معجزات و كارهاى شگفت انگيز امام باقر سلام‏ الله علیه

معجزات و كارهاى شگفت انگيز امام باقر سلام‏ الله علیه

برخی از معجزات امام باقر سلام‏ الله علیه،
برگرفته از کتاب زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر عليهما السلام (ترجمه بحار الأنوار)

امالى طوسى [۱]

 از محمد بن سليمان او از پدرش نقل ميكند كه مردى شامى كه ساكن مدينه شده بود گاه گاه خدمت حضرت باقر ميرسيد ميگفت بآن جناب آقا خيال نكنى من خدمت شما ميرسم بواسطه خجالتى است كه از شما دارم (و ارادتمند شمايم) در روى زمين كسى را بيش از شما خانواده دشمن نميدارم و معتقدم كه اطاعت خدا و پيغمبر و امير المؤمنين در دشمنى با شما است ولى چون مردى خوش صحبت و داراى ادب هستى رفت و آمد من براى همين است. وقتى اين حرف را ميزد حضرت باقر مي‌فرمود :  (لن تخفى على الله خافيه)، هيچ چيز بر خدا پنهان نيست.

چيزى نگذشت كه مرد شامى مريض شد و مرضش شدت يافت. همين كه بحال احتضار رسيد وكيل خود را خواست گفت وقتى من از دنيا رفتم و پارچه بر رويم كشيدى برو خدمت محمد بن على و تقاضا كن بر پيكرم نماز بخواند باو گوش زد كن كه خودم اين كار را وصيت كرده‏ام.

نيمه شب كه شد خيال كردند از دنيا رفته او را در پارچه‏اى پيچيدند سحرگاه وكيلش بمسجد آمد پس از نماز خواندن حضرت باقر خدمت آن جناب رسيد عرضكرد فلان مرد شامى مرد خودش از شما تقاضا كرده كه بر پيكرش نماز بخوانيد؟ فرمود نه او نمرده سرزمين شام سرد است ولى حجاز گرمسير است و شدت گرما در اين ناحيه زياد است. بالاخره عجله نكنيد و او را بر نداريد تا من بيايم. در اين موقع از جاى حركت نموده وضو گرفت باز دو ركعت نماز خواند آنگاه دست بدعا برداشته زياد دعا كرد سپس بسجده رفت تا خورشيد طلوع نمود آنگاه از جاى حركت كرده روانه منزل شامى شد.

داخل اطاق شده او را صدا زد. جواب داد. شامى را بلند كرد و نشاند مقدارى سويق [۲]خواست باو داد بعد بخانواده‏اش سفارش كرد كه غذا باو بدهند و با غذاهاى سرد سينه‏اش را سرد نگه دارند.

امام از جاى حركت كرده رفت چيزى نگذشت كه مرد شامى بهبود كامل يافت خدمت حضرت باقر رسيده عرضكرد مايلم براى من خانه را خلوت كنى عرضى خصوصى دارم امام خانه را خلوت كرد.

شامى گفت گواهى ميدهم كه تو حجت خدائى بر مردم و واسطه بين مردم و خدائى كه هر كس جز بتو پناه برد نااميد و زيانكار است و گمراه واقعى است حضرت باقر پرسيد چه شده كه تغيير عقيده دادى.

گفت من خود متوجه شدم كه روح از بدنم خارج شد ناگاه منادى فرياد زد با گوش خود صداى او را شنيدم خواب نبودم گفت روح او را برگردانيد

محمد بن على درخواست كرده حضرت باقر فرمود: ​ (اما علمت ان الله يحب العبد و يبغض عمله و يبغض العبد و يحب عمله)

نميدانى خدا گاهى شخصى را دوست دارد ولى كارش را نمى‏پسندد و گاهى شخصى را دوست ندارد اما كارش را دوست دارد. مرد شامى بعد از آن جزء اصحاب حضرت باقر بشمار ميرفت.

بصائر الدرجات [۳]

ابن مسكان گفت برايم ليث مرادى حديثى نقل كرد و خدمت حضرت باقر رسيده عرضكردم ليث مرادى حديثى از شما نقل كرده خواستم براى شما بازگو كنم فرمود چه حديث.

عرضكردم فدايت شوم حديث جريان مرد يمنى. گفت خدمت حضرت باقر بودم مردى از اهل يمن از آنجا گذشت. حضرت باقر از او سؤال از يمن كرد. شروع كرد بصحبت كردن حضرت باقر فرمود فلان خانه را ميشناسى؟ گفت بلى آن خانه را ديده‏ام.

حضرت باقر فرمود سنگى كه در جلو آن خانه در فلان محل است ديده‏اى عرضكرد آرى آن مرد گفت من مردى را واردتر از شما راجع باطلاعات شهرها نديده‏ام همين كه آن مرد رفت حضرت باقر بمن فرمود ابو الفضل! آن سنگ كه گفتم همان سنگى است كه موسى خشمگين شد الواح را روى آن انداخت هر چه از تورات از دست رفت آن سنگ در خود پنهان كرد پس از بعثت پيامبر آن سنگ امانت خود را تقديم پيغمبر كرد آنها اكنون نزد ما است.

عمر بن حنظله گفت بحضرت باقر عرضكردم خيال ميكنم مرا نزد شما مقام و منزلتى است فرمود بلى عرضكردم من احتياجى بشما دارم سؤال كرد چيست؟

عرضكردم تقاضا دارم اسم اعظم را بمن بياموزى فرمود تو طاقت دارى؟

گفتم بلى. فرمود داخل خانه شو امام داخل خانه شد دست خود را روى زمين گذاشت چنان تاريك شد كه لرزه بر اندام عمر بن حنظله افتاد. فرمود حالا چه ميگوئى مايلى اسم اعظم را بياموزى؟ عرضكرد نه. امام دست خود را برداشت خانه بحال اول برگشت.

بصائر

 ابو بصير گفت يكى از اصحاب حضرت باقر آمده بمن گفت ديگر بخدا قسم هرگز حضرت باقر را نخواهى ديد. من فورى نامه گرفته چند نفر را بر اين مطلب گواه گرفتم و در آن نامه نوشتند هنوز ايام حج نرسيده بود.

من بطرف مدينه رهسپار شدم و از حضرت باقر اجازه ورود خواستم همين كه چشمش بمن افتاد فرمود ابا بصير نامه چه شد. عرضكردم فدايت شوم فلانى بمن گفت بخدا ديگر امام جعفر را نخواهى ديد. [۴]

بصائر- عبد الله بن عطاى مكى گفت خيلى مايل زيارت حضرت باقر شدم آن روزها در مكه بودم. بطرف مدينه رهسپار شدم فقط براى ديدار ايشان آن شب گرفتار باران شديد و هواى سردى شدم همين كه بدر خانه امام رسيدم نيمه شب بود. با خود گفتم در نميزنم در اين وقت شب همين جا هستم تا صبح شود در همين فكر بودم كه شنيدم فرمود كنيز در را باز كن براى ابن عطا كه امشب دچار سردى و ناراحتى شده و كنيز آمد و در را باز كرد خدمت ايشان رسيدم.

بصائر- عبد الرحمن بن كثير از حضرت صادق نقل كرد كه حضرت باقر عليه السلام در بيابانى خيمه زد امام براى كارى رفت تا رسيد بدرخت خرمائى كنار آن درخت چنان حمد و ستايش خدا را نمود كه مانند آن را كسى نشنيده بود آنگاه فرمود درخت از آنچه در نهاد تو خداوند قرار داده بما بخوران.

در اين موقع خرماى زرد و قرمز فرو ريخت امام ميل كرد ابو اميه انصارى نيز بود او هم خورد آنگاه فرمود اين آيت براى ما چون آيتى است كه براى مريم بود كه شاخه خرما را تكان داد خرماى تازه از آن ريخت.

بصائر- عبد الله بن عطا گفت شبانگاه وارد مكه شدم طواف و سعى را تمام كردم هنوز از شب باقيمانده بود. با خود گفتم بروم خدمت حضرت باقر اين باقيمانده شب را خدمت ايشان حديث بشنوم. رفتم در خانه در را كوبيدم شنيدم حضرت باقر فرمود اگر عبد الله بن عطا بود درب را باز كن تا وارد شود.

گفت كيستى؟ گفتم عبد الله بن عطا. گفت داخل شو.

بصائر- مثنى خياط از ابى بصير نقل كرد كه گفت رفتم خدمت حضرت باقر و حضرت صادق (ع) عرضكردم شما وارث پيغمبريد؟ فرمود آرى؟ عرضكردم پيغمبر نيز وارث تمام انبياء بود و هر چه آنها ميدانستند او نيز ميدانست فرمود آرى.

عرضكردم شما ميتوانيد مرده را زنده كنيد و كور و پيس را شفا دهيد فرمود بلى با اجازه خدا. در اين موقع بمن فرمود نزديك بيا نزديك شدم دستش را روى چشمم ماليد خورشيد و آسمان و زمين و هر چه در خانه بود ديدم. فرمود مايلى همين طور چشمهايت سالم باشد تو نيز با مردم باشى هر معامله‏اى در روز قيامت از سود و زيان با آنها مى‏شود با تو نيز بكنند. يا مثل اول كور باشى و بهشت برين بتو ارزانى شود. عرضكردم مايلم همان طور كه اول بودم باشم باز دست بر روى چشمم كشيد مثل اول شدم على گفت اين جريان را بابن ابى عمير گفتم در پاسخ گفت گواهى ميدهم كه مثل روز آشكار حقيقت اين جريان را ميدانم.

بصائر- على بن معيد گفت حبابه والبيه خدمت حضرت باقر رسيد امام فرمود چه شده مدتى است ترا نديده‏ام گفت بواسطه سفيدى كه در مويهاى سرم پيدا شده بود زياد ناراحت شدم. فرمود بمن نشان بده جلو آمده نشان داد.

دست روى سرش گذاشت آنگاه فرمود آينه را بياوريد. آينه را آوردند نگاه كرد تمام موى سرش سياه شده بود بسيار خوشحال شد امام باقر عليه السلام نيز از شادى او شاد شدند.

بصائر

محمد بن مسلم گفت خدمت حضرت باقر بودم ناگهان دو كبوتر فرود آمدند و بزبان خود شروع كردند بصدا دادن و حضرت باقر جواب آنها را داد بعد حركت كردند بالاى ديوار رفتند در آنجا كبوتر نر ساعتى با ماده بصحبت پرداخت آنگاه پرواز كردند.

من عرضكردم فدايت شوم چه بود جريان كبوترها؟ فرمود هر چه خدا آفريده از پرنده و چرنده آنچه داراى روح است نسبت بما مطيع‏ترند از فرزندان آدم. اين كبوتر نر نسبت بماده خود بدگمان شده بود هر چه او قسم ميخورد كه كارى نكرده او قبول نميكرد تا گفت راضى هستى محمد بن على در ميان ما حكومت كند قبول كرد.

من باو گفتم كه تو ستم روا داشته‏اى در باره كبوتر ماده او راست ميگويد قبول كرد.

بصائر- عبد الرحمن بن كثير از حضرت صادق نقل ميكند كه حضرت باقر عليه السلام با ابو اميه انصارى در محمل نشسته بودند رسيدند بمحلى بنام هجين در آنجا ابو اميه متوجه شد كبوترى روى محمل در طرف حضرت باقر نشسته دستش را بلند نمود تا كبوتر را دور كند امام عليه السلام فرمود ابو اميه! اين پرنده باهل بيت پيغمبر پناهنده شده مارى است كه هر سال جوجه‏هاى او را ميخورد من از خدا خواستم كه شر آن مار را از او دفع كند و ديگر باو كارى نخواهد داشت.

اختصاص [۵]

 محمد بن مسلم گفت من در خدمت حضرت باقر بين مكه و مدينه ميرفتم سوار بر الاغ بودم امام عليه السلام نيز سوار بر قاطر بود ناگهان گرگى از بالاى كوه پائين آمد تا رسيد بحضرت باقر قاطر را از راه رفتن باز داشت جلو آمد تا دست خود را روى زين گذاشت و گردن خود را بالا برد تا نزديك كند بگوش امام. حضرت باقر سر مبارك پائين آورد مدتى گوش ميداد بعد فرمود برو انجام دادم. گرگ با جست و خيز رفت عرضكردم فدايت شوم چه چيز عجيبى ديدم فرمود فهميدى چه ميگفت عرضكردم خدا و پيامبر ميدانند فرمود گرگ ميگفت يا ابن رسول الله همسرم در اين كوه است و زايمان بر او دشوار شده از خدا بخواه نجاتش دهد و از نژاد من گرگى بدوستان شما آزار نرساند باو گفتم انجام دادم.

مناقب [۶]

همين خبر از محمد بن مسلم نقل شد مينويسد حسن بن على بن ابى حمزه اين خبر را از حضرت صادق نقل نموده و در آخر چنين ميگويد كه امام باقر پس از دعا كردن براى گرگ رهسپار باغستان خود شد و يك ماه در آنجا بود.

در بازگشت همان گرگ با ماده و يك بچه بر سر راه آمدند و صداى مخصوصى از خود مقابل حضرت صادق در آوردند آن جناب جوابى بآنها شبيه صداى خودشان داد. آنگاه بما فرمود كه بچه‏اى نر زائيده اينها دعا براى ما و شما ميكردند منهم براى آنها همان دعا را نمودم و دستور دادم كه دوستان من و خانواده‏ام را نياز دارند آنها ضمانت كردند.

اختصاص [۷] و بصائر

جابر بن عبد الله انصارى گفت خدمت حضرت باقر رسيده عرضكردم احتياج دارم بمن كمك كنيد. فرمود جابر پول نزد ما نيست. چيزى نگذشت كه كميت شاعر آمد.

گفت اجازه ميفرمائيد قصيده‏اى گفته‏ام برايتان بخوانم؟ فرمود بخوان كميت اشعار خود را خواند امام بغلامش دستور داد از آن اطاق ديگر يك كيسه پول بياورد و بكميت بدهد.

عرضكرد آقا اگر اجازه بفرمائى يك قصيده ديگر گفته‏ام برايتان بخوانم اشعار خود را خواند باز بغلام دستور داد كيسه ديگرى برايش بياورد باز عرضكرد قصيده سوم را اجازه دهيد ميخوانم. فرمود بخوان كميت شعر را خواند. بغلام دستور داد از همان اطاق كيسه ديگرى از پول براى كميت بياورد غلام آورد و باو داد.

كميت عرضكرد فدايت شوم محبت من بواسطه مال دنيا نيست و از اين اشعار نظرى جز لطف و عنايت پيغمبر و حقى كه خداوند بر من واجب كرده (وآن عبارت است از احترام بشما خانواده و محبت نسبت بشما) ندارم.

حضرت باقر برايش دعا كرده بغلام فرمود اين كيسه‏ها را برگردان بمحل اولش من در دل با خود گفتم فرمود يك درهم ندارم حالا سى هزار درهم بكميت داد كميت از جاى حركت كرده رفت عرضكردم فدايت شوم فرمودى يك درهم ندارم بعد بكميت سى هزار درهم دادى؟

فرمود جابر حركت كن برو داخل اطاق. من وارد اطاق شدم اما چيزى نديدم برگشتم فرمود جابر آنچه ما (از قدرت و نيروى خداداد) از شما پنهان ميكنيم فرمود بيشتر است از آنچه مى‏بينيد دست مرا گرفت داخل اطاق شديم با پاى مبارك خود بزمين زد ناگاه شمش طلائى چون گردن شتر بيرون آمد.

فرمود جابر اين را نگاه كن و بكسى نگو مگر دوستانى كه بآنها اعتماد دارى. خداوند بما قدرت داده، اگر زمام زمين را در اختيار بگيريم و بهر كجا بخواهيم ببريم ميتوانيم.

اختصاص مفيد[۸]

سدير صيرفى گفت از حضرت باقر شنيدم ميفرمود: من مردى را ميشناسم از اهل مدينه كه روانه شد بطى الارض [۹]بسوى آن گروه كه خداوند در قرآن ميفرمايد «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ »[۱۰]چون بين آنها اختلافى بود آنها را صلح داد و برگشت بدون اينكه استراحت كند از فرات گذشت قدرى آب آشاميد بعد از كنار خانه تو رد شد و در خانه‏ات را كوبيد (يعنى در خانه سدير را) آنگاه گذشت بمردى او را در پلاس پيچيده بودند و ده نفر موكل او بودند در تابستان او را مقابل آفتاب نگه ميداشتند و اطرافش آتش مى‏آفروختند

و پيوسته او را بطرف تابش آفتاب ميچرخانيدند [۱۱] اگر يكى از ده نفر مى‏مردند شخص ديگرى را اهل ده بجاى او ميگذاشتند مردم ميمردند ولى ده نفر كم نميشدند كسى از آنجا رد شده گفت داستان تو چيست آن مرد جوابداد اگر مرا ميشناسى چه سود كه از حال من مطلع شوى. گويند آن مرد پسر آدم كه برادر خود را كشت بود.

محمد بن مسلم گفت آن شخص كه امام ميفرمود خود حضرت باقر بود كه بطى الارض رفت.

اختصاص

محمد بن مسلم از حضرت باقر نقل كرد كه مردى از اعراب باديه‏نشين آمد و بر در مسجد ايستاده با دقت نگاهى بداخل مسجد نمود چشمش بحضرت باقر افتاد از شتر بزير آمده زانوى شتر را بست.

وارد مسجد شد بدو زانو نشست جبه‏اى بر تن داشت حضرت باقر فرمود از كجا آمده‏اى. پاسخ داد از دورترين سرزمينها. امام فرمود زمين بزرگتر از آنست كه تو آن ناحيه را دورترين سرزمين حساب كنى بگو از كدام ناحيه آمده‏اى؟ گفت از احقاف همان محل سكونت قوم عاد. فرمود در آنجا درخت سدرى هست ديده‏اى كه تاجرها وقتى از آنجا ميگذرند در سايه آن درخت باستراحت مى‏پردازند.

گفت شما از كجا از آن درخت خبر دارى؟ فرمود مشخصات آن درخت در كتابى نوشته است كه نزد ما است بگو ديگر چه ديده‏اى؟

گفت دره‏اى بس گود و تاريك ديدم كه بوم و جغد ته آن را نمى‏بينند فرمود آن دره ميدانى چه نام دارد؟ عرضكرد نه بخدا اگر بدانم. فرمود همان برهوت است كه روح تمام كافران آنجا است بعد پرسيد بكجا رسيدى ديگر؟ مرد عرب چيزى نتوانست بگويد امام عليه السلام فرمود رسيدى‏ بگروهى كه ساكن محلى بودند خوراك و آشاميدنى نداشتند جز شير گوسفندهايشان كه همان آب و غذاى آنها بود در اين موقع نگاهى بآسمان نموده فرمود خدايا او را لعنت كن.

حاضرين محل عرضكردند منظورتان كيست فرمود قابيل كه بحرارت خورشيد و سرماى شديد عذاب مى‏شود. در اين موقع يك نفر وارد شد امام باقر پرسيد جعفر را ديدى (منظور امام حضرت صادق فرزندش بود كه در پى او ميگشت).

مرد عرب پرسيد اين جعفر كيست كه از او جستجو ميكند گفتند پسر اوست گفت سبحان الله چقدر شگفت انگيز است كار اين مرد از آسمان خبر ميدهد ولى نميداند پسرش كجاست.

خرايج [۱۲]

ابو بصير گفت در خدمت حضرت باقر وارد مسجد شدم مردم در رفت و آمد بودند. امام بمن فرمود از مردم بپرس مرا مى‏بينند بهر كس برخورد كردم پرسيدم حضرت باقر را نديدى. ميگفت نه با اينكه امام باقر عليه السلام همان جا ايستاده بود.

تا اينكه ابو هارون مكفوف (نابينا) وارد شد امام فرمود از او بپرس گفتم حضرت باقر را نديدى گفت مگر نمى‏بينى اينجا ايستاده. گفتم از كجا دانستى؟ گفت چگونه ندانم با اينكه آن جناب نورى درخشان است.

ابو بصير گفت امام بمردى از اهل افريقا گفت راشد چطور است آن مرد پاسخ داد خوب سلام بشما رسانده امام فرمود خدا رحمتش كند. عرضكرد مگر مرد؟ فرمود آرى. پرسيد كى؟

پاسخ داد دو روز پس از حركت تو. گفت عجب نه مرضى داشت و نه مبتلا به دردى بود. فرمود هر كس ميميرد يا بمرضى دچار مى‏شود و يا علتى دارد.

من عرضكردم آن مرد كه بود؟ فرمود يكى از دوستان و علاقمندان بما سپس فرمود شما خيال ميكنيد كسى نيست متوجه شما باشد و سخن شما را بشنود

بد خيالى كرده‏ايد بخدا قسم هيچ يك از اعمال شما مخفى از ما نيست بدانيد ما هميشه متوجه شما هستيم سعى كنيد خود را عادت دهيد بكار خوب تا بهمين امتياز شناخته شويد من فرزندان خود و شيعيانم را باين كار سفارش ميكنم خرايج- حلبى از حضرت صادق نقل كرد كه مردم خدمت حضرت باقر رسيده پرسيدند امتيازات امام چيست فرمود بسيار بزرگ است هر وقت خدمت امام رسيديد باو احترام كنيد او را بزرگ بداريد و ايمان داشته باشيد بآنچه ميگويد بر او لازم است كه شما را هدايت كند.

يكى از امتيازات او اينست كه هر كدام خدمتش برسيد از جلال و هيبتش نميتوانيد در چشم او خيره شويد زيرا پيامبر (ص) نيز همين طور بود امام هم مثل اوست. پرسيد شيعيان خود را ميشناسد؟ فرمود آرى وقتى آنها را ببيند.

عرضكردند ما شيعه تو هستيم فرمود آرى همه شما. عرضكردند علامت آن چيست؟ فرمود ميخواهيد اسامى خودتان و پدران و قبيله‏تان را بگويم تقاضا كردند بفرمائيد به آنها فرمود گفتند صحيح است. فرمود ميخواهيد بگويم چه ميخواستيد بپرسيد؟ قصد داشتيد در مورد آيه «كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ»[۱۳] سؤال كنيد فرمود آن درخت پاك ما هستيم بهر يك از شيعيان كه بخواهيم از علم خود ميدهيم. آنگاه فرمود قانع شديد؟

عرض كردند آقا ما بكمتر از اين هم قانع بوديم.

خرايج- ابو عتيبه گفت خدمت حضرت باقر بودم مردى وارد شده گفت من شامى هستم ارادتمند بشمايم و از دشمنانتان بيزارم ولى پدرم دوستدار بنى اميه بود و ثروت زيادى داشت جز من فرزندى نداشت و در رمله (كه شهرى است در فلسطين) ساكن بود يك باغ داشت كه خودش تنها در آن رفت و آمد ميكرد پس از فوت هر چه جستجو كردم مالش را نيافتم‏

من يقين دارم ثروت خود را پنهان نموده و از من مخفى كرده.

حضرت باقر فرمود مايلى او را ببينى از خودش سؤال كنى محل پولها را؟ عرضكرد آرى بخدا قسم فقير و محتاجم. امام عليه السلام نامه نوشت و آن را مهر كرد فرمود با اين نامه امشب ميروى در بقيع بوسط آن كه رسيدى صدا ميزنى درجان! درجان! مردى با عمامه خواهى ديد نامه را باو بسپار و بگو من از طرف محمد بن على بن الحسين آمده‏ام او پدرت را مى‏آورد هر چه مايلى بپرس. نامه را گرفت و رفت ابو عتيبه گفت فردا صبح من آمدم خدمت حضرت باقر ببينم آن مرد چه كرده ديدم در خانه ايستاده منتظر اجازه است اجازه ورود دادند با او داخل شدم. گفت خدا ميداند علم را بكه بسپارد ديشب رفتم و آنچه را دستور داده بوديد انجام دادم آن مرد آمده گفت همين جا باش تا پدرت را بياورم.

ناگاه مردى سياه چهره را آورده گفت اين پدر تو است. گفتم اين پدر من نيست گفت شراره آتش و دود جهنم و عذاب دردناك قيافه‏اش را تغيير داده. گفتم تو پدر منى؟ جوابداد آرى پرسيدم چرا چنين تغيير قيافه داده‏اى؟

گفت پسر جان من دوستدار بنى اميه بودم و آنها را بر اهل بيت پيغمبر مقدم ميداشتم خداوند مرا براى همان عذاب نمود ولى تو دوستدار آنها بودى و من از تو بدم مى‏آمد بهمين جهت ثروت خود را از تو مخفى كردم اما امروز پشيمانم پسرم برو در همان باغ زير درخت زيتون را بكن و پولها را بردار صد هزار درهم است پنجاه هزار درهم آن را تقديم كن بمحمد بن على عليه السلام پنجاه هزار درهم ديگر مال خودت. عرضكرد آقا من الان ميخواهم بروم بآنجا و پول شما را بياورم.

ابو عتيبه گفت سال بعد از حضرت باقر پرسيدم آن مرد پول را آورد فرمود بلى پنجاه هزار درهم آورد قرضى داشتم پرداخت نمودم و زمينى در ناحيه خيبر خريدم و مقدارى هم بكسانى كه از فاميلم احتياج داشتند دادم.

خرايج

عبد الله بن معاويه جعفرى گفت براى شما چيزى نقل كنم كه با گوش خود شنيده و با چشم ديده‏ام از حضرت باقر عليه السلام. مردى از مروانيان فرماندار مدينه بود روزى از پى من فرستاد رفتم هيچ كس آنجا نبود گفت معاويه چون بتو اعتماد داشتم از پيت فرستادم ميدانم كسى ديگرى نميتواند اين پيغام را برساند.

مايلم دو عمويت محمد بن على و زيد بن حسن را ملاقات كنى و بآنها بگوئى امير ميگويد دست از كارهائى كه ميكنيد برداريد و گر نه شما را شكنجه خواهم كرد و مراعات موقعيت شما را نخواهم نمود.

من رفتم بجانب حضرت باقر ايشان را در بين راه ملاقات كردم كه بطرف مسجد ميرفت همين كه نزديك ايشان رسيدم تبسم نموده فرمود اين ستمگر از پى تو فرستاد و گفت بدو عمويت چنين و چنان بگو. گفت چنان امام توضيح گفتار او را داد و مثل اينكه آنجا حضور داشته.

آنگاه فرمود پسر عمو ما پس فردا از دست او راحت ميشويم او را عزل ميكنند و بمصر تبعيد خواهد شد من رمال و جادوگر نيستم (بمن خبر داده‏اند از جانب خدا) معاويه گفت بخدا قسم دو روز گذشت كه دستور عزلش رسيد و او را بمصر تبعيد نمودند و ديگرى را بجاى او فرماندار كردند.

خرايج- ابو بصير گفت من در كوفه بزنى قرآن مى‏آموختم يك روز با او شوخى كردم وقتى خدمت حضرت باقر رسيدم مرا سرزنش كرده فرمود هر كس در خلوت مرتكب گناهى شود خدا باو توجهى نخواهد داشت بآن زن چه گفتى؟

من از خجالت صورتم را پوشيدم و توبه نمودم حضرت باقر فرمود ديگر چنين كارى نكن[۱۴].

خرايج [۱۵]

ابو بصير از حضرت باقر نقل كرد كه بمردى خراسانى فرمود پدرت چطور است؟ گفت خوب. فرمود دو روز بعد از حركت تو بطرف گرگان از دنيا رفت باز پرسيد برادرت چطور است؟ عرضكرد خوب بود.

فرمود او را همسايه‏اش كه صالح نام داشت فلان روز كشت آن مرد گريه‏اش گرفت و گفت «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » از مصيبتى كه مبتلا شدم حضرت باقر فرمود آرام باش هر دو رهسپار بهشت شدند بهشت بهتر است براى آنها از زندگى كه داشتند.

آن مرد عرضكرد آقا پسرى داشتم كه سخت مريض بود از او نپرسيدى فرمود او خوب شد عمويش دختر خود را بازدواج او در آورد وقتى كه تو برگردى خدا پسرى باو عنايت كرده بنام على و او شيعه ما است ولى پسرت شيعه ما نيست دشمن ما است آن مرد عرضكرد چاره‏اى در اين كار هست؟

فرمود او دشمن ما است و در آتش خواهد بود. ابو بصير گفت عرضكردم آقا اين مرد كيست؟ فرمود مردى خراسانى است كه شيعه ما است و مرد مؤمنى است.

خرايج- عباد بن كثير بصرى گفت بحضرت باقر عرضكردم حق مؤمن بر خدا چيست؟ آن جناب توجهى نكرده سه مرتبه سؤال كردم در مرتبه سوم فرمود از جمله حق مؤمن بر خدا اينست كه اگر باين درخت بگويد بيا، بيايد عباد گفت من بدرخت خرما نگاه كردم ديدم از جاى كنده شد و در حال حركت است. امام عليه السلام اشاره نمود فرمود آرام باش با تو نبودم.

خرايج- ابو الصباح كنانى گفت روزى رفتم در خانه حضرت باقر در زدم كنيزى جوان كه سينه‏هايش برآمده بود آمد با دست بر سر سينه‏اش زده گفتم بمولايت بگو فلانى آمده. از درون خانه صدا بلند شد داخل شو بى‏مادر!! من وارد شده عرضكردم بخدا قسم قصد سوئى نداشتم خواستم بر يقينم افزوده شود. فرمود راست ميگوئى اگر خيال ميكنيد اين ديوارها مانع ديدار ما هستند همان طور كه شما خودتان پشت ديوار را نمى‏بينيد در اين صورت‏ فرقى بين ما و شما نيست مبادا دو مرتبه چنين كارى بكنى.

خرايج [۱۶]

ابو بصير گفت در جوانى خدمت حضرت باقر در مسجد پيغمبر (ص) نشسته بودم هنوز امام زين العابدين عليه السلام از دنيا نرفته بود. در اين موقع منصور دوانيقى و داود بن سليمان وارد شدند خلافت بعباسيان نرسيده بود.

داود آمد كنار حضرت باقر نشست. آن جناب باو فرمود چه شد كه منصور نيامد گفت مرد بى‏ادبى است خودخواه است. فرمود بزودى بخلافت ميرسد و سوار بر گردن مردم مى‏شود و مالك شرق و غرب خواهد شد عمرى طولانى ميكند كه ثروتى بر هم گرد مى‏آورد كه براى كسى قبل از او چنين نشده.

داود از جاى حركت كرده پيش منصور رفت و جريان را باو گفت. منصور بلند شد خدمت حضرت باقر آمده عرضكرد من بواسطه ابهت و عظمت مقام شما خدمتتان نيامدم بفرمائيد داود راست ميگفت آنچه از شما نقل ميكرد فرمود صحيح است راست گفته. گفت سلطنت ما قبل از سلطنت شما است فرمود آرى. منصور پرسيد پس از حكومت من يكى از فرزندانم زمامدار مى‏شود جوابداد آرى گفت مدت زمامدارى بنى اميه بيشتر است يا حكومت ما؟ فرمود زمامدارى شما بيشتر سلطنت را بچه‏هاى شما چون گوى در ميدان ببازى ميگيرند. اين تفصيل را پدرم بمن فرموده وقتى منصور بحكومت رسيد از فرمايش حضرت باقر در شگفت شد.

خرايج

جابر نقل كرد كه ما در حدود پنجاه نفر خدمت حضرت باقر نشسته بوديم كه كثير النوا داخل شد، او از مغيريه بود [۱۷] سلام كرد و نشست. گفت آقا مغيرة بن نعمان در كوفه مدعى است كه شما فرشته‏اى داريد كه مؤمن و كافر و شيعه را از غير شيعه برايتان معين ميكند.

امام پرسيد شغل تو چيست؟ عرضكرد گندم ميفروشم. فرمود دروغ گفتى گفت گاهى جو هم ميفروشم. فرمود دروغ گفتى تو دانه خرما ميفروشى گفت چه كس اين خبر را بشما داد. فرمود همان فرشته‏اى كه دوست را از دشمن برايم مشخص ميكند تو ديوانه از دنيا خواهى رفت.

جابر جعفى گفت وقتى ما بكوفه برگشتيم از او جستجو نموديم پيره زنى را بما معرفى كردند پيش او رفتيم گفت سه روز قبل با ديوانگى از دنيا رفت. [۱۸]

خرايج- ابو بصير گفت در خدمت حضرت باقر بودم در مسجد پيغمبر كه عمر بن عبد العزيز وارد شد لباس زرد رنگى داشت تكيه بغلام خود كرده بود. امام فرمود اين پسر زمامدار خواهد شد و عدالت ميكند چهار سال زندگى خواهد كرد سپس از دنيا ميرود اهل زمين بر او گريه ميكنند ولى فرشتگان آسمان لعنتش مينمايند زيرا مقامى را كه مربوط باو نيست گرفته ولى پس از زمامدارى باندازه قدرت خود عدالت ميورزد.

رجال كشى [۱۹]

 اسلم غلام محمد بن حنفيه گفت در خدمت حضرت باقر تكيه به زمزم داده بودم محمد بن عبد الله بن حسن طواف ميكرد امام فرمود اين جوان را ميشناسى؟ گفتم آرى محمد بن عبد الله بن حسن است فرمود بزودى قيام ميكند و در حال زارى كشته خواهد شد.

بعد فرمود اين حديث را به احدى نقل نكنى امانت نزد تو سپردم. ولى من بمعروف بن خربوذ نقل كردم اما از او پيمان گرفتم كه بكسى نگويد. ما چهار نفر از اهل مكه صبح و شام خدمت آن جناب بوديم.

معروف عرض كرد آقا اين حديثى كه اسلم برايم نقل كرد مايلم از خودتان‏ بشنوم امام روى باسلم نموده فرمود اسلم! (چرا نقل كردى) عرضكرد آقا من همان پيمانى كه شما گرفتيد از او گرفتم.

حضرت باقر فرمود اگر تمام مردم روى زمين شيعه ما باشند سه قسمت از چهار قسمت آنها شكاك خواهند بود يك قسمت باقيمانده هم احمقند.

خرايج

محمد بن ابى حازم گفت خدمت حضرت باقر بودم زيد بن على از آنجا گذشت امام باقر فرمود بخدا سوگند زيد در كوفه قيام خواهد كرد و كشته خواهد شد سرش را باطراف ميگردانند بعد مى‏آورند و در اين محل روى نى بزمين ميكوبند اشاره نمود بهمان محلى كه بعدها سر زيد را نصب نمودند.

محمد بن ابى حازم گفت با گوش خود شنيدم سپس با چشم ديدم جريان خروج و شهادتش را شنيدم مدتى گذشت بعد سرش را در اطراف ميگرداندند سپس در همان محل بر نيزه نمودند تعجب كردم.

خرايج

روايت شده كه حضرت باقر باصحاب خود احاديثى بسيار دشوار و سخت بيان مينمود مردى بنام نضر بن قرواش وارد شد اصحاب خيلى ناراحت شدند كه او هم اين احاديث را خواهد شنيد بالاخره آن مرد رفت.

عرض كردند آقا هر چه فرموديد او نيز شنيد مرد خبيث و بد جنسى است فرمود اگر از او بپرسيد هيچ يك از گفتار مرا حفظ نكرده. يكى از اصحاب او را ملاقات نموده گفت مايلم از گفتار ابى جعفر كه شنيدى برايم نقل كنى گفت بخدا سوگند نفهميدم چه گفت يك كلمه هم يادم نيست.

خرايج

 ابو حمزه از حضرت باقر نقل كرد كه فرمود من مشغول انجام اعمال عمره بودم و در حجر اسماعيل نشستم ناگاه ديدم يك جنى از طرف مشرق مى‏آيد نزديك بحجر الاسود شد من باو نگاه كردم مدتى ايستاد سپس هفت مرتبه طواف كرد بعد در مقام ابراهيم روى دم خود ايستاد و دو ركعت نماز خواند نزديك ظهر بود.

عطاء و چند نفر ديگر او را ديدند پيش من آمده گفتند اين جنى را ديدى؟ گفتم بلى او را ديدم متوجه كارهايش نيز بودم برويد باو بگوئيد محمد بن على ميگويد اكنون مسجد خلوت است و نزديك موقعى است كه گروهى از بردگان و سودانى‏ها بيايند تو كه اعمال خود را انجام داده‏اى ميترسم آنها بيايند برايت ناراحتى فراهم كنند اگر عجله كنى و قبل از آمدن آنها بروى بهتر است.

جنى اين پيغام را كه شنيد ريگهاى مسجد را چند تكه بر روى هم انباشت دم خود را روى آن ريگ هاى انباشته گذاشته و به هوا برخاست.

خرايج

گروهى از حضرت باقر اجازه ورود خواستند همين كه وارد دهليز شدند صداى قرائتى بزبان سريانى با لهجه خوشى شنيدند بطورى كه بعضى بگريه شدند اما معنى كلمات را نمى‏فهميدند با خود گفتند ممكن است يكى از اهل كتاب مشغول خواندن است پس از تمام شدن صدا وارد شدند ديدند هيچ كس خدمت امام نيست.

گفتند آقا ما بلهجه سريانى از داخل اطاق قرائتى شنيديم بسيار غم انگيز فرمود بياد مناجات الياى نبى افتادم گريه‏ام گرفت.

مناقب و خرايج [۲۰]

ابو بصير از حضرت صادق نقل كرد كه فرمود پدرم روزى در مجلس خود ساعتى سر بطرف زمين داشت بعد سر بلند نموده فرمود چه خواهيد كرد اگر يك نفر با چهار هزار نفر وارد شهر شما شود و سه روز در ميان شما شمشير بگذارد كشتارهاى عجيب نمايد و ببلائى بزرگ دچار شويد كه قدرت دفاع نداشته باشيد.

اين جريان در سال آينده خواهد شد وسيله دفاع و چاره انديشى براى خود بنمائيد آنچه گفتم خواهد شد هيچ قابل تغيير نيست.

اهل مدينه توجه باين فرمايش امام نكرده ميگفتند چنين چيزى نميشود لذا چاره انديشى و وسيله دفاع فراهم نكردند فقط عده‏ى كمى با بنى هاشم آماده شدند و از مدينه خارج گرديدند.

زيرا آنها ميدانستند هر چه حضرت باقر بفرمايد راست است سال بعد امام باقر و بنى هاشم خانواده خود را از مدينه خارج بردند. نافع بن ارزق با گروهى آمد و مدينه را روبيد مردان جنگى را كشت و رسوائى بر سر زنان آنها در آورد.

اهل مدينه گفتند ديگر ما فرموده ابو جعفر را رد نخواهيم كرد از او قبول ميكنيم بعد از اين جريان كه شنيديم و ديديم آنها از خاندان نبوت و واقع گو هستند.

خرايج

 ابو بصير از حضرت باقر نقل كرد كه فرمود من ميشناسم شخصى را كه اگر كنار دريا بايستد تمام جنبنده‏هاى دريا را ميشناسد از پدر و مادر و عمه و خاله آنها.

خرايج

اسود بن سعيد گفت خدمت حضرت باقر بودم قبل از اينكه من چيزى بپرسم فرمود ما حجت الله و وجه الله و عين الله در ميان مردم و فرمانرواى از طرف خدا در ميان مردميم. فرمود بين ما و هر قسمت از زمين اتصالى است مانند نخى كه بناها هنگام ساختمان ميكشند. هر گاه خداوند ما را مامور نمايد در مورد سرزمينى همان نخ را ميكشيم آن زمين رو بما مى‏آورد با بازارها و محلاتش تا كارى كه بخواهيم انجام دهيم. همان طورى كه باد براى سليمان مسخر شده بود خداوند آن را مسخر براى آل محمد نموده.

خرايج

محمد بن مسلم گفت حضرت باقر فرمود اگر خيال ميكنيد ما شما را نمى‏بينيم و سخن شما را نمى‏شنويم بدخيالى كرده‏ايد اگر صحيح باشد گمان شما كه از حال و كردارتان خبر نداشته باشيم ديگر ما را بر مردم فضيلتى نيست عرضكردم يك نمونه از آنچه ميفرمائى بمن نشان ده.

فرمود بين تو و هم سفرت در ربذه اختلاف افتاد او ترا سرزنش كرد بمحبت با ما و شناسائى ما. عرضكردم بخدا صحيح است فرمود ديدى من با قدرتى كه خدا داده خبر ميدهم نه ساحرم و نه كاهن و نه ديوانه اين از علوم نبوت است كه بما از آنچه اتفاق مى‏افتد خبر ميدهند.

عرضكردم چه كسى شما را مطلع بر احوال ما مينمايد؟ فرمود گاهى خطور بدلمان مى‏شود و گاهى با گوش ميشنويم با تمام اينها خدمتكارانى از جن داريم كه مؤمن هستند و شيعه آنها بهتر از شما مطيع ما هستند عرضكردم با هر نفر يكى از آنها است. فرمود آرى بما اطلاع ميدهند از تمام كارها و اوضاع شما.

خرايج- حسن بن مسلم از پدر خود نقل كرد كه حضرت باقر مرا دعوت بغذائى كرد سر سفره نشستم ناگاه كبوترى كه موى سرش كنده شده بود مقابل امام نشست كبوترى ديگر نيز آمد با لهجه خود صدائى كرد امام نيز بهمان لهجه صدائى نموده پرواز كردند. عرضكرديم چه گفتند شما چه جواب داديد؟

فرمود كبوتر نر ماده خود را متهم كرده بود. بهمين جهت موى از سرش با منقار كنده بود ميخواست در حضور من با او ملاعنه كند[۲۱]. كبوتر نر بماده خود گفت اينك كسى كه بحكم داود و آل داود حكومت ميكند حاكم بين من و تو باشد او زبان پرنده‏ها را ميداند و احتياج بشاهد هم ندارد. من باو گفتم آن گمانى كه در باره او برده آن طور نبوده با يك ديگر آشتى نموده رفتند.

خرايج

محمد بن مسلم گفت خدمت حضرت باقر در مسجد پيغمبر بودم طاوس يمانى ميگفت نصف مردم كيست. حضرت باقر شنيده فرمود ربع مردم. آدم حواء. هابيل و قابيل طاوس عرضكرد راست گفتى يا ابن رسول الله.

محمد بن مسلم گفت من با خودم گفتم اين واقعا سؤالى است فردا صبح رفتم خدمت امام لباس پوشيده بود و اسب را زين و برگ نموده آماده بيرون شدن بود همين كه چشمش بمن افتاد قبل از اينكه سؤالى كنم فرمود در پشت هند بفاصله زياد مردى است كه در پلاس پيچيده شده دستش بگردنش بسته است ده نفر بر او گماشته شده است كه او را تا روز قيامت عذاب ميكنند عرض كردم آن شخص كيست؟ فرمود قابيل.

تفسير عياشى

فضيل بن يسار گفت بحضرت باقر گفتم فدايت شوم‏ بما ميگويند يك فرمان روائى براى خاندان جعفر است و يك فرمانروائى براى خاندان فلان (شايد منظور بنى عباس باشد).

فرمود آل جعفر نه اما فرمانروائى فلانيها صحيح است آنها مدت طولانى حكومت ميكنند كه دور را نزديك و نزديك را دور ميكنند فرمانروائى مشكلى دارند كه آسايش در آن نيست در زمان آنها خيرى نخواهد بود گرفتار رنجهائى ميشوند باز براى مرتبه دوم گرفتار خواهند شد همه اين ناملايمات برطرف مى‏شود.

تا وقتى كه ايمن از انتقام خدا شوند و از شكنجه او خود را در امان ببينند و خيال كنند كه ديگر جاى پاى خود را محكم نموده‏اند در اين موقع چنان تار و مار ميشوند كه كسى صداى آنها را نميشنود و نه ميتواند آنها را جمع كند بهمين جريان اشاره ميكند اين آيه شريفه «حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها تا اين قسمت آيه لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» بايد گفت كه هر يك از ستمگران رحم و شفقتى دارند مگر اين خانواده. عرضكردم فدايت شوم اينها رحم و شفقت ندارند؟! فرمود چرا ولى آنها مرتكب يك خونريزى از ما خانواده ميشوند بواسطه ستمى كه بما و شيعيانمان روا ميدارند رحم و شفقت ندارند.

مناقب شهر آشوب [۲۲]

بحضرت باقر عرض شد كه محمد بن مسلم مريض است امام مقدارى آب بوسيله غلامى برايش فرستاد. غلام آب را برد باو گفت بمن دستور داده همين جا باشم تا بياشامى و بعد حركت كنى بيائى با من برويم خدمت ايشان.

محمد بن مسلم فكر ميكرد با اين حالى كه دارد و قدرت حركت در او نيست چگونه ميتواند برود. همين كه آب را آشاميد و در شكمش قرار گرفت مثل اينكه بندها را از پايش گشادند از جاى حركت نموده خدمت امام رسيد اجازه خواست صداى امام را شنيد كه فرمود خوب شدى داخل شو.

داخل شد سلام كرد اشك ميريخت. فرمود چرا گريه ميكنى؟ عرضكرد بواسطه دورى كه از شما دارم و رنج و مشقتى كه بايد براى شما بكشم و در ضمن‏ اينكه قدرت ندارم زياد خدمت شما باشم و سير شما را ببينم.

فرمود اما اينكه قدرت ندارى صحيح است خداوند دوستان و ارادتمندان ما را چنين قرار داده بلاء بسوى آنها بسرعت راه مى‏يابد.

و اما اينكه گفتى در فاصله دور قرار گرفته‏اى در اين دورى بحضرت ابو عبد الله الحسين. شبيه‏شده‏اى كه او نيز فاصله بسيار دورى از ما قرار دارد در كنار شط فرات است (صلى الله عليه).

و اما جريان گرفتاريها كه گفتى مؤمن در اين دنيا غريب است و در ميان اين مردم ناشناخته و بى‏ارزش است تا از دنيا بجوار رحمت الهى برود.

و آنچه گفتى كه علاقمندى نزديك ما باشى و بيشتر ما را ببينى و قدرت اين كار را ندارى اين نيت بنفع تو است و بر اين نيت پاداش خواهى گرفت.

ابو حمزه ثمالى در ضمن خبرى گفت سالى كه حضرت باقر بمكه رفت و هشام بن عبد الملك نيز در مكه بود مردم پى در پى گرد امام مى‏آمدند و مسائل خود را مى‏پرسيدند عكرمه گفت اين كيست كه نور علم از جبينش تابان است بروم او را آزمايش كنم.

گفت همين كه مقابلش ايستادم چنان لرزه اندامم را گرفت كه در مقابل او ناتوان شدم عرضكردم يا ابن رسول الله من در مقابل مردان بزرگى نشسته‏ام ابن عباس و ديگران را درك نموده‏ام ولى آنچه اكنون دچار شدم هيچ وقت برايم پيش نيامده امام باقر فرمود ولى بر تو بنده‏ى شاميان!

 (انت بين يدى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه‏) تو در مقابل شخصيتى قرار گرفته‏اى كه خداوند دستور احترام آنها را داده و رهنماى خلق و نماينده خدا است.

مناقب شهر آشوب [۲۳]

حبابه والبيه گفت ديدم مردى نزديك غروب در مكه در ملتزم يا بين در خانه و حجر الاسود روى خاك ايستاده كمر خود را با عمامه‏اى از خز بسته است آفتاب بر فراز كوه نور طلائى خود را پهن كرده بود چون تاجى كه بر سر مردان است (منظورش اينست كه هنگام غروب‏ بود) دست بسوى آسمان بلند كرده دعا ميكند جمعيت روى آوردند و شروع بسؤال كردند مسائل مشكل و سؤالهاى پيچيده ميكردند هزار مسأله آنها را پاسخ داد سپس از جاى حركت نموده عازم منزل خود شد يك منادى فرياد ميزد با صدائى بلند اين نورى تابان و چراغى درخشان است و نسيم روحپرور و شخصيتى است كه قدرتش ناشناخته است ديگران ميگفتند كيست اين شخص؟

يك نفر گفت محمد بن على امام باقر است صاحب اسرار خدا و گوينده دانا است محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب است.

در روايت ابى بصير ميگويد گفت اين مرد شكافنده علم پيمبران و راهنماى راه خدا و ارزنده‏ترين نژاد اصحاب سفينه است اين مرد پسر فاطمه زهرا و بقية الله در زمين و ناموس دهر پسر محمد و خديجه و على و فاطمه است اين شخص استوانه پايدار دين است.

مفضل بن عمر گفت حضرت باقر در بين راه مكه و مدينه برخورد بچند نفر كه در سر راه ايستاده بودند. يكى از حاجيان الاغش مرده بود اسباب و متاع خود را تقسيم كرده بود گريه ميكرد همين كه چشمش بحضرت باقر افتاد پيش آمده گفت يا ابن رسول الله الاغم سقط شده از راه مانده‏ام از خدا بخواه مال سواريم زنده شود.

حضرت باقر دعا كرد خدا مركب او را زنده نمود.

مناقب

ابو بصير بحضرت باقر عرضكرد (ما اكثر الحجيج و اعظم الضجيج) چقدر حاجى زياد است و صداى داد و فرياد همه جا را گرفته. فرمود  (بل ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج)

فرمود نه داد و فرياد زياد است ولى حاجى چقدر كم است. علاقه دارى راستى سخن مرا با چشم خود ببينى.

در اين موقع با دست روى دو چشمم كشيد و دعائى خواند بينا شد. فرمود اكنون نگاه كن بحاجيها. نگاه كردم ديدم بيشتر مردم بشكل بوزينه و خوك هستند مؤمن چون ستاره درخشان در شب تار در ميان آنها از دور ديده‏ مى‏شود. عرضكرد صحيح ميفرمائيد حاجى كم است باز دعائى خواند دو مرتبه نابينا شد ابو بصير در مورد چشم خود التماس نمود.

امام فرمود ما از تو مضايقه نداريم خدا نيز بتو ستم روا نداشته آنچه صلاحت بوده انتخاب كرده ميترسيم مردم نيز فريفته ما شوند و از فضل خدا بر ما فراموش كنند ما را در مقابل خدا بپرستند با اينكه بنده‏ى او هستيم و از عبادتش سرپيچى نداريم و از فرمانبردارى او خسته نميشويم و تسليم او هستيم.

ابو عروه گفت با ابا بصير وارد منزل حضرت باقر و حضرت صادق شديم ابو بصير بمن گفت در خانه پنجره‏اى را نزديك سقف مى‏بينى؟ گفتم بلى تو از كجا خبر دارى گفت حضرت باقر بمن نشان داده [۲۴] حلية الاولياء- ابو جعفر محمد بن على حضرت باقر صداى گنجشك را شنيد فرمود ابو حمزه ميدانى اين گنجشكها چه ميگويند؟ گفتم نه. فرمود تسبيح خداى بزرگ را ميكنند و تقاضاى روزى امروز خود را مينمايند.

جابر بن يزيد جعفى گفت از مجلس عبد الله بن حسن گذشتم ميگفت چه چيز محمد بن على (حضرت باقر) را بر من فضيلت داده و بعد من خدمت حضرت باقر رسيدم لبخندى زده بمن فرمود جابر بنشين. اول كسى كه از اين در وارد شود عبد الله بن حسن است. من مرتب نگاه ميكردم تا كى وارد شود با اينكه ميدانستم امام راست ميگويد. ناگاه ديدم با قيافه‏اى كه حاكى از خودخواهى است مى‏آيد.

حضرت باقر فرمود عبد الله تو ميگفتى چه چيز محمد بن على را بر من فضيلت داده، با اينكه حضرت محمد و على هم جد او هم جد من هستند و بعد بمن فرمود جابر گودالى بكن و پر از هيزم كن و آن را آتش بزن.

جابر گفت همين كه آتش افروخته شد و بصورت خرمنى گداخته در آمد حضرت باقر روى بجانب عبد الله كرده فرمود اگر معتقدى كه داراى آن مقام هستى داخل آتش برو ترا زيان نميرساند. عبد الله فرو ماند و نتوانست‏ چيزى بگويد.

امام عليه السلام لبخندى بصورت من زده فرمود جابر (بهت الذى كفر) از جواب عاجز شد و حيران گرديد.

مناقب

 ثعلبى در نزهة القلوب از حضرت باقر روايت ميكند كه فرمود هشام بن عبد الملك مرا خواست وقتى كه وارد شدم بنى اميه اطرافش جمع بودند گفت نزديك بيا ترابى. گفتم از تراب (خاك) خلق‏شده‏ايم و به تراب بر ميگرديم پيوسته مرا پيش ميخواند تا پهلوى خود نشاند.

سؤال كرد تو ابو جعفرى هستى كه بنى اميه را از بين ميبرى؟ گفتم نه او پسر ابو العباس (سفاح) بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس است نگاهى بمن نموده گفت بخدا سوگند در چهره تو دروغگوئى نمى‏بينم اما اين جريان چه وقت انجام خواهد شد گفتم چند سالى بيش نمانده ديگر زياد طول نخواهد كشيد.

جابر جعفى از امام نقل كرد كه فرمود قدرت بنى اميه دوام دارد تا ديوار مسجد اين مرد خراب شود (منظور امام عليه السلام) مسجد جعفى بود همان طور كه فرمود شد.

معتب گفت من در خدمت حضرت صادق رفتم بباغ آن جناب وارد باغ كه شد دو ركعت نماز خواند پس از نماز فرمود يك روز نماز صبح را با پدرم خواندم بعد از نماز پدرم مشغول تسبيح شد در اين ميان پيرمردى بلند قامت كه موى سر و ريشش سفيد شده بود آمد بر پدرم سلام كرد پشت سر او جوانى آمد و بپدرم سلام كرد.

دست پيرمرد را گرفته گفت حركت كن بتو دستور نداده‏اند اينجا بيائى وقتى هر دو رفتند گفتم پدر جان آن پير مرد و آن جوان كه بود؟ فرمود بخدا قسم پير مرد ملك السموات و آن ديگرى جبرئيل بود.

 

جابر بن يزيد جعفى از حضرت باقر نقل كرد كه فرمود ما وقتى چشممان بشخصى بيافتد ميفهميم واقعا ايمان دارد يا منافق است. گفت در خدمت‏ حضرت صادق صحبت از عمر بن سخيه كندى شد حاضرين او را ستايش نموده گفتند مرد خوبى است.

امام عليه السلام فرمود شما اطلاعى از حال مردم نداريد من با يك نگاه ميفهمم اين مرد از خبيث‏ترين افراد است. جابر گفت عمر بن سخيه بعدها از هيچ كار حرامى روگردان نبود.

 

روايت شده كه زيد بن على وقتى تصميم گرفت بيعت كند حضرت باقر باو فرمود زيد مثل قيام‏كننده از اين خانواده قبل از ظهور مهدى مانند جوجه‏اى است كه هنوز پر و بال در نياورده از آشيانه بيرون شود معلوم است كه بر زمين مى‏افتد و بچه‏ها او را ميگيرند و بازى ميكنند.

از خدا بترس در حفظ جان خويش مبادا فردا ترا در كناسه كوفه بدار آويزند همان طور نيز شد.

 

عبد الله بن طلحه از حضرت صادق در ضمن خبرى نقل كرد كه پدرم در حجر اسماعيل با مردى نشسته بود صحبت ميكردند در اين ميان وزغى را ديد كه صدا ميدهد پدرم بآن مرد فرمود ميدانى وزغ چه ميگويد.

آن مرد گفت من نميدانم فرمود ميگويد بخدا قسم اگر اسم سومى را ببرى بعلى ناسزا ميگويم تا از اينجا برويد.

 

ابى بكر حضرمى گفت وقتى حضرت باقر را بشام پيش هشام بن عبد الملك بردند بدر بارگاه كه رسيد هشام بياران خود گفت وقتى من دست از سرزنش او كشيدم شما شروع بسرزنش كنيد آنگاه اجازه ورود داد.

امام عليه السلام كه داخل شد با دست اشاره بهمه نموده فرمود سلام بر شما بر حاضرين سلام كرد و نشست هشام از اينكه او را بخلافت سلام نكرد و بدون اجازه نشست بسيار خشمگين شد. گفت محمد بن على چه شده كه پيوسته يكى پس از ديگرى از شما خانواده خروج ميكند و اختلاف بوجود مى‏آورد و مردم را به پيشوائى خود دعوت نموده خيال ميكند امام است با اينكه علم و اطلاعى ندارد.

شروع كرد از اين قبيل سرزنشها همين كه سكوت كرد ديگران يكى يكى سرزنش را شروع كردند همه كه حرفهاى خود را زدند امام عليه السلام از جاى حركت كرده فرمود شما چه خيال ميكنيد هدف شما چيست؟

هدايت ملت عرب بوسيله ما خانواده شد و بوسيله ما كار شما پايان ميپذيرد اگر شما يك قدرت زودگذرى داريد ما را سلطنتى طولانى است بعد از فرمانروائى ما ديگر فرمانروائى نخواهد بود زيرا ما اهل عاقبت هستيم و خداوند ميفرمايد (و العاقبة للمتقين) عاقبت متعلق بپرهيزگاران است.

هشام دستور داد امام را زندانى كنند در زندان شروع بصحبت كه كرد تمام زندانيان اطرافش را گرفته نسبت باو علاقه و احترامى خاص پيدا كردند زندانبان جريان را بهشام رسانيد. دستور داد امام را با همراهانش با چاپار و پست آن روز بطرف مدينه ببرند.[۲۵]

 

على بن ابى حمزه و ابو بصير گفتند وعده داشتيم خدمت حضرت باقر برسيم من و ابو ليلى رفتيم. فرمود سكينه چراغ را بياور. چراغ را آورد فرمود آن زنبيل هندى كه فلان جا است بياور آورد.

مهر از آن برگرفت كتابى زرد رنگ بيرون آورد شروع كرد بورق زدن تا بيك سوم يا يك چهارم رسيد در اين موقع نگاهى بمن نمود چنان لرزه بر اندامم افتاد كه نزديك بود قالب تهى كنم.

همين كه مرا چنان ديد دست روى سينه‏ام گذاشته فرمود خوب شدى عرضكردم آرى فدايت شوم. فرمود چيزى نيست ناراحت مشو فرمود نزديك بيا همين كه نزديك شدم پرسيد چه مى‏بينى.

عرضكردم اسم من و اسم اولادم كه آنها را نمى‏شناسم. فرمود اگر مقام تو نبود نزد من بر اين سر ترا مطلع نميكردم اينها اضافه خواهند شد از عددى كه در اين جا هست.

على بن ابى حمزه گفت در حدود بيست سال گذشت بتعدادى كه در آن كتاب نوشته بود برايم اولاد متولد شد.

جابر بن يزيد جعفى گفت از حضرت باقر سؤال كردم از اين آيه «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ »[۲۶].

امام عليه السلام با دست اشاره نموده فرمود سرت را بلند كن و سر بلند كردم ديدم سقف شكافته شد از شكاف نورى ديدم كه چشمم خيره شد و فرمود اين طور بابراهيم ملكوت آسمان را نشان دادند فرمود بزمين نگاه كن بعد سرت را بلند كن همين كه سرم را بلند كردم ديدم سقف مثل اول شده امام دست مرا گرفت و از خانه خارج كرد يك جامه بر تن من نموده فرمود چشم خود را ساعتى ببند فرمود تو در همان ظلماتى هستى كه ذو القرنين ديد چشم گشودم چيزى نديدم. چند قدم كه رفتيم فرمود تو اكنون كنار همان چشمه حيات خضر هستى سپس از اين عالم خارج شديم تا پنج قسمت را رد شديم فرمود اينها ملكوت زمين است باز فرمود چشم فرو بند دستم را گرفت ناگاه متوجه شدم در همان خانه اول هستيم. آن لباس را از تن من بيرون آورد. عرض كردم آقا چقدر از روز گذشت. فرمود سه ساعت.

مناقب [۲۷]

ابن ابى يعفور گفت از حضرت صادق شنيدم ميگفت پدرم روزى بمن فرمود از عمر من پنج سال مانده. من آن تاريخ را حفظ كردم كم و زياد نشد.

كشف الغمه

يزيد بن حازم گفت خدمت حضرت باقر بودم از خانه هشام بن عبد الملك گذشتيم كه آن خانه را ميساختند. امام فرمود بخدا قسم ويران خواهد شد و خاك آن را بر ميدارند. بخدا سوگند آشكار خواهد شد احجار الزيت [۲۸] كه محل نفس زكيه است.

من خيلى تعجب كردم با خود گفتم خانه هشام را چه كس ميتواند

خراب كند اين مطلب را از حضرت باقر شنيدم. پس از مرگ هشام وليد دستور داد خانه را ويران كنند و خاكش را بردارند خاك را برداشتند تا سنگها نمودار شد من آن سنگها را ديدم.

كشف الغمه- ابو بصير از حضرت باقر نقل كرد كه فرمود از جمله وصيتى كه پدرم بمن نمود اين بود كه وقتى من مردم خودت مرا غسل ده زيرا امام را جز امام غسل نبايد بدهد. ضمنا متوجه باش كه برادرت عبد الله ادعاى امامت خواهد كرد باو كارى نداشته باش عمر كوتاهى دارد.

پس از درگذشت پدرم طبق دستورش او را غسل دادم عبد الله نيز ادعاى امامت نمود همان طور كه پدرم فرمود طولى نكشيد كه از دنيا رفت.

اين از اشارات آن جناب بود ما را مژده ميداد بجريانهائى كه بعد اتفاق مى‏افتاد و با همين دليل امام شناخته ميشد.

فيض بن مطر گفت خدمت حضرت باقر رسيدم ميخواستم از نماز شب در محمل بپرسم. قبل از سؤال فرمود پيغمبر اكرم در مسافرت روى مركب سوارى خود نماز ميخواند.

كشف الغمه- سعد اسكاف گفت اجازه از حضرت باقر خواستم پيغام داد عجله نكن عده‏اى از برادرتان اينجا هستند چيزى نگذشت كه دوازده مرد خارج شدند شبيه هنديها قباهاى تنگى پوشيده بودند روى آن ردائى از خز و كفش بپا داشتند. سلام كردند و رد شدند.

خدمت امام رسيده عرضكردم اينها را نشناختم كه بودند. فرمود اينها برادران شما از جن بودند عرضكردم مگر براى شما آشكار ميشوند؟ فرمود بلى در مورد مسائل حلال و حرام همان طور كه شما مراجعه ميكنيد آنها نيز مى‏آيند و مى‏پرسند.

مالك جهنى گفت خدمت حضرت باقر نشسته بودم نگاه ميكردم بآن جناب و در دل با خود ميگفتم واقعا خدا ترا بزرگ نموده و شخصيت داده و حجت خود بر مردم نموده. بمن نگاهى نموده فرمود مالك جريان بزرگتر است از آنچه تو انديشه ميكنى.

ابو الهذيل گفت حضرت باقر بمن فرمود ابو الهذيل شب قدر بر ما مخفى نيست ملائكه در آن شب اطراف ما طواف ميكنند.

حضرت صادق فرمود در خانه امام باقر يك كبوتر وحشى بود مرتب ميخواند فرمود ميدانيد چه ميگويد اين كبوتر؟ گفتند نه. فرمود ميگويد رها كردم شما را رها كردم. فرمود قبل از اينكه ما را رها كند ما او را رها ميكنيم. دستور داد كبوتر را بكشند.

اين آخرين قسمتى بود كه از كتاب دلائل حميرى نقل كردم.

مطالب زير از كتاب وزير سعيد مؤيد الدين ابو طالب محمد بن احمد ابن محمد بن علقمى رحمة اللَّه عليه است گفت ابو الفتح يحيى بن محمد بن حياء كاتب ذكر كرد كه شخصى نقل كرد بين مكه و مدينه چشمم بشبحى افتاد در بيابان ميدرخشد. گاهى ديده مى‏شود و گاهى ناپيدا است. نزديك من شد درست دقت كرده ديدم پسر بچه‏اى هفت يا هشت ساله است سلام كرد بمن جواب دادم پرسيدم از كجا مى‏آئى؟ گفت از جانب خدا. گفتم كجا ميروى؟ جوابداد بجانب خدا پرسيدم بچه چيزى متكى هستى. گفت بر خدا سؤال كردم خوراك تو چيست؟ گفت تقوا.

سؤال كردم از كدام قبيله هستى؟ گفت مردى عربم. گفتم آشكاراتر بگو گفت قريشى. باز آشكارتر خواستم گفت از بنى هاشم توضيح خواستم گفت علوى هستم اين شعر را خواند:

فنحن على الحوض ذواده             نذود و يسعد و راده‏

فما فاز من فاز الا بنا             و ما خاب من حبنا زاده‏

فمن سرنا نال منا السرور             و من ساءنا ساء ميلاده‏

و من كان غاصبنا حقنا             فيوم القيامة ميعاده‏

سپس فرمود من محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالبم و ناگاه ديدم نيست نفهميدم بآسمان بالا رفت يا بزمين فرو رفت.

 

رجال كشى [۲۹]

حمزة بن الطيار از پدر خود محمد نقل كرد كه گفت رفتم در خانه امام باقر اجازه خواستم نداد ولى بديگرى اجازه داد من با اندوه بمنزل برگشتم خود را انداختم روى تختى كه ميان خانه بود خواب از چشمم رفت شروع كردم بفكر و ميگفتم. مگر مرجئه همين را نميگويند و قدريها نيز همين طور، حروريه و زيديه نيز همين، ما گفتار آنها را رد ميكنيم.

در اين افكار بودم كه صداى كسى را شنيدم متوجه شدم كوبه درب بصدا درآمد گفتم كيست؟ جوابداد از طرف حضرت باقر آمده‏ام ميفرمايد بيا پيش من. من لباس پوشيدم و با او رفتم همين كه مرا ديد گفت‏

محمد لا الى المرجئه و لا الى القدريه و لا الى الحروريه و لا الى الزيديه و لكن الينا.

بمرجئه و قدريها و حروريها و زيديها پناه نبر پيش ما، من به اين دليل بتو اجازه ورود ندادم من قبول كردم.

 

رجال كشى ص ۲۲۸

اسماعيل بن ابى حمزه از پدر خود نقل كرد كه گفت حضرت باقر سوار بر مركب شد بجهت بازديد باغى كه در اطراف مدينه داشت من نيز در خدمت ايشان رفتم. سليمان بن خالد هم بود.

سليمان بن خالد عرضكرد آقا امام وقايعى كه در امروز اتفاق مى‏افتد ميداند. فرمود سليمان بخدائى كه محمد را بنبوت بر انگيخت و امتياز رسالت باو بخشيد او جريان‏هاى روز و ماه و سال را هم ميداند سپس فرمود سليمان نميدانى كه فرشته‏اى در شب قدر بر او نازل مى‏شود آنچه در آن سال تا سال ديگر پيش مى‏آيد و حوادث شب و روز را باو اعلام ميكند.

هم اكنون جريانى را خواهى ديد كه مطمئن شوى. بيش از يك ميل راه نرفته بوديم كه فرمود دو نفر خواهند آمد كه دزدى كرده‏اند و اموال دزدى شده را پنهان نموده‏اند. مقدارى كه راه پيموديم دو نفر از دور پيدا شدند حضرت باقر بغلامان خود فرمود اين دو سارق را بگيريد. آن دو را گرفته‏ آوردند.

فرمود شما دزدى كرده‏ايد. قسم بخدا خوردند كه چنين كارى نكرده‏اند فرمود اگر اموالى كه دزديده‏ايد تحويل ندهيد. كسى را ميفرستم در محلى كه پنهان كرده‏ايد بيرون آورد و بصاحب مال اطلاع ميدهم تا شما را پيش والى مدينه ببرد اكنون هر كدام را مايليد انتخاب كنيد.

از تحويل اموال امتناع ورزيدند بغلامان دستور داد آنها را نگه دارند بسليمان فرمود تو برو با اين غلامان بالاى آن كوه، در قله كوه غارى است تو خودت داخل شو و اموال را خارج كن بده باين غلام يك قسمت از اين اموال مربوط بكس ديگرى است كه او بعد از چند روز خواهد آمد.

بالاى كوه رفتم و غارى كه نشانى داده بود پيدا كردم دو بسته سنگينى كه بايد دو نفر آن را حمل كنند در غار بود خدمت حضرت باقر آوردم. فرمود سليمان اگر فردا در مدينه باشى جريانهاى شگفت انگيزى خواهى ديد از ستمى كه بمردم بى‏گناه روا ميدارند بمدينه برگشتيم فردا صبح حضرت باقر ما را پيش والى برد صاحب مال عده‏اى را بعنوان دزد معرفى كرده بود كه گناهى نداشتند والى از آنها با شدت هر چه تمامتر بازجوئى ميكرد.

حضرت باقر فرمود اينها دزد نيستند دزد و متاع او پيش من است بصاحب مال فرمود از تو چه دزديده شده؟ گفت يك بسته كه داخل آن فلان چيزها است بدروغ چيزهائى را ادعا كرد امام فرمود چرا دروغ ميگوئى آن مرد از روى اعتراض گفت تو از من بهتر ميدانى كه چه از من برده‏اند؟

والى از اعتراض آن چنان ناراحت شد كه خواست باو حمله كند امام عليه السلام جلو او را گرفت بغلام فرمود آن بسته را بياور. بوالى گوشزد كرد كه اگر بيش از اين ادعا كند دروغگو است. يك بسته ديگرى پيش من هست كه متعلق بديگرى است و او مردى از اهالى بربر است وقتى آمد او را راهنمائى كن پيش من بيايد.

اما اين دو سارق را بايد بكيفر برسانى. دو سارق را پيش خواندند

آنها خيال ميكردند والى تنها با گواهى حضرت باقر دست آنها را قطع نخواهد كرد. يكى از آنها گفت ما كه اعترافى نكرده‏ايم چرا دستمان را قطع كنيد. والى گفت كسى بر دزدى شما گواهى ميدهد كه اگر بر تمام اهل مدينه گواهى دهد سخن او را ميپذيرم.

پس از آنكه دست آن دو را قطع نمودند يكى از آنها گفت بخدا قسم اى ابا جعفر دست مرا از روى حق قطع كردى ولى مايل نيستم كه توبه‏ى من بدست ديگرى غير از تو اجرا شود گرچه تمام مدينه را بمن بدهند. من ميدانم تو علم غيب نميدانى ولى از خاندان نبوت هستى و ملائكه بر شما نازل مى‏شود و معدن رحمت هستيد. سخنان دزد چنان امام را تحت تاثير قرار داد كه دلش سوخت فرمود عاقبت تو بخير است. فرمود بخدا قسم دست او بيست سال جلوتر از خودش رهسپار بهشت شد.

سليمان بن خالد به ابو حمزه گفت آيا دليل از اين واضحتر ديده‏اى؟

ابو حمزه گفت شگفت انگيزتر جريان بسته ديگر بود. چيزى نگذشت كه آن مرد بربرى پيش والى آمد و شكايت دزديده شدن اموال خود نمود او را خدمت حضرت باقر فرستاد. خدمت امام رسيد. فرمود بگويم در اين بسته چه دارى؟ مرد بربرى گفت اگر از داخل بسته اطلاع دهى ميدانم شما امامى هستى كه اطاعت از تو واجب است.

فرمود هزار دينار مال تو است و هزار دينار ديگر مال ديگرى است و لباسهائى با اين مشخصات در داخل بسته است. عرضكرد نام شخصى كه هزار دينار متعلق باوست چيست؟ فرمود محمد بن عبد الرحمن است كه پشت درب منتظر توست فرمود ديدى درست گفتم. بربرى گفت ايمان آوردم بخداى يكتا و بمحمد مصطفى و گواهم بر اينكه شما اهل بيت رحمت هستيد كه خداوند شما را از آلودگيها پاك كرده و معصوميد.

حضرت باقر فرمود خدا ترا رحمت كند. بسجده افتاد تا شكر خدا كند. سليمان بن خالد گفت بعد از آن ده سال مرتب بحج رفتم و آن مردى‏

كه دستش قطع شده بود ميديدم كه جزء اصحاب حضرت باقر بود.

 

مشارق الانوار برسى

ابو بصير گفت حضرت باقر بمن فرمود وقتى بكوفه برگردى پسرى برايت متولد خواهد شد كه او را عيسى نام ميگذارى و پسر ديگرى نيز متولد مى‏شود كه محمد خواهى ناميد اين هر دو از شيعيان ما هستند و اسمشان در صحيفه ما است و هر چه تا روز قيامت از آنها بوجود آيند.

عرضكرد شيعيان شما با شما هستند فرمود آرى اگر از خدا بترسند و پرهيزگار باشند.

در روايت ديگرى است كه امام باقر عليه السلام وارد مسجد شد ديد جوانى ميخندد فرمود ميخندى در مسجد با اينكه سه روز ديگر از اهل قبورى آن مرد صبح روز سوم از دنيا رفت و عصر بخاك سپرده شد.

 

عيون المعجزات [۳۰]

جابر گفت وقتى خلافت به بنى اميه رسيد خونريزى زياد كردند و بر روى منبر امير المؤمنين عليه السلام را هزار ماه لعن نمودند. شيعيان على را بيچاره كرده كشتند و از بين بردند علماى دنيا پرست بر اين هدف آنها را كمك نمودند.

مهمترين ناراحتى همان لعن امير المؤمنين بود. هر كس لعنت نميكرد او را ميكشتند وقتى اين كار زياد شد و طولانى گرديد. شيعيان پناه بزين العابدين عليه السلام آورده شكايت كردند كه آقا ما را آواره كرده‏اند و از بين بردند آشكارا در مسجد پيغمبر روى منبرش امير المؤمنين را لعن ميكنند هيچ كس اعتراضى نميكند اگر يك نفر از ما حرفى بزند ميگويند ترابى است او را ميكشند.

زين العابدين عليه السلام كه اين سخنان را شنيد نگاهى بآسمان نموده گفت خدايا منزهى تو چقدر بزرگى آنقدر به بندگانت مهلت دادى تا خيال كردند تو كارى بآنها نخواهى داشت رفتار آنها را مى‏بينى قضا و قدر و تدبير ترا هيچ كس در هر جا و هر موقعيتى باشد نميتواند برگرداند.

آنگاه حضرت باقر را خواست فرمود محمد! فردا صبح بمسجد پيغمبر ميروى آن نخى كه جبرئيل آورده آرام تكان ميدهى مبادا زياد تكان دهى كه همه آنها هلاك خواهند شد.

جابر گفت من در شگفت شدم نميدانستم چه بگويم از فرمايش امام فردا صبح آمدم آن شب برايم خيلى طولانى گذشت چون منتظر بودم جريان نخ را مشاهده كنم. درب خانه كه رسيدم حضرت باقر خارج شد سلام كردم جواب داده پرسيد صبح زود آمده‏اى سابقه نداشت چنين وقتى پيش ما بيائى.

گفتم آمدم ببينم جريان نخ چه مى‏شود. امام باقر فرمود اگر وقت معينى براى اين كار نبود و قضا و قدر حتمى خدا نبود تمام اين جمعيت تبهكار را بيك چشم بهم زدن بخاك هلاك ميافكندم. بلكه در يك لحظه ولى ما بندگان شايسته او هستيم بدون اجازه او كارى نميكنيم و فرمانبردار او مى‏باشيم.

عرضكردم آقا چرا با آنها اين معامله را ميكنيد؟ فرمود مگر ديروز نبودى كه شيعيان چه شكايت ميكردند از دست آنها پيش پدرم. گفتم چرا.

فرمود بمن دستور داده آنها را بترسانم شايد برگردند. ولى مايلم گروهى هلاك شوند اين سرزمين و مردم از دست آنها آسوده شوند.

عرضكردم چطور آنها را ميترسانى آنقدر هستند كه شمرده نميشوند.

فرمود بيا با هم برويم بمسجد پيغمبر تا نمونه‏اى از قدرت خدا را كه بما عنايت كرده نشان بدهم.

جابر گفت در خدمت ايشان رفتم بمسجد دو ركعت نماز خواند آنگاه صورت روى خاك نهاده كلماتى بر زبان جارى كرد سپس سر برداشت و از آستين خود نخ باريكى كه بوى مشك ميداد خارج نمود آن نخ باريكتر از نخ خياطى مينمود.

فرمود يك سر نخ را بگير و آرام برو مبادا آن را حركت دهى من يك سر نخ را گرفته رفتم فرمود بايست. ايستادم نخ را مختصر تكانى داد بطورى كه درست احساس نكردم چگونه تكان خورد و بعد فرمود آن سر نخ را بده تقديم‏ كردم عرضكردم چكار كردى؟ فرمود حالا برو بيرون ببين چه شد.

جابر گفت از مسجد خارج شدم ديدم مردم از هر طرف صدا بناله بلند كرده‏اند زلزله شديدى شده همه جا ويران است بيشتر خانه‏هاى مدينه خراب شده و بيش از سى هزار نفر زن و مرد هلاك شده‏اند بدون بچه‏ها چنان ناله بلند است ميگويند إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ خانه فلانى خراب شد و اهل آن از بين رفتند همه پناه بمسجد پيامبر مى‏آوردند ميگفتند ويرانى عجيبى شد بعضى ميگفتند زلزله است. گروهى ميگفتند چرا زمين ما را فرو نبرد با اينكه امر بمعروف و نهى از منكر را ترك كرده مشغول فسق و فجور و ستم بآل پيغمبر شده‏ايم، بايد از اين شديدتر زلزله شود مگر اينكه خود را اصلاح كنيم.

من حيران بودم ميديدم مردم همه گريه ميكنند مرا نيز گريه گرفت ولى آنها نميدانستند چه باعث اين خرابى شده برگشتم خدمت حضرت باقر ديدم مردم اطرافش را گرفته ميگويند آقا يا ابن رسول الله مى‏بينى چه شد دعا كن براى ما. فرمود پناه بنماز و دعا و صدقه ببريد آنگاه دست مرا گرفت و برد پرسيد مردم در چه حالند؟ عرضكردم نپرس خانه‏ها خراب شد و مردم نابود شدند بطورى كه من دلم بحال آنها سوخت.

فرمود خدا آنها را نيامرزد جابر هنوز موقعش نرسيده و گر نه دشمنان ما خانواده و دشمنان دوستان ما قابل ترحم نيستند. دور باد دور رحمت خدا از اين ستمكاران بخدا قسم اگر از ترس مخالفت با دستور پدرم نبود محكم نخ را تكان ميدادم تا همه هلاك شوند و زير و رو گردند ديگر نه خانه‏اى ميماند و نه ديوارى عمل آنها باعث شده كه ما و دوستانمان چنين كينه‏اى از آنها بدل بگيريم ولى پدرم دستور داد كه آرام تكان دهم.

آنگاه حضرت باقر بروى مناره رفت من ايشان را ميديدم ولى مردم نمى‏ديدند دستش را اطراف مناره چرخانيد. باز زلزله‏ى آرامى مدينه را فرا گرفت خانه‏ها ويران شد اين آيه را تلاوت نمود .. «جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ »[۳۱]

اين آيه ديگر را نيز خواند «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها »[۳۲] و آيه «فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتاهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ »[۳۳].

جابر گفت دختران از اين زلزله دوم با سر و پاى برهنه بيرون دويدند هيچ كس بآنها توجهى نداشت. همين كه امام باقر ديد اين دختران چنين ناراحت و حيرانند دلش بحال آنها سوخت نخ را در آستين گذاشت زلزله آرام شد. از مناره پائين آمد مردم ايشان را نمى‏ديدند دست مرا گرفت از مسجد خارج شديم.

بدكان آهنگرى گذشتيم كه مردم اطراف دكانش را گرفته بودند آن مردمى گفت صداى داد و فرياد را نشنيديد موقع خرابى؟! بعضى ميگفتند چرا صداى داد و فرياد زيادى مى‏آمد دسته ديگر ميگفتند نه بخدا صداى سخنان درشت و حسابى بود جز اينكه ما از گرفتارى گوش نميداديم چه ميگويد.

جابر گفت حضرت باقر بمن نگاهى نموده لبخندى زد فرمود اين جزاى طغيان و سركشى آنها است. عرضكردم آقا اين نخ عجيب از كجا است؟ فرمود «بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى‏ وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ»[۳۴] آثار باقيمانده از خانواده موسى و هارون است كه جبرئيل براى ما آورده.

جابر! ما نزد خدا مقام و منزلتى بلند داريم اگر ما نبوديم خدا آسمان و زمين و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه و انس و جن را نمى‏آفريد. جابر! ما را با هيچ كس مقايسه نكن بخدا قسم بوسيله ما خدا شما را نجات داد و ما واسطه هدايت شما شديم و شما را بخدا راهنمائى كرديم. متوجه امر و نهى ما باشيد مخالفت دستور ما را نكنيد ما بلطف خدا داراى موقعيتى هستيم كه نبايد گفته‏مان رد شود هر چه از ما ميشنويد اگر ميفهميد ستايش خدا را كنيد و هر چه نميدانيد برگردانيد بخودمان و بگوئيد ائمه ما ميدانند چه ميگويند.

جابر گفت در اين موقع فرماندار منصوب از طرف بنى اميه با حالت‏

آشفته و نگرانى زياد با جمعيتى كه اطرافش را گرفته بودند فرياد ميزد مردم برويد در خانه پسر پيغمبر على بن الحسين بوسيله او در خانه خدا برويد و زارى كنيد و توبه نمائيد شايد خداوند اين عذاب را برطرف كند.

جابر گفت همين كه چشم امير بحضرت باقر افتاد با عجله آمده گفت يا ابن رسول الله نمى‏بينى چه بر سر امت محمد آمد، هلاك شدند و از بين رفتند. پدرت كجا است تا تقاضا كنيم با ما بمسجد بيايد دعا و تضرع و زارى كنيم شايد خداوند بواسطه او بلا را از امت محمد برطرف نمايد. حضرت باقر فرمود ان شاء الله انجام خواهد داد ولى خود را اصلاح كنيد توبه نمائيد و كارهاى ناشايست را ترك كنيد. از كيفر خدا جز تبهكاران ايمن نيستند.

جابر گفت همه رفتيم خدمت زين العابدين آن جناب مشغول نماز بود ايستاديم تا نمازش تمام شد متوجه ما گرديده آرام به پسرش حضرت باقر فرمود محمد! نزديك بود همه مردم را هلاك كنى جابر عرضكرد آقا من متوجه حركت دادن نخ نشدم.

فرمود جابر اگر متوجه حركت دادن نخ ميشدى كسى روى زمين باقى نميماند، حالا بگوئيد مردم در چه حالند؟ جريان را توضيح داديم. فرمود بواسطه كارهاى حرامى كه نسبت بما روا داشتند و احترام ما را نگه نداشتند چنين شد.

عرضكردم آقا امير در خانه از ما درخواست كرده عرض كنيم شما بمسجد تشريف بياوريد تا مردم جمع شوند دعا و زارى كنند و از خدا بخواهند بلاء را دفع كند. امام تبسمى نموده اين آيه را خواند «أَ وَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلى‏ قالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ»[۳۵].

عرضكردم آقا تعجب اين جا است كه نميدانند از كجا چنين گرفتار شدند فرمود آرى اين آيه را خواند « فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ»[۳۶].

جابر بخدا اين نشانه‏هاى ما است كه اين يكى از آنها است و اين نشانه از جمله كارهائى است كه خداوند در اين آيه ميفرمايد« بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ»[۳۷].

آنگاه فرمود جابر چه خيال ميكنى در باره مردمى كه از بين بردند سنت ما را و شكستند پيمانمان را دوستى با دشمنانمان كردند و حق ما را ضايع نمودند بما ستم روا داشته ارث ما را غصب نمودند و ستمكاران را عليه ما يارى نمودند و راه و روش تبهكاران و كفار را در نابودى دين و خاموش كردن نور حق پيمودند.

جابر گفت عرضكردم خدا را ستايش ميكنم كه بر من منت نهاد بشناختن شما و مرا عارف بمقام شما گردانيد و فرمانبردارى از شما را وظيفه ما گردانيد و توفيق ارادت شما و دشمنى با دشمنانتان را بمن داد. فرمود جابر ميدانى معرفت چيست؟ جابر سكوت كرد امام شروع به بيان نمود ... تا آخر خبر.

اختصاص [۳۸]

مالك بن عطيه از حضرت صادق عليه السلام نقل كرد كه فرمود با پدرم در راه مكه ميرفتم دو شتر داشتيم همين كه رسيديم بسرزمين ضجنان مردى نمودار شد كه زنجيرى بگردن داشت فرياد زد يا ابن رسول الله بمن آب بدهيد خدا شما را سيراب كند مرد ديگر از پى او مى‏آمد زنجير را كشيده گفت يا ابن رسول الله مبادا باين شخص آب بدهيد خدا او را سيراب نكند. پدرم توجه بمن نموده فرمود جعفر اين مرد را شناختى، معاويه است خدا او را لعنت كند.

كافى [۳۹]

زراره گفت حضرت باقر در مسجد الحرام بود سخن از بنى اميه و دولت آنها شد يكى از اصحاب گفت اميدوارم شما دودمان برانداز بنى اميه باشى و خداوند اجراى اين مقدر را بدست شما بنمايد.

فرمود من نيستم و علاقه‏اى ندارم كه من باشم زيرا همكاران بنى اميه زنازاده هستند خداوند از وقتى كه آسمانها و زمين را آفريده سال و ماه و روزى كوتاهتر از سال و ماه و روز آنها قرار نداده خداوند بملكى كه مامور فلك است دستور داده كه آن را سريع بچرخاند.

جابر گفت خدمت حضرت باقر بوديم صحبت از دولت بنى اميه شد فرمود هر كس بر هشام خروج كند كشته خواهد شد و مدت زمامدارى او را بيست سال تعيين كرد ما خيلى ناراحت شديم فرمود چه شده اگر خدا اراده از بين بردن حكومت ملتى را بكند دستور ميدهد بفرشته‏ى مامور فلك كه بسرعت بچرخاند همان اندازه كه خواسته تعيين نموده.

جابر گفت اين سخن را بزيد گفتيم. زيد در پاسخ گفت من خودم شاهد بودم كه پيغمبر را پيش هشام ناسزا گفتند او اعتراض نكرد و نه اثرى بر رويش گذاشت بخدا قسم اگر نباشد جز خودم و پسرم بر او خروج خواهم كرد.

توضيح- ممكن است سرعت گردش فلك كنايه از فراهم نمودن وسائل زوال فرمانفرمائى آنها باشد.

كافى [۴۰]

نعمان بن بشير گفت با جابر بن يزيد جعفى همسفر بودم وقتى بمدينه رسيدم رفت خدمت حضرت باقر عليه السلام و از او وداع نموده خوشحال از خدمتش خارج شد همين كه رسيديم به اخيرجه [۴۱] اول منزلى كه از فيد بطرف مدينه ميرود روز جمعه بود پس از نماز ظهر خواستيم حركت كنيم مردى بلند قد و گندم گون نامه‏اى آورده بجابر داد بوسيد و بر چشم گذاشت نامه از طرف حضرت باقر بود هنوز مركب آن خشك نشده بود پرسيد

كى از آقايم جدا شدى؟ گفت هم اكنون. پرسيد قبل از نماز يا بعد از نماز گفت بعد از نماز.

جابر مهر از نامه برداشت و شروع بخواندن كرد ولى پيوسته با خواندن نامه چهره‏اش درهم ميشد نامه را نگه داشت ديگر نديدم جابر خنده كند يا مسرور باشد تا بكوفه رسيديم.

شبى كه بكوفه رسيديم فردا صبح من بجهت احترام بديدن جابر رفتم ديدم از منزل خارج شده چند استخوان بگردن بسته و سوار يك چوب شده فرياد ميزند: منصور بن جمهور اميرى است غير مامور و چند چيز ديگر مثل همين شعر.

نگاهى بمن كرد و من نيز باو نگاه كردم چيزى نگفت منهم چيزى نگفتم ولى شروع بگريه كردم از اين وضع او بچه‏ها دور من و او جمع شدند مردم نيز اجتماع نمودند رفت تا داخل ميدان شد با بچه‏ها بگرد ميدان ميدويد.

مردم ميگفتند جابر ديوانه شد، بخدا سوگند چند روز بيشتر نگذشت كه نامه هشام بن عبد الملك بفرماندار رسيد بدين مضمون: مردى بنام جابر ابن جعفى در كوفه است گردن او را بزن و سرش را برايم بفرست.

فرماندار از اطرافيان خود پرسيد جابر كيست گفتند مرد دانشمند و فاضل صاحب حديث و حج بود ولى افسوس كه ديوانه شد اكنون ميان ميدان با بچه‏ها روى چوب سوار است و بازى ميكند. فرماندار بميدان آمد مشاهده كرد سوار چوب شده بازى ميكند.

گفت خدا را شكر كه مرا از ريختن خون او نگه داشت. چيزى نگذشت كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و آنچه جابر ميگفت انجام داد.

منصور بن جمهور از طرف يزيد بن وليد از خلفاى بنى اميه فرماندار كوفه شد بعد از عزل يوسف بن عمر در سال صد و بيست و شش دوازده سال پس از وفات حضرت باقر عليه السلام گويا بجابر بن يزيد جعفى اين اسرار را داده بودند كه منصور والى خواهد شد و چه ميكند.

سدير صيرفى گفت حضرت باقر مرا پى چند كار فرستادند در مدينه.

روزى در فخ روحاء [۴۲] سوار مركب سواريم بودم يك نفر را ديدم جامه خود را حركت ميدهد بطرف او رفتم بخيال اينكه تشنه است ظرف آب را دادم گفت نه بآب احتياج ندارم. نامه‏اى بمن داد ديدم مركب آن هنوز تازه است و مهر حضرت باقر روى آن است. گفتم چه وقت از مولايم جدا جداشده‏اى گفت همين حالا.

امام در نامه دستورهائى داده بودند. من تا نگاه كردم كسى را نديدم وقتى خدمت حضرت باقر رسيدم عرضكردم فدايت شوم مردى نامه شما را آورده با اينكه مركب آن خشك نشده بود. فرمود هر وقت كار عجله‏اى داشته باشم يكى از جنيان را ميفرستم.

عيون المعجزات- روايت شده كه حبابه والبيه باقى ماند تا زمان امامت حضرت باقر. خدمت آن جناب رسيد امام باقر فرمود حبابه چقدر دير بديدن ما مى‏آئى؟ گفت سن زياد و سفيدى سر و ناراحتى باعث تاخير شده.

فرمود نزديك بيا حبابه نزديك شد دست بر فرق سرش گذاشت و دعائى كرد كه ما نفهميديم. مويش سياه شد چون موى جوانان و خودش نيز جوان شد خيلى خوشحال شد امام نيز از شادى او مسرور گرديد.

عرضكرد آقا شما را قسم بآن كسى كه پيمان شما را بر پيمبران گرفته در عالم اظله [۴۳] كجا بوديد فرمود ما نور بوديم قبل از اينكه خدا آدم را بيافريند خدا را تسبيح ميكرديم ملائكه از ما تسبيح آموختند وقتى خداوند آدم را آفريد آن نور را در آدم نهاد.

مختصر بصائر [۴۴]

ابو بصير گفت خدمت حضرت باقر عرضكردم آقا من غلام شما و از شيعيانتان هستم كور و ناتوان برايم بهشت را ضمانت كن.

فرمود نميخواهى بتو علامت ائمه را نشان دهم عرضكردم چه مى‏شود كه جمع بين هر دو بفرمائى (هم ضمانت بهشت و هم علامت ائمه) فرمود مايلى عرضكردم چرا دوست نداشته باشم.

حضرت باقر همين كه دست رو چشم من كشيد تمام ائمه را در همان خانه‏اى كه نشسته بود با چشم خود ديدم. بعد فرمود ابو بصير چشم بگشا ببين چه مى‏بينى. گفت بخدا قسم جز سگ و خوك و بوزينه چيزى نديدم. گفتم اين بخت برگشتگان كيانند كه مسخ شده‏اند؟ فرمود اينها كه مى‏بينى اين جمعيت انبوه مخالفين است اگر پرده برداشته شود شيعيان مخالفين خود را جز باين صورت نمى‏بينند.

فرمود حالا اگر ميل دارى چشم ترا همين طور بگذارم و اگر ميخواهى ضامن بهشت شوم برميگردانم بصورت اول.

عرضكردم آقا احتياج بتماشاى اين مردم بدسيرت ندارم مرا برگردان برگردان بحال اولم هيچ چيز را با بهشت نميتوان معاوضه نمود. دست بر چشمم كشيد مثل اول شد.

محاسن برقى [۴۵]

عبد الله بن علا از حضرت صادق نقل كرد كه فرمود من با پدرم بودم گروهى نيز از انصار حضور داشتند يك نفر آمد بپدرم گفت خانه‏ات آتش گرفت فرمود نه آتش نگرفته باز برگشت گفت بخدا قسم خانه‏ات آتش گرفته فرمود بخدا آتش نگرفته.

براى مرتبه ديگر رفت باز برگشت با چند نفر از اهل خانه و غلامانمان كه گريه ميكردند و ميگفتند خانه ما آتش گرفته است. فرمود هرگز آتش نگرفته نه من دروغ ميگويم و نه بمن دروغ گفته‏اند من اطمينان به گفته خود بيشتر دارم از شما نسبت بآنچه چشمتان ديده.

پدرم حركت كرد من نيز با او رفتم تا رسيديم بمنزلمان آتش شعله‏ور بود از راست و چپ خانه‏هاى ما از هر طرف. پدرم بطرف مسجد رفت بسجده افتاد و در سجده گفت بعزت و جلالت سر از سجده بر نميدارم تا آتش را خاموش‏

كنى. حضرت صادق فرمود سر بر نداشت تا خاموش شد. خانه‏هاى اطراف آتش گرفته بود ولى خانه‏هاى ما سالم بود بعد فرمود اين بواسطه دعائى بوده كه ميخوانده است. آن دعا در محل خود ذكر خواهد شد.


[۱] امالى طوسى ص ۲۶۱

[۲] غذائى كه با آرد گندم درست ميكنند.

[۳] بصائر الدرجات ج ۳ ص ۳۶

[۴] در اين خبر امام از غيب خبر داد و از نامه‏اى كه ابو بصير نوشته و ديگران امضاء كرده بودند باو اطلاع دادند.

[۵] اختصاص ص ۳۰۰

[۶] مناقب ج ۳ ص ۳۲۲

[۷] اختصاص ص ۲۷۱

[۸] اختصاص مفيد ص ۳۱۸

[۹] راه رفتن بسرعت كه زمين زير پا بچرخد و بآنى مسيرى طولانى را طى كند

[۱۰] اعراف ۱۵۹ يك دسته از قوم موسى راهنماى حق و دادگر بودند در بعضى از روايات است كه اينها ساكن پشت درياى چين بودند.

[۱۱] در روايت ديگرى مينويسد در زمستان بر روى او آب سرد ميريختند اين شخص قابيل پسر (آدم) بوده كه برادر خود را كشت.

[۱۲] خرايج ص ۲۲۹

[۱۳] سوره ابراهيم آيه ۲۴ مانند درختى پاك كه ريشه‏اش ثابت باشد و شاخه آن در آسمان است ميوه خود را هر زمان فراوان ميدهد امام عليه السلام دنباله آيه را تفسير فرمودند.

[۱۴] در روايت ديگرى است كه امام فرمود از قول من بآن زن بگو امام باقر بتو سلام رساند و فرموده خود را بازدواج من درآور ابا بصير گفت باو گفتم مرا قسم داد كه راست بگو حضرت باقر سلام رسانده و چنين فرموده قسم خوردم خود را بازدواج من درآورد.

[۱۵] خرايج- ص ۲۳۰

[۱۶] خرايج- ص ۱۹۶

[۱۷] مغيريه گروهى بودند كه تابع مغيرة بن سعيد شدند او مدعى بود امامت بعد از حضرت باقر بمحمد بن عبد الله بن حسن رسيد و مدعى بودند كه زنده است و نمرده.

[۱۸] در روايت ديگرى است كه امام فرمود كثير النوا زنازاده است سدير گفت از قبيله او جستجو كرديم پيره زنى گفت ميخواهيد باو دختر بدهيد گفتم آرى گفت اين كار را نكنيد كه او زنازاده است در همين خانه مادرش چهار بچه از زنا زائيده كه او چهارمى بود.

[۱۹] رجال كشى ص ۱۳۴

[۲۰] مناقب و خرايج- ص ۱۹۷

[۲۱] اگر مردى بزن خود بدگمان باشد و شاهدى نداشته باشد با او لعان ميكند يك ديگر را لعنت ميكنند بر اينكه چنين كارى نشده و مرد مدعى مى‏شود انجام شده پس از لعان بنحو مخصوص كه در قرآن ذكر شده از هم جدا ميشوند.

[۲۲] مناقب شهر آشوب ج ۳ ص ۳۱۶

[۲۳] مناقب شهر آشوب ج ۳ ص ۳۱۷

[۲۴] اين روزنه ممكن است جزء اسرار بوده كه بهر كس نشان نميداده‏اند.

[۲۵] بقيه روايت در بخش مسافرت بشام خواهد آمد.

[۲۶] سوره انعام آيه ۷۵ چنين نشان داديم بابراهيم ملكوت آسمانها را.

[۲۷] مناقب ج ۳ ص ۳۲۰

[۲۸] احجار الزيت محلى است در مدينه كه در آنجا محمد بن عبد الله بن حسن ملقب بنفس زكيه كشته شد.

[۲۹] رجال كشى ص ۲۲۳

[۳۰] عيون المعجزات منسوب بسيد مرتضى ص ۶۹

[۳۱] سوره انعام ۱۴۶ اين كيفر ستمكارى آنها بود جز ناسپاسان بايد كيفر شوند؟!

[۳۲] سوره هود ۸۲ وقتى دستور ما برسد زير و رو ميكند.

[۳۳] نحل ۳۱ سقف بر آنها فرو ريخت عذاب از جايى كه نميدانستند بر آنها وارد شد.

[۳۴] بقره، ۲۴۸، و بازمانده‌اى از آنچه خاندان موسى و خاندان هارون [در آن‌] بر جاى نهاده‌اند -در حالى كه فرشتگان آن را حمل مى‌كنند.

[۳۵] غافر ۵۰ مگر پيمبران با دلائل آشكار نيامدند جوابدادند چرا گفتند دعا كنيد كه دعاى كافران سودى نخواهد داشت.

[۳۶] اعراف ۵۱ امروز آنها را فراموش كرديم همان طورى كه ديدار چنين روزى را فراموش كرده بودند و دلائل ما را منكر ميشدند.

[۳۷] سوره انبياء آيه ۱۸.

[۳۸] اختصاص ص ۲۷۶

[۳۹] كافى ج ۸ ص ۳۴۱

[۴۰] كافى ج ۱ ص ۳۹۶

[۴۱] منزلى بين مكه و مدينه.

[۴۲] در فاصله چهل ميلى مدينه است.

[۴۳] اظله عالم مجردات كه جسم نيستند مجمع البحرين كه همان عالم ارواح است.

[۴۴] مختصر بصائر ص ۱۱۲

[۴۵] محاسن برقى ص ۶۲۴