قرار گرفتن «عدل خداوند» در شمار اصول دين

پرسش :

چرا «عدل خداوند» در شمار اصول دين قرار گرفته است؟



پاسخ :

پیروان اهل بيت عليهم السلام ، «عدل» را جزو اصول دين مى دانند . براى تبيين اين عقيده، بررسى چند مسئله ، ضرورى است :

۱ . فرق اصول دين و اصول مذهب

دين، برنامه تكامل انسان است و اصول دين ، پايه هايى هستند كه اساس و بنياد آن را تشكيل مى دهند ، به گونه اى كه با فرو ريختن هر يك از آنها، برنامه تكامل انسان به نتيجه مطلوب نمى رسد . مذهب نيز ، برداشت ويژه اى از دين است و اصول مذهب، اركان اساسى آن را تشكيل مى دهند . بنا بر اين، ممكن است اصولِ هر دينى ، از نگاه مذاهب مختلف آن ، متفاوت باشند .

۲ . اصول دين اسلام

توحيد، نبوّت و معاد ، اصول دين اسلام شمرده شده اند، بدين معنا كه منكِر هر يك از اين سه اصل ، در زمره مسلمانان قرار نمى گيرد و احكام اسلام بر وى جارى نمى گردد . در اين باره ، آنچه قابل بررسى است، دليل منحصر شدن اصول دين در اين سه اصل است .

حقيقت ، اين است كه دليلى از قرآن و سنّت بر انحصار اصول دين در سه اصلِ ياد شده ، وجود ندارد . آنچه قرآن كريم ، ايمان به آن را ضرورى مى داند ، عبارت است از : يگانگى خدا، غيب، معاد، فرشتگان ، كتاب هاى آسمانى، رسالت انبياى الهى، و آنچه بر پيامبران از جانب خدا فرو فرستاده شده است .

نيز در احاديث اسلامى ، همه آنچه بر پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله نازل شده و اعتقاد به آنها ضرورى است ، به تفصيل بيان شده و شمارى از آنها به عنوان اركان اسلام معرّفى شده اند ؛ امّا حديثى كه اصول اسلام را در سه اصلِ : توحيد، نبوّت و امامت منحصر كند ، وجود ندارد .

ممكن است تصوّر شود كه منحصر بودن اصول دين در سه اصل پيش گفته ، به دليل اين است كه همه امورى كه اسلام ، اعتقاد به آنها را ضرورى مى داند ، به اين سه اصل بر مى گردند ؛ چرا كه اعتقاد به صفات ثبوتى و سلبى خداوند متعال ، به اصل «توحيد» ، عقيده به فرشتگان، كتاب هاى آسمانى، رسالت پيامبران ، و پيام هايى كه آنان از جانب خداوند آورده اند ، به اصل «نبوّت» ، و اعتقاد به امور مربوط به جهان پس از مرگ (مانند : عالم برزخ، حسابرسى ، شفاعت، بهشت و دوزخ) ، به اصل «معاد» بازگشت مى كنند . به عبارت ديگر ، ممكن است دليل منحصر بودن اصول عقايد اسلامى در اين سه اصل، مرجع بودن آنها براى ساير عقايد تصوّر شود.

درباره اين تصوّر، بايد گفت كه با اندكى تأمّل ، روشن مى شود كه اين دليل ، تمام نيست ؛ چرا كه اگر مرجع بودن، ملاك شمارش اصول دين باشد ، بايد گفت : اصول دين ، دو تاست : توحيد و نبوّت ؛ زيرا عقيده به معاد نيز در اعتقاد به نبوّت ، مندرج است . از اين رو ، بسيارى از فقيهان، تنها منكِر توحيد و نبوّت را محكوم به كفر مى دانند .[۱]همچنين چه بسا در تحليلى دقيق تر ، بتوان گفت : همه عقايد اسلامى ، به اصل توحيد بازگشت مى كنند و از همين رو ، پيامبر خدا مى فرمود : «قولوا لا إله إلّا إللّه ، تفلحوا ؛ بگوييد : معبودى جز اللّه نيست ، كه رستگار مى شويد»[۲].

۳ . ضابطه تعيين اصول دين

به نظر مى رسد ضابطه اى كه براى تعيين اصول اعتقادى اسلام مى توان ارائه كرد ، عبارت است از : پُراهمّيت بودن و نقش بنيادى داشتن آن عقيده در ميان عقايدى كه در صدد رساندن انسان به تكامل دنيوى و اخروى و نيز ساماندهى جامعه توحيدى اند . به بيان ديگر ، در بررسى برنامه هاى سعادت بخش اسلام ، به امورى بر مى خوريم كه نقش آنها در مقايسه با ديگر برنامه ها، بنيادى است و در احاديث اهل بيت عليهم السلام از آنها به «دعائم الإسلام (پايه هاى اسلام) » تعبير گرديده است .[۳]

بنا بر اين، توحيد، نبوّت و معاد ، از آن رو به عنوان اصول دين اسلام شناخته شده اند كه علاوه بر مرجع بودن آنها براى ساير عقايد اسلامى ، نقششان از ساير استوانه هاى سازنده اين بناى ارجمند ، بيشتر است . در مقابل ، شمارى از امور اعتقادى (مانند : عقيده به معراج، فرشتگان و شفاعت) ، هر چند لازم اند ، امّا از چنين اهمّيتى برخوردار نيستند .

۴ . دليلِ شمرده شدن «عدل» از اصول دين

پيروان مذهب اهل بيت عليهم السلام، بر پايه ضابطه اى كه در تعيين اصول دين بِدان اشاره شد، «عدل خداوند» را در كنار «امامت امامانِ اهل بيت عليهم السلام» ، از اصول اسلام مى دانند .

اين، از آن جهت است كه همه متفكّران و مُصلحانى كه به نجات و سعادت و تكامل جامعه انسانى مى انديشند، در حقيقت ، آرمانى جز «عدل» و «امامت» ندارند و فلسفه جهان بينىِ توحيدى نيز چيزى جز تحقّق عدالت ، پرورش انسان هاى امام گونه و امامت انسان هاى شايسته نيست .

دليلِ شمرده شدن «امامت» به عنوان يك اصل ، پس از تبيين موضوع «نبوّت» ، در همين دانش نامه به تفصيل ، خواهد آمد ـ إن شاء اللّه ـ ؛ و در اين جا به دلايلِ اصلْ شمرده شدنِ «عدل خداوند» ، بر اساس ضابطه پيش گفته ، مى پردازيم :

الف ـ اهمّيت اعتقادى

در اهمّيت عقيده به عدل خداوند ، همين بس كه بسيارى از عقايد اسلامى ، زيرمجموعه عدل خداوندند و اگر اين اصلْ پذيرفته نشود ، بسيارى از آموزه هاى اعتقادى (مانند : نبوّت، معاد، حسابرسى، بهشت و دوزخ كه در آينده به تفصيل درباره آنها سخن خواهيم گفت) ، قابل توجيه نخواهند بود . سيّدِ مرتضى در اين باره مى گويد :

هر كس در پى اختصار و اجمال بوده ، به دو اصل توحيد و عدل ، بسنده كرده است . نبوت و امامت كه در اعتقاد ما ، واجب اند و از اصول مهم به شمار مى آيند ، در ابواب عدل جا دارند .[۴]

ب ـ اهمّيت سياسى ـ اجتماعى

اهمّيت سياسى ـ اجتماعىِ عدل خداوند، كمتر از اهمّيت اعتقادىِ آن نيست ؛ زيرا عدل خداوند ، در واقع ، زيربناى عدالت اجتماعى است . در زمان حكومت بنى اميّه ، شمارى از زمامداران جائر ـ كه از يك سو ، خود را خليفه خدا و پيامبر او مى ناميدند و از سوى ديگر ، بى نهايتْ ستمگر بودند ـ ، براى توجيه بى عدالتى هاى خود ، راهى جز تحريف عدل خداوند نداشتند .

طبق بررسى هاى تاريخى ، آنان با طرّاحى نقشه اى ماهرانه به وسيله شمارى عالم نما ، مسئله قضا و قدر خداوند را مطرح نمودند و چنين وانمود كردند كه هر چه در عالمْ رخ مى دهد (و از جمله آنها ، حكمرانى ستمگرانه آنان) ، به تقدير خدا و مورد خشنودى اوست و بنا بر اين ، مردم بايد از حكومت ستمگران ، راضى باشند .[۵]

آنان در پاسخ اين اشكال كه «لازمه چنين قضا و قدر و جبرى ، ظلم است» ، حسن و قبح عقلى را انكار كردند و گفتند : هر كارى كه خدا انجام بدهد ، عين عدل است . در نتيجه ، حكومت ستمگران و اعمال ستمگرانه خلفا ، چون به قضا و قدرِ خداوند است، بر اساس عدل است و كسى حقّ اعتراض ندارد .

اين تفسير از عدل خداوند ، در واقع ، نفى عدالت خداست ؛ چرا كه كارهايى را كه از نظر عقل ، ظلم اند ، عين عدل مى شمرد .[۶]اين جاست كه پيوند عدل خداوند با مسئله قضا و قدر، جبر و اختيار، حسن و قبح عقلى، و سعادت و شقاوت، مشخّص مى شود . همچنين روشن مى گردد كه اين مسائل كلامى ، چگونه در تاريخ اسلام ، مورد سوء استفاده سياسى بوده اند .[۷]استاد شهيد ، مرتضى مطهّرى، در اين باره مى نويسد :

تاريخ ، نشان مى دهد كه مسئله قضا و قدر ، در زمان بنى اميّه ، مستمسك قرص و محكمى براى سياستمداران اموى بوده است . آنها جدّا از مسلك جبر ، طرفدارى مى كردند و طرفداران اختيار و آزادى بشر را با عنوان «مخالفت با يك عقيده دينى» مى كُشتند و يا به زندان مى انداختند ، تا آن جا كه اين جمله معروف شد : «اَلْجَبْرُ وَالتَّشْبيهُ أمَويّانِ وَ الْعَدْلُ وَ التَّوْحيدُ عَلَويّانِ ؛ جبر و تشبيه (شبيه كردن خدا به مخلوق) ، اموى اند و عدل و توحيد، علوى» .

قديم ترين كسانى كه مسئله اختيار و آزادى بشر را در دوره اموى عنوان كردند و از عقيده به آزادى و اختيار بشر حمايت كردند، مردى از اهل عراق به نام «معبد جُهَنى» و مرد ديگرى از اهل شام معروف به «غيلان دمشقى» بودند . اين دو نفر ، به راستى و درستى و صدق و ايمان ، شناخته مى شدند . معبد ، همراه ابن اشعث ، خروج كرد و به دست حَجّاج ، كشته شد و غيلان نيز ، پس از آن كه حرف هايش به گوش هشام بن عبد الملك رسيد، به دستور هشام ، دست ها و پاهايش را بريدند و سپس او را به دار آويختند .

در كتاب تاريخ علم كلام (تأليف شبلى نعمانى ، جلد اوّل، صفحه ۱۴) مى نويسد : «اگرچه براى اختلاف عقايد ، تمام عوامل و اسبابْ فراهم بود، ليكن از آغاز ، اين از سياست و پولتيك يا مقتضيّات مملكتى بود ، كه در زمان امويان ، چون بازار سفّاكى رواج داشت ، قهرا در طبايع ، شورش پيدا مى شد ؛ لكن هر وقتْ كلمه شكايتى از زبان كسى در مى آمد، طرفداران حكومت، حواله به تقدير كرده ، او را ساكت و خاموش مى كردند كه : آنچه مى شود ، مقدّر و مرضىِّ خداست و نبايد هيچ دم زد ؛ آمَنّا بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَشَرِّهِ .[۸]

در زمان حَجّاج، معبدِ جُهَنى ـ كه از تابعين بود و بسيار دلير و راستگو بود ـ ، يك روز از استاد خود ، حسن بصرى ، پرسيد : اين كه از طرف بنى اميّه مسئله قضا و قدر را پيش مى كشند ، تا كجا اين حرف ، راست است و درست؟ او گفت : ايشان ، دشمنان خدا هستند، دروغ مى گويند» .[۹]پيروان اهل بيت عليهم السلام در برابر اين تحريف و توطئه خطرناك ـ كه حكمت بعثت پيامبران خدا و اساس اسلام را تهديد مى كرد ـ ، عدل خداوند به معناى درست آن را در كنار توحيد ، از اصول دين قرار دادند ، بدين معنا كه انكارِ عدل ، در واقع ، انكار اسلام است و اسلام منهاى عدالت ، با اسلام منهاى اسلام ، يكى است .

بر اين اساس، پيروان اهل بيت عليهم السلام براى عدل خداوند ، اهمّيتى هموزن توحيد ، قائل شدند و اين دو را اساس دين دانستند . امام صادق عليه السلام در جواب پرسشگرى ـ كه گفت: «بنياد دين ، توحيد و عدل است و علم آن هم گسترده است . از سوى ديگر، هر عاقلى ناگزير از دانستن است . پس چيزى بگو كه فهميدنش آسان و فراگرفتنش آسان ممكن باشد» ، ضمن تقرير سخن او ـ فرمود :

أَمَّا التَّوحيدُ ، فَأَن لا تُجَوِّزَ عَلى رَبِّكَ ما جازَ عَلَيكَ ، وَأمَّا العَدلُ فَأَن لا تَنسُبَ إِلى خالِقِكَ ما لامَك عَلَيهِ .[۱۰]توحيد ، اين است كه آنچه را بر تو رواست ، بر خدا روا ندارى ، و عدل ، آن است كه به آفريدگارت چيزى را نسبت ندهى كه با آن تو را سرزنش كند .

اين سخن ، بدين معناست كه موحّد ، كسى است كه آنچه را براى خود (به عنوانِ آفريده) روا مى داند ، براى آفريدگار خود ، روا نداند ، از جمله ، اين كه : آفريده پديده است و آفريدگار نمى تواند پديده باشد . آفريده نيازمند است و آفريدگار نمى تواند نيازمند باشد و ... .

همچنين عقيده به عدل خداوند ، بدين معناست كه انجام دادن كارهاى ناشايستى كه خدا انسان را بِدان ملامت كرده ، به او نسبت ندهى، او را ستمگر ندانى و يا افعال او را به گونه اى توجيه نكنى كه عقل ، او را ستمگر بشمرد . بيان ديگر اين ، سخن امام صادق عليه السلام در تبيين عدل خداوند براى هشام بن حكم است :

مِنَ العَدلِ أَن لا تَتَّهِمَهُ وَمِنَ التَّوحيدِ أَن لا تَتَوَهَّمَهُ .[۱۱]از [نشانه هاى عقيده به] عدل ، اين است كه خدا را متّهم نكنى و [از نشانه هاى عقيده به ]توحيد ، اين است كه او را [به هيچ كيفيّتى ]تصوّر نكنى .

يعنى كسى كه با تفسير نادرست از قضا و قدر و با اعتقاد به جبر ، خدا را به انجام دادن كارهاى ناشايست بندگانْ متّهم مى نمايد، در واقع ، خدا را عادل نمى داند، هر چند سخن خود را به گونه اى توجيه كند.

گفتنى است كه معتزله (فرقه اى از اهل سنّت) در مورد حسن و قبح عقلى و عدل خداوند ، با اماميّه هم عقيده بودند و اختلاف آنها با اشاعره در اين باره ، به گونه اى بود كه به اماميّه و معتزله ، «عدليّه» يا «أصحاب العدل و التوحيد» گفته مى شد .[۱۲]


[۱]. بجز انكار دو اصل توحيد و نبوّت ، اگر آنچه مورد انكار قرار گرفته، از ضروريّات اسلام باشد ، به گونه اى كه به انكار نبوّت بازگشت كند و منكِر آن نيز توجّه به اين معنا داشته باشد، وى محكوم به كفر است ؛ ولى اگر از ضروريّات اسلام نباشد، يا انكار كننده توجّه به اين معنا نداشته باشد ، محكوم به كفر نيست (ر . ك : عروة الوثقى : ج ۱ ص ۳۴) .

[۲]. ر . ك : دانش نامه عقايد اسلامى : ج ۵ ص ۱۹ ح ۳۹۰۰ .

[۳]ر . ك : ميزان الحكمة : اسلام : «پايه هاى اسلام» .

[۴]رسائل الشريف المرتضى : ج ۱ ص ۱۶۶ .

[۵]بر اساس اين تفسير از قضا و قدر ، انسان ، اختيارى ندارد و مجبور است .

[۶]ر.ك : عدل در جهان بينى توحيدى : بخش دوم .

[۷]براى آگاهى بيشتر ، ر . ك : كتاب عدل در جهان بينى توحيد : بخش دوم : عدل الهى در تاريخ اسلام .

[۸]يعنى : به تقدير ، ايمان داريم ، چه خيرش و چه شرّش!

[۹]انسان و سرنوشت : ص ۴۴ ـ ۴۵ (با ويرايش) .

[۱۰]. ر . ك : ص ۹۴ ح ۵۷۲۶ .

[۱۱]ر . ك : ص ۷۸ ح ۵۷۰۳ .

[۱۲]ر.ك : عدل الهى : ص ۵۶ .



پاسخگو : بخش پاسخ گویی پایگاه حدیث نت