا نشدم و به خدا سوگند تا كنون احدى را نديده ام كه از او نسبت به خداى متعال ، متّقى تر باشد و يا از او بيشتر ياد خدا كند و در تمامى اوقات ، ذكر خدا گويد. كسى را خداترس تر و پارساتر از او نديده ام.[68]رجاء بن ابى ضحّاك ، آن گاه به طور مفصّل ، تمام حالات عبادى امام، تعداد ركعات نمازهاى مستحبّى ايشان، ادعيه قنوت امام(ع) در نمازهاى روزانه و همچنين نماز شب ايشان را به صورت كامل ، گزارش مى كند و به جلسات موعظه و پاسخ گويى به پرسش هاى دينى مردم هر شهر نيز اشاره مى كند. در پايان اين روايت طولانى آمده است:

 هنگامى كه او را بر مأمون وارد كردم ، از من جوياى حال و كردار او شد . من آنچه ديده بودم ، براى او گفتم : از رفتار و اعمال شبانه روزش و از رفتن و ماندنش ، همه را شرح دادم. مأمون گفت: اى پسر ابى ضحّاك! اين مرد ، بهترين خلقِ روى زمين و از همه علمش بيشتر و عبادتش افزون تر و درست تر و به جاتر است. پس آنچه از وى ديده اى ، براى احدى بازگو مكن تا فضل و بزرگوارى اش بر كسى ظاهر نگردد ، مگر از زبان من. از خداوند يارى مى جويم بر آنچه نيّت كرده ام كه مقام او را بلند كنم و نامش را در همه جا منتشر سازم و شيوع دهم.[69]

شش . ولايت عهدى

مسئله ولايت عهدى، فصل بى نظيرى در دوران امامت امام رضا(ع) است كه زندگانى ايشان را از ديگر معصومان ، ممتاز ساخته است. مأمون ، پس از چيرگى بر برادرش امين، عهده دار حكومتى شد كه آميخته با چالش هاى داخلى بود. اگر چه مأمون، فاقد اقتدار پدر بود، ولى در زيركى و سياست مدارى در ميان خلفا ، كم نظير وشايد بى نظير بوده است. از مهم ترين مشكلات پيش روى وى ، قيام هاى علويان، روى گردانى ايرانيان و نارضايتى هميشگى شيعيان از حكومت عبّاسى بوده است. سياست مأمون، ايجاب مى كرد تا على بن موسى الرضا(ع) را جانشين خود معرّفى كند.

 بنا بر شواهد تاريخى ، مردم خراسان و لشكريان حكومتى در روز پنجم ماه مبارك رمضان سال 201 هجرى ،[70] با على بن موسى الرضا(ع) به عنوان ولى عهد حكومت عبّاسى بيعت كردند. اين خبر ، پس از مدّت كوتاهى در تمام بلاد اسلامى منتشر شد. بى ترديد ، انتشار اين خبر، اعجاب دوست و دشمن را به همراه داشت. اين بيعت ، هر چند موجب ناخشنودى بخش قابل توجّهى از عبّاسيان شد و حتّى آنان را در عراق به قيام وا داشت؛[71] امّا در پيشبرد اهداف سياسى مأمون، كمابيش مؤثّر واقع شد. برخورد زيركانه خليفه و پاسداشت ظاهرى او ، سبب شده بود كه برخى از شيعيان نيز ظاهرفريبى او را باور كنند.

 در مسئله ولايت عهدى امام رضا(ع) همواره پرسش هايى مطرح بوده كه به صورت مختصر ، مى توان به برخى از آنها اشاره كرد :

 نخست اين كه : روند شكل گيرى ولايت عهدى چگونه بوده است؟

 دوم اين كه: مأمون از طرح مسئله اهداى خلافت يا پيشنهاد ولايت عهدى چه مقاصدى را دنبال مى كرد؟

 سوم اين كه : نتيجه اين رخداد مهم تاريخى چه بود؟

1 . روند شكل گيرى ولايت عهدى

پس از آن كه امام رضا(ع) به مرو وارد شد، مأمون ، منصب خلافت و حكومت را به ايشان پيشنهاد داد. موضوع «پيشنهاد خلافت» به امام(ع) ، در جلسات متعدّدى طى دو ماه در مرو به وسيله مامون انجام گرفت و در تمام اين جلسات ، امام(ع) از پذيرش آن ، خوددارى كرد. اطرافيان مأمون از اين همه اصرار وى تعجّب كرده و اين حركت او را خلاف مصالح حكومت مى دانستند. فضل بن سهل ، وزير ايرانى و سياست مدار وى، به شدّت از اصرار مأمون ناخرسند بود و مى گفت: «تا كنون خلافت را ضايع تر از اين نديده بودم».[72]

1 - 1 . ردّ قاطع پيشنهاد خلافت

در آخرين جلسه از جلساتى كه مأمون براى پيشنهاد كردن خلافت به امام رضا(ع) تشكيل داده بود، خليفه مى گويد :

 يا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! قَدْ عَرَفْتُ عِلْمَكَ وَ فَضْلَكَ وَ زُهْدَكَ وَ وَرَعَكَ وَ عِبَادَتَكَ وَ أَرَاكَ أَحَقَّ بِالْخِلَافَةِ مِنِّى.[73]

اى فرزند پيامبر خدا! من به دانش و برترى و زهد و ورع و عبادت تو آگاه هستم و از اين رو ، تو را سزاوارتر از خويش بر خلافت مى دانم.

و سپس خطاب به امام(ع) مى گويد:

 من در نظر دارم خود را از خلافت ، خلع كنم و اين مقام را به تو بسپارم و با تو بيعت كنم .[74]

اين بار امام(ع) پاسخ محكمى به او داد كه مأمون را به شدّت خشمگين ساخت. امام رضا(ع) رو به مامون نموده ، فرمود:

 اگر اين خلافت ، از آنِ توست ، پس خدا براى تو قرار داده است و جايز نيست كه [خلعت و لباسى ] را كه خداوند به قامت تو پوشانيده، از تن بيرون كنى و به ديگرى بپوشانى [و واگذار نمايى ] و اگر اين مقام از آنِ تو نيست ، پس حقّ اين كه چيزى را كه از تو نيست، به من واگذارى ، ندارى .[75]

اين سخن ، غاصبانه بودن حكومت عبّاسى، عدم مشروعيت خلافت مأمون و همچنين پافشارى بر عقيده نصب الهى امام را به روشنى آشكار مى ساخت.

1 - 2 . پاسخ منفى به پيشنهاد ولايت عهدى

مأمون ، گزينه دومى را پيشِ روى امام(ع) نهاد. او پس از گفتگوهاى بسيار در اصل خلافت، منصب ولايت عهدى را به ايشان پيشنهاد كرد. امام(ع) كه از انگيزه مأمون كاملاً آگاه بود، با اين پيشنهاد نيز مخالفت كرد. از جمله دلايل امام(ع) اين بود كه بنا بر آنچه اجدادم از پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله گزارش كرده اند، من در حيات تو مسموم از دنيا مى روم و مظلومانه به شهادت مى رسم، در حالى كه فرشتگان آسمان و زمين بر من گريه مى كنند و در سرزمين غربت در كنار هارون الرّشيد ، مدفون مى شوم.

 مأمون ، وقتى اين سخن را شنيد ، گريه كرد و پرسيد : اى پسر پيامبر خدا! چه كسى تو را مى كُشد؟ تا من زنده هستم، چه كسى قدرت يا جرئت بدى كردن به تو را خواهد داشت؟!

 امام(ع) فرمود: «من اگر بخواهم قاتل خود را معرّفى كنم ، مى توانم بيان كنم و بگويم كه چه كسى مرا خواهد كشت» .[76]

1 - 3 . پذيرفتن ولايت عهدى با اكراه

توسّل به زور و تهديد به قتل ، تنها روشى بود كه مأمون با به كار گرفتن آن ، توانست امام(ع) را براى پذيرش ولايت عهدى متقاعد كند. اگر چه خليفه در ابتداى حضور امام رضا(ع) در مرو، به تعارفات ظاهرى روى آورد و اصل خلافت را نيز به ايشان پيشنهاد كرد؛ امّا وقتى با عدم پذيرش امام(ع) روبه رو شد، برخورد او و لحن سخنش كاملاً دگرگون شد. امام(ع) نيز پاسخ هاى قاطعانه اى را بيان مى داشت و تصريح مى كرد كه :

 من به اختيار خود، هيچ گاه اين كار را انجام نخواهم داد .[77]

بسيارى از گفتگوهاى اين جلسه ، گزارش شده است؛ امّا پايان تمام رواياتى كه اين جلسه يا جلسات ديگر را گزارش كرده اند ، بيانگر آن است كه خليفه، امام(ع) را تهديد به قتل نموده و اذعان مى دارد كه راه ديگرى پيش روى امام(ع) نيست : يا پذيرش ولايت عهدى و يا مرگ.

 متون متعدّد روايى، نشانگر آن است كه تنها سببى كه باعث شد امام رضا(ع) ولايت عهدى را بپذيرد، اجبار و اكراه بود. روايات در اين زمينه، چند دسته است:

 دسته اوّل ، رواياتى كه صراحتاً دلالت بر اجبار امام(ع) بر قبول ولايت عهدى دارند كه چند نمونه از اين روايات را نقل مى كنيم :

 1. مأمون از عدم پذيرش امام(ع) خشمگين شد و چنين گفت:

 تو همواره به گونه اى با من برخورد مى كنى كه خوش ندارم و از شدّت عمل من در امان مانده اى. به خدا سوگند، اگر ولايت عهدى را پذيرفتى كه هيچ، وگرنه تو را بر آن مجبور مى كنم. آن گاه اگر قبول كردى، چه خوب، وگرنه گردنت را مى زنم![78]

2. امام(ع) در پاسخ ريّان بن صلت كه از پذيرش ولايت عهدى ايشان در شگفت مانده بود، فرمود:

 خدا خود مى داند كه من از آن خوشم نمى آيد ؛ امّا چون ميان پذيرش آن و كشته شدن، مخيّر شدم، پذيرش ولايت عهدى را بركشته شدن ترجيح دادم .[79]

3. مردم مدينه در همان زمان در باره مأمون مى گفتند:

 مأمون در روزگار فرمان روايى اش ، براى جانشينىِ على بن موسى الرضا [پس از خود] ميان مسلمانان، بيعت گرفت، بى آن كه رضا(ع) به آن راضى باشد و اين را پس از آن كرد كه او را به قتل تهديد نمود و بارها به او اصرار كرد و هر بار ايشان خوددارى مى ورزيد تا آن جا كه از اين نپذيرفتن ، در آستانه كشته شدن قرار گرفت . [80]

4. ابو صلت، يار و همراه امام(ع) در خراسان مى گويد:

 به خدا سوگند كه رضا(ع) با ميل خود به اين كار ، تن نداد![81]

همچنين مى توان به ادعيه اى كه امام(ع) پس از پذيرش ولايت عهدى خواند، اشاره كرد.[82] در برخى روايات نيز امام(ع) خود را همانند امام على(ع) دانسته كه به حكم اجبار و مصلحت بايد در شوراى شش نفره خلافت ، شركت مى جست .

 دسته دوم: رواياتى كه شروط امام را در پذيرفتن ولايت عهدى بيان كرده اند:

 امام رضا(ع) وقتى اجبار طاغيانه خليفه را مى بيند ، ناگزير ، پيشنهاد مأمون را به صورت مشروط مى پذيرد. ايشان در پاسخ به تهديد مأمون ، شجاعانه و خردمندانه فرمود:

 قَدْ نَهَانِيَ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ أُلْقِيَ بِيَدِي التَّهْلُكَةَ ، فَإِنْ كَانَ الْأَمْرُ عَلَى هَذَا فَافْعَلْ مَا بَدَا لَكَ وَ أَنَا أَقْبَلُ ذَلِكَ عَلَى أَنِّي لَا أُوَلِّي أَحَداً وَ لَا أَعْزِلُ أَحَداً وَ لَا أَنْقُضُ رَسْماً وَ لَا سُنَّةً وَ أَكُونُ فِي الْأَمْرِ مِنْ بَعِيدٍ مُشِيراً .[83]

خداوند، مرا از اين كه خود را به هلاكت اندازم، نهى فرموده است . اگر اراده بر اين قرار گرفته است ، هر كار كه به نظرت رسيده، انجام ده. من آن را مى پذيرم ، به شرط آن كه در عزل و نصب احدى ، دخالت نكنم و رسمى را تغيير ندهم و شيوه هاى پيشين را دگرگون نسازم و از دور ، مشاور و راه نما باشم.

اين شروط، يعنى چشم پوشى از تمام اختيارات حكومتى و اين گونه سخن گفتن، خود دليلى بر الزام و ناچار بودن در پذيرش ولايت عهدى است.

 مأمون ، شروط امام(ع) را پذيرفت و ايشان را به ولى عهدى و جانشينى خويش، معرّفى كرد و در يك روز ، چند دستور صادر نمود. نخست ، فرمان داد تا به شكرانه اين رُخداد مهم، به هر يك از لشكريان، حقوق يك سال را يك جا پرداخت كنند . سپس دستور داد تا خبر انتصاب امام(ع) را به تمام استانداران و مسلمانان ديگر شهرهاى بلاد اسلامى ، ابلاغ نمايند. همچنين با عنوان «رضا» به نام ايشان ، سكّه ضرب كرد. فرمان ديگرى كه در همان روز صادر شد ، اين بود كه به مردم امر كرد كه لباس سياه را - كه شعار عبّاسيان بود - از تن بيرون كنند و به جاى آن ، لباس سبز در بر كنند.[84]

 دسته سوم، رواياتى كه حاكى از ملتزم بودن امام(ع) به رعايت شروط پذيرش ولايت عهدى هستند . روند عدم دخالت امام(ع) در امور حكومتى، عدم استقرار در قصر و عدم پاى بندى به شئون حكومتى، از منصب ولايت عهدى، تنها نامى بيش باقى نگذاشت.

 از پذيرش ولايت عهدى به وسيله امام(ع) چيزى نگذشته بود كه خليفه از امام(ع) خواست تا نماز عيد قربان [85] را اقامه كند. امام(ع) شروط هنگام پذيرش را به خليفه گوشزد كرد و عذر آورد. اصرار خليفه ، سبب شد كه امام(ع) به شيوه پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله و نه حاكمان، براى نماز به سمت مصلّا روانه شود. گزارش شيوه حركت پيامبرگونه امام(ع) به خليفه ، سبب شد تا مأمون، ايشان را از اقامه نماز ، باز دارد.[86]

 در موارد ديگرى نيز مأمون از امام(ع) كمك مى خواهد ؛ ولى امام رضا(ع) به او شرايط هنگام پذيرش ولايت عهدى را يادآور شده ، از همكارى با حكومت عبّاسى سر باز مى زند. براى نمونه، خليفه از ايشان ، معرّفى فردى مطمئن را براى فرماندارى منطقه اى آشوب زده مى خواهد و امام(ع) چنين پاسخ مى دهد :

 من به شرطى در امر ولايت عهدى وارد شدم كه امر و نهى و عزل و نصب نكنم تا اين كه خداوند ، مرا پيش از تو از اين دنياى فانى ببرد.[87]

همچنين پس از آن كه فضل بن سهل از دنيا مى رود، مأمون به امام(ع) مى گويد:

 اينك زمان نياز من به توست ، اى ابوالحسن! پس به كار بنگر و يارى ام ده .

ولى امام رضا(ع) همچنان امتناع نموده ، مى فرمايد:

 تدبير به عهده توست ، اى فرمان رواى مؤمنان! و وظيفه ما دعا كردن .[88]بدين سان ، امام(ع) ، مأمون را در رسيدن به اهداف سياسى خود در اين اقدام ، ناكام گذاشت.

2 . انگيزه مأمون از پيشنهاد ولايت عهدى

شايسته است تا پيش از بررسى انگيزه مأمون، سه مطلب را در درآمدى بر بحث ، بيان كنيم:

2 - 1 . شخصيت مأمون

منابع تاريخى ، همواره او را سياست مدار و دانشمند در ميان خلفاى عبّاسى معرّفى كرده اند . دميرى شافعى مى نويسد:

 ميان بنى عبّاس ، [خليفه اى ] داناتر از مأمون نبود . او دانشمند ، زيرك و با سياست بود .[89]

ابن نديم نيز اورا دانشمندترين خليفه عبّاسى در فقه و كلام مى داند.[90] دينورى در الأخبار الطوال ، در باره او مى نويسد:

 او ستاره درخشان عباسيان در علم و حكمت بود و دستى در علوم داشت .[91]

سيوطى نيز مأمون را در دورانديشى و علم ، اين گونه مى ستايد:

 او دور انديش ترين ، با اراده ترين ، عالم ترين ، صاحب نظرترين ، زيرك ترين ، باهيبت ترين و شجاع ترين مرد عبّاسيان بود .[92]

البته در متون شيعى ، مذمّت هاى شديدى براى مأمون آمده و او را «العفريت الكافر»[93] يا «العِفريت المستكبر»[94]خوانده اند. [95] بنا بر آنچه گذشت ، شجاعت ، زيركى و دانشمند بودن مأمون را نبايد در تصميمات سياسى اش ناديده گرفت.

2 - 2 . فضاى سياسى - اجتماعى دوران حكومت مأمون

به خلافت نشستن امين در بغداد ، مهم ترين معضل پيش روى مأمون بود كه با قتل امين در سال 198 هجرى پايان يافت.[96]بعد از قتل امين، مهم ترين دغدغه حكومت عبّاسى كه به هرج و مرج و نا امنى شديد در جهان اسلام منجر شد ، قيام هاى كوچك و بزرگى بود كه در جاى جاى ممالك اسلامى رخ مى داد. در بيشتر اين نهضت ها، علويان ، نقش ويژه اى داشتند. شعار بسيارى از اين قيامها «الدعوة إلى الرضا من آل محمّد» بوده است. [97]اين قيام ها اساس حكومت عبّاسى را با خطر جدّى سقوط ، روبه رو كرده بود كه فهرست وار به برخى از آنها اشاره مى شود:

 سال 198 هجرى در حلب و اطراف آن، نهضتى كه نصر بن شيث عقيلى سردمدار آن بود، رخ داد.[98] در همان سال، قيامى ديگر در موصل با عنوان «واقعه ميدان» رخ داد كه لشگركشى بيست هزار نفرى و كشتار هزاران نفر را در پى داشت.[99]سال 199 هجرى ، قيام ابو السرايا در كوفه ضربه محكمى به حكومت مأمون وارد ساخت. او به همراهى محمّد بن ابراهيم بن اسماعيل حسنى ، در اين قيام ، موفّق شد دولتى را براى مدّتى كوتاه در كوفه سامان دهد. ابو السرايا، توانست شعله هاى قيامش را دامنگير شهرهايى چون بصره، مكه، يمن، فارس، اهواز و مدائن نمايد. فرماندهان وى، همگى از علويان (و سه نفر از آنها، برادران امام رضا(ع) ) بودند : عبّاس بن محمّد بن عيسى جعفرى، حسين بن حسن اَفطَس، ابراهيم بن موسى بن جعفر(ع) ، اسماعيل بن موسى بن جعفر(ع) ، زيد بن موسى بن جعفر(ع) ، محمّد بن سليمان بن داوود بن حسن بن حسن(ع) .[100]تعداد كشته شده هاى عبّاسيان در قيام ابوالسرايا را در كمتر از يك سال، بالغ بر دويست هزار نفر نگاشته اند.[101]

 در سال 200 هجرى ، محمّد بن جعفر ديباج ، يكى از فرزندان امام صادق(ع) در مكّه با گروهى بيعت نمود و سپس قيام كرد. عيسى جلودى ، سپاه او را در نورديد و به او امان نامه داد و او حكومت را از آنِ مأمون دانست و همراه گروهى از آل ابو طالب ، به خراسان سفر كرد.[102]

2 - 3 . سياسى - امنيّتى بودن پيشنهاد ولايت عهدى

هرچند انگيزه هاى مختلفى براى پيشنهاد ولايت عهدى به امام رضا(ع) مطرح شده است ؛ ولى با در نظر گرفتن شخصيّت مأمون از يك سو، فضاى سياسى - اجتماعى دوران حكومت وى ، از سوى ديگر و مهم تر از همه ، با ملاحظه اسناد قطعى روايى و تاريخى ، مى توان به طور قاطع گفت : پيشنهاد ولايت عهدى از جانب خليفه ، يك مسئله كاملاً سياسى و امنيتى است. بنا بر اين ، طبيعى است كه دلائل آن و لايه هاى زيرينِ اهداف طرح يا طرّاحان آن به روشنى مشخّص نباشد ، بويژه آن كه قرن ها از تاريخ اين رخداد ، گذشته و اسناد باقى مانده ، بسيار محدود است.

 خوش بختانه برخى از رخدادها و مسلّمات تاريخى وجود دارد كه مى تواند در تحليل صحيح، به شايستگى به ما كمك نمايد. براى نمونه، دشمنى هاى خونين و هميشگى عبّاسيان با علويان است كه در به شهادت رساندن سادات و حتّى هم پيمانان خويش ، نظير سادات حسنى ، از هيچ جنايتى فروگذار نكردند. افزون بر اين ، جريان كشتن امين توسّط مأمون، تنها به جهت حكومتدارى، مورّخانِ منصف را از هر گونه نگاه خوش بينانه به مأمون در مسئله ولايت عهدى باز مى دارد. از اين رو ، همواره جمعى از دانشمندان شيعه بر اين باور بوده اند كه مأمون در تصميم به اعطاى خلافت و يا ولايت عهدى ، نيّت صادقانه اى نداشته و اين كار ، تنها يك حقّه سياسى در امر كشوردارى بوده است.[103]

3 . ارزيابى ديدگاه هاى مختلف در باره انگيزه ولايت عهدى امام رضا(ع)

منابع روايى و تاريخى نيز در تبيين مسئله ولايت عهدى، داراى تشويش است. اين تشويش ها سبب شده كه ديدگاه هاى گوناگونى در اين زمينه وجود داشته باشد.

 چرايى پيشنهاد ولايت عهدى را بسيارى از متفكّران بررسى كرده اند و گاه تا ده انگيزه بر شمرده اند.[104] به نظر مى رسد كه بر اساس متون روايى، مهم ترين انگيزه هاى مأمون را مى توان در سه انگيزه اساسى بر شمرد:

3 - 1 . تقويت دولت عبّاسى و تخريب جايگاه امام رضا(ع)

با توجّه به تزلزل آشكارى كه در دولت عبّاسى پس از هارون به وجود آمده بود، همچنان پايه هاى حكومت ، نااستوار مى نمود. معضل امين، ناخرسندى جمع قابل توجّه عبّاسيان از مأمون، قيام هاى علويان ، علاقه مندى جمعى از سپاهيان مأمون به امام رضا(ع) و ناخرسندى عمومى از ظلم هاى عبّاسيان ،[105] سبب شد كه مأمون تصميم بگيرد كه امام(ع) را به مرو بخواند و به ايشان، عالى ترين مناصب حكومتى را پيشنهاد دهد. طبيعى بود كه چنين پيشنهادى، چون برخاسته از يك انديشه سياسى محض بود، مورد پذيرش امام رضا(ع) قرار نگيرد. بنا بر اين، مأمون، تنها با تهديد به قتل مى توانست امام(ع) را متقاعد به پذيرش ولايت عهدى نمايد.

 در اين صورت، اين اهداف نيز حاصل مى شد:

 - جلب نظر علويان و فرو نشاندن قيام ها

 - جلب حمايت ايرانيان

 - مشروعيت بخشى به دولت عبّاسى

 - اميدبخشى به جامعه اسلامى (بويژه علويان)

 - ايجاد ارتباط علويان و عبّاسيان

 - تخريب جايگاه امام رضا(ع) .

 اعطاى اين منصب، توانست دست كم در قيام هاى علويان، ترديدهايى جدّى ايجاد كند و بسيارى از آشوب ها را بخوابانَد. بعدها مردم مدينه دريافتند كه اين كار با اكراه و اجبار صورت گرفته و تصريح كردند :

 مأمون در روزگار فرمان روايى اش ، براى جانشينىِ على بن موسى الرضا [پس از خود] ميان مسلمانان، بيعت گرفت، بى آن كه رضا(ع) به آن راضى باشد و اين را پس از آن كرد كه او را به قتل تهديد نمود و بارها به او اصرار كرد و هر بار ايشان خوددارى مى ورزيد تا آن جا كه از اين نپذيرفتن ، در آستانه كشته شدن قرار گرفت . [106]

در واقع، مى توان از تهديدهاى مكرّر مأمون دريافت كه امام(ع) راهى غير از پذيرش نداشت و مأمون نيز تنها راه نجات حكومتش را براى گذر از چالش ها و مشكلات داخلى عملى نمودن همين انديشه مى دانست.

 گزارشى در دست است كه نشانگر آن است كه مامون براى حفظ نظام عباسى به ولايت عهدى امام تن داده است:

 پس از ولايت عهدى امام رضا(ع) مدّت مديدى باران نباريد. خُرده گيران بر مأمون خُرده گرفتند كه از هنگام ولايت عهدى امام(ع) آسمان بركت را از مسلمانان ، دريغ داشته است. مأمون از امام(ع) خواست دعا كند و پس از دعاى ايشان در سرتاسر بلاد مسلمانان ، باران بسيارى باريد. حسودان ، اين واقعه را براى مأمون خطرناك دانستند و ترسيدند كه مردم از خليفه روى گردان شوند و خلافت از بنى عبّاس به آل على منتقل مى شود. آنان ، مجدداً از خليفه خواستند تا امام(ع) را از ولايت عهدى خلع نمايد. خليفه چنين پاسخ داد:

 اين مرد ، در خفاى از ما، مردم را به امارت خود مى خوانْد. ما خواستيم او را ولى عهد خود كنيم تا اين كه دعوتش براى ما باشد و مردم را به سوى ما بخواند و با قبولى ولايت عهدى ، به خلافت ما اعتراف كرده باشد و قدرت و پادشاهى را از آنِ ما بداند. كسانى هم كه مفتون او شده اند ، بدانند كه آن درست نبوده و بدانند كه آنچه مدّعى بوده، در كم و زياد ، نادرست است و امر خلافت با امضاى ضمنى او ، از براى ما و مخصوص ماست ، نه براى او. ما ترسيديم كه اگر او را بر آن حال رها كنيم به نحوى در ميان ما ما رخنه كند و نوعى شكاف ايجاد كند كه نتوانيم از آن جلوگيرى كنيم و از ناحيه او بلايى به سر ما بيايد كه طاقت تحمّل آن را نداشته باشيم .[107]

در گزارشى ديگر، آمده است: مأمون مى خواست با اين كار، تندروى ها و حرمت شكنى هاى پدرش را نسبت به اهل بيت عليهم السلام از اذهان ، پاك كند: «ليمحو بذلك ما كان من أمر الرشيد فيهم ؛[108] تا با اين كار ، عملكرد هارون الرشيد نسبت به آنان (اهل بيت) [از اذهان ] پاك شود». بدين سان حكومت خويش را بر خلاف حكومت پدرش، وفادار به اهل بيت عليهم السلام جلوه مى داد و با اين شيوه، عوام را فريب مى داد.

تخريب جايگاه امام رضا(ع) و شيعيان

مأمون با زيركى خويش مى خواست جايگاه رفيع امامت شيعه را لكّه دار كند. او گمان مى كرد كه قداست امام رضا(ع) ، مرهون زندگى زاهدانه ايشان در مدينه است  و اگر امام(ع) نيز در مقام حكومتى قرار گيرد ، با زهد و تقوا ، وداع نموده ، جايگاه پيشين خود را از دست خواهد داد. در اين صورت ، او مى تواند جايگاه امام(ع) را در نگاه شيعيان ، مخدوش نمايد.

 مأمون وقتى با عدم پذيرش امام(ع) روبه رو مى شود ، به اين انگيزه خود تصريح مى كند و به ايشان مى گويد:

 اى فرزند پيامبر خدا! تو با اين سخنت مى خواهى اين كار را از دوش خود بردارى و آن را از خود برانى ، تا مردم بگويند : تو به دنيا بى رغبتى .

و امام(ع) پاسخ مى دهد:

 به خدا سوگند ، از آن گاه كه خدايم مرا آفريده است ، دروغ نگفته ام و به خاطر دنيا ، در دنيا زهد نورزيده ام ، و من مى دانم تو چه مى خواهى . با اين كار مى خواهى مردم بگويند : على بن موسى الرضا به دنيا بى رغبت نبود ؛ بلكه دستش به آن نمى رسيد . آيا نمى بينيد چگونه ولايت عهدى را به طمع خليفه شدن پذيرفت؟[109]

پاسخ امام ، خشم مأمون را برمى انگيزد و امام را به مرگ تهديد مى كند .

 پس از پذيرش ولايت عهدى نيز براى برخى از شيعيان ، همچنان اين سؤال مطرح بود. آنان با تعجّب از امام(ع) مى پرسيدند:

 اى پسر پيامبر خدا! مردم مى گويندكه تو ولى عهدى مأمون را قبول كردى با اين كه اظهار زهد [و بى ميلى ] به دنيا مى كنى؟[110]

امّا امتناع امام(ع) از سكونت در قصر ، خوددارى از تجمّلات، همسفرگى با فرودستان، هم صحبتى با فقرا و از همه مهم تر، پيش شرطهاى امام(ع) براى پذيرش ولايت عهدى ، سبب شد كه هدف مأمون در قداست زدايى از امام(ع) ناكام بمانَد. او در همان ماه نخست كه امام(ع) را براى اقامه نماز عيد به مصلّا دعوت كرد، دريافت كه جايگاه امام(ع) با پذيرش ولايت عهدى، هيچ لطمه اى نخورده است و اين جايگاه خلافت مأمون است كه لكّه دار و تضعيف شده است.

 بعيد نيست كه «انگيزه خليفه نيز اساساً حذف تدريجى شيعه و از بين بردن تشيّع بوده باشد. البته بايد توجّه داشت مأمون از دعوت امام رضا(ع) به خراسان ، چند هدف را دنبال مى كرد ؛ ولى مهم ترين هدف وى ، تبديل صحنه مبارزات حادّ انقلابى شيعيان به عرصه فعّاليت سياسى آرام و بى خطر بود ؛ چه اين كه مبارزات شيعيان در پوشش تقيّه، تمام ناشدنى بود و اين مبارزات، همواره با دو ويژگى بسيار مؤثّر همراه بود كه به خلافت، لطمه مى زد: نخست، مظلوميت و دوم، قداست.

 مأمون، مى خواست يك باره آن خفا و استتار را از اين جمع مبارز بگيرد و امام(ع) را از ميدان مبارزه انقلابى، به ميدان سياست بكشانَد و بدين وسيله ، كارآيى نهضت تشيع را كه بر اثر همان استتار و اختفا ، روز به روز افزايش يافته بود ، به صفر برساند. با اين كار ، او آن دو ويژگى مؤثّر را نيز از علويان گرفته بود ؛ زيرا جمعى كه رهبرشان ، فرد ممتاز دستگاه خلافت باشد ، نه مظلوم است و نه آن چنان مقدّس».[111]

 البته اين فراخوانى امام(ع) به مرو ، براى مأمون، اين فايده را داشت كه امام رضا(ع) را تحت نظر داشته باشد و رفت و آمد شيعيان را كنترل كند و بزرگان شيعه را بهتر شناسايى و رصد نمايد، ولى او هرگز نتوانست با اين اقدام سياسى، به جايگاه امامت شيعه، صدمه اى بزند.

 بنا بر آنچه گذشت، هدف مأمون، هدفى كاملاً سياسى بود. او قصد داشت با تخريب جايگاه امام رضا(ع) با عنوان جانشين حقيقى پيامبر صلى اللّه عليه و آله و تقويت حكومت عبّاسى، به مقاصد سياسى خويش دست يابد.

3 - 2 . وفاى مأمون به نذرش

شيخ صدوق، روايتى را نقل مى كند كه مأمون در نيمه هاى شب، ريّان بن صَلت از اصحاب امام رضا(ع) را مى خواهد و افكار عمومى جامعه را در باره ولايت عهدى از او جويا مى شود. مأمون آن گاه به صورت مفصّل براى او شرح مى دهد كه پيش از اين ، به جهت شرايط دشوارى كه برايش پيش آمده بود، نذر كرده بود كه اگر بر حكومت استيلا يابد ، آن را به صاحب اصلى اش واگذار نمايد. او مى گويد :

 پس از آن كه خود را از گزند برادرم امين و ديگر حكّام منطقه آسوده نديدم، راهى بهتر از آن نيافتم كه خود را بِرَهانم، مگر اين كه به سوى خداوند بروم و از گناهانى كه تاكنون مرتكب شده ام، توبه كنم و از او در اين امور دشوارى كه پيش آمده است، استعانت بجويم و به او پناهنده شوم. پس دستور دادم تا اين اتاق را نظافت كنند - و با دست به اتاقى اشاره كرد - و خادمان ، آن اطاق را تميز نمودند. سپس آب بر خود ريختم و غسل كردم و پيراهن و شلوار سفيدى به تن كردم و چهار ركعت نماز به جاى آوردم و در آن ، آنچه از قرآن به ياد داشتم ، قرائت كردم و خداوند متعال را خواندم و بدو پناه بردم و با خلوص نيّت با او عهد و پيمان محكم بستم كه اگر خداوند، امامت و حكومت را نصيب من گردانَد و در مشكلات و سختى هاى اين امور، مرا كفايت كند و پشتيبان من باشد، حق را به صاحب حق بدهم و امر امامت را در جايگاه خودش بنهم ، همان جايى كه خداوند ، قرار داده است. سپس دلم آرام گرفت و اندوهم زائل شد.

سپس طاهر [بن الحسين ذو اليمينين ] را به جانب على بن عيسى بن ماهان، گسيل داشتم و كار او با طاهر، بدان جا كشيد كه كشيد و چنان شد كه شد. باز، هرثمة بن اَعيَن را به سركوبى رافع [بن ليث بن نصر بن سيّار] فرستادم، كه بر او ظفر يافت و او را كشت. نيز صاحب سرير را به صلح خواندم و هدايايى براى او فرستادم و با او به مهر رفتار كردم تا او از مخالفت ، دست برداشت و به راه آمد. پيوسته كارم تقويت يافت تا بدين جا رسيد كه با برادرم محمّد امين ، چنين شد و خداوند ، امر خلافت را يكسره در اختيار من نهاد و بر آن ، استيلايم داد و كار من ، استوار گرديد. چون پروردگارم به آنچه من درخواست داشتم، وفا نمود، من نيز دوست داشتم كه با خدايم بدانچه عهد بسته ام، وفا كنم، و كسى را جز ابو الحسن علىّ بن موسى، مستحقّ اين امر (خلافت) نديدم. لذا آن را در اختيار وى قرار دادم؛ امّا او نپذيرفت، مگر بدان طريق كه خود مى دانى. اين بود سبب اين بيعت به ولايت عهدى.[112]

شيخ صدوق، بر اين باور است كه مأمون، در ابتدا صادقانه قصد داشت به نذر خود عمل كند و امام(ع) را ولى عهد خود نمايد. وى مى نويسد:

 من بر اين باورم كه مأمون ، او را ولى خود كرد و با او بيعت نمود تا به نذرى كه ذكرش رفت وفا كرده باشد ، و فضل بن سهل همواره با امام رضا(ع) دشمنى مى كرد و با او بد بود و از امام خوشش نمى آمد ؛ چون او از پروردگان برمكيان بود .[113]

اين نظر را مى توان از متون منتخب شيخ مفيد(م 413ق) و ابوالفرج اصفهانى(م 356ق) نيز برداشت نمود.[114]

 به نظر مى رسد كه اين نظريه ، قابل پذيرش نيست؛ زيرا:

 - مأمون كسى است كه براى رسيدن به حكومت ، به نزديكانش نيز رحم نكرده است. چگونه مى توان باور كرد حكومت را بدون هيچ چشم داشتى تقديم امام رضا(ع) نمايد؟

 - وفاى به نذر با توسّل به زور و تهديد ، سازگار نيست. مأمون اگر از روى ارادت مى خواست اين منصب را به امام(ع) وا گذارد، راضى به ناخرسندى امام(ع) نمى شد، چه برسد به آن كه امام(ع) را به مرگ تهديد كند.

 - يك روايت مربوط به نذر مأمون ، نمى تواند در مقابل روايات متعدّدى كه اجبار و تهديد او را مى رساند ، مقاومت كند. بى ترديد ، اين سخن مأمون نيز برخاسته از زيركى وى بوده تا خويش را فردى محبّ اهل بيت عليهم السلام معرّفى كند.

 - در رواياتِ اصرار مأمون به امام رضا(ع) ، سخنى از وفاى به نذر نيامده است ؛ بلكه مأمون تنها به ريّان بن صَلت - كه از اصحاب مورد وثوق امام رضا(ع) و البته از كارگزاران حسن بن سهل و حكومت عبّاسى است - اين مطلب را بيان داشته است. بنا بر اين، بى ترديد در اين بيان ، اغراض ويژه سياسى نهفته است.

 - اگر مأمون واقعاً براى وفاى به نذر ، مى خواست چنين كند ، بايد فقط در اهداى خلافت ، اصرار مى ورزيد ، نه ولايت عهدى؛ چه اين كه ولايت عهدى در نذر او نبوده است.

 - امام(ع) نيز اگر ارادت مأمون را تمام و خالص مى دانست، معنا نداشت كه با بى مهرى با خليفه رفتار كند.

3 - 4 . اعتقاد به حقّانيت امام(ع) بر خلافت

اين انديشه در ميان غير شيعيان وجود دارد. آنان مى گويند: چون مأمون، تفكّر شيعى داشته است، قصد داشت تا ولايت عهدى و حتّى خلافت را به امام رضا(ع) تسليم كند. آنان بر اين باورند كه خليفه از ابتدا تا به آخر با نيّت صادقانه، على بن موسى الرضا(ع) را به ولى عهدى انتخاب كرده بود و ايشان با مرگ طبيعى از دنيا رفت. ابن خلدون، ذهبى و ابن اثير را مى توان از طرفداران اين نظريه دانست.[115]

 مؤيّد اين نظريه ، ظاهر برخى از سخنانى است كه مأمون در بعضى از جلسات ، گفته است . براى نمونه مأمون در دو جلسه متفاوت مى گويد:

 اى فرزند پيامبر خدا! من از دانش و فضل و زهد و پارسايى و بندگى ات آگاهم ، و تو را از خود به خلافت سزاوارتر مى دانم .[116]

و كسى را نديدم كه از ابوالحسن رضا(ع) به اين امر خلافت سزاوارتر باشد؛ از اين رو او را ولى عهد كردم .[117]

همچنين ، بنا بر گزارش طبرى، در نامه حسن بن سهل ، اين گونه آمده است:

 مأمون ، على بن موسى را ولىّ عهد خود قرار داد ؛ چون به عبّاسيان و علويان نگريست و كسى را برتر و داناتر و پارساتر از او نيافت و او را رضاى آل محمّد ناميد و به او فرمان داد كه لباس سياه را دور بينداز و سبز بپوشد .[118]

در نامه اى از فضل بن سهل به امام رضا(ع) نيز به اين نكته تصريح شده است:

 اين نوشته اى از سر عزم و جدّيت از فرمان رواى مؤمنان ، عبد اللَّه امام ، مأمون و نيز از سوى من است تا آنچه به ستم از تو برده شده، به تو باز گردد و حقوقت در دستانت تثبيت شود و دست غير از آن كوتاه گردد و به همان گونه كه از خداى آگاه بر آن خواسته ام تا بِدان، سعادتمندترين انسان در جهان و نزد خدا از رستگاران و ادا كننده حق پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله باشم .

 و ياور تو باشم تا در ولايت عهدى و دولت يافتن تو به نيكى [هر دو سرا] دست يابم .

 چون نامه اى به دستت رسيد - فدايت شوم - و امكان يافتى ، آن را از دستت زمين نگذار تا به سوى آستان فرمان رواى مؤمنان (مأمون) حركت كنى؛ همو كه تو را شريك كار و همتا در نسب خود و سزاوارترين مردم به آنچه در اختيارش است ، مى بيند ... .[119]

اين نظر با مفاد بعضى از رواياتى كه سخنان مامون را آورده، سازگار است، امّا با بسيارى از عملكردهاى وى در قبال امام رضا(ع) ، قابل جمع نيست؛ چه اين كه :

 - سخنان مأمون ، به گونه اى ظاهرسازى است و طبيعى است كه خليفه، انگيزه اصلى خود را به راحتى بر ملا نسازد.

 - تاريخ نويسانى نظير طبرى نيز در دولت عبّاسى زندگى مى كردند و وامدار حاكمان عبّاسى بودند. طبيعى است آن گونه بنگارند كه حاكمان مى خواهند.

 - اين گزارش ها با روايات متعدّدى كه خليفه ، امام(ع) را مجبور به پذيرش ولايت عهدى مى كند، سازگار نيست.

 - همچنين اجبار بر پذيرش ولايت عهدى و تهديد به قتل ، چگونه با ارادتمندى و تشيّع مأمون و نيّت صادقانه او مى تواند سازگار باشد؟

 - متون معتبر و متعدّد ، حاكى از آن است كه امام(ع) از پذيرش خلافت و ولايت عهدى سر باز مى زد. اگر خليفه حُسن نيّت داشت، اين حقّ امام بود كه خلافت را بپذيرد. سيّد مرتضى مى نويسد:

 آن كه حق با اوست ، مى تواند از هر سو و با هر سببى به آن برسد ، بويژه اگر به خاطر آن حق ، تكليفى هم متوجه او باشد كه در اين صورت ، به كار بردن وسيله و يافتن راه براى رسيدن به آن ، بر او واجب مى شود . امامت ، حقّ امام رضا(ع) بود ؛ چون پدرانش به آن تصريح كرده بودند . پس چون حقّش را از او باز داشتند و از جايى ديگر به او دادند ، بر ايشان واجب بود كه آن را نپذيرد تا به حقّش برسد و هيچ ابهامى در اين نيست ؛ زيرا دليل هاى استحقاق امامت ايشان ، از ورود شبهه در اين باره جلوگيرى مى كند .[120]

همو ادامه مى دهد كه تنها دليل پذيرش ولايت عهدى به وسيله امام(ع) ، خوف و تقيّه بوده است:

 امتناع از پذيرش براى كسى كه مجبور و مورد تحميل قرار گرفته باشد ، بى فايده است و در صورت امتناع [در چنين مقامى ] ، كار به درگيرى و برخورد علنى مى انجامد كه در اين جريان ، مقتضى آن موجود نبوده است و اين مطلب كاملاً آشكار است.[121]

- اگر مأمون ، صادقانه و با نيّت استحقاق خلافت براى امام(ع) پيشنهاد خلافت را به ايشان داده باشد، معنا ندارد امام(ع) پس از پذيرش آن ، اين گونه دعا كند:

 خدايا تو مرا نهى كرده اى كه خود را به دست خود ، هلاك كنم ، و من مجبور و ناگزير شده ام ، آن گونه كه اگر ولايت عهدى را نپذيرم ، از سوى مأمون به قتل مى رسم ، و من مجبور و ناگزير گشته ام ، همان گونه كه يوسف و دانيال مجبور شدند ولايت از جانب طاغوت روزگار خويش را بپذيرند .[122]

بر اساس آنچه گذشت، مى توان گفت كه انگيزه مأمون از پيشنهاد خلافت و نيز ولايت عهدى ، به طور قطع ، چيزى جز تقويت حكومت عبّاسيان نبود ؛ ولى هوشيارى امام رضا(ع) ، نقشه زيركانه او را نقش بر آب كرد.

4 . بازتاب سياسى - اجتماعى پذيرش ولايت عهدى

عدم دخالت در امور سياسى كشور و چشم پوشى از مطلق اختيارات ولايت عهدى به وسيله امام رضا(ع) ، نقشه مأمون را با مشكلات جديدى روبه رو كرد. نارضايتى عبّاسيان، عدم كرنش علويان و نمايشى شمرده شدنِ حكم ولايت عهدى از ناحيه عموم مردم، از جمله چالش هاى فرا روى دستگاه حكومت بود. از سوى ديگر، امام رضا(ع) از اين فرصت، براى تبليغ انديشه شيعه و بويژه مسائل مربوط به امامت در جلسات عمومى بهره جست. خراسان ، كانون امن علويان شد و بسيارى از شيعيان نيز براى ملاقات امام(ع) به اين ديار ، ره سپار شدند. جلسات متعدّد علمى امام(ع) با بزرگان اديان و دانشمندان مختلف نيز دانش بى انتهاى امام(ع) را بيشتر بر همگان، نمايان ساخت. همچنين بسيارى از شاعران شهير آن دوره، نظير ابراهيم بن عبّاس، دِعبِل بن على خُزاعى، رَزين بن على خُزاعى و ابو نواس، در خراسان حضور يافتند و در منقبت اهل بيت عليهم السلام اشعارى سرودند كه براى هميشه ، ماندگار شد. گذشته از قصيده مشهور «مدارس آيات ...» دِعبِل كه در همان زمان در شهرها منتشر شد، اشعار بزرگ ترين شاعر آن دوره ، يعنى ابو نواس ، با عنوان سندى فرهنگى منتشر شد. وقتى مأمون از ابو نواس پرسيد كه چرا در جلسه شاعران حضور نيافته تا براى على بن موسى ، شعر بگويد، وى اشعارى را فى البداهه سرود كه دو بيت پايانى آن چنين است:               

فَعَلَى مَا تَرَكْتَ مَدْحَ ابْنِ مُوسَى                            وَ الْخِصَالَ الَّتِى تَجَمَّعْنَ فِيهِ

قُلْتُ لَا أَهْتَدِى لِمَدْحِ إِمَامٍ                    كَانَ جَبْريلُ خَادِماً لِأَبِيهِ

[به من گفته شد]چرا تو ستودن فرزند موسى را فرو گذاشته اى                    در حالى كه بسيارى ويژگى ها در او گرد آمده است؟

[من در پاسخ ] گفتم : از عهده ستايش امامى بر نمى آيم                             كه جبرئيل ، خدمت گزار پدرش بوده است .

 چندى بعد ، وقتى وى امام رضا(ع) را ملاقات كرد ، به امام(ع) عرضه داشت : اشعارى برايتان سروده ام كه چنين است:         

مُطَهَّرُونَ نَقِيَّاتٌ ثِيَابُهُمْ                       تَجْرِى الصَّلَاةُ عَلَيْهِمْ أَيْنَمَا ذُكِرُوا

مَنْ لَمْ يَكُنْ عَلَوِيّاً حِينَ تَنْسُبُهُ                               فَمَا لَهُ مِنْ قَدِيمِ الدَّهْرِ مُفْتَخَرٌ

فَاللَّهُ لَمَّا بَرَأ خَلْقاً فَأَتْقَنَهُ                      صَفَاكُمُ وَ اصْطَفَاكُمْ أَيُّهَا الْبَشَرُ

فَأَنْتُمُ الْمَلَأُ الْأَعْلَى وَ عِنْدَكُمُ                                 عِلْمُ الْكِتَابِ وَ مَا جَاءَتْ بِهِ السُّوَرُ

پاكيزگانى پاك دامن اند                    هرگاه ياد شوند، درود بر آنها جريان مى يابد

هر كس به گاه نَسَب يابى، علوى نباشد                  از دير زمان ، افتخارى نخواهد داشت

خداوند هنگامى كه خلق را آفريد و استوارشان كرد                   شما را برگزيد و گزيده انسان كرد

شما ملأ اعلى [123] هستيد و نزد شماست                                علم كتاب و آنچه سوره هاى قرآن آورده است.

 بارى! پس از اين كه مأمون احساس كرد كه برخورد آگاهانه امام(ع) با پيشنهاد سياسى او، نه تنها توطئه سياسى او را ناكام كرده، بلكه به عكس ، روز به روز بر محبوبيت امام(ع) در جامعه اسلامى افزوده مى شود و عرصه را بر ادامه خلافت غاصبانه عبّاسيان تنگ تر مى كند، تصميم گرفت امام(ع) را براى مدّتى در سرخس ، زندانى كند .[124]به نظر مى رسد زندانى شدن امام(ع) در ماه هاى پايانى حضور ايشان در آن ديار بوده است. از سوى ديگر ، در گزارشى آمده است كه مطلبى ساختگى از جانب امام(ع) در ميان مردم شايع شده بود.[125]بعيد نيست كه اين شايعه ، توسّط حكومت عليه امام منتشر شده باشد و خليفه به دنبال ترور شخصيتى امام بوده باشد. ابو صلت ، خود را به زندان سرخس مى رساند و پس از ملاقات به امام مى گويد كه در بين مردم ، شايع است كه شما چنين ادّعا كرده اى : «إِنَّكُمْ تَدَّعُونَ أَنَّ النَّاسَ لَكُمْ عَبِيدٌ»[126] ؛ يعنى مردم بندگان شما هستند. امام رضا(ع) از انتشار اين شايعه بسيار ناراحت شد و دست به دعا برداشت و گفت :

 خدايا! اى آفريدگار آسمان ها و زمين! داناى به آشكار و نهان! تو شاهدى كه من آن را هيچ گاه نگفته ام و نشنيده ام كه هيچ يك از پدرانم آن را گفته باشد و تو دانايى كه اين مردم چه ستم ها بر ما روا داشتند و اين هم يكى از آنهاست .[127]

در صورت صحيح بودن اين گزارش، نبايد اين زندان ، مدّت مديدى طول كشيده باشد؛ چون مدّتى بعد ، خليفه اخبار پيروزى هاى سپاهش بر كافران را در خانه امام(ع) (محلّ حبس) به ايشان مى دهد و امام(ع) به او پيشنهاد بازگشت به بغداد را مى دهد و او نيز مى پذيرد. پيش از بازگشت ، فضل بن سهل در سرخس كشته مى شود و امام رضا(ع) نيز در بين راه در طوس به شهادت مى رسد.

هفت . روايات رضوى

رخدادهاى مهمّى در عصر امام رضا(ع) به وقوع پيوست كه بر تعداد و گونه هاى روايات نقل شده از ايشان ، تأثير مستقيم داشت. اين رخدادها را مى توان در عناوينى همچون «گسترش انديشه كلامى» و «فتنه واقفيه» خلاصه كرد.

1 . گسترش انديشه كلامى

انديشه هاى كلامى گوناگونى در نيمه دوم قرن دوم هجرى در جامعه علمى و دينى آن روز ، پديدار شد. آزادى نسبى در واگويى انديشه ها و مناظرات درونْ دينى و برونْ دينى ، روز به روز توسعه مى يافت، به گونه اى كه برخى محافل در بغداد و خراسان ، تنها براى مناظره شكل مى گرفت. براى نمونه ، خانه يحيى بن خالد در بغداد ، محلّ برپايى سلسله جلسات مناظره متكلّمان مسلمان و غير مسلمان بود .[128] اين جلسات در دوره مأمون ، گسترش بيشترى يافت . نهضت ترجمه و آزادى نسبى ابراز عقايد ، حتّى در دربار خليفه ، از عوامل اين مباحثات بود.

 عالمان رسمى كه تنها بخشى از روايات نبوى را با واسطه هاى نامطمئن در اختيار داشتند، توانايى پاسخ گويى به شبهات و پرسش هاى جديد را نداشتند؛ چه اين كه بخشى از شبهات وارد شده ، اساساً عقلى بود و تنها با نقل روايات ، قابل پاسخ گفتن نبود . امّا متكلّمان شيعى كه همواره توفيق بهره بردارى از سرچشمه زلال معرفت را داشتند ، از وضعيت بسيار مطلوب ترى برخوردار بودند. در رأس اين جريان ، حضور امام رضا(ع) بسيار تابناك مى نمود. ايشان ، پاسخ گوى سؤالات متكلّمان مسلمان و غير مسلمان بودند. از اين رو ، تعداد روايات كلامى امام رضا(ع) از لحاظ حجمى ، بيش از ديگر گونه هاى روايت شده از ايشان است.[129] حتّى به نظر مى رسد به نسبت ديگر معصومان نيز ، مباحث كلامى امام(ع) بيشتر باشد. امروزه بيش از سى درصد كلّ روايات باقى مانده از امام رضا(ع) به مسائل كلامى اختصاص دارد. به جرئت مى توان گفت اگر امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در عصر خويش پايه هاى فقه شيعى را استوار ساختند، در اين دوره ، امام رضا(ع) بنياد كلام شيعى و بويژه مسئله امامت را بيش از پيش ، مستحكم ساخت . مباحث اعتقادى كه در اين دوره در جامعه نمود بيشترى داشت و امام(ع) در باره آن سخن گفته ، عبارت اند از : توحيد (اوصاف خدا، رؤيت خدا، جسمانيت، قضا و قدر، جبر و تفويض) ،[130] نبوّت (معرّفى و پيراستن انبيا از خطا و گناه) و امامت (تقريباً تمام مباحث مربوط به آن).[131]

 نگاه متفاوت امام(ع) به مسئله توحيد - كه خلاف انديشه متكلّمان رايج آن دوران بود - سبب شد تا در زمان ولايت عهدى، افراد و گروه ها براى فهم صحيح آن و يا اساساً از سرِ كنجكاوى به خراسان آمده ، با نظريات توحيدى امام(ع) آشنا شوند.

2 . فتنه واقفيه

آغاز امامت امام رضا(ع) با فتنه واقفيه همراه بود. توقّف در امامت امام هفتم و تأسيس يك فرقه منحرف در شيعه ، شبهات جديدى را در مسئله امامت در مجموعه هاى درونْ مذهبى شيعه ايجاد كرد و چيزى نگذشت كه اين شبهات ، به بيرون تراوش نمود. علنى شدن شبهات و سؤالات از سويى ، و ظهور انحراف در برخى وكيلان و نمايندگان امام كاظم(ع) ، از سوى ديگر ، سبب شد كه زمينه براى تبيين مسائل امامت ، بيش از پيش فراهم آيد. بنا بر اين ، در اين دوره ، مباحث مربوط به امامت ، بسيار پُررنگ و به صورت علنى از زبان امام رضا(ع) مطرح شد.[132] اين گونه مباحث در دوره ولايت عهدى امام(ع) بروز بيشترى داشت. گزارش زير ، تا حدودى بيان كننده فضاى حاكم در خراسان است .

 در حديثى به نقل از عبد العزيز بن مسلم آمده است :

 در زمان على بن موسى الرضا(ع) در مرو بوديم و روز جمعه در مسجد جامع ، اجتماع كرده بوديم. مردم در باره امامت ، گفتگو و بحث مى كردند و اختلاف نظرهاى موجود در مسئله امامت را بيان مى كردند. من نزد سيّد و مولاى خود امام رضا(ع) رفتم و او را از گفتگوى مردم ، آگاه ساختم. ايشان تبسّمى كرد و فرمود : «اى عبد العزيز! قوم ، گرفتار جهل شدند و در باورهاى خود ، فريب خوردند؛ يعنى هر چه را خودشان دين دانسته بودند ، گرفتند و حق را از دست دادند، در حالى كه حق تعالى ، پيامبر گرامى خود را قبض روح نكرد ، مگر آن كه دين را براى او تمام كرد و قرآن را بر او نازل ساخت كه در آن ، تفصيلِ هر چيزى بيان شده است. در قرآن ، همه اشيا از حلال و حرام و حدود و احكام و جميع آنچه تمام مردم به آن احتياج دارند ، آمده است ... و حق تعالى در حجّة الوداع - كه آخر عمر پيامبر صلى اللّه عليه و آله بود - اين آيه را نازل كرد : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَمَ دِينًا» .[133] و اين آخرين فريضه اى بود كه نازل فرمود و بعد از آن ، هيچ فريضه اى نازل نساخت».[134]آن گاه امام(ع) به طور مفصّل ، جايگاه امامت را براى عبد العزيز ، ترسيم مى كند .[135]

تلاش هاى حديثى امام رضا(ع) 1 . تأكيد بر نشر احاديث اهل بيت عليهم السلام

با توجّه به گسترش حلقه هاى حديثى اهل سنّت و وجود گروه هاى كلامى منحرف در اين دوران ، امام رضا(ع) شيعه را به دقّت در اخذ حديث ، توصيه مى كرد كه مبادا آنان ، آنچه را قصّه پردازانِ راوى نما (قُصَّاصُ مُخَالِفِينَا) و يا متكلّمان دور از مكتب اهل بيت مى گويند، برگيرند ؛ چه اين كه آنان ، از سفيهان هستند.[136] امام(ع) به شاگرد همراهش ابو صلت هروى مى فرمود:

 رَحِمَ الله عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا .

خداى رحمت كند بنده اى را كه امر (ولايت) ما را احيا كند!

و ابو صلت كه خود علاقه مند به زنده نگه داشتن امر ولايت بود ، از چگونگى اين مهم مى پرسد و چنين مى شنود:

 يَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَ يُعَلِّمُهَا النَّاسَ فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ كَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا.[137]

علوم ما را فرا گيرد و به مردم بياموزد؛ كه اگر مردم زيبايى هاى كلام ما را مى دانستند ، از ما پيروى مى كردند .

اين سخن گران مايه براى تشويق پيروان اهل بيت عليهم السلام به حديث آموزى و گسترش معارف ايشان، بسيار روشن و تابناك است ، بويژه آن كه در ادامه ، امام(ع) به ابو صلت مى گويد كه علم را بايد از عالمان اخذ كرد و در تعريف عالمان مى فرمايد:

 هُمْ عُلَمَاءُ آلِ مُحَمَّد الَّذِينَ فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُمْ وَ أَوْجَبَ مَوَدَّتَهُمْ.[138]

آنان عالمان خاندان محمّد صلى اللّه عليه و آله هستند ، كه خداوند ، پيروى از آنان را فريضه دانسته و دوستى با ايشان را واجب كرده است .

2 . حلقه هاى حديثى

برپايى حلقه هاى متعدّد حديثى به وسيله انديشمندان شيعى و در راس آنان امام على بن موسى الرضا(ع) از ويژگى هاى اين دوران است. على رغم حركت انحرافى واقفيان و وارد شدن لطمه به هويت و همبستگى شيعيان ، گزارش هاى متعدّدى حاكى از مراجعات گسترده در اين زمان به امام است. اين گزارش ها نشان از آن دارند كه مردم در مدينه، كوفه، مِنا و خراسان ، مشتاقانه در جلسات امام(ع) شركت مى كردند.[139]

 امام رضا(ع) جلساتى را در سال 194 هجرى ، در مدينه تشكيل مى داد و در آن ، رواياتى را به صورت مسند از پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله روايت مى كرد. حاصل اين جلسات ، كتاب صحيفة الرضا(ع) شد كه احمد بن عامر طايى آن را روايت كرده است.

 راوى ديگرى به نام داوود بن سليمان غازى نيز در چنين جلساتى شركت كرده و كتاب مسند الرضا(ع) را گِردآورده است. در برخى از روايات ، حتّى مكان جلسات امام هم آمده است . براى نمونه امام(ع) در مسجد دار معاويه مدينه جلسه درس داشته است .[140] گفتنى است كه در حجاز ، حلقه هاى متعدّدى در محضر امام(ع) با حضور جمع كثيرى از مردم ، شكل مى گرفته است.[141]

 حضور گسترده مردم در اين گونه جلسات ، هم در مدينه وهم در خراسان ، به كرّات گزارش شده است. احمد بن محمّد بن ابى نصر بَزَنطى ، وقتى جلسه امام در باره عيد غدير در مدينه را توصيف مى كند ، مى گويد:

 كُنَّا عِنْدَ الرِّضَا(ع) وَ الْمَجْلِسُ غَاصٌّ بِأَهْلِهِ فَتَذَاكَرُوا يَوْمَ الْغَدِيرِ فَأَنْكَرَهُ بَعْضُ النَّاسِ .[142]

نزد امام رضا(ع) بوديم و مجلس پُر بود . سخن از روز غدير به ميان آمد و برخى از مردم ، آن را انكار كردند ... .

اين گزارش ، بيانگر حضور پُرشور افراد گوناگون و حتّى مخالف در جلسه حديث امام است . در اين گزارش ، امام(ع) احاديثى را بيان مى كند كه راوى مى گويد : «بزنطى ، بيش از پنجاه بار اين روايت را در جلسات مختلف ، روايت كرد».[143]در خراسان نيز اين جمعيت ، نه تنها كاسته نشد ، بلكه فزونى يافت. در جلسات مأمون كه امام(ع) در آن حضور داشت ، دقيقاً همين اصطلاح «الْمَجْلِسُ غَاصٌّ بِأَهْلِهِ»[144] به كار رفته و حتّى در مواردى ، تعداد حضّار نيز گزارش شده است:

 على بن موسى الرضا(ع) در شهر مرو بود و سيصد و شصت مرد از پيروانش از شهرهاى گوناگون ، همراهش بودند .[145]

3 . جلسات مناظره

احتجاجات بسيارى از امام رضا(ع) گزارش شده كه بيشتر آنها در مسئله توحيد وسپس امامت است. مناظره امام با زنادقه ،[146]احتجاج با افرادى همچون سليمان مروزى ،[147] مناظره با عالمان مسلمان ،[148] مباحثه با طرفداران انديشه معتزله ،[149] مُرجِئه ،[150]مفسّران اهل سنّت [151] و يا ثنويه [152] و نظير اين موارد ، بسيار گزارش شده است. تنها طَبرِسى در الاحتجاج ، 38 مناظره از امام(ع) گزارش كرده است. در ميان جلسات مناظره امام(ع) ، دو جلسه بسيار تابناك تر بوده است . نخست ، بحثى طولانى با مأمون در باره پيامبران و عصمت آنها كه اين جلسه را خليفه با اين جمله آغاز مى كند كه :

 يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! أَ لَيْسَ مِنْ قَوْلِكَ أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ مَعْصُومُونَ؟

اى فرزند پيامبر خدا! آيا شما نگفته ايد كه پيامبران ، معصوم اند؟

و وقتى پاسخِ مثبت امام(ع) را مى شنود ، مى پرسد: «فَمَا مَعْنَى قَوْلِ اللَّهِ عزّ و جلّ «وَعَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى؟» ؛ پس معناى سخن خداى عزّ و جلّ چيست كه فرمود : «و آدم از خدايش سرپيچى كرد و گم راه شد»» .

زيبايى اين جلسه ، در آن است كه امام(ع) تنها با استناد به آيات قرآن به او پاسخ مى دهد. اين مباحثه صريح، دوجانبه و طولانى است و در پايان ، مأمون نمى تواند اعجاب خود را مخفى كند . از اين رو مى گويد:

 اى ابا الحسن! به خدا سوگند ، دانش درست ، جز نزد اهل اين خانه يافت نمى شود و دانش هاى پدرانت به تو رسيده است . خداوند ، تو را از سوى اسلام و مسلمانان ، جزاى خير دهد![153]

و در اثناى جلسه نيز مأمون بارها اين سخن را به زبان جارى مى كند كه:

 گواهى مى دهم كه تو فرزند بر حقّ پيامبر خدايى.[154]

كتاب هاى روايى نظير عيون أخبار الرضا(ع) و الاحتجاج ، جلسات متعدّدى را كه مأمون يا مخالفان با امام رضا(ع) بحث كرده اند ، گزارش كرده اند. اسحاق بن حمّاد - كه راوى يكى از جلسات مهم مناظره است - مى گويد: مأمون ، مجالس گفتگو تشكيل مى داد و مخالفان اهل بيت را گِرد مى آورد و در باره امامت على بن ابى طالب(ع) با ايشان سخن مى گفت و براى نزديك نشان دادن خود به امام رضا(ع) همواره امير مؤمنان(ع) را بر جميع صحابه برتر مى دانست.[155]مأمون كه در ميان خلفا به مردى دانشمند شُهره است، بارها مقهور دانش امام(ع) شد و در پايان يكى از همين جلسات به امام(ع) مى گويد:

 اى ابا الحسن! خداوند ، مرا پس از تو زنده نگاه ندارد! گواهى مى دهم كه تو وارث دانش پيامبر خدايى .[156]دومين جلسه مشهور امام رضا(ع) ، جلسه مناظره بزرگان وانديشمندان اديان گوناگون با ايشان در دربار مأمون و در حضور وى بوده است. در اين جلسه طولانى كه به دعوت و درخواست خليفه سامان يافته بود و بزرگ نصاراى شرق (جاثليق) ، بزرگ يهود (رأس الجالوت) و بزرگان صابئيان و زرتشتيان و نيز قسطاس رومى و جمعى از متكلّمان در آن شركت داشتند ،[157]امام(ع) تنها با استناد به كتاب هاى خود ايشان ، نظير تورات و انجيل با ايشان بحث كرد و آنان را مجاب ساخت .

 به طور كلّى ، امام رضا(ع) مجالس متعدّد كلامى برگزار مى كرد. اين مجالس در خراسان ، گسترش بيشترى داشته است. مأمون نيز از اين مجالس ، ناخرسند بوده است. ابو صلت مى گويد:

 خبر به مأمون رسيد كه امام رضا(ع) مجالس كلامى منعقد مى كند و مردم ، شيفته دانش او مى شوند .[158]

البته مأمون ، مرجعيت علمى و محبوبيّت امام را برنتابيد و حاجب خويش - محمّد بن عمرو طوسى - را براى برهم زدن جلسات امام مأمور كرده بود . [159]

4 . عرضه حديث و آموزش نقد آن

از ويژگى هاى اين دوران ، آن است كه جعل حديث ، افزون بر انتشار در سطح عموم جامعه، با عنوان محبّت و منقبت گويى در حال رخنه كردن به درون جامعه شيعه بود، چنان كه امام(ع) خود فرموده است :

 غاليان درباره جبر و تشبيه ، اخبارى منسوب به ما ساختند ؛ غاليانى كه عظمت الهى را كوچك جلوه دادند .[160]

عرضه حديث ، سبب شد تا بسيارى از انديشه هاى نادرست در باره توحيد ،[161] مانند جبر و تشبيه [162] و...، عصمت و داستان هاى مربوط به پيامبران و نظاير آنها ، به وسيله امام(ع) پالايش و از احاديث شيعه ، زدوده شود.[163]

 در روايتى امام(ع) منشأ برخى روايات ساختگى در موضوعاتى همچون داستان هاى انبيا و يا فضائل اهل بيت عليهم السلام را بسيار شيوه مند ، بيان مى كند. به بيان ديگر ، شيوه هاى نقد حديث در اين گونه روايات رضوى ، قابل بازكاوى است. در گزارشى ابراهيم بن ابى محمود ، از امام(ع) در باره بعضى از روايات اهل سنّت پرسش مى كند و به امام رضا(ع) مى گويد : اى پسر پيامبر خدا! نزد ما از روايات مخالفان شما در باره فضائل امير مؤمنان و شما خاندان ، رواياتى هست كه امثال آن را در بين روايات شما نمى بينم . آيا به آنها معتقد شويم؟

 امام(ع) پس از يادكرد روايتى نبوى در باره اهمّيت صحيحْ نقل كردن سخنان ، با دسته بندى بسيار نيكويى ، اين مطلب را باز مى گويند كه:

اى پسر ابو محمود! مخالفان ما سه نوع خبر در فضائل ما جعل كرده اند: غلوّ، كوتاهى در حقّ ما، و تصريح به بدى هاى دشمنان ما و دشنام به آنان. وقتى مردم، اخبار غلوّ آن دسته را مى شنوند، شيعيان ما را تكفير مى كنند و مى گويند: شيعه، قائل به ربوبيّت ائمّه خود است. و وقتى كوتاهى در حقّ ما را مى شنوند، به آن معتقد مى شوند و وقتى بدى هاى دشمنان ما و دشنام به آنان را مى شنوند، به ما دشنام مى دهند، حال آن كه خداوند مى فرمايد:

 «و به كسانى كه مشركان، غير از خدا ، آنان را مى خوانند، دشنام ندهيد، چه آن كه آنان نيز خدا را به ظلم و از روى نادانى ، دشنام خواهند داد».[164]

اى ابن ابى محمود! وقتى مردم به چپ و راست مى روند ، تو پايبند به طريقه ما باش ؛ زيرا هر كس با ما همراه شود ما با او همراه خواهيم بود . هر كس از ما جدا شد ، ما نيز از او جدا خواهيم شد . كم ترين چيزى كه باعث مى شود انسان از ايمان بيرون رود ، اين است كه در مورد سنگ ريزه بگويد : «اين ، هسته است» و سپس بدان معتقد شود و از مخالفان عقيده خود تبرّى جويد. اى ابن ابى محمود! آنچه را برايت گفتم ، حفظ كن و نگه دار ؛ زيرا خير دنيا و آخرت برايت در اين گفتار است .[165]

5 . نگارش و املاى حديث

گزارش هاى متعدّدى در دست است كه امام رضا(ع) براى اصحاب خويش ، سخنان پيامبر صلى اللّه عليه و آله و يا سخنان و دعاهاى خود را تدوين مى كرد و گاهى نيز به شاگردانشان املا مى فرمود. گاهى اين نگاشته ها به صورت حضورى براى درخواست كنندگان نوشته مى شد وگاهى نيز در قالب نامه نگارى صورت مى گرفت. عبد الرحمان بن ابى نجران مى گويد : امام رضا(ع) حديثى را از امام زين العابدين(ع) براى من نگاشت وسپس همان را قرائت كرد .[166]

 شيعيان نيز آموخته بودند كه نگاشته هاى امام(ع) را براى يكديگر نقل كنند .[167]حسين بن سعيد ، از جمله كسانى است كه نامه هاى ارسالى امام(ع) به محمّد بن ابراهيم را دريافت مى كرد و آن را براى شاگردانش باز مى گفت . [168] حتّى استنساخ خط و استفتائات امام نيز مرسوم بوده است. در روايتى ، احمد بن محمّد بن ابى نصر بَزَنطى مى گويد :

 نَسَخْتُ مِنْ كِتَابٍ بِخَطِّ أَبِى الْحَسَنِ(ع) .[169]

من نوشته اى به خط امام رضا(ع) را استنساخ كردم .

از امام رضا(ع) 188 نوشته بر جاى مانده است كه بيشتر آنها ، يعنى 111 نوشته در موضوع فقه است. برخى از مهم ترين مكتوبات منسوب به ايشان ، عبارت اند از : كتاب فقه ،[170] كتاب علل،[171] متن دعاى سجده،[172] نگارش ادعيه متعدّد[173] و رساله ذهبيه [174] .

 مرحوم آية اللَّه على احمدى ميانجى كه مجموعه نگاشته هاى ائمّه عليهم السلام را در كتاب مكاتيب الأئمه عليهم السلام گِرد آورده ، نگاشته هاى امام رضا(ع) را از جهت تعداد ، اين گونه دسته بندى كرده است :

 توحيد: 8 ، امامت و معجزات : 29 ، فقه : 111 ، طب : 1 (رساله ذهبيه) ، دعا : 13 ، مواعظ : 10 ، نامه به واقفيه : 7 ، سياسى : 4 ، مسايل گوناگون : 4 .

6 . تعداد احاديث

بر اساس آخرين پژوهشى كه در گردآورى احاديث امام رضا(ع) صورت پذيرفته است ،[175] شمار روايات ايشان ، 2427 روايت است.[176] موضوعات گوناگون اين روايات ، عبارت است از :

 روايات فقهى: 1038 روايت.

 روايات اعتقادى: 794 روايت.

 روايات اخلاقى و مواعظ: 61 روايت.

 روايات دعا و احتجاجات: 118 روايت.

 روايات تفسيرى: 204 روايت.

 روايات در باره راويان و نوادر: 212 روايت .

 گفتنى است تعداد روايات امام رضا(ع) در مجموع كتب اربعه ، 2301 روايت است كه به ترتيب در الكافى 928 روايت، در كتاب من لايحضره الفقيه ، 208 روايت، در تهذيب الأحكام ، 793 روايت و در الاستبصار ، 372 روايت آمده است.[177]

 روايات امام رضا(ع) در كتب اربعه، بيشتر با عناوين ابو الحسن (897 روايت)،الرضا(645 روايت)، ابوالحسن الرضا (592 روايت) و يا با عناوينى همچون : ابوالحسن الأخير، ابوالحسن الثانى، ابوالحسن الماضى، ابوالحسن موسى، ابوالحسن على بن موسى، الخراسانى و ابن العبد الصالح ، آمده است.

 بيشتر احاديث امام رضا(ع) از جهت تعداد ، به فقه مربوط است؛ امّا از جهت حجم، صفحات روايات كلام و عقايد منقول از امام رضا(ع) بيشتر از ديگر موضوعات است.[178]

 همچنين در كتاب حاضر(حكمت نامه رضوى) 1809 از رهنمودهاى حكيمانه امام رضا(ع) گردآورى شده است.

7 . پرورش شاگردان

راويان بسيارى در شمارِ ياران امام(ع) بوده اند. برقى ، 62 نفر[179] و شيخ طوسى ، 318 نفر[180] از راويان امام رضا(ع) را نام برده اند. يكى از محققّان معاصر ، اسامى 312 راوى از امام(ع) را همراه با روايات ايشان ، گِرد آورده است.[181]اين تعداد راوى ، تنها برگرفته از متونى است كه روايات آن به صورت مسند ، بيان شده است ؛ چه اين كه بخشى از منابعى كه روايات امام رضا(ع) را جمع كرده اند ؛ مانند: تحف العقول ، مكارم الأخلاق ، روضة الواعظين ، النوادر راوندى و آثار سيّد ابن طاووس ، روايات را به صورت مُرسل آورده اند .

 يكى ديگر از تلاش هاى امام رضا(ع) را مى توان توجّه به ارتقاى علمى شاگردان دانست. در دوران امامان متأخر، بخش قابل توجّهى از راويان حديث ، به صورت غير مستقيم از امامان پيشين روايت مى كردند. در شمار راويان امام(ع) ، فقيهان و حديث شناسان بزرگى ديده مى شوند. توجّه ويژه امام(ع) به انديشه هاى راويان در فقه و كلام ، بسيار ستودنى است. براى نمونه ، امام(ع) در ضمن پرسش از يونس بن عبد الرحمان ، دانش وى را در مبحث جبر، تفويض و اراده مى آزمايد وسپس صحيح آن را به وى مى آموزد. يونس ، در يادكرد پايان اين جلسه مى گويد :

 از او اجازه خواستم كه سرش را ببوسم و گفتم : دريچه اى را بر من گشودى كه از آن غافل بودم .[182]

يونس بن عبد الرحمان ، در جلسه اى ديگر به همراه محمّد بن عيسى در باره يك فرع فقهى (وصيّت) به صورت مفصّل با امام(ع) بحث كردند و فروع آن را جويا شدند.[183]

 در جلسه شعرخوانى دِعبِل ، امام(ع) به او - كه ابزار هنر را در اختيار داشت - مسائلى را در باره مهدويت مى آموزد تا در قالب شعر ، آن را جاودانه سازد. [184] گاهى امام(ع) از شاگردانشان در باره اتّهاماتى كه بين مردم عليه شيعه مشهور بود ، پرسش مى كردند و راه كار پاسخ گويى را به آنها مى آموختند . براى نمونه در باره روايات تشبيه كه به امامان شيعه نسبت مى دادند ، امام(ع) از حسين بن خالد مى پرسد:

 به من بگو : اخبارى كه از امامان و پدرانم درباره تشبيه و جبر نقل كردى بيشتر است يا اخبارى كه از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله در اين باره نقل شده است؟!آن گاه امام(ع) شيوه پاسخ گويى را در يك گفتگوى دوجانبه به او مى آموزد.[185]

 شاگردان امام(ع) نيز به خوبى دريافته بودند تا هر آنچه را آموختنى است ، ثبت كنند. آنان ، حركات امام(ع) را در سخن گفتن و حتّى عبادات ايشان به دقّت زير نظر داشتند و آن را گزارش مى كردند. راويان ، شيوه دعا كردن امام، طواف ايشان در حج ،[186]چگونگى وداع بيت اللَّه الحرام ،[187] چگونگى نماز خواندن [188] و همچنين شيوه زيارت كردن ايشان در نجف اشرف [189]را روايت كرده اند.

 برخى از راويان مشهور امام رضا(ع) كه در كتب اربعه و وسائل الشيعة ، بيشترين روايات را از ايشان گزارش كرده اند، به ترتيب كثرت نقل ، عبارت اند از :

 احمد بن محمّد بن ابى نصر بَزَنطى، محمّد بن سنان، فضل بن شاذان، محمّد بن اسماعيل بن بزيع، حسن بن على وشّاء، حسن بن على بن فضّال تيمى، صفوان بن يحيى، يونس بن عبد الرحمان، سليمان بن جعفر بن ابراهيم جعفرى، احمد بن عامر طايى، محمّد بن فضيل صيرفى و معمّر بن خلّاد. اين راويان ، بيش از چهل درصد روايات نقل شده از امام(ع) را گزارش كرده اند.

 مهم ترين ويژگى محدّثان شيعه در عصر امام رضا(ع) را مى توان در پايه گذارى شيوه جوامع نگارى دانست. آنان با تدوين كتاب هاى حديثى به صورت موضوعى و سپس ادغام آنها در يك مجموعه ، مانند مجموعه ثلاثين كُتُب حسين بن سعيد[190]و صفوان بن يحيى [191] و يا كتاب جوامع الآثار و الجامع الكبير اثر يونس بن عبد الرحمان ،[192] شيوه اى جديد را ابداع كردند كه بعدها توسّط نويسندگان ديگر ، پى گرفته شد.[193] در اين دوران ، برپايى جلسات مباحثه حديث نيز در شهرهاى شيعه نشين ، گسترش يافته بود. حسن بن على وشّاء مى گويد :

 در مسجد كوفه ، هفتصد نفر راوى را ديدم كه مشغول بحث حديثى و گفتن : «قال الصادق» و «قال الباقر» بودند .[194]

8 . حضور راويان شيعى در خراسان

مدّت كوتاه اقامت امام رضا(ع) در محدوده خراسان ، سبب شد تا جمعى از شيعيان علاقه مند و راويان اخبار از عراق وحجاز به خراسان بيايند. شيعيان حاضر در خراسان نيز از اين فرصت ، بسيار بهره بردند و حتّى از مناطق دوردست خراسان ، مانند ماوراء النهر ،[195] براى كسب علم و معرفت به مرو و سرخس و اقامتگاه هاى امام(ع) ره سپار مى شدند.

 برخى از راويانى كه به اين منطقه سفر كرده اند ، عبارت اند از: ابراهيم بن موسى قزاز ،[196] حسن بن جَهْم بن بكير بن اَعيَن ،[197] حسن بن على وشّاء ،[198] خلف بن حمّاد اسدى ،[199] موسى بن سيّار، ريّان بن صلت اشعرى قمى ،[200] عبد الرحمان بن يحيى، دِعبِل خُزاعى، محمّد بن يحيى بن عمر بن على بن ابى طالب، يزيد بن عمير بن معاويه شامى ،[201]معمّر بن خلّاد[202] و محمّد بن سنان .[203]

هشت . شهادت و زيارت

امام على بن موسى الرضا(ع) در روز جمعه،[204] آخر صفر[205] سال 203 هجرى [206]بر اثر سم [207]در توس [208]به شهادت رسيد. پيكر مطهّر ايشان را در خانه حميد بن قحطبه طايى در روستاى سناباد ، از روستاهاى نوقان ، در ولايت طوس به خاك سپردند. [209]

 عمر شريف ايشان ، 55 سال بود[210] كه در بيست سال آن ، امامت شيعه را عهده دار بود.[211]

الف - چگونگى شهادت

روايات گوناگونى در باره چگونگى شهادت امام رضا(ع) در منابع به چشم مى خورد. بخشى از اين گزارش ها ناهمگون است و نمى توان آنها را بايكديگر جمع نمود. در اين نوشتار ، قسمتى از مشهورترين روايت را از نظر مى گذرانيم. اين روايت را هفت نفر از اساتيد شيخ صدوق براى او نقل كرده اند.[212] اين هفت نفر ، همگى اين روايت را از استادشان على بن ابراهيم قمى و او از پدرش ابراهيم بن هاشم و ابراهيم ، خود از ابو صلت هروى، يار باوفاى امام هشتم ، گزارش كرده اند .[213] در اين روايت ، آمده است :

 امام رضا(ع) به من فرمود: «اى ابو صلت! فردا من بر اين فاجر ، وارد مى شوم . پس اگر از آن جا سر برهنه خارج شدم ، با من سخن بگو و من پاسخت را خواهم داد؛ ولى اگر در بازگشت، سرم را پوشيده بودم ، با من سخن مگو» .

 ... چون صبح شد ، لباس خود را بر تن كرد و در محراب عبادتش منتظر نشست . همين طور انتظار مى كشيد كه ناگهان ، غلام مأمون وارد شد و گفت: امير ، شما را احضار كرده است. امام(ع) كفش خود را پوشيد و رَداى خود را بر دوش افكند، برخاست و حركت كرد . من در پى او مى رفتم تا بر مأمون وارد شد. در پيش روىِ مأمون ، طبقى از انگور و طبق هايى از ميوه جات بود . در دست او خوشه انگورى بود كه مقدارى از آن را خورده بود و مقدارى از آن ، باقى بود . چون چشم او به امام(ع) افتاد ، از جاى برخاست و با او معانقه كرد و پيشانى اش را بوسيد و ايشان را در كنار خود نشانيد و خوشه انگورى را كه در دست داشت ، به ايشان داده و گفت: اى پسر پيامبر خدا! من انگورى از اين بهتر تاكنون نديده ام .

 امام(ع) به او فرمود: «چه بسا انگورى نيكو و از بهشت است» . مأمون گفت: شما از آن تناول كنيد. امام(ع) فرمود: «مرا از خوردن آن ، معاف بدار» . گفت: بايد تناول كنى. براى چه نمى خورى؟ شايد خيال بدى در باره من كرده اى؟ سپس خوشه انگور را برداشت و چند دانه از آن را خورد و بعد نزد امام آورد . امام(ع) از او گرفت و سه دانه از آن را به دهان گذارد و خوشه را بر زمين نهاد و برخاست. مأمون پرسيد: به كجا ميروى؟ فرمود: «بدان جا كه تو مرا فرستادى» . آن گاه عبا به سر كشيده ، خارج شد.

 ابو صلت گويد: من با ايشان سخنى نگفتم تا داخل خانه شد. سپس فرمود: «درها را ببنديد و كسى را راه ندهيد». درها را بستند و ايشان در بستر خود خوابيد. من اندكى در صحن خانه با حالتى افسرده و اندوهگين ، ايستاده بودم كه در آن حال ، چشمم به جوانى نورس، خوش روى، مجعّدموى و شبيه ترين مردم به امام رضا(ع) افتاد كه داخل خانه شد. من پيش دويدم و سؤال كردم : قربان! درها كه بسته بود . شما از كجا وارد شدى؟ گفت: «آن كه مرا از مدينه در اين وقت بدين جا آورد ، همو مرا از درِ بسته وارد خانه نمود» . پرسيدم : شما كه هستى؟ گفت: «من حجّت خدا بر تو هستم ، اى ابو صلت. من محمّد بن على هستم» . سپس به سوى پدرش رفت و وارد اتاق شد و به من فرمود با او داخل شوم. چون ديده پدرش امام رضا(ع) بر او افتاد ، يك مرتبه از جا جَست و او را در بغل گرفت و دست در گردن او كرد و پيشانى اش را بوسيد و او را با خود به داخل اتاق كشيد . محمّد بن على ، به رو در افتاد و پدر را مى بوسيد و آهسته به او چيزى گفت كه من نفهميدم؛ امّا بر لبان امام رضا(ع) كفى ديدم كه از برف ، سفيدتر بود ... . لحظاتى بعد ، امام(ع) از دنيا رفت.[214]

ب - ثواب زيارت امام(ع)

پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله و تقريباً تمام امامان بر زيارت امام رضا(ع) تأكيد كرده اند. شيخ صدوق ، شصت و ششمين بخش كتاب عيون أخبار الرضا(ع) را «باب ثواب زيارت امام على بن موسى الرّضا(ع) » ناميده و در اين موضوع 37 روايت ، آورده است. در غالب اين روايات ، معصومان ، بهشت، آمرزش گناهان و شفاعت اهل بيت عليهم السلام را پاداش زائرانى دانسته اند كه مزار مطهّر آن امام را در طوس ؛ با معرفت زيارت كنند. بازخوانى دو روايت رضوى را حُسنِ ختام اين نوشتار ، قرار مى دهيم :

 - ياسر خادم ، خدمتكار امام(ع) مى گويد : «على بن موسى الرضا عليهما السلام فرمود : براى زيارت هيچ قبرى بار و بنه نبنديد و سفر نكنيد ، مگر براى زيارت قبور ما اهل بيت . آرى! بدانيد كه من با زهر ، شهيد خواهم شد، و محلّ دفنم در غربت خواهد بود. پس هر كس براى زيارت من سفر كند دعايش مستجاب و گناهانش آمرزيده و بخشيده خواهد شد».[215]

 - امام رضا(ع) فرمود: «هر كس مرا با وجود دورى راه ، زيارت كند و از راه دور به زيارت من بيايد ، در روز قيامت ، در سه جا به يارى او خواهم آمد تا او را از ناراحتى هاى آن حالات ، نجات دهم:

 اوّل، هنگامى كه نامه هاى اعمال ، از جانب راست و از جانب چپ ، پخش مى شود. دوم، هنگامى كه از صراط مى گذرد. سوم، هنگامى كه به پاى ميزان عمل مى رسد و عمل او را بررسى كرده ، و مى سنجند».[216]اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى  عَلِىِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا المُرتَضَى  الإمام التَّقِىِّ النَّقِىِّ وحُجَّتِكَ عَلَى  مَن فَوقَ الأرضِ ومَن تَحتَ الثَّرَى  الصِّدِّيقِ الشَّهيدِ صَلاةً كَثِيرةً نامِيةً زاكِيَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُترادِفَةً كَأَفضِلِ ما صَلَّيتَ عَلَى  أحدً مِن أَوليائِكَ .[217]


[1] به قلم فاضل گران قدر جناب آقاى مهدى غلامعلى .

[2] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 18، الإرشاد: ج 2 ص 247، أعلام الورى: ص 302 .

[3] مجموعة نفيسة (تاج المواليد) : ص 48، أعلام الورى: ص 302.

[4] مجموعة نفيسة (تاج المواليد) : ص 48، المصباح ، كفعمى : ص 523 . اقوال ديگرى نيز گزارش شده است: ششم،هفتم و هشتم شوّال، يازدهم ذى حجه، يازدهم ربيع الأول، يازدهم ربيع الآخر. براى اطّلاع بيشتر ، ر . ك : إحقاق الحق : ج 12 ص 346 و ج 19 ص 556، عوالم العلوم : ج 22 ص 29.

[5] الكافى : ج 1 ص 486، تهذيب الأحكام : ج 6 ص 83، الإرشاد : ج 2 ص 247 .

[6] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 18، الإرشاد : ج 2 ص 247 ، أعلام الورى : ص 302.

[7] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 20 ح 2.

[8] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 14 ح 2، كشف الغمّة: ج 3 ص 86.

[9] همان .

[10] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 13 ح 1.

[11] الكافى : ج 1 ص 486 ، تهذيب الأحكام : ج 6 ص 83 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 250 ، المناقب ، ابن شهرآشوب : ج 4 ص 366 ، دلائل الإمامة : ص 183 . نيز ، ر . ك : إحقاق الحق: ج 12 ص 347 و ج 19 ص 553.

[12] الكافى : ج 1 ص 486 ، تهذيب الأحكام : ج 6 ص 83 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 18 . نيز ، ر . ك : إحقاق الحق : ج 12 ص 347 و ج 19 ص 553 ، أعلام الورى : ج 2 ص 64 . در ميان مردم براى امام رضا عليه السلام لقبى با عنوان «ضامن آهو» مشهور شده است . جريانى را نيز براى اين لقب ياد مى كنند كه عليرغم جستجوهاى مكرر ، در منابع معتبر مطلبى يافت نشد . البته شيخ صدوق جريانى را از پناهندگى يك آهو به قبر امام هشتم ياد مى كند كه كلاً با آنچه كه در بين مردم مشهور است متفاوت است . (ر . ك : عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 285 ح 11) .

[13] دلائل الإمامة: ص 183.

[14] كنيزى كه از صاحب و مولاى خويش ، صاحب فرزند و در نتيجه آزاد شده است .

[15] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 17 ح 3

[16] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 14 ح 2.

[17] نام منطقه بسيار وسيعى در شمال شرقى سودان است كه در حاشيه غربى درياى سرخ ، واقع شده است.

[18] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 14 ح 1 و 2.

[19] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 16 ح 3و ص 20 ح 2.

[20] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 14 ح 2.

[21] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 14 ح 2.

[22] الكافى: ج 1 ص 486 و492، دلائل الإمامة: ص 183، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 14 ح 2، أعلام الورى: ص 329، المناقب ، ابن شهرآشوب : ج 4 ص 367، مجموعة نفيسة (تاج المواليد): ص 49 و ص 51 ، بحار الأنوار: ج 49 ص 222 . همچنين ، ر . ك : إحقاق الحق: ج 19 ص 555 و عوالم العلوم: ج 22 ص 25، ص 26 و ص 220.

[23] الكافى: ج 1 ص 492، الإرشاد: ج 2 ص 273، أعلام الورى: ص 344، المناقب ، ابن شهرآشوب : ج 4 ص 379.

[24] همچنين بر پايه برخى گزارش ها پس از ولايت عهدى ايشان ، مأمون ، دختر خود اُمّ حبيبه را نيز به نكاح امام رضا عليه السلام در آورد (المناقب ، ابن شهرآشوب : ج 4 ص 367).

[25] ر . ك : (آنچه از امام عليه السلام در باره امامت فرزندش حضرت جواد عليه السلام روايت شده است) .

[26] تاريخ أهل البيت عليهم السلام : ص 109، بحار الأنوار: ج 49 ص 222.

[27] عوالم العلوم: ج 22 ص 371.

[28] إحقاق الحق: ج 12 ص 347.

[29] كشف الغمّة : ج 3 ص 57 و ص 74 ، مجموعة نفيسة (تاج المواليد) : ص 194 ، عوالم العلوم : ج 22 ص 371 . در اين كتاب ها براى اين نظر ، اسامى مختلفى هم آمده است كه در مجموع مى توان به اين نام ها اشاره كرد : محمّد الإمام ابو جعفر الثانى ، ابو محمّد الحسن ، جعفر ، ابراهيم ، حسين ، قانع ، على ، موسى ، عايشه و فاطمه .

[30] المنتظم: ج 10 ص 119 ش 1114.

[31] سير أعلام النبلاء: ج 9 ص 388 ش 30.125

[32] المنتظم: ج 10 ص 119 ش 1114.

[33] أعلام الورى: ج 2 ص 65.

[34] الإرشاد : ج 2 ص 247 .

[35] الكافى : ج 1 ص 314 ح 14 .

[36] الإرشاد: ج 2 ص 261.

[37] تاريخ الطبرى: ج 7 ص 139.

[38] ر . ك : ح 259 .

[39] ر . ك : الاحتجاج : ج 2 ص 401 .

[40] مستدرك سفينة البحار : ج 5 ص 227 .

[41] ر . ك : ح 1090 .

[42] او تعداد ركعات نماز، حتّى تعداد اذكار امام عليه السلام در نماز شب و يا شيوه قرائت قرآن ايشان را با ذكر اسامى سوره ، روايت كرد.

[43] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 180 ح 5.

[44] ر . ك : ح 751 .

[45] ر . ك : عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 178 باب 44 (باب فى ذكر أخلاق الرضا عليه السلام الكريمة و وصف عبادته) .

[46] ر . ك : (اخلاق و كردار والاى امام عليه السلام ) .

[47] ر . ك : ح 747 .

[48] الإرشاد: ج 2 ص 247.

[49] بشارة المصطفى: ص 218، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 19، دلائل الإمامة: ص 175.

[50] الكافى: ج 8 ص 257.

[51] الكافى : ج 8 ص 258 . نيز ، ر . ك : (كرامات) .

[52] ر . ك : سرّ السلسلة العلويّة : ص 13 .

[53] پس از شهادت امام كاظم عليه السلام گروهى از شيعيان از پذيرش امامت امام رضا عليه السلام سر باز زده ، گفتند: «موسى بن جعفر ، وفات نكرده؛ بلكه از ديده ها غايب شده و به زودى باز خواهد آمد». اين گروه را كه بر امامت امام هفتم ، توقّف كرده اند ، «واقفيه» مى نامند. گفتنى است كه شكل گيرى فرقه واقفيّه ، نتيجه دنياطلبى چندتن از وكيلان امام هفتم بود كه به قصد ثروت اندوزى و مقام طلبى ، در اموال متعلّق به امام عليه السلام تصرّف نمودند و بسيارى از شيعيان ناآگاه را به گم راه كشيدند .

[54] تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 430.

[55] تاريخ ابن خلدون: ج 3 ص 310.

[56] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 149 ح 21.

[57] ر . ك : ح 809 .

[58] ر . ك : ح 807 .

[59] بنا بر پژوهشى كه در سال هاى اخير انجام شده است، امام رضا عليه السلام از مدينه تا مرو، اين مناطق را پشتِ سر گذاشته است: نقره، نباج، بصره، اهواز، بهبهان، شيراز، استخر، ابرقو، ده شير، يزد، خرانق، رباط پشت بادام، نيشابور، ده سرخ، طوس و سرخس (ر.ك : جغرافياى تاريخى هجرت امام رضا عليه السلام از مدينه تا مرو، جليل عرفان منش، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى).

[60] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 181 ح 5.

[61] بحار الأنوار: ج 49 ص 126 ح 3 (به نقل از : كشف الغمّة از تاريخ نيشابور).

[62] بحار الأنوار: ج 49 ص 122 ح 3 (به نقل از: عيون أخبار الرضا عليه السلام ) .

[63] بحار الأنوار: ج 49 ص 126 ح 3 (به نقل از: كشف الغمّة از تاريخ نيشابور) .

[64] ابن حجر نيز نظير اين متن را از حاكم نيشابورى و كتابش تاريخ نيشابور ، گزارش كرده است (الصواعق المحرقّة : ص 205 . نيز ، ر . ك : المنتظم : ج 10 ص 120) .

[65] كشف الغمّة : ج 2 ص 308 (به نقل از تاريخ نيشابور) . نيز ، ر . ك : همين حكمت نامه : ج 2 ص 38 (دور معرفة أهل البيت عليهم السلام فى الفلاح)؟؟؟ .

[66] ر . ك : ح 518 .

[67] شيخ صدوق ، در توضيح اين بخش از روايت مى نويسد: «از شروط لا اله الّا اللَّه اقرار كردن به اين است كه امام رضا عليه السلام از جانب خداى عزّ و جلّ امام بر بندگان بوده ، اطاعت از ايشان ، واجب است» . (عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 135 ح 4) .

[68] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 181 ح 5.

[69] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 181 ح 5.

[70] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 245، أعلام الورى: ص 328؛ تاريخ الطبرى: ج 8 ص 554 ، تاريخ ابن خلدون: ج 3 ص 310. متن عهد نامه ولايت عهدى در منابع روايى آمده است (كشف الغمّة: ج 3 ص 123، إحقاق الحق: ج 12 ص 376).

[71] تاريخ ابن خلدون: ج 3 ص 310 . آنها خوش نداشتند كه حكومت از خاندان بنى العبّاس ، بيرون رود.

[72] «فَمَا رَأَيتُ خِلَافَةً قَطُّ كَانَتْ أَضْيعَ مِنْهَا ، أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ يتَفَصَّى فِيهَا وَ يعْرِضُهَا عَلَى عَلِىِّ بْنِ مُوسَى وَ عَلِىُّ بْنُ مُوسَى يَرْفُضُهَا وَ يأْبَى» (عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 141 ح 6) .

[73] ر . ك : ح 151 .

[74] ر . ك : ح 151 .

[75] ر . ك : همان .

[76] ر . ك : همان .

[77] ر . ك : همان .

[78] ر . ك : همان .

[79] ر . ك : ح 155 .

[80] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 19 ح 1 .

[81] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 141 ح 5 .

[82] امام عليه السلام چنين دعا مى كند: «اللّهم إنّك قد نهيتنى عن الإلقاء بيدى إلى التهلكة و قد اُكرهت و اضطررت كما أشرفت من قبل عبد اللَّه المأمون على القتل منّى متى لم اقبل ولاية عهده و قد اُكرهت و اضطررت كما اضطر يوسف و دانيال إذ قبل كلّ واحد منهما الولاية من طاغية زمانه» (عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 19 ح 1 . نيز ، ر.ك : الأمالى ، صدوق ص 757 ح 1022).

[83] ر . ك : ح 151 .

[84] عيون أخبار الرضا عليه السلام: ج 2 ص 147 ح 18. در ادامه همين گزارش ، آمده است كه مامون ، يكى از دختران خود به نام «امّ حبيب» را به همسرى امام رضا عليه السلام در آورد. اين مطلب در منابع و متون ديگر ، نيامده است.

[85] در منابع به عنوان عيد ، تصريح نشده است؛ امّا از ذكرى كه امام عليه السلام در راه مصلّا گفته است : «اللَّه أكبر على ما رزقنا من بهيمة الأنعام»، كه ويژه اذكار ايّام تشريق و عيد قربان است، مى توان دريافت كه نماز عيد قربان بوده است.

[86] الكافى: ج 1 ص 488 ح 2، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 149 ح 21.

[87] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 167 ح 29 .

[88] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 164 ح 25 .

[89] حياة الحيوان الكبرى : ج 1 ص 111.

[90] الفهرست : ص 168.

[91] الأخبار الطوال : ص 442 .

[92] تاريخ الخلفاء: ص 326.

[93] الأمالى ، طوسى : ص 291 ح 566.

[94] كمال الدين: ص 308 ح 1.

[95] براى اطّلاع بيشتر در باره مأمون ، ر . ك : سفينة البحار : ج 1 ص 112 تا 115 مادّه «أمن» . همچنين در متون اهل سنّت ، ر . ك : البداية و النهاية : ج 10 ص 300 . ابن اثير ، تصريح مى كند كه مأمون به نوعى تشيّع را قائل بود كه به معتزله مى انجاميد و به برترى على بن ابى طالب عليه السلام بر خلفا باور داشت و وصيّت هم نمود كه بر وى نمازى با پنج تكبير بخوانند.

[96] تاريخ الخلفاء : ص 324، الكامل فى التاريخ : ج 6 ص 298.

[97] حياة الإمام الرضا عليه السلام ، قرشى: ج 2 ص 282.

[98] الكامل فى التاريخ : ج 6 ص 301.

[99] الكامل فى التاريخ: ج 6 ص 300.

[100] الكامل فى التاريخ: ج 6 ص 305.

[101] مقاتل الطالبيين : ص 366 : «قال : و نظر فى الدواوين فوجد من قتل من أصحاب السلطان فى وقائع أبى السرايا مائتا ألف رجل» .

[102] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 224 ح 8.

[103] ر . ك : حياة الإمام الرضا عليه السلام ، قرشى : ج 2 ص 282 ، حياة الإمام الرضا عليه السلام ، جعفر مرتضى عاملى : ص 442 ، تحليلى از زندگانى امام رضا عليه السلام ، محمّد جواد فضل اللَّه : ص 98 .

[104] يكى از محقّقان ، ده انگيزه مأمون را كه در منابع آمده ، اين گونه شماره كرده است: اعتقاد مأمون به اعلم و افضل و اورع و اتقى بودن امام، وفاى مأمون به نذرى كه پيش تر كرده بود، تشيّع مأمون، راحت نمودن خود از مشكلات حكومتدارى، برقرارى محبّت و دوستى بين بنى عبّاس و بنى اميّه، بد جلوه دادن شخصيت امام عليه السلام در نگاه عموم، مقابله با شيوع انديشه اسماعيليه، انتقام از بنى عبّاس به جهت تكيه نمودن به امين و تحقير مأمون، مقابله با قيام هاى علويان و تأمين مصالح حكومت عبّاسى (الإمام الرضا عند أهل السنة : ص 181) . مرحوم محمّد باقر شريف القرشى نيز هفت انگيزه را بيان داشته كه عبارت اند از : تقويت حكومت عبّاسى به زعامت مأمون در قبال طرفداران امين در جهان اسلام، تغيير افكار عمومى در مخالفت و ضدّيت با حكومت عبّاسى، جلب محبت لشكريان و سربازان (چه اين كه بسيارى از آنها علاقه مند به امام رضا عليه السلام بوده اند) ، فرو نشاندن قيام هايى كه با نام دعوت به «الرضا من آل محمّد» انجام مى شد، مشروعيت بخشى به حكومت مأمون و غير ظالم دانستن حكومتش بر خلاف پدرش، شناسايى عناصر شيعه، ترويج اين ديدگاه كه امام عليه السلام از زاهدان نيست (حياة الإمام الرضا عليه السلام ، قرشى : ج 2 ص 282) .

[105] حياة الإمام الرضا عليه السلام ، قرشى : ج 2 ص 282.

[106] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 19 ح 1.

[107] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 181 ح 1.

[108] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 19 ح 1.

[109] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2ص 152 ح 3 ، علل الشرائع: ج 1 ص 237 ح 1 ، الأمالى ، صدوق: ص 125 ح 115.

[110] ر . ك : ح 2 .

[111] انسان 250 ساله : بيانات مقام معظّم رهبرى در باره زندگى سياسى - مبارزاتى ائمّه معصومين عليهم السلام : ص 309 - 311 .

[112] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 164 ح 22.

[113] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 177.

[114] الإرشاد: ج 2 ص 259، مقاتل الطالبيين: ص 376.

[115] تاريخ ابن خلدون: ج 3 ص 310، تاريخ الإسلام: ج 14 ص 5 و ص 13 . برخى از مورّخان اهل سنّت ، دليل وفات امام عليه السلام را زياده خوردن انگور دانسته اند!! (تاريخ الطبرى : ج 7 ص 150 ، الكامل فى التاريخ : ج 6 ص 351) ، مسعودى به گفته طبرى و ابن اثير مى افزايد كه «گفته شده است كه او را مسموى كرده اند» . (مروج الذهب : ج 3 ص 441) .

[116] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 151 ح 3.

[117] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 164 ح 22.

[118] سير أعلام النبلاء: ج 9 ص 390.

[119] حياة الإمام الرضا عليه السلام ، جعفر مرتضى عاملى : ص 442 و 443 . جعفر مرتضى ، اين متن را از نسخه اى خطّى گزارش كرده است .

[120] تنزيه الأنبياء ، ص 232.

[121] تنزيه الأنبياء: ص 232.

[122] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 19 ح 1، الأمالى ، صدوق : ص 757 ح 1022.

[123] اشاره دارد به اصطلاحى قرآنى در آيه هشت از سوره صافات و 69 از سوره ص .

[124] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 183 ح 6 . گزارش زندانى شدن امام عليه السلام در سرخس را فقط در همين حديث يافتيم و منبع ديگرى يافت نشد ؛ امّا نكته مهم آن است كه سند روايت ، «صحيح» است و در حديث آمده كه امام عليه السلام در خانه اى در سرخس ، زندانى شده بود ، در حالى كه در بند بوده و زندانبانان ، در ابتدا ، مانع از ورود ابو صلت به داخل آن خانه مى شوند . احتمال دارد اين زندان در راه بازگشت از مرو به طوس و سپس بغداد و پيش از تصميم به قتل امام بوده باشد .

[125] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 183 ح 6.

[126] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 183 ح 6.

[127] ر . ك : ح 585 .

[128] كمال الدين : ص 362.

[129] تعداد روايات كلامى امام عليه السلام بالغ بر 818 روايت در 355 صفحه و روايات فقهى ايشان ، 1038 روايت در 290 صفحه است . (ر . ك : مسند الإمام الرضا) .

[130] ر . ك : التوحيد : ص 47 و ص 113 و ص 125 ، الكافى : ج 1 ص 95 و ص 96 و ج 2 ص 374 و عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 117 .

[131] ر . ك : (بخش دوم : حكمت هاى عقيدتى) .

[132] قرب الإسناد: ص 200.

[133] مائده : آيه 3 .

[134] ر . ك : ح 483 .

[135] ر . ك : (نقش امامت در تكميل دين و ويژگى هاى امام) .

[136] ر . ك : ح 32 .

[137] ر . ك : همان .

[138] ر . ك : همان .

[139] قرب الاسناد: ص 200.

[140] همان .

[141] الكافى : ج 4 ص 23 . از قرائن موجود در متن ، مى توان دريافت كه اين جلسه در حجاز بوده و روشن نيست كه در مدينه بوده يا در مِنا (قصص الأنبياء ، راوندى : ص 160).

[142] تهذيب الأحكام : ج 6 ص 24 ح 9 .

[143] همان .

[144] الاحتجاج: ج 2 ص 415.

[145] المجتنى : ص 22. همچنين مراجعاتى به امام در اين جلسات در مرو بوده است (ر . ك : عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 124) .

[146] التوحيد: ص 250 و ص 269 .

[147] التوحيد : ص 441 - 254 .

[148] تحف العقول: ص 313.

[149] التوحيد: ص 406.

[150] تفسير العيّاشى: ج 1 ص 18.

[151] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 149.

[152] التوحيد: ص 269.

[153] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 200 ح 1 .

[154] حسن بن جَهم كه از شيعيان همراه امام رضا عليه السلام در جلسه بوده است ، از اكرام و احترام مأمون به امام عليه السلام سرخوش مى شود، ولى امام به او مى گويد: «آن گراميداشت و پذيرشى كه از وى نسبت به من ديدى ، فريبت ندهد ؛ زيرا به زودى او مرا با زهر و به ناحق مى كُشد . من اين را از طريق سفارشى كه از پدرانم از پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله به من رسيده است ، مى دانم . تا زمانى كه زنده هستم ، اين مطلب را به كسى نگو» (ر . ك : «خبر دادن امام عليه السلام از كشته شدنش به زهر ستم») .

[155] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 184 - 200 ح 1 و 2 .

[156] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 86 ح 30 .

[157] التوحيد : 417 - 441 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 154 .

[158] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 172 ح 1 .

[159] همان .

[160] الاحتجاج : ج 2 ص 414 .

[161] كتاب من لا يحضره الفقيه : ج 1 ص 271 .

[162] ر . ك : عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 باب 11 (ما جاء عن الرضا عليه السلام من الأخبار فى التوحيد) .

[163] در زمينه (عرضه حديث به امامان) ، مى توانيد به مقالاتى كه با همين عنوان از جناب آقاى عبد الهادى مسعودى در فصلنامه علوم حديث (ش 6 و 9) منتشر شده، مراجعه كنيد.

[164] انعام : آيه 108 .

[165] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 304 ح 63.

[166] بصائر الدرجات: ص 119.

[167] ر . ك : مسند الإمام الرضا عليه السلام : ج 2 ص 165 ح 44وص 193 ح 26وص 265 ح 38.

[168] تهذيب الأحكام: ج 2 ص 364

[169] الكافى: ج 7 ص 29 ح 1.

[170] تحف العقول: ص 406.

[171] ر . ك : مكاتيب الأئمّة عليهم السلام : ج 5 ص 95 و 109 .

[172] مهج الدعوات: ص 307.

[173] مهج الدعوات: ص 303، الإقبال : ص 76.

[174] ر . ك : («رساله ذهبيه» در حكمت هاى پزشكى) .

[175] هرچند اين پژوهش نيز تمام نيست ، ولى كامل ترين اثر در اين موضوع است.

[176] ر .ك: مسند الإمام الرضا عليه السلام ، عطاردى (2 ج). البته اين تعداد ، همراه با تكرار است ، ولى مكرّرات در اين كتاب ، بسيار اندك است.

[177] اين آمار برگرفته از نرم افزار «دراية النور» (بخش اسناد / قسمت راوى) است .

[178] روايات فقهى امام رضا عليه السلام نيز بسيار متنوّع است و تقريباً در تمام فروعات فقهى مى توان از ايشان ، روايت مشاهده كرد. در اين ميان ، بيشترين روايات فقهى در فروعات به اطعمه و اشربه (176 روايت)، صلاه (130 روايت) و نكاح (118 روايت) اختصاص دارد. در احاديث كلامى نيز بيشترين روايات به موضوع امامت (492 روايت) مربوط است. از اين رو ، كاملاً اين نكته روشن است كه بحث امامت در اين دوران به خوبى بررسى و فروعات آن روشن و علنى گرديد.

[179] رجال البرقى: ص 127 - 130.

[180] رجال الطوسى : ص 351 - 370 . روايات برخى از راويانى كه در رجال الطوسى آمده اند ، امروزه در متون روايى وجود ندارد .

[181] ر . ك : مسند الإمام الرضا عليه السلام : ج 2 ص 511 - 556 .

[182] الكافى : ج 1 ص 158 .

[183] قرب الإسناد : ص 200 .

[184] كمال الدين : ص 372 .

[185] التوحيد: ص 363 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 142.

[186] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 16.

[187] الكافى: ج 4 ص 529، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 17 و 18.

[188] الكافى: ج 3 ص 320 ح 5 ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 181 ح 5.

[189] كامل الزيارات: ح 41.

[190] رجال النجاشى : ص 58 ، فهرست الطوسى : ص 149 .

[191] رجال النجاشى : ص 197 ، فهرست الطوسى : ص 241 .

[192] رجال النجاشى : ص 447 .

[193] رجال النجاشى : ص 254 ، فهرست الطوسى : ص 242 ، 266 ، 407 ، 408 ، 412 ، 453 و... .

[194] رجال النجاشى : ص 40 .

[195] الكافى: ج 1 ص 88 ، التوحيد: ص 125.

[196] الخرائج و الجرائح : ج 1 ص 337.

[197] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 200.

[198] الخرائج والجرائح : ج 1 ص 364 . او مى گويد: «كنا عند رجل بمرو و كان معنا رجل واقفى ...» . اين نشان مى دهد كه گروهى از واقفيان تا سال هاى پايانى عمر امام عليه السلام هم هنوز در امامت ايشان ، ترديد داشتند .

[199] الكافى : ج 6 ص 491 .

[200] قرب الإسناد : ص 198 .

[201] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 124.

[202] قرب الإسناد: ص 198.

[203] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 263 ح 1.

[204] بشارة المصطفى: ص 128، أعلام الورى: ص 303، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 1 ص 19 و ج 2 ص 245 (گفتنى است اقوال ديگرى نيز هست كه شنبه، دوشنبه يا سه شنبه بوده است). عوالم العلوم: ج 22 ص 482، بحار الأنوار: ج 49 ص 293.

[205] الكافى : ج 1 ص 486 ، الإرشاد : ص 304 ، أعلام الورى : ص 303 . در منابع ديگر ، اقوال ديگرى نيز آمده است: هفدهم صفر، بيست و هفتم صفر، نيمه رمضان، بيست و سوم رمضان، بيست و يكم رمضان، سيزده ذى قعده، بيست و سوم ذى قعده، بيست و پنجم ذى حجّه و آخر ذى حجّه.

[206] الكافى : ج 1 ص 486 ، تهذيب الأحكام : ج 6 ص 83 ، الإرشاد : ص 304 . اقوال ديگر ، سال 201 ، 202 و 206 را آورده اند .

[207] دلائل الإمامة: ص 177، بشارة المصطفى: ص 218، أعلام الورى: ص 303، مجموعة نفيسة (تاج المواليد): ص 50؛ الأنساب: ج 6 ص 139.

[208] الكافى: ج 1 ص 486، تهذيب الأحكام: ج 6 ص 83، أعلام الورى: ص 303.

[209] الكافى: ج 1 ص 486، تهذيب الأحكام: ج 6 ص 83، المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 367.

[210] تهذيب الأحكام: ج 6 ص 83، الإرشاد: ص 304 ، أعلام الورى: ص 303.

[211] الإرشاد: ص 304 ، أعلام الورى: ص 303 ، المناقب، ابن شهرآشوب: ج 4 ص 367.

[212] اين هفت عالم بزرگوار ، عبارت اند از: محمّد بن على ماجيلويه ، محمّد بن موسى متوكّل ، احمد بن زياد بن جعفر همدانى ، احمد بن ابراهيم بن هاشم ، حسين بن ابراهيم بن تاتانه ، حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مؤدّب و على بن عبداللَّه وَرّاق .

[213] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 242 ح 1.

[214] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 242 ح 1.

[215] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 254 ح 1.

[216] عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج 2 ص 255 ح 2.

[217] كامل الزيارات : ص 309 ح 1 .