چگونگى نماز پيامبر(ص)

پرسش :

چرا پيروان اهل بيت عليهم السلام و اهل سنّت در شمارى از مسائل مربوط به نماز، مانند: چگونگى وضو، اذان و اقامه، تكتّف، آمين گفتن بعد از سوره حمد، قنوت و... اختلاف نظر دارند؟



پاسخ :

با توجّه به اين كه افزون بر كتاب خدا (قرآن)، سيره و سنّت پيامبر(ص) معيار بررسى و داورى ميان ديدگاه هاى اختلافى است، اگر مشخّص شود كه پيامبر(ص) چگونه وضو مى گرفته و چگونه نماز مى گزارده، اين اختلافات ديگر جايى نخواهند داشت.

هرچند تبيين چگونگى نماز پيامبر(ص) با توجّه به حوادثى كه در اين باره، پس از ايشان پديد آمد ، نيازمند پژوهش هاى دامنه دار است، ليكن ما در اين جا تنها به مهم ترين نكات در باره چگونگى نماز پيامبر(ص) و به همين مناسبت ، به چگونگى وضو و اذان ايشان اشاره كوتاهى خواهيم كرد .

۱. وضو

ملاحظه آراى فقهاى مذاهب اسلامى، از بروز چندين اختلاف در موضوع وضو حكايت مى كند كه براى رعايت اصل اختصار، ما تنها به دو مورد از آنها نگاهى خواهيم داشت: نخست . سمت و سوى شستن دست ها، دوم . مسح يا شستن پاها.

ابتدا شايسته است تنها آيه قرآنى مربوط به وضو ، ملاحظه گردد:

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا قُمتُم إِلَى الصَّلاةِ فَاغسِلُوا وُجُوهَكُم وَ أَيدِيَكُم إِلَى المَرافِقِ وَ امسَحُوا بِرُؤُسِكُم وَ أَرجُلَكُم إِلَى الكَعبَينِ .[۱]اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه به نماز مى ايستيد، صورت و دست ها را تا آرنج بشوييد و سر و پاها را تا مفصل ها [يا برآمدگى پشت پا ]مسح كنيد!) .

سمت و سوى شستن دست ها

در حديثى ، از امام باقر عليه السلام وضوى پيامبر(ص) اين گونه نقل شده است :

عُمَرُ بنُ أُذَينَةَ عَن زُرَارَةَ وَ بُكَيرٍ أَنَّهُمَا سَألَا أَبَا جَعفَرٍ عليه السلام عَن وُضُوءِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) ، فَدَعَا بِطَستٍ أَو تَورٍ فِيهِ مَاءٌ ، فَغَمَسَ يَدَهُ اليُمنَى ، فَغَرَفَ بِهَا غُرفَةً ، فَصَبَّهَا عَلَى وَجهِهِ ، فَغَسَلَ بِهَا وَجهَهُ ، ثُمَّ غَمَسَ كَفَّهُ اليُسرَى ، فَغَرَفَ بِهَا غُرفَةً ، فَأَفرَغَ عَلَى ذِرَاعِهِ اليُمنَى ، فَغَسَلَ بِهَا ذِرَاعَهُ مِنَ المِرفَقِ إِلَى الكَفِّ لَا يَرُدُّهَا إِلَى المِرفَقِ ، ثُمَّ غَمَسَ كَفَّهُ اليُمنَى ، فَأَفرَغَ بِهَا عَلَى ذِرَاعِهِ اليُسرَى مِنَ المِرفَقِ وَ صَنَعَ بِهَا مِثلَ مَا صَنَعَ بِاليُمنَى ، ثُمَّ مَسَحَ رَأسَهُ وَ قَدَمَيهِ بِبَلَلِ كَفِّهِ لَم يُحدِث لَهُمَا مَاءً جَدِيداً.[۲]عمر بن اذينه ، از زراره و بكير - كه از امام باقر عليه السلام در باره وضوى پيامبر خدا(ص) پرسيدند - ، نقل كرده است كه ايشان كاسه آبى خواست . پس دست راست خود را در آن فرو برد و مشتى آب برگرفت و بر صورت خود ريخت و با آن صورتش را شست . سپس دست چپ خود را در آن فرو برد و مشتى آب برداشت و بر دست راست خود ريخت و با آن از آرنج تا كف دستش را شست، در حالى كه دست خود را به سوى آرنج نمى كشيد . آن گاه دست راستش را در آن فرو برد و مشتى آب برداشت و بر دست چپ خود از آرنج ريخت و با آن چنان كرد كه با دست راستش كرده بود. سپس سر و پاهايش را با رطوبت كف دستش مسح كرد و آب ديگرى را براى آن به كار نگرفت .

بر پايه اين روايت و نظاير آن ،[۳]پيروان اهل بيت عليهم السلام معتقدند كه پيامبر خدا(ص) در وضو، دستان مبارك خود را از بالا به پايين يعنى از آرنج تا نوك انگشتان مى شست و اين ، بِدان معناست كه آيه وضو به دست پيامبر(ص) تفسير شده است. ضمناً اين نكته در باره آيه وضو قابل توجّه است كه اصولاً مخاطبان از ظاهر عباراتى نظير آيه وضو، محدوده انجام عمل مورد نظر را برداشت مى نمايند . آن گاه در مقام عملى كردن آن خواسته، معمولاً از بالا به پايين اقدام مى كنند. مثلاً اگر پزشك بگويد : پايت را تا زانو با آب سرد بشوى، يا صاحب خانه بگويد: ديوارهاى اين اتاق را تا سقف رنگ آميزى كن، به طور طبيعى، هر يك از بيمار و رنگ كار، سخن گوينده را بر تعيين محدوده مورد نظر او حمل مى كند و در نتيجه آنچه را كه به دليل آسان تر بودن يا عوامل ديگر، به صورت ناخودآگاه در ميان مردم معمول است ، انجام مى دهد ، يعنى شستن پاها و رنگ آميزى كردن ديوارها از بالا به پايين . و چه بسا هرگز اين مطلب به ذهنشان خطور نكند كه پزشك و صاحب خانه با گفتن «تا زانو» و «تا سقف» در صدد تعيين سمت و سوى عمل خواسته شده و نقطه انتهايى انجام آن بوده است.

اما به هر تقدير، آنچه در نزد پيروان اهل بيت عليهم السلام اين برداشت قرآنى را قطعيت مى بخشد ، احاديث معتبرى هستند كه بر انجام دادن وضو از آرنج به سوى سرِ انگشتان دلالت مى كنند. در مقابل، تمام مذاهب اهل سنّت، شستن دست ها در وضو را به هر صورتى كه باشد ، كافى دانسته، هر چند به نظر آنان، شروع از سرِ انگشتان به سوى آرنج ، افضل است.[۴]

مسح پاها يا شستن آنها

بر پايه حديثى كه از امام باقر عليه السلام در توصيف وضوى پيامبر خدا(ص) آمد ، ايشان پاهاى خود را مسح مى فرمود. اين مطلب در حديث زير كه منابع حديثى اهل سنّت آن را نقل كرده اند نيز تأييد شده است:

عَبّاد بن تَميم عن أبيه : رَأَيتُ رَسولَ اللَّهِ(ص) يَتَوَضَّأُ و يَمسَحُ بِالماءِ عَلى  رِجلَيهِ  .[۵]عبّاد بن تميم ، به نقل از پدرش مى گويد : پيامبر خدا(ص) را ديدم كه وضو مى گرفت و با آب، پاهايش را مسح مى كرد.

همچنين در حديث عبد اللَّه بن عمرو بن العاص كه به زعم اهل سنّت، مستند شستن پا در وضوست و ما به زودى به نقل و نقد آن خواهيم پرداخت ، با عبارت «فَجَعَلنا نَمسَحُ عَلى  أرجُلِنا» اعتراف شده كه روش معمول پيش از آن، مسح پاها بوده است .

بر اين اساس، اهل بيت عليهم السلام و پيروان آنان به پيروى پيامبر خدا(ص)، مسح پاها را از واجبات وضو دانسته و شستن آنها را ناروا مى شمارند. پژوهش دقيق متون و دوره هاى تاريخى نشان داده است كه شستن پاها در وضو، تا ساليانى پس از رحلت پيامبر گرامى و لااقل تا پايان دوران دو خليفه نخست و اندكى از دوره خليفه سوم مطرح نبوده؛ امّا عثمان، تلاش ويژه اى جهت جاى گزين ساختن روش جديد وضو نموده كه در آن ، پاها بايد به جاى مسح شدن شسته شوند . شاهد اين سخن، فقدان كمترين گزارش از بروز اختلاف ميان مسلمانان در باره مسح پا در وضو در دوره دو خليفه نخست است ، به گونه اى كه حتّى يك روايت نيز از خليفه اوّل و دوم با انگيزه انجام وظيفه حاكم اسلامى در دفاع از سنّت نبوى و تبيين چگونگى وضوى پيامبر(ص) و نكوهش پايه گذاران روش جديد در وضو، صادر نشده است. چنين روايتى ، نه تنها از دو خليفه ، بلكه از راويان پُرروايتى همچون ابو هريره كه در هر خُرد و كلانى رواياتى را از پيامبر(ص) نقل كرده اند نيز حكايت نشده است ، چنان كه عبد اللَّه بن عمر، ابو سعيد خدرى، جابر بن عبد اللَّه، عبد اللَّه بن مسعود و ده ها صحابى نام آشنا و پُرروايت ديگر نيز مطلقاً روايتى را در باره «وضوى پيامبر(ص) با شستن پا» نقل نكرده و كمترين هشدارى نسبت به التزام به روش اصيل نبوى در وضو ، از خود بروز نداده اند. اين ، خود به خوبى نشان مى دهد كه در ميان معاصران پيامبر(ص)، به خاطر مشاهده وضوى چندين و چند ساله ايشان - كه به گواهى روايات پيشين ، مسح پاها بخشى از آن بوده - ، در موضوع وضو، اختلافى پديد نيامده است.

در اين ميان ، تنها عثمان بن عفّان ، عبد اللَّه بن عمرو بن عاص و دو سه تن ديگر - كه روايت هايشان با تعارض يا موانع ديگرى مواجه است - هستند كه براى نخستين بار از وضوى مشتمل بر «شستن پا» سخن گفته و آن را از پيامبر خدا(ص) حكايت كرده اند، و البته شمار روايات عثمان كه روايت زير نيز از جمله آنهاست ، بسيار بيشتر از ديگر افراد است:

عن ابن شهاب أنّ عطاء بن يزيد أخبره أنّ حمران مولى عثمان أخبره أنّه رأى عثمان بن عفّان دعا بإناء ، فأفرغ على كفّيه ثلاث مرار ، فغسله ، ثمّ أدخل يمينه فى الإناء ، فمضمض و استنشق ، ثمّ غسل وجهه ثلاثاً و يديه إلى المرفقين ثلاث مرار ، ثمّ مسح برأسه ، ثمّ غسل رجليه ثلاث مرار إلى الكعبين ، ثمّ قال : قال رسول اللَّه(ص) : مَن تَوَضَّأَ نَحوَ وُضوئى هذا ، ثُمَّ صَلّى  رَكعَتَينِ لا يُحَدِّثُ فيهِما نَفسَهُ غُفِرَ لَهُ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنبِهِ  .[۶]ابن شهاب مى گويد: عطاء بن يزيد به او خبر داده كه حمران وابسته عثمان به او خبر داده كه وى عثمان بن عفّان را ديده كه كاسه آبى خواست و سه بار بر كف دستان خود آب ريخت و آنها را شست . سپس دست راست خود را درون كاسه برد و مضمضه و استنشاق كرد . آن گاه سه بار صورت خود و دستانش را تا آرنج شست . سپس سر خود را مسح كرد و سه بار پاهايش را تا غوزك شست و گفت: پيامبر خدا(ص) فرمود: هر كس همانند اين وضويم وضو بسازد و سپس دو ركعت نماز بخواند و در آن با خود سخن نگويد ، گناهان پيشين او بخشيده مى شوند.

نگاهى به روايت عبد اللَّه بن عمرو

روايت صحيح البخارى از عبد اللَّه فرزند عمرو بن العاص در باره شستن پاها در وضو ، اين چنين است:

تخلّف [عنّا] النبى(ص) فى سفرة سافرناها ، فأدركنا و قد أرهقتنا الصلاة و نحن نتوضّأ ، فجعلنا نمسح على أرجلنا، فنادى بأعلى صوته: وَيلٌ لِلأَعقابِ مِنَ النّارِ! مرّتين أو ثلاثاً.[۷]در سفرى بوديم كه پيامبر(ص) از ما عقب ماند و سپس به ما رسيد، در حالى كه زمان نماز فرا رسيده بود و ما وضو مى گرفتيم و پاهايمان را مسح مى كرديم . پس با صداى كاملاً بلند ، دو يا سه بار ندا داد: واى از آتش بر پاشنه هاى پا!

اين روايت با فرض صحّت، دلالتى بر شستن پا در وضو ندارد و به نظر مى رسد كه ناظر به وضعيت اعراب تازه مسلمان شده اى باشد كه به دليل انس با فرهنگ جاهلى ، چه بسا به استفاده از پاپوش هاى مناسب خو نكرده بودند، علاوه بر اين كه شايد به حسب عادات جاهلى ، ايستاده نيز بول مى كردند و طبعاً دچار آلودگى و نجس شدن پاها مى شدند. از سوى ديگر ، به هيچ وجه بعيد نيست كه در آن شرايط فرهنگى، آنان با همان آلودگى پاهاى خود، به نماز مى ايستادند؛ كارى كه مى توانست نقد هدايتگرانه پيامبر خدا(ص) را متوجّه خود سازد.

بر اين اساس ، فرموده پيامبر(ص) را بايد تلاشى در راستاى اصلاح اين عادت ناپسند و تشويق به سمت تطهير پاهاى آلوده ، در آستانه نماز ارزيابى كرد. اما اين كه «مسح پا» كه به تصريح راوى تا آن روز ، جزئى از وضو بوده، با اين سخن پيامبر خدا(ص) جاى خود را به «شستن پا» داده باشد ، ادّعايى است كه بيش از پندار راوى، مؤيّد ديگرى ندارد و دلالتى در روايت فوق نسبت به آن، به چشم نمى خورد.

گفتنى است در تأكيد بر سنّت نبوى در مسح كردن پاها در وضو، آيه وضو - كه در ابتداى اين پژوهش آورديم - نيز آشكارا به مسح پاها و نه شستن آنها فرمان مى دهد.

اين ، در حالى است كه اهل سنّت، افزون بر روايات عثمان و برخى افراد ديگر كه ادّعا كرده اند پيامبر خدا(ص) در وضو، پاهاى خود را مى شسته، اِعراب نصب واژه «أرجُلَكم (پاهايتان)» در آيه وضو را مستند قرآنى خود قرار داده و آن را نشانه عطف اين كلمه بر واژه منصوب «وُجوهَكم (صورت هايتان)» دانسته اند. طبعاً در اين فرض، حكم شستن صورت به معطوفٌ عليه يعنى پاها نيز سرايت مى كند.

نقد استدلال به اِعراب نصب «أرجلَكم»

از نظر مفسّران و فقيهان شيعى ، اعراب نصب كلمه «أرجلَكم» ، دلالتى بر شستن پاها در وضو ندارد؛ زيرا :

اوّلاً: كلمه «أرجلكم» توسط قاريان متعدّدى همچون : ابن كثير ، حمزه ، ابو عمرو و عاصم در روايت ابو بكر از او، مجرور خوانده شده است. در اين صورت ، بى ترديد ، «أرجلكم» ، معطوف بر «رؤوسكم (سرهايتان)» بوده و حكم مسح سر به پاها سرايت داده مى شود.

ثانياً: در قرائت هايى كه «أرجلَكم» منصوب است مانند قرائت نافع ، ابن عامر و عاصم در روايت حفص از او، نيز همچنان حكم پاها مسح است؛ زيرا «أرجلَكم» ، عطف بر محلّ نصب «رؤوسكم» است.

توضيح ، اين كه : واژه «امسحوا» به خودى خود ، متعدّى است و براى منصوب ساختن مفعول خود ، نيازمند حرف جر نيست. بر اين اساس ، «با»ى افزوده شده به واژه «رؤوسكم»، به اصطلاح ، «با»ى تبعيضيّه است كه نشان مى دهد مسحِ بخشى از سر ، كافى است ، چنان كه پيروان اهل بيت عليهم السلام به تبعيّت از خاندان رسالت، مسح سر را چنين انجام مى دهند. بنا بر اين ، كلمه «رؤوسكم» در محلّ نصب است و منصوب شدن «أرجلَكم» ، ناشى از عطف آن بر محلّ ياد شده است. فخر رازى در تفسير خود، ذيل آيه وضو ، اين تركيب را پذيرفته و آن را مذهب مشهور نحويان خوانده است .[۸]از سوى ديگر ، حسب قواعد دانش نحو، با وجود عامل اِعرابى نزديك تر، تا قرينه اى نباشد ، روا نيست اِعراب كلمه اى را تحت تأثير عامل دورتر بدانيم. از اين رو در آيه وضو، كلمه «فامسحوا» كه به «رؤوسكم» نزديك تر است ، مجالى را براى تأثيرگذارى عامل دورتر يعنى «فاغسلوا» باقى نمى گذارد. از اين رو ، از ابن عبّاس چنين نقل شده است كه:

اِنّ الناسَ أبَوا إلّا الغَسلَ و لا أجِدُ فى كتابِ اللَّه إلّا المَسحَ  .[۹]مردم [در اثر تبليغات صورت گرفته ] جز شستن [پاها] را نپذيرفتند، در حالى كه در كتاب خدا، جز مسح [پاها] را نمى يابم .

همچنان كه در باره وى ، گفته شده است كه:

كان يقول: الوُضوءُ غَسلتانِ و مَسحَتانِ  .[۱۰]همواره مى گفت: وضو ، دو شستن و دو مسح دارد.

۲. اذان[۱۱]

اذان، علاوه بر يادآورى وظيفه فردى، يك شعار سياسى - اجتماعى نيز هست . از اين رو شايسته است كه در جوامع اسلامى، هر شب و روز، شعار توحيد و نفى شرك و دعوت به ارزش هاى دينى با صداى بلند تكرار شود. با اين همه و با وجود اهتمام پيامبر خدا(ص)، متأسفانه پس از رحلت ايشان ، اذان در معرض تغييراتى قرار گرفت و برخى بندهاى آن به اتكاى برداشت هاى فردى، كاسته يا افزوده شد.

گفتنى است بر پايه آموزه هايى كه از امامان اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده ، در شبى كه پيامبر خدا(ص) به معراج برده شد، همزمان با رسيدن به بيت المعمور و فرا رسيدن وقت نماز، جبرئيل ، اذان و اقامه گفت و فرشتگان و پيامبران ، به امامت پيامبر(ص) به نماز ايستادند. امام باقر عليه السلام نيز بندهاى اذان جبرئيل را به همان گونه و ترتيب ، به شيعيان خود آموخته است .

از آن پس، پيامبر خدا بلال را براى گفتن اذان ، با همان بندهاى مشخّص، مأمور ساخت و او نيز تا پايان حيات ايشان ، آن اذان را ندا مى داد .[۱۲]

گفتن «الصلاة خير من النوم» در اذان صبح

آيا گفتن عبارت «الصلاة خيرٌ من النوم» كه از آن با عنوان «تثويب» ياد مى شود، در اذان نماز صبح در روزگار پيامبر(ص) سابقه داشته است؟

در پاسخ بايد گفت: هر چند شمارى از روايات اهل سنّت ، آن را آموزش پيامبر(ص) و برخى ديگر ، آن را اقدام بلال دانسته اند كه به تأييد پيامبر(ص) رسيده و از اجزاى اذان گرديده است، ليكن هيچ يك از روايات مورد اشاره، از سند صحيح و قابل اعتمادى برخوردار نيستند تا بتوانند اثبات كنند كه اين عبارت ، جزء اذان دوران پيامبر(ص) بوده است.[۱۳]

در مقابل، شمارى از احاديث اهل بيت عليهم السلام ، گوياى آن اند كه اين جمله پس از پيامبر(ص) به اذان افزوده شده است. همسو با اين روايات، برخى روايات اهل سنّت نيز بندِ ياد شده را به دستور و يا تأييد خليفه دوم ، مستند كرده اند. از جمله ، دارقُطْنى در كتاب سنن خود با دو سند، چنين نقل كرده است:

عن ابن عمر، عن عمر أنّه قال لموذّنه: إذا بلغت «حىّ على الفلاح» فى الفجر، فقل: الصلاة خير من النوم، الصلاة خير من النوم  .[۱۴]ابن عمر نقل مى كند كه عمر به مؤذّن خود گفت: در اذان صبح، هر گاه به «حىَّ على الفلاح» رسيدى، بگو: «الصلاة خير من النوم، الصلاة خير من النوم».

در الموطّأ مالك نيز آمده است:

إنّ المؤذّن جاء إلى عمر بن الخطّاب يؤذنه لصلاة الصبح فوجده نائماً. فقال: الصلاة خير من النوم، فأمره عمر أن يجعلها فى نداء الصبح  .[۱۵]مؤذّن، نزد عمر بن خطّاب آمد تا او را براى نماز صبح ، خبر كند. ديد كه خوابيده است. گفت: «الصلاة خير من النوم؛ نماز ، از خواب ، بهتر است». عمر به او دستور داد كه از آن پس، اين جمله را در اذان صبح بگويد.

در المصنَّف عبد الرزّاق آمده است:

ابن جريج قال: أخبرنى عمر بن حفص أنّ سعداً أوّل من قال: الصلاة خير من النوم فى خلافة عمر... . فقال: بدعة ثم تركه و إنّ بلالاً لم يؤذن لعمر.[۱۶]ابن جُرَيج گفت: عمر بن حفص به من خبر داد كه سعد [مؤذّن ] ، نخستين كسى بود كه گفت: «الصلاة خير من النوم» و اين، در خلافت عمر بود ... . [عمر] گفت: بدعت است؛ امّا بعدها آن را آزاد گذاشت. بلال براى عمر، اذان نگفت .

در جامع المسانيد نيز كه در بر گيرنده روايات ابو حنيفه است ، چنين آمده است:

عن إبراهيم، قال: سألته عن التثويب فقال: هو ممّا أحدثه الناس و هو حسن ممّا أحدثوا و ذكر أنّ تثويبهم كان حين يفرغ المؤذّن من أذانه «الصلاة خير من النوم» مرّتين .

از ابراهيم روايت شده كه گفت: از او (ابو حنيفه) در باره «الصلاة خير من النوم» پرسيدم. گفت: اين ، از چيزهايى است كه مردم، [پس از پيامبر(ص) ]بدعت نهاده اند و در ميان چيزهايى كه پديد آورده اند، چيز خوبى است. او گفته است: چنين بوده كه مؤذّن ، پس از اتمام اذان ، دو بار مى گفت: «الصلاة خير من النوم؛ نماز از خواب ، بهتر است».[۱۷]

هرچند گزارش هاى متعدّدى حاكى از اين است كه منشأ تثويب، فرمان و يا تقرير و تأييد خليفه دوم بوده ، ليكن در حديثى از ابو الحسن عليه السلام، آغاز تثويب، به بنى اميّه نسبت داده شده است. متن حديث ، چنين است:

الصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّومِ، بِدعَةُ بَني اُمَيَّةَ وَ لَيسَ ذلِكَ مِن أصلِ الأذانِ وَ لا بأسَ إذا أرادَ الرَّجُلُ أن يُنَبِّهَ النّاسَ لِلصَّلاةِ أن يُنادِىَ بِذلِكَ، و لا تَجعَلهُ مِن أصلِ الأذانِ، فَإنّا لا نَراهُ أذانَاً.[۱۸]جمله «الصلاة خير من النوم»، بدعت بنى اميّه است و جزء اذان نيست . البته اشكالى ندارد كه شخص، هر گاه كه مى خواهد مردم را به نماز متوجّه سازد، آن را بگويد؛ ولى آن را جزء اذان قرار مده؛ چون ما آن را جزء اذان نمى دانيم .

مى توان گفت كه اين احاديث، با گزارش هايى كه آغاز تثويب را عصر خليفه دوم مى دانند، قابل جمع اند، بدين سان كه پايه گذارى اين كار كه جمله «الصلاة خير من النوم» در وسط اذان يا پس از آن گفته شود، به صورت غير رسمى و محدود ، در عصر خلافت عمر صورت گرفته، تا اين كه در دوران حكومت معاويه، به طور رسمى و فراگير، جزئى از اذان صبح قرار داده شد.

گفتن «حىّ على خير العمل» در اذان و اِقامه

پيروان اهل بيت عليهم السلام بر اساس ره نمودهاى آن بزرگواران، بر اين باورند كه جمله «حىَّ على خير العمل»، در عصر پيامبر خدا(ص) يكى از اجزاى اذان و اقامه بوده و جزئيت آن، از طريق وحى به پيامبر(ص) ابلاغ شده است. شمارى از روايات و آثار موجود در منابع حديثىِ اهل سنّت،[۱۹]اين جزئيت را تأييد كرده اند .

اينك، اين سؤال پيش مى آيد كه: اگر جمله «حىَّ على خير العمل» در عصر پيامبر(ص) جزء اذان بوده، چه كسى و با چه انگيزه اى اين جمله را حذف كرده است؟

پاسخ اين سؤال، در برخى از احاديث اهل بيت عليهم السلام[۲۰]، اين گونه آمده كه در عصر پيامبر(ص) و دوران حكومت ابو بكر و آغاز خلافت عمر، «حىَّ على خير العمل» جزء اذان و اِقامه بوده است؛ ولى عمر، با اين استدلال كه اين جمله، موجب اهمّيت دادنِ بيش از اندازه مسلمانان به «نماز» و سستى كردن آنان نسبت به «جهاد» مى شود، آن را از اذان و اقامه حذف كرده است.

عدم هماهنگى اين استدلال با فرهنگ اصيل اسلامى ، بر كسى پوشيده نيست؛ زيرا نماز ، عالى ترين جلوه ياد خداست و هيچ عملى در نزد خداى متعال، محبوب تر از ياد او نيست و براى رهايى بنده از هر بدى در دنيا و آخرت نيز عملى سودمندتر از آن وجود ندارد. از اين رو ، جهاد يا هر عمل پسنديده ديگر ، بايد بر اين اساس ، مورد ارزيابى قرار گيرد. در حديثى در اين باره آمده است :

قالَ رسولُ اللَّه(ص): لَيسَ عَمَلٌ أحَبَّ إلى اللَّهِ تعالى وَ لا أنجى لِعَبدٍ مِن كُلِّ سيّئةٍ فِى الدنيا وَ الآخِرَةِ مِن ذِكرِ اللَّهِ. قيلَ: وَ لا القتالُ فى سبيلِ اللَّهِ؟ قالَ: لولا ذِكرُ اللَّهِ لم يُؤمَر بالقِتالِ .[۲۱]پيامبر خدا(ص) فرمود : نزد خدا، كارى دوست داشتنى تر از ياد خدا نيست و [نيز] نجاتبخش تر براى بنده از بدى هاى دنيا و آخرت. گفته شد: حتّى جنگيدن در راه خدا؟ فرمود: اگر ياد خدا نبود ، به جنگيدن ، فرمان داده نمى شد.

۳. تكتّف (دست روى دست گذاشتن در حال قيام)

گذاردن دست راست بر روى دست چپ در حال قيام نماز - كه از آن با تعبيرهاى : «تكتّف»، «قبض» و «تكفير» ياد مى شود - در نزد غالب اهل سنّت ، سنّت است. تنها مذهب مالكى ، آويختن دست را بر روى هم نهادن يكى بر روى ديگرى ترجيح داده است. از سوى ديگر، از نظر فقيهان شيعه، نماز پيامبر خدا(ص) فاقد تكتّف بوده ، و از اين رو ، اين عمل، بدعت، حرام و موجب بطلان نماز است.

نوپديد بودن تكتّف

دست روى دست نهادن در نماز، پديده اى است كه پس از رحلت پيامبر خدا(ص) به وجود آمده است. در اين باره ، دو روايت زير ، شايان توجّه اند :

نخست ، روايت ابو حُميَد ساعدى[۲۲]است كه شمارى از محدّثان اهل سنّت ، آن را نقل كرده اند. راوى (ابو حميد) در حضور جمعى از صحابه، چگونگى نماز پيامبر خدا(ص) را توصيف كرده است. وى با آن كه در صدد بيان ويژگى هاى نماز ايشان بوده، به اين كه پيامبر(ص) دستان خود را بر يكديگر مى نهاده، هيچ اشاره اى نكرده است و در عين حال ، حاضران ، همگى ، كيفيت حكايت شده توسط وى را تصديق كرده اند و هيچ يك از آنان، با آن كه در ابتدا داناتر بودن او نسبت به ساير صحابه را مورد اعتراض قرار داده بودند، در باره عدم اشاره به موضوع «تكتّف» معترض نشده است .

دوم ، روايت حمّاد بن عيسى[۲۳]كه در آن ، راوى (حمّاد) در پى انتقاد امام صادق عليه السلام از نحوه نماز گزاردن شخصى كه در طول عمر خود، نماز كاملى با رعايت همه حدود به جا نمى آوَرَد، از ايشان درخواست مى كند چگونگى نماز را مجدّداً به وى بياموزد. امام عليه السلام رو به قبله مى ايستد و نمازى را با حدود و سنن، به صورت عملى به او آموزش مى دهد؛ ليكن همچون حديث پيشين، با آن كه در مقام بيان بوده، هيچ اشاره اى به نهادن دستان بر يكديگر نمى كند.

منشأ پيدايش تكتّف در نماز

بر پايه آنچه در شمارى از روايات شيعى آمده، پديده «تكتّف» با الگوبردارى از اهل كتاب و مشخّصاً مجوس، به نماز گروهى از مسلمانان راه يافته است. از جمله ، شيخ صدوق از امير مؤمنان امام على عليه السلام چنين آورده است:

لا يَجمَعُ المُسلِمُ يَدَيهِ فِى صَلَاتِهِ وَ هُوَ قَائِمٌ بَينَ يَدَىِ اللَّهِ عزّ وجلّ يَتَشَبَّهُ بِأَهلِ الكُفرِ يَعنِى المَجُوسَ .[۲۴]مسلمان در نمازش، در حالى كه در برابر خداوند متعال ايستاده، دستان خود را بر هم نمى نهد تا شبيه كافران - يعنى مجوس - شود.

از امام باقر عليه السلام نيز نقل است كه فرمود:

عَلَيكَ بِالإِقبَالِ عَلَى صَلاَتِكَ ... وَ لَا تُكَفِّر ، فَإِنَّمَا يَفعَلُ ذَلِكَ المَجُوسُ .[۲۵]بر تو باد كه به نمازت روى آورى... و دستانت را بر هم منه ، كه تنها مجوس چنين مى كنند.

به همين جهت ، برخى از فقها، پيشينه دست روى دست نهادن در نماز را اين گونه نقل كرده اند:

فإنه حُكي عن عمر لمّا جي ء بأسارى العجم كَفَّروا أمامه ، فسأل عن ذلك ، فأجابوه بأنّا نستعمله خضوعاً و تواضعاً لملوكنا، فاستحسن هو فعلُه مع اللَّه تعالى فى الصلاة.[۲۶]از عمر ، حكايت شده است كه چون اسيران عجم را به نزدش آوردند ، آنان در برابر او دستانشان را بر هم نهادند. وى در باره اين كارشان پرسيد . آنان پاسخ دادند : ما از سر تواضع و فروتنى براى پادشاهانمان، چنين مى كنيم و او نيز انجام دادن چنين كارى را در نماز، در برابر خداوند متعال ، نيكو شمرد.

ضعف دليل معتقدان به سنّت بودن تكتّف

اهل سنّت براى اثبات سنّت بودن تكتّف، به رواياتى از جمله روايت زير از سهل بن سعد استدلال كرده اند:

عن أبى حازم عن سهل بن سعد أنّه قال: كان الناس يؤمرون أن يضع الرجل يده اليمنى على ذراعه اليسرى فى الصلاة . قال أبو حازم: و لا أعلم إلّا أنّه ينمي ذلك .[۲۷]ابو حازم از سهل بن سعد، نقل مى كند كه وى گفت: به مردم فرمان داده مى شد كه هر يك در نماز، دست راست خود را بر دست چپ خود قرار دهد.

ابو حازم مى گويد: من جز اين نمى دانم كه [سهل بن سعد] آن را [به پيامبر(ص) ]نسبت مى داد.

اين روايت ، صرف نظر از پاره اى اشكالات سندى ، از جهت دلالت نيز محلّ تأمّل است:

اوّلاً: مقصود از اين سخن سهل بن سعد كه گفته است: «به مردم دستور داده مى شد كه در نماز، دست راست خود را بر دست چپ خود بگذارند» چيست؟ و چه كسى چنين دستورى را صادر كرده بود؟ اگر منظور از صادر كننده دستور، پيامبر(ص) بود ، چه دليلى داشت كه نام ايشان ذكر نشود ، با آن كه تبرّك جويى به نام ايشان و نيز قوّت سخن نقل شده را در پى داشت؟ آيا جز اين است كه اين دستور ، پس از پيامبر خدا(ص) صادر شده است؟

ثانياً: سخن ابو حازم كه گفته است: «مطلب نقل شده را جز اين نمى دانم كه [سهل بن سعد به پيامبر(ص) ] نسبت مى داد» يا «جز اين نمى دانم كه [به پيامبر(ص) ]نسبت داده مى شد» ، على رغم ظاهر عبارت، خود ، حكايت از ترديد ابو حازم از انتساب آن به پيامبر خدا دارد؛ زيرا اگر در اين باره دچار ترديد نبود ، اساساً نيازى نداشت تا چنين سخنى بر زبان آورد.[۲۸]

۴. بلند خواندن بسم اللَّه

يكى از ويژگى هاى «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» ، تأكيد بر بلند خواندن آن در نمازهاست كه در اصطلاح از آن به «جهر به بسمله» ياد مى شود. در اين باره چند نكته، قابل توجّه است:

«جهر به بَسمَله» در سنّت نبوى(ص)

بر اساس احاديث مستفيض[۲۹]كه در منابع روايى شيعى و اهل سنّت آمده ، پيامبر خدا(ص) و اهل بيت ايشان ، در همه نمازها حتّى نمازهايى كه آهسته خواندن آنها واجب است، «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را با صداى بلند قرائت مى كردند.

از اين رو، فقيهان اماميّه بر وجوب جهر به بسمله در نمازهاى صبح و مغرب و عشا و جمعه و بر مطلوبيت آن در ساير نمازها، اجماع دارند.

سنّت «جهر به بَسمَله»، در عمل صحابه

علاوه بر امير مؤمنان عليه السلام، ديگر صحابه و حتّى خلفاى سه گانه نيز سنّت جهر به بسمله را رعايت مى كرده اند. در نقل هاى معتبر از جمعى از صحابه كه پشت سر پيامبر خدا(ص) و امير مؤمنان عليه السلام، ابو بكر و عمر و عثمان، نماز گزارده اند ، چنين آمده كه همگى بسمله را به جهر مى خوانده اند. عمّار، اَ نَس، عبد اللَّه بن مسعود، عبد اللَّه بن عمر، عبد اللَّه بن زبير و عايشه از اين جمله اند. فخر رازى مى گويد :

آشكار كردن ذكر خدا، نشانه آن است كه شخص به آن ذكر افتخار مى كند و به انكار كسى كه منكر آن است، اهمّيتى نمى دهد. بى ترديد، چنين چيزى از نظر عقل ، پسنديده است . طبعاً از نظر شرع نيز اين گونه است... با اين وصف ، مخفى داشتن چنين چيزى چگونه براى خردمندى سزاوار است؟! از اين رو نقل شده كه روش على عليه السلام، بلند خواندن «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» در همه نمازها بود .

مى گويم: اين استدلال نزد من ، قوى و در انديشه ام، استوار است و مسلّماً با سخن مخالفان از بين نمى رود .[۳۰]

فخر رازى در ادامه چنين مى افزايد:

بيهقى در السنن الكبرى از ابو هريره حكايت كرده است كه پيامبر خدا(ص) در نماز، «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را بلند مى خواند. پس از آن ، شيخ بيهقى از عمر بن خطّاب ، ابن عبّاس ، ابن عمر و ابن زبير، بلند خواندن بسمله را نقل كرده است ؛ اما اين كه على بن ابى طالب ، بسمله را بلند مى خوانده ، به تواتر ثابت شده است. و هر كس در دينش ، از على بن ابى طالب عليه السلام پيروى كند، بى ترديد ، ره يافته است. دليل اين سخن، فرموده پيامبر خدا(ص) است كه: «بار الها ! همواره بر گِرد على بگردان ، هر سو كه او رو كند .» .[۳۱]

بر اين اساس، شمارى از نقل هاى منسوب به پيامبر(ص) و برخى صحابه كه اينان نماز را با صداى آهسته(به اِخفات) مى خواندند ،[۳۲]تلاشى براى توجيه بدعت بنى اميّه ارزيابى مى شود.

در اين ميان، علاوه بر تعدّد و قوّت چشمگير روايات دسته نخست، اعتراض عمومى اهل مدينه به معاويه در عدم پايبندى به سنّت رايج در بسمله، شاهد گويايى بر استمرار سيره نبوى در خصوص قرائت بسمله، آن هم با صداى بلند تا آن روزگار بود.

سيوطى در كتاب تفسيرى اش، شافعى در كتاب الاُمّ و دارقطنى و بيهقى در كتاب هاى السنن خود ، اقدام بدعت آميز معاويه و اعتراض عمومى به وى را چنان كه در ادامه آورده ايم، حكايت كرده اند . پيشاپيش ، اين نكته شايان توجّه است كه دو موضوع : يكى ، ترك بسمله در نماز، با اين بهانه واهى كه «بسم اللَّه» جزئى از سوره ها نيست، و ديگرى، موضوع به جَهر نخواندن «بسم اللَّه»، موضوعاتِ به هم تنيده اى هستند كه از دو زاويه، نتيجه واحد (يعنى از رونق انداختن اين قطعه وحيانى در نماز) را دنبال مى كنند . سيوطى آورده است :

او (معاويه) به مدينه آمد و با آنان به نماز ايستاد و «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را نخواند و در هنگام فرود آمدن و برخاستن ، تكبير نگفت. چون سلام داد ، مهاجران و انصار ندايش دادند كه: اى معاويه ! آيا از نمازت دزديدى؟ «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» كجاست؟ و تكبير كجاست؟ او پس از آن ، هر گاه نماز مى گزارد، «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را براى اُمّ القرآن (سوره حمد) و براى سوره بعد از آن مى خواند و چون به سجده مى رفت ، تكبير مى گفت  .[۳۳]واضح است كه فرياد برآوردن صحابيان و تابعيان ، نشانه آن است كه جزئيّت بسمله براى سوره حمد و ديگر سوره ها و نيز بلند خواندن آن در نماز ، نزدشان از مسلّمات به شمار مى آمده؛ زيرا در غير اين صورت، مسلّماً مستندى از سوى معاويه يا وابستگان فكرى وى در توجيه اقدام انجام شده، ارائه مى شد.

دگرگون كردن «سنّت جهر به بسمله»

مطابق نقل محدّثان شيعه و اهل سنّت، التزام به جهر به بسمله ، تا اوايل حكومت بنى اميّه ادامه داشت. هر چند معاويه به دليل اعتراض مردمى نسبت به تغيير سيره جارى در بسمله، ناگزير به عقب نشينى گرديد، ليكن مقصود تثبيت نشده وى، در فرصت مناسب ديگرى توسط وابستگان حكومت او دنبال گرديد. در اين عرصه ، نخستين كسى كه سنّت جَهْر به بِسمله را به اِخفاتْ تغيير داد، عمرو بن سعيد بن العاص، والى اُموى مدينه بود. سيوطى به نقل از بيهقى از زهرى ، چنين آورده است:

از سنّت نماز، اين بود كه «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» قرائت شود و نخستين كسى كه «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را آهسته خواند، عمرو بن سعيد بن عاص، حاكم مدينه ، بود .[۳۴]

علّامه امينى، پس از نقل اين گزارش ، مى نويسد :

اين روايات ، گوياى آن اند كه بسمله، از زمان نزول قرآن، همواره بخشى از سوره بوده است و همين بوده كه امّت بِدان خو كرده و در نهان خانه جان ها جا گرفته و در باورها استقرار يافته است . از اين رو ، هنگامى كه معاويه آن را ترك كرد ، مهاجران و انصار گفتند : «او [از نماز] دزديده است» و معاويه نيز نتوانست جزء نبودن آن را براى آنان عذر بياورد، چندان كه ناگزير شد نماز را با سوره اى كه در بر دارنده بسمله باشد ، تكرار كند و در نمازهاى بعد، بِدان پايبند شود. اگر در آن جا، نظريه اى مبنى بر جدا بودن سوره از بسمله وجود داشت، بى ترديد ، معاويه آن را دليل مى آورد؛ ليكن آن، سخن نوى است كه آنان براى توجيه كار معاويه و همانندان اموى او؛ همانها كه پس از آشكار شدن راه هدايت از گم راهى، از وى پيروى كردند ، آن را بنيان نهاده اند .[۳۵]

ستيز اهل بيت عليهم السلام با اين بدعت

از احاديث اهل بيت عليهم السلام به روشنى بر مى آيد كه آن بزرگواران با هدف اداى تكليف در تبيين احكام الهى و حراست از سنّت نبوى(ص) و ستيز با بدعت، بر بيان حكم اصيل قرائت بسمله، تأكيد مضاعف داشته اند، تا جايى كه «جهر به بسمله» به عنوان يكى از شعارهاى اهل بيت عليهم السلام و پيروانشان به شمار آمده، به طورى كه اين حكم، در رديف مواردى چون حكم حرمت شرابخوارى، غير قابل تقيّه اعلام شده است.[۳۶]

۵. آمين گفتن

پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام و فقيهان شيعى به هيچ دليل قابل اعتنايى كه دلالت كند رسول خدا(ص) در نماز خود ، در پى قرائت سوره حمد ، «آمين» مى گفته ، دست نيافته اند ، از اين رو آمين گفتن در آخر سوره حمد را سخنى زايد و التزام به آن را بدعت و به زبان آوردن آن را موجب بطلان نماز مى دانند. اين در حالتى است كه بجز مذهب مالكى - كه به استحباب آن معتقد است - ، ديگر مذاهب اهل سنّت، پا را فراتر نهاده و به سنّت بودن آن ، فتوا داده اند.[۳۷]

مستند رأى شيعى

فقهاى شيعه با توجّه به توقيفى بودن اجزاى نماز و فقدان مستندى شرعى براى گفتن «آمين» در پى سوره حمد، حكم به حرمت آن داده اند. ملاحظه دو روايت ابو حميد ساعدى[۳۸]از طريق اهل سنّت و حمّاد بن عيسى از طريق شيعه[۳۹]- كه پيش از اين در موضوع تكتّف (دست روى دست گذاردن در حال قيام نماز) به آنها اشاره شد - ، علاوه بر تكتّف، از فقدان آمين گفتن در شيوه اصيل نماز خبر مى دهد. اين ، در حالى است كه در احاديث متعدّدى از امامان اهل بيت عليهم السلام ، از افزودن چنين جزئى به نماز ، نهى شده است. سه روايت زير ، از آن جمله اند:

عَن جَميلٍ عَن أَبى عَبدِ اللَّهِ عليه السلام قالَ : إذا كُنتَ خَلفَ إمَامٍ فَقَرَأَ الحَمدَ و فَرَغَ مِن قِراءَتِها فَقُل أنتَ «الحَمدُ لِلَّهِ رَبِّ العالَمِينَ» و لا تَقُل «آمينَ» .[۴۰]از جميل نقل است كه امام صادق عليه السلام فرمود: «هر گاه [در نماز جماعت ] پشت سر امامى ايستادى و او حمد را خواند و آن را به آخر رساند ، تو بگو: "الحمد للَّه ربّ العالمين" و "آمين" نگو» .

وعَن مُحَمَّدٍ الحَلَبىِّ : سَأَلتُ أَبا عَبدِ اللَّهِ عليه السلام : أقولُ إذَا فَرَغتُ مِن فاتِحَةِ الكِتَابِ : آمينَ؟ قالَ : لا .[۴۱]محمّد حلبى مى گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: هنگامى كه فاتحة الكتاب را به پايان بردم، آمين بگويم؟ فرمود: خير.

وعَن مُعَاوِيَةَ بنِ وَهبٍ: قُلتُ لِأَبِى عَبدِ اللَّهِ عليه السلام : أقولُ آمينَ إذا قالَ الإِمَامُ : (غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِم وَ لَا الضَّالِّينَ)؟ قَالَ : هُمُ اليَهُودُ وَ النَّصَارَى وَ لَم يُجِب فِى هَذَا.[۴۲]معاويه بن وهب مى گويد : به امام صادق عليه السلام گفتم: آن گاه كه امام [جماعت ]، (غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ) را خواند ، آمين بگويم؟ فرمود: «آنان يهود و نصارايند»؛ ليكن به اين سؤال پاسخ نداد».

۶. قُنوت

بر پايه احاديث متواتر، امامان اهل بيت عليهم السلام پاسدار، مبلّغ و تبيينگر سنّت نبوى اند. بر اين اساس، چنانچه در مواردى ، سنّت و سيره پيامبر(ص) به ما نرسيده باشد، مى توان از سيره آن بزرگواران، سيره پيامبر خدا(ص) را كشف كرد.

بر اين اساس، فقهاى شيعه، قنوت را از جمله مستحبّات مؤكّدى بر مى شمرند كه انجام آن، در همه نمازها مشروع بوده و اختصاص به نماز خاصّى ندارد و محلّ انجام آن نيز پس از قرائت ركعت دوم و پيش از ركوع است، مگر در نماز جمعه كه حكم آن ، قدرى متفاوت با ديگر نمازهاست.[۴۳]مستند اين رأى، روايات متعدّدى هستند كه از اهل بيت عليهم السلام صادر شده اند، مانند : آنچه شيخ كلينى در الكافى و شيخ طوسى در دو كتاب تهذيب الأحكام و الاستبصار خود، از امام باقر عليه السلام نقل كرده اند:

القُنوتُ فى كُلِّ صَلاةٍ فى الرَّكعَةِ الثّانِيَّةِ قَبلَ الرُّكوعِ  .[۴۴]قنوت در نمازها، پيش از ركوع ركعت دوم است .

اهل سنّت نيز، با نقل رواياتى از براء بن عازب ، تمام نمازهاى واجب پيامبر خدا را داراى قنوت گزارش كرده اند .[۴۵]با اين حال، در باره انجام قنوت، آراى متفاوتى در بين فقيهانشان به چشم مى خورد: شافعى ، قنوت را تنها در نماز صبح ، مستحب مى داند . ابو حنيفه جز در نماز وَتر، قنوت را مكروه دانسته[۴۶]و ابن حنبل نيز آن را براى امام در صورتى مُجاز مى داند كه گروهى براى جهاد اعزام شده باشند و ضرورت داشته باشد برايشان دعا كرد.[۴۷]

۷. نشستن پس از سجده دوم

فقهاى شيعه در ركعاتى كه فاقد تشهّدند، نشستن پس از سر برداشتن از سجده دوم را ، كه اصطلاحاً «جلسه استراحت» مى نامند ، به استناد رواياتى از امامان اهل بيت عليهم السلام ، واجب و يا لازم الاحتياط مى دانند.[۴۸]چنان كه در مبحث پيشين بيان گرديد ، آموزه ها و سنّت هاى اهل بيت عليهم السلام ، از مطمئن ترين راه هاى كشف آموزه ها و سيره رسول خدا(ص) هستند . بنا بر اين ، با توجّه به تأكيد امامان اهل بيت عليهم السلام بر جلسه استراحت ، مى توان نماز پيامبر(ص) را مشتمل بر اين جزء به شمار آورد. جالب ، اين كه اهل سنّت ، خود روايت كرده اند كه پيامبر خدا(ص) در نمازش، جلسه استراحت را رعايت مى كرده ؛[۴۹]ليكن در عين حال ، غالب فقيهانشان بِدان فتوا نداده، و در نتيجه بعد از سجده دوم، بدون مكث بر مى خيزند.

۸. قصر نماز در سفر

اهل سنّت و شيعه ، رواياتى نقل كرده اند كه بيانگر آن اند كه پيامبر خدا(ص) در سفر نمازهاى چهارركعتى را به قصر مى خوانده است . دو روايت زير ، از آن جمله اند. نخست ، از سلمان نقل شده كه مى گويد:

فُرِضَتِ الصَّلاةُ رَكعَتَينِ رَكعَتَينِ ، فَصَلّاها رَسولُ اللَّه(ص) بِمَكَّة حَتّى  قَدِمَ المَدينَةَ و صَلّاها بِالمَدينَةِ ما شاءَ اللَّهُ و زيدَ فى صَلاةِ الحَضَرِ رَكعَتَينِ وتُرِكَتِ الصَّلاةُ فىِ السَّفَرِ عَلى  حالِها.[۵۰]نماز به صورتِ دو ركعت دو ركعت واجب شد. پيامبر خدا(ص) در مكّه چنين نماز خواند تا آن كه به مدينه آمد و در مدينه، آن گونه كه خدا خواست ، نماز گزارد، به اين شكل كه به نماز در وطن ، دو ركعت افزود و نماز در سفر را به حال خود ، رها كرد.

حديث ديگر از امام باقر عليه السلام است كه فرمود:

قد سافَرَ رَسولُ اللَّهِ(ص) إلى  ذى خَشَبٍ و هِىَ مَسيرَةُ يومٍ مِنَ المَدينَةِ يَكونُ إلَيها بَريدانِ أربَعَةٌ و عِشرونَ ميلاً فَقَصَّرَ و أفطَرَ فَصارَت سُنَّةً. و قَدَ سَمّى  رَسولُ اللَّهِ(ص) قوماً صاموا حينَ أفطَرَ : العُصاةَ ، قالَ عليه السلام : فَهُمُ العُصاةُ إلى  يَومِ القِيامَةِ .[۵۱]پيامبر خدا(ص) به ذى خشب - كه يك روز تا مدينه فاصله داشت - سفر كرد. نماز خود را شكسته خواند و روزه اش را افطار كرد و اين، سنّت شد. پيامبر خدا(ص) گروهى را كه زمان افطار كردن خود ، روزه گرفته بودند ، «نافرمانان» ناميد. امام عليه السلام فرمود: آنان تا روز رستاخيز ، نافرمان اند.

بر اين اساس، تمام مذاهب ، در اين موضوع ، اتفاق نظر دارند كه در شريعت اسلامى، به قصر خواندن نماز مسافر، امرى مشروع است. جزيرى در كتاب خود در اين باره مى نويسد:

و قد أجمعت الاُمّة على مشروعية القصر.[۵۲]امّت بر مشروع بودن قصر [نماز مسافر]، اجماع دارند.

با اين حال ، ملاحظه كتب فقهى، گوياى آن است كه احكام و چگونگى نماز قصر، مورد اختلاف قرار گرفته است. اماميّه و حنفيّه ، قصر خواندن نمازهاى چهارركعتى را واجب تعيينى دانسته اند ؛ ليكن ديگر فرقه هاى اهل سنّت، قصر را تنها مجاز مى دانند، هر چند همينان ، خود، در افضليّت قصر يا اتمام، هم داستان نيستند.[۵۳]

نماز قصر در قرآن

قرآن كريم در سوره نساء به مسئله قصر نماز پرداخته ، چنين مى فرمايد:

(وَ إِذا ضَرَبتُم فِى الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفتِنَكُمُ الَّذينَ كَفَرُوا إِنَّ الكافِرينَ كانُوا لَكُم عَدُوًّا مُبيناً؛[۵۴]و چون در زمين سفر مى كنيد، اگر بيم آن داشتيد كه كافران به شما زيان رسانند، بر شما گناهى نيست كه نماز را كوتاه كنيد. همانا كافران ، دشمن آشكار شمايند) .

هر چند به حكم ذيل آيه چنين به نظر مى رسد كه به قصر خواندن نماز، مربوط به سفرهاى جهادى است ، ليكن مراجعه به آراى تفسيرى و فتاواى فقهى، نشان مى دهد كه عالمان اسلامى، جز اندكى از آنان ، سفرهاى مختلف را مشمول اين حكم مى دانند.

قصر نماز، رخصت يا عزيمت؟

پرسشى كه به صورت جدّى در ميان صاحب نظران مذاهب اسلامى مطرح بوده و هست ، اين است كه : آيا حكم قصر نماز، صرفاً رخصت است - كه در اين صورت ، نمازگزار حق دارد در ايّام سفر، ميان شكسته يا تمام خواندن نماز، انتخاب كند - يا آن كه عزيمت است - كه ناگزير به رعايت قصر نماز باشد - ؟

منشأ اين پرسش ، تعبير (فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا) است كه از جهت لغوى بدين معناست كه شكسته خواندن نماز ، منعى ندارد و پيداست كه لازمه ممنوع نبودن قصر نماز، واجب بودن آن نيست. از سوى ديگر ، ملاحظه موارد كاربرد اين تعبير در قرآن كريم ، حاكى از آن است كه لااقل برخى موارد آن (آيه سعى ميان صفا و مروه) ، بى ترديد به معناى عزيمت است، هر چند از ديگر نمونه هاى قرآنى، رخصت و جواز فهميده مى شود. بر اين اساس، نمى توان از آيه قصر نماز، چيزى بيش از اصل تشريع قصر نماز مسافر را دريافت و بايد با مراجعه به سنّت نبوى، احكام و جزئيّات قصر نماز را شناخت.

در اين ميان، ملاحظه روايات نبوى موجود در منابع حديثى شيعى و اهل سنّت ، ترديدى را در اين كه حكم نماز قصر ، عزيمت و نه رخصت است ، باقى نمى نهد. احاديثى كه ما اندكى قبل تنها دو مورد آن را بازگو كرده ايم. در اين باره ، سخن دو تن از صحابه سرشناس نيز جالب توجّه است . ابن عبّاس مى گويد:

فرض اللَّه الصلاة على لسان نبيّكم فى الحضر أربعا و فى السفر ركعتين و فى الخوف ركعة.[۵۵]خداوند از زبان پيامبرتان، نماز را در وطن، چهار ركعت و در سفر ، دو ركعت و در حال هراس [از دشمن ]، يك ركعت واجب كرد.

همچنين از مورّق ، حكايت شده است كه:

سألت ابن عمر عن الصلاة فى السفر، فقال: ركعتين ركعتين، من خالف السنّة فقد كفر.[۵۶]از ابن عمر در باره نماز در سفر پرسيدم . گفت: دو ركعت دو ركعت. هر كس با سنّت مخالفت ورزد ، كافر است .

ادلّه معتقدان به رخصت

واقعيت ، اين است كه مستندات فقيهان اهل سنّت معتقد به رخصت، دچار ضعف فاحشى هستند. شافعى در كتاب الأمّ خود ، تعبير «ليس عليكم جناح أن تقصروا» را دليل عقيده خود قرار داده است ؛ سخنى كه ماوردى در كتاب الحاوى الكبير و فخر رازى در التفسير الكبير و ابن قدامه در المغنى ، همان را دنبال كرده اند. اين در حالتى است كه برخى كاربردهاى واژه مزبور در قرآن كريم ، يعنى آيه سعى ميان صفا و مروه - چنان كه پيش از اين گفتيم - ناتمام بودن استدلال امام شافعى و پيروانش را آشكار مى سازد.

دليل ديگر معتقدان به رخصت، حديث يعلى بن اميّه است كه در آن ، قصر نماز به منزله صدقه الهى دانسته شده است. استدلال گران با ضميمه كردن اين اصل كه : «پذيرش صدقه ، واجب نيست» چنين نتيجه گرفته اند كه قصر نماز، رخصتى بيش نيست. متن روايت يعلى بن اميّه چنين است:

سألت عمر بن الخطّاب قلت: (فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَوةِ إِنْ خِفْتُمْ أَن يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا) و قد أمن اللَّه الناس؟ فقال لى عُمَرُ : عجبتُ ممّا عجبتَ مِنهُ فَسَألتُ رسولَ اللَّهِ(ص) عَن ذلِكَ فَقالَ : صَدَقَةٌ تَصَدَّقَ اللَّهُ بِها عَلَيكُم فَاقبَلوا صَدَقَتَهُ  .[۵۷]از عمر بن خطّاب در باره [آيه ] (اگر بيم آن داشتيد كه كافران به شما زيان رسانند، بر شما گناهى نيست كه نماز را كوتاه كنيد) پرسيدم و گفتم: بى ترديد ، خداوند به مردم امنيّت داده است. عمر گفت: از آنچه شگفت زده شده اى ، شگفت زده شده بودم ! در باره آن از پيامبر خدا(ص) پرسيدم . فرمود: «صدقه اى است كه خداوند به شما ارزانى كرده است . صدقه اش را بپذيريد» .

آنچه در اين استدلال از آن غفلت شده ، اين است كه صدقاتى كه دريافت آنها واجب نيست ، صدقات از دست مردم است كه ممكن است با عزّت نفس دريافت كننده، منافات پيدا كند. اين ، در حالى است كه دريافت صدقات الهى ، عين عزّت است. در نتيجه مبناى اين استدلال كه مقايسه صدقه مردم و خداست ، قياسى مع الفارق به شمار مى آيد.

شاهد اين سخن، تعبير موجود در متن حديث يعنى «فاقبلوا صدقته» است كه پيامبر خدا(ص) در پاسخ شگفت زدگى عمر كه : «چرا بايد در عصر امنيّت و عدم ترس از دشمن» همچنان نماز به قصر خوانده شود؟» ، پذيرش صدقه الهى را به عنوان يك تكليف، دليل آن دانسته است.

قصر نماز در مذهب اهل بيت عليهم السلام

بر اساس سنّت نبوى، امامان اهل بيت عليهم السلام بر قصر خواندن نماز در ايّام سفر تأكيد كرده و فقيهان شيعى، پيرو فرموده پيامبر(ص) و اهل بيت ايشان ، به اتّفاق ، به قصر نماز فتوا داده اند. زراره و محمّد بن مسلم از امام باقر عليه السلام چنين نقل كرده اند:

قُلنا لِأَبى جَعفَر عليه السلام : ما تَقولُ فِى الصَّلاةِ فى السَّفَر كَيفَ هِىَ و كَم هِى؟ فَقالَ : إنَّ اللَّهَ عزّ وجلّ يَقولُ : (وَإِذَا ضَرَبتُم فِى الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَوةِ) فَصارَ التَّقصيرُ فِى السَّفَرِ واجِباً كَوُجوبِ التَّمامِ فِى الحَضَرِ، قالا : قُلنا : إنَّما قالَ اللَّهُ عزّ وجلّ : (فَلَيسَ عَلَيكُم جُنَاحٌ) ولَم يَقُل : اِفعَلوا، فَكَيفَ أوجَبَ ذلِكَ كما أوجَبَ التَّمامَ فِى الحَضَرِ؟ فَقالَ عليه السلام : أو لَيسَ قَد قالَ اللَّهُ عزّ وجلّ فِى الصَّفا وَ المَروَةِ : (فَمَن حَجَّ البَيتَ أَوِ اعتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا)؟ ألا تَرونَ أنَّ الطَّوافَ بِهِما واجِبٌ مَفروضٌ لِأَنَّ اللَّهَ عزّ وجلّ ذَكَرَهُ فِى كِتابِهِ و صَنَعَهُ نَبِيُّهُ(ص) و كَذلِكَ التَّقصيرُ فِى السَّفَرِ شَىٌ ء صَنَعَهُ النَّبِىُّ(ص) و ذَكَرَهُ اللَّهُ تَعالى  ذِكرُهُ فِى كِتابِهِ  ؟[۵۸]به امام باقر عليه السلام گفتيم: در باره نماز در سفر چه مى گوييد؟ چگونه و چند ركعت است؟ فرمود: «خداوند عزّ وجلّ مى فرمايد: (و چون در زمين سفر مى كنيد، بر شما گناهى نيست كه نماز را كوتاه كنيد) . پس شكسته خواندن نماز در سفر ، واجب است ، همان گونه كه تمام خواندن آن در وطن، واجب است» . گفتيم: خداوند مى فرمايد: (بر شما گناهى نيست) و نفرمود: چنين كنيد. پس چگونه شكسته خواندن نماز را در سفر همانند تمام خواندن نماز در وطن ، واجب كرده است؟ فرمود: «مگر خداوند عزّ وجلّ در سعى ميان صفا و مروه نفرمود: (پس هر كس حج و عمره خانه خدا به جا آورد ، بر او گناهى نيست كه ميان آن دو ، سعى به جا آورد)؟ آيا نمى بينيد كه سعى ميان صفا و مروه واجب است؛ زيرا خداوند عزّ وجلّ در كتاب خود ، آن را ذكر فرموده و پيامبرش آن را انجام داده است؟ اين گونه، شكسته خواندن نماز در سفر ، كارى است كه پيامبر خدا(ص) انجام داده و خداوند در كتاب خود آن را بيان فرموده است  .

پايه گذار اتمام نماز در سفر

شواهد تاريخى ، گوياى آن اند كه خليفه سوم ، عثمان، پس از گذشت سال هاى آغازين خلافت خود، نخستين كسى بود كه به اتمام نماز در سفر اقدام كرد. شمارى از گزارش هاى تاريخى در اين باره به قرار زيرند :

در تاريخ الطبرى آمده است:

در اين سال (سال ۲۹) عثمان با مردم حج گزارد. او در منا چادر زد و آن ، نخستين چادرى بود كه عثمان در مِنا بر پا مى كرد. او نماز را در آن جا و در عرفه كامل خواند. واقدى به نقل از عمر بن صالح بن نافع ، از صالح وابسته توأمه مى گويد: از ابن عباس شنيدم كه مى گفت: نخستين بار كه مردم، آشكارا عليه عثمان سخن گفتند، زمانى بود كه وى پس از خواندن نماز دوركعتى در مِنا در دوران حكومتش، در سال ششم، نماز را به صورت چهارركعتى به جا آورد . در نتيجه بسيارى از صحابه بر او خرده گرفتند و نيز كسانى كه او را بسيار ملامت مى كردند ، تا آن كه على عليه السلام در جمع كسانى كه نزدش مى آمدند ، نزد وى آمد و گفت: نه اتّفاقى رخ داده و نه دين جديدى آمده است. هر آينه پيامبرت را ديدم كه [در مِنا ]نماز را دوركعتى مى خواند و سپس ابو بكر و عمر و خود تو در آغاز حكومتت. پس نمى دانم مرجع [كار تو ]چيست!؟ گفت: نظرى است كه بِدان رسيده ام  .[۵۹]

همچنين مسلم در كتاب خود از ابن عمر گزارش كرده است:

پيامبر خدا(ص) در مِنا دو ركعت نماز گزارد و پس از ايشان ، ابو بكر و پس از ابو بكر ، عمر و عثمان در آغاز خلافتش ، چنين كردند . پس از آن، عثمان نماز را چهارركعتى خواند. ابن عمر هر گاه با امام [به جماعت ]نماز مى گزارد ، چهارركعتى نماز مى خواند و هر گاه به تنهايى به نماز مى ايستاد ، دوركعتى مى خواند .[۶۰]

و نيز در كتاب المحلّى آمده:

از طريق سفيان بن عيينه از امام صادق عليه السلام از پدرش نقل است كه: عثمان در مِنا بيمار شد . على عليه السلام آمد و به ايشان گفته شد: براى مردم نماز بگزار. فرمود: «اگر مى خواهيد، همچون پيامبر خدا - يعنى دوركعتى - نماز مى گزارم». گفتند: نه، فقط نماز امير المؤمنين عثمان! او (على عليه السلام) نيز سر باز زد .[۶۱]

اكنون اين فقيهان اهل سنّت اند كه بايد از عهده پاسخ اين پرسش بر آيند كه : چگونه رفتار غير مستند خليفه سوم، بر قول و فعل پيامبر خدا و اهل بيت و اصحاب ايشان و نيز دو خليفه نخست ، رجحان يافته است؟!

۹. جمع ميان دو نماز

اهل سنّت ، نمازهاى «ظهر و عصر» و «مغرب و عشا» را جدا از يكديگر اقامه مى كنند و پيوسته بر پيروان اهل بيت عليهم السلام به جهت جمع ميان آنها خرده مى گيرند . البته فقيهان اهل سنّت در موارد خاصّى همچون وقوف در مزدلفه و عرفات و مسافرت و پديد آمدن عذر ، با اختلاف در چگونگى سفر و عذر ، جمع ميان دو نماز را جايز مى دانند ؛ ليكن جواز جمع دو نماز در حَضَر به صورت اختيارى و بدون عذر را جز اقليتى نپذيرفته اند.

از سوى ديگر، محدّثان آنان ، روايات متعدّدى نقل كرده اند كه گوياى آن است كه پيامبر(ص) در غير مواردى هم كه اهل سنّت معترف اند ، با هدف رفع مشقّت از امّت، دو نماز را به جمع خوانده است. همين امر سبب شده كه آنان خود را ناگزير از توجيه و تأويل اين احاديث ببينند.

اما اماميّه معتقدند كه با زوال خورشيد ، وقت نماز ظهر و نماز عصر فرا مى رسد، هر چند كه نماز ظهر بايد قبل از نماز عصر، خوانده شود . در اين نظريه، از هنگام ظهر تا غروب آفتاب، به استثناى اندازه چهار ركعت از ابتداى آن - كه مخصوص نماز ظهر است - و اندازه چهار ركعت از آخر آن - كه مخصوص نماز عصر است - ، وقت مشترك نماز ظهر و عصر است. از اين رو اگر كسى در هر پاره اى از اين وقت (وقت مشترك) به خواندن نماز ظهر و عصر اقدام كند، نماز ظهر و عصر را در وقت خودش خوانده است.

با توجّه به اين توضيحات ، چگونگى وقت نماز مغرب و عشا هم روشن مى شود ، بدين گونه كه از غروب خورشيد تا نيمه شب - به استثناى سه ركعت از ابتدا و چهار ركعت از انتها كه به ترتيب ، زمان هاى اختصاصى براى نمازهاى مغرب و عشايند - وقت مشترك نماز مغرب و عشاست .

ناگفته نماند اگر چه ميان ظهر تا مغرب ، وقت مشترك دو نماز ظهر و عصر و ميان مغرب تا نيمه شب ، وقت مشترك دو نماز مغرب و عشاست، ليكن هر يك از نمازها ، وقت فضيلتى هم دارند . فضيلت نماز ظهر ، تا زمانى است كه سايه شاخص با طول شاخص برابر شود و فضيلت نماز عصر ، تا هنگامى است كه سايه شاخص دو برابر آن گردد. فضيلت مغرب ، تا محو شدن شَفَق (سرخى طرف مغرب) و فضيلت عشا ، تا سپرى شدن ثلث شب است.

روشن است كه در چارچوب اين نظريه، با جمع بين دو نماز، تنها وقت فضيلت يكى از دو نماز از بين مى رود، نه اين كه نمازى در غير وقت آن خوانده شود. البته به منظور پيشگيرى از فوت شدن فضيلتِ مورد اشاره ، از امامان اهل بيت عليهم السلام روايت شده كه جدا خواندن دو نماز ، بهتر از با هم خواندن آنهاست.

اينك و در پى طرح موضوع، نوبت آن است تا گستره جواز جمع بين دو نماز را كه ميان شيعيان و اهل سنّت مورد مناقشه قرار گرفته ، با تأكيد بر سنّت نبوى ، به اختصار ، بحث و بررسى نماييم .

با هم خواندن دو نماز در سنّت پيامبر(ص)

روايات بسيارى از پيامبر(ص) در صحاح، سنن و مسانيد به چشم مى خورند كه بر جواز با هم خواندن دو نماز (ظهر و عصر، مغرب و عشا) در غير سفر و از روى اختيار دلالت دارند. اينك تنها به نقل گوشه اى از آنها مى پردازيم:

ابن عبّاس مى گويد:

إنَّ رسول اللَّه(ص) جَمعَ بين الظُّهرِ و العصر و جَمَع بين المَغربِ و العشاء بِالمدينة و هو مُقيم على غَير خَوف و لا شى ء اضطرُّه إلى  ذلكَ، فَقالوا: فَلِمَ يا أبا عبّاس ؟ قالَ : أراد أن لا يُحرِجَ اُمّتَهُ  .[۶۲]پيامبر خدا(ص) در مدينه در غير سفر و ترس و چيزى كه او را ناگزير به آن كار كند، ميان ظهر و عصر ، جمع كرد. به ابن عباس گفتند: چرا ، اى ابو عباس؟ گفت: مى خواست تا امّتش به دشوارى نيفتند.

عبد اللَّه بن شقيق نيز چنين آورده است:

خَطَبَنا ابن عبّاس يَوماً بَعد العصرِ حَتّى  غربت الشمس و بَدَت النجوم و جَعَلَ النّاسُ يَقولون : الصَّلاةَ الصَّلاةَ ، قالَ : فجاءه رَجُلٌ مِن بَنى تَميم لا يفترُ و لا يَنثَنىٍ : الصَّلاةَ الصَّلاةَ ، فقال ابنُ عبّاسٍ : أتعلّمنى بِالسنّة لا اُمَّ لَكَ؟! ثُمَّ قالَ : رَأيتُ رَسولَ اللَّهِ(ص) جَمَعَ بَين الظُّهرِ وَ العَصرِ و المَغربِ وَ العِشاء.

قالَ عبد اللَّه بن شقيق : فَحاك فى صَدرى مِن ذلك شَى ءٌ فَأتَيتُ أبا هُريرَةَ فسَألتُهُ فَصَدَّقَ مَقالَتَهُ  .[۶۳]روزى ابن عباس بعد از نماز عصر ، خطبه اى براى ما ايراد كرد، تا اين كه خورشيد غروب كرد و ستاره ها پديدار شدند. مردم شروع كردند به گفتن «الصَّلاة، الصَّلاة!». راوى مى گويد : مردى از بنى تميم نزد ابن عباس آمد، در حالى كه بى وقفه مى گفت: «الصَّلاة، الصَّلاة!». ابن عباس گفت: ... آيا به من سنّت پيامبر(ص) را ياد مى دهى؟! پيامبر خدا(ص) را ديدم كه نماز ظهر و عصر و همچنين نماز مغرب و عشا را با هم خواند.

عبد اللَّه بن شقيق مى گويد: اين واقعه ترديدى در قلب من ايجاد كرد . نزد ابو هريره آمدم و قضيّه را از او سؤال كردم و او گفته ابن عباس را تصديق كرد .

از ابن شقيق نيز، سخن زير در باره پى در پى خواندن دو نماز ، حكايت شده است :

قالَ رَجُلٌ لابن عَبّاسٍ: الصَّلاةَ فَسَكَتَ ، ثُمَّ قالَ: الصَّلاةَ فَسَكَتَ ، ثُمَّ قالَ: الصَّلاةَ فَسَكَتَ ، ثُمَّ قالَ : لا اُمَّ لَكَ ! أتُعَلِّمُنا بِالصَّلاةِ و كُنّا نَجمَعُ بينَ الصَّلاتينِ عَلى  عَهدِ رَسولِ اللَّهِ(ص) ؟![۶۴]مردى به ابن عباس گفت : الصَّلاة! ابن عباس سخنى نگفت. او دوباره گفت : الصَّلاة! باز هم ابن عباس سكوت كرد. او بار سوم گفت : الصَّلاة! ابن عباس سكوت كرد . سپس ابن عباس گفت : آيا به ما نماز خواندن را ياد مى دهى ، در حالى كه ما در زمان پيامبر خدا(ص) دو نماز را با هم مى خوانديم ؟!

چنان كه ملاحظه شد ، اين روايات صراحت دارند كه پيامبر خدا(ص)، بدون اين كه ترس، باران و يا دليل ديگرى وجود داشته باشد، در مدينه بين دو نماز جمع مى نمود، تا بيان كند با هم خواندن دو نماز ، جايز و مشروع است و كسى نپندارد كه چون ايشان دو نماز را جدا از هم و هر يك را در وقت فضيلت خود به جا مى آورد، واجب است دو نماز از هم جدا خوانده شوند. به عبارت ديگر ، پيامبر خدا(ص) با اين عمل ، ثابت كرد كه هر چند خواندن دو نماز در وقت خود بهتر است ، امّا با هم خواندن آنها نيز جايز است؛ اما چون اين روايات با مذاهب اهل سنّت مخالف بوده ، آنان تلاش كرده اند با تأويلاتى ، روايات نبوى را با فتاواى خود هماهنگ سازند. برخى از اين تأويلات ، عبارت اند از :

۱ . جمع بين دو نماز در حَضَر كه در احاديث آمده، به اين معناست كه پيامبر(ص) نماز ظهر را تا چهار ركعت به پايان وقت آن به تأخير انداخت، تا با خواندن نماز ظهر، وقت نماز عصر فرا رسد و پس از خواندن نماز ظهر، نماز عصر را به جا آورد. بر اين اساس، هر يك از نمازها را در وقت خود انجام داده و هم آنها را به صورت جمع ، ادا كرده است.

در نقد اين نظريّه بايد گفت : اين تأويل، به وضوح با ظاهر حديث ، مخالف است، علاوه بر اين كه عمل ابن عباس به هنگام ايراد خطبه و استدلالش به اين حديث براى توجيه عملش و تصديق ابو هريره ، در مردود بودن اين تأويل ، صراحت دارد.

۲ . روايات جمع بين دو نماز، مربوط به روزهاى بارانى اند.

نووى در مقام نقد اين نظريّه ، پس از آن كه آن را به گروهى از بزرگان متقدّم نسبت مى دهد، اين تأويل را با روايات ديگرى كه حاكى اند كه پيامبر(ص)، بدون اين كه ترسى يا بارانى وجود داشته باشد، دو نماز را با هم خوانده ، تضعيف كرده است.[۶۵]

۳ . جمع بين دو نماز ، به سبب بيمارى انجام شده است.

اين توجيه نيز قابل پذيرش نيست؛ زيرا در برخى از روايات، قيد «من غير خوف و لا علّة» و در برخى ديگر ، قيد «من غير مرض و لا علّة» وجود دارد كه نشان مى دهد عمل پيامبر(ص) در جمع كردن بين دو نماز، در شرايط بيمارى يا عذرهاى ديگر نبوده است. علاوه بر اين، با هم خواندن نماز مغرب و عشا توسط ابن عباس، بى آن كه بيمار باشد، قلم بطلان بر اين توجيه مى كشد. همچنين اگر تأخير نماز به خاطر بيمارى بوده، جمع بين دو نماز مى بايد تنها براى بيمار جايز باشد نه براى كسى كه بيمار نيست، در صورتى كه پيامبر(ص) - چنان كه از ظاهر حديث بر مى آيد - با همه حاضران، نماز را به صورت جمع خواند، و اين احتمال كه در آن هنگام، همه صحابه بيمار بوده اند، بسيار بعيد است. ابن عباس هم در روايتش به اين مطلب تصريح كرده است. بر اين اساس، خطابى در معالم السنن از ابن منذر ، چنين نقل كرده است:

معنا ندارد كه مسئله با هم خواندن دو نماز توسط پيامبر(ص) را حمل بر عذرى بكنيم؛ زيرا ابن عباس علّت جمع را در حديث آورده است و آن ، اين است كه : «پيامبر خواسته تا امّتش به مشقّت نيفتد». از ابن سيرين نقل شده كه وى معتقد بوده انسان مى تواند در صورت نياز يا به هر دليلى، دو نماز را به صورت جمع بخواند، البته در صورتى كه اين كار به عادت تبديل نشود .[۶۶]

احمد محمّد شاكر ، محقّق كتاب سنن الترمذى، پس از نقل كلام خطّابى ، گفته است:

اين سخن ، صحيح است و از حديث استنباط مى شود؛ اما توجيه عمل پيامبر(ص) به بيمارى يا غير آن، سخنى بى دليل است. جواز اين عمل موجب مى شود كه مشقّت هاى زيادى از كسانى كه تحت شرايط سختى به خواندن نماز به صورت جمع مجبور مى شوند ، برداشته شود. جواز اين عمل ، نوعى ايجاد راحتى براى مردم و كمك به آنها در جهت اطاعت و بندگى خداست. البته همچنان كه ابن سيرين گفته ، در صورتى كه اين عمل به شكل عادت در نيايد .[۶۷]

آنچه اين محقّق گفته، اگر چه حق است، اما تضييق چيزى است كه پيامبر(ص) آن را توسعه داده است . محقّق ياد شده ، جواز جمع بين دو نماز را در كسى منحصر دانسته كه نيازى داشته باشد ، در حالى كه پيامبر(ص) به اذن خداوند، اين كار را در هر شرايطى جايز دانسته است، چه علّتى وجود داشته باشد يا نداشته باشد. بدون شك ، خواندن دو نماز در وقت فضيلت، از خواندن آنها در وقت مشترك، برتر است ؛ امّا براى اين كه مشقّتى بر امّت تحميل نشود ، دامنه وقت نماز در شريعت، وسيع تر از وقت فضيلت است. بايد دانست كه به مشقّت افتادن مردم، به شرايط عذر و نياز منحصر نيست ؛ بلكه شامل تكليف كردن مردم به اين كه هميشه بايد دو نمازشان را جدا بخوانند نيز مى شود.

خلاصه سخن ، اين كه : تشريعى كه از سوى پيامبر خدا(ص) مبنى بر جواز خواندن دو نماز به صورت جمع، انجام گرفت ، به فرمان خداوند بوده است و به شريعت ، چنان انعطافى بخشيد كه بتواند خود را در طى زمان و در تمام زمينه هاى زندگى رو به رشد بشرى، تطبيق دهد. نگاهى دقيق به زندگى صنعتى جهان امروز ، نشان مى دهد كه جدا خواندن دو نماز (مخصوصاً نماز ظهر و عصر) بويژه براى كارگران و كارمندان، به قدرى دشوار است كه موجب تحمّل سختى زياد و يا سبب ترك اصل نماز و روى گردانى از آن مى شود. شايسته است همه عالمان امّت اسلامى، در اجتهاد دينى خود ، حكمت گشايشى را كه در سنّت نبوى آمده ، دريافته ، به ديده احترام بنگرند و به صراحت اعلام كنند كه اگر چه خواندن دو نماز ظهر و عصر در وقت خود بهتر است، امّا خواندن آن دو به صورت جمع نيز جايز و موافق شريعت است و هر كس آنها را پى در پى بخواند، وظيفه واجب خود را انجام داده است.


[۱]مائده: آيه ۶ .

[۲]الكافى: ج ۳ ص ۲۵ ح ۵.

[۳]ر . ك : الكافى : ج ۳ ص ۲۴ (باب صفة الوضوء).

[۴]ر . ك: الفقه على المذاهب الخمسة: ص ۸۰ .

[۵]معجم الزوائد: ج ۱ ص ۵۳۷ ح ۱۱۹۲ .

[۶]صحيح البخارى: ج ۱ ص ۷۱ ح ۱۵۸.

[۷]صحيح البخارى: ج ۱ ص ۳۳ ح ۶۰.

[۸]ر . ك : تفسير الفخر الرازى : ج ۱۱ ص ۱۶۱. گفتنى است فخر رازى با وجود اعتراف به اين كه آيه وضو بر مسح پاها دلالت دارد ، همچنان به شستن پاها معتقد است. وى دليل خود را رواياتى مى داند كه اهل سنّت در اين باره، نقل كرده اند.

[۹]سنن ابن ماجة: ج ۱ ص ۱۵۶ ح ۴۵۸.

[۱۰]كنز العمّال: ج ۹ ص ۴۳۳ ح ۲۶۸۴۰.

[۱۱]گفتنى است احاديث و مباحث مربوط به «اذان» ، به تفصيل ، پيش از اين در دانش نامه قرآن و حديث (ج ۲ / مدخل «اذان») و نيز به صورت مستقل در كتاب فرهنگ نامه اذان آمده است .

[۱۲]ر. ك: تهذيب الأحكام : ج ۲ ص ۶۰ ح ۲۱۰.

[۱۳]ر. ك: دانش نامه قرآن و حديث: ج ۲ ص ۳۶۶ (پژوهشى در باره بندهاى اذان) .

[۱۴]سنن الدارقطنى: ج ۱ ص ۲۴۳.

[۱۵]الموطّأ، مالك: ج ۱ ص ۷۲ ح ۸.

[۱۶]المصنّف، عبد الرزّاق: ج ۱ ص ۴۷۴ ح ۱۸۲۹.

[۱۷]جامع المسانيد: ج ۱ ص ۲۹۶.

[۱۸]مستدرك الوسائل: ج ۴ ص ۴۴.

[۱۹]ر . ك: المعجم الكبير: ج ۱ ص ۳۵۲ ح ۱۰۷۱، المصنّف، عبد الرزّاق: ج ۱ ص ۴۶۴ ح ۱۷۹۷، المصنّف، ابن ابى شيبه: ج ۱ ص ۲۴۴ ح ۳، كنز العمّال: ج ۸ ص ۳۴۲ ح ۲۳۱۷۴.

[۲۰]ر. ك: علل الشرائع: ص ۳۶۸ ح ۴ ، دعائم الإسلام: ج ۱ ص ۱۴۵.

[۲۱]كنز العمّال: ج ۲ ص ۲۴۳ ح ۳۹۳۱.

[۲۲]ر . ك : ح ۹۳۵ .

[۲۳]ر . ك : ج ۱ / ح ۶۵۳ .

[۲۴]الخصال : ص ۶۲۲ ح ۱۰ . گفتنى است چنان كه از برخى آثار باستانى و تصاوير به جا مانده در كتيبه ها و مينياتورها پيداست ، اين سنّت ، علاوه بر ايرانيان پيرو آيين زردشت ، در حوزه فرهنگ چينى و آيين بودا نيز رواج داشته است .

[۲۵]علل الشرائع : ص ۳۵۸ ح ۱ .

[۲۶]جواهر الكلام: ج ۱۱ ص ۱۹.

[۲۷]السنن الكبرى: ج ۲ ص ۲۸.

[۲۸]اين نقد محتوايى را فقيه بزرگ مالكى اندلس ، ابن رُشد (۴۵۰ - ۵۲۰ م) نيز مطرح كرده و به استناد آن ، گزارش سهل بن سعد را بى اعتبار شمرده و «تكتّف» را رد كرده است (ر . ك : بداية المجتهد : ج ۱ ص ۱۳۱) .

[۲۹]مستفيض، به حديثى گفته مى شود كه در هر طبقه، چند راوى آن را نقل كرده اند. البته اگر اين تعداد زيادتر باشند ، اصطلاحاً به حديث ، «متواتر» گفته مى شود.

[۳۰]تفسير الفخر الرازى: ج ۱ ص ۲۰۹.

[۳۱]تفسير الفخر الرازى: ج ۱ ص ۲۱۰.

[۳۲]ر . ك: الدرّ المنثور: ج ۱ ص ۲۹.

[۳۳]الدرّ المنثور: ج ۱ ص ۲۱.

[۳۴]الدرّ المنثور : ج ۱ ص ۲۹ .

[۳۵]الغدير: ج ۱۰ ص ۲۰۲.

[۳۶]امام صادق عليه السلام مى فرمايد : «التقيّة دينى و دين آبائى، إلّا فى ثلاث : فى شرب المسكر ، و المسح على الخفّين ، و ترك الجهر ب(بسم اللَّه الرحمن الرحيم) ؛ تقيّه كردن ، آيين من و آيين پدرانم است ، مگر در سه چيز : در نوشيدن شراب ، مسح كردن [ هنگام وضو ] بر كفش ها ، و تركِ بلند خواندن (بسم اللَّه الرحمن الرحيم) [ در نماز ]» (دعائم الإسلام : ج ۱ ص ۱۱۰) .

[۳۷]ر.ك: الفقه على المذاهب الأربعة: ج ۱ ص ۲۵۰.

[۳۸]ر . ك : ح ۹۳۶ .

[۳۹]ر . ك : ج ۱ / ح ۶۵۳ .

[۴۰]الكافى: ج ۳ ص ۳۱۳ ح ۵.

[۴۱]تهذيب الأحكام: ج ۲ ص ۷۴ ح ۴۴.

[۴۲]تهذيب الأحكام: ج ۲ ص ۷۵ ح ۴۶.

[۴۳]ر . ك : العروة الوثقى: ج ۲ ص ۶۰۷ .

[۴۴]ر . ك : ج ۱ / ح ۶۱۱ .

[۴۵]ر . ك : ج ۱ / ح ۶۰۴ .

[۴۶]ر.ك: بداية المجتهد: ج ۱ ص ۱۰۸ .

[۴۷]المجموع : ج ۳ ص ۵۰۴ .

[۴۸]ر . ك : العروة الوثقى : ج ۲ ص ۵۷۶ .

[۴۹]ر . ك : ج ۱ / ح ۵۹۴ .

[۵۰]مجمع الزوائد : ج ۲ ص ۳۶۰ .

[۵۱]كتاب من لا يحضره الفقيه : ج ۱ ص ۴۳۵ ح ۱۲۶۵.

[۵۲]الفقه على المذاهب الأربعة : ج ۱ ص ۶۰۸.

[۵۳]ر . ك : بداية المجتهد : ج ۱ ص ۱۳۴ .

[۵۴]نساء : آيه ۱۰۱ .

[۵۵]مسند ابن حنبل: ج ۱ ص ۵۴۷ ح ۲۲۹۳.

[۵۶]مجمع الزوائد: ج ۲ ص ۳۵۷ ح ۲۹۳۶.

[۵۷]مسند ابن حنبل: ج ۱ ص ۶۴ ح ۱۷۴ .

[۵۸]كتاب من لا يحضره الفقيه: ج ۱ ص ۴۳۴ ح ۱۲۶۵.

[۵۹]تاريخ الطبرى: ج ۴ ص ۲۶۷.

[۶۰]صحيح مسلم: ج ۱ ص ۴۸۲ ح ۱۷ .

[۶۱]المحلّى : ج ۴ ص ۲۷۰.

[۶۲]المعجم الكبير: ج ۱۲ ص ۵۸ .

[۶۳]صحيح مسلم: ج ۱ ص ۴۹۱ ح ۵۷ .

[۶۴]صحيح مسلم : ج ۱ ص ۴۹۲ ح ۵۸ .

[۶۵]ر. ك: شرح صحيح مسلم ، نووى : ج ۵ ص ۲۱۸.

[۶۶]معالم السنن: ج ۱ ص ۲۲۹.

[۶۷]سنن الترمذى : ج ۱ ص ۳۵۸ .



پاسخگو : بخش پاسخ گویی پایگاه حدیث نت