215
مَنهَجُ اليقين

[ بيست و نهم : حكم ناحق نمودن ]

بيست و نهم از جمله كبائر ، حكم به غير حقّ است ، يعنى ميانه دو كس كه با يكديگر منازعه مالى يا غيرمالى داشته باشند ، به خلافِ حكم الهى حكم كردن ، و در كلام مجيد واقع شده كه : «وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ» ؛ ۱ يعنى : كسانى كه حكم نكنند به آنچه خداى ـ عزَّ و جلَّ ـ فرستاده ، ايشان كافران اند .
و ابن بابويه رحمه الله در فقيه و شيخ طوسى رضى الله عنه در تهذيب ، از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه فرمود : كسى كه در باب دو درهم ، به غيرِ حكمى كه خداى ـ عزَّ و جلَّ ـ فرستاده ، حكم كند ، كافر است به خداوند عظيم. ۲
و ظاهر ، آن است كه حكم عرفى باطل نيز در حكم ، به غيرِ ما اَنزل اللّه ، داخل است و اختصاص به حكم جمعى ندارد كه خود را از اهل شرع قرار دهند يا اهليّت حكم ميانه مردم [ را ] داشته باشند.

[ سى ام : يارى كردن ظالمان ]

سى ام از جمله كبائر ـ چنانچه از حديث «شرايع دين» ظاهر مى شود ـ ، معاونت نمودن و ميل كردن به جانب ظالمين است ، و حق تعالى ، در كلام مجيد فرموده كه : «وَ لَا تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَـلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ» ؛ ۳ يعنى : ميل مكنيد به جانب آن كسانى كه ظلم مى كنند ، كه اگر چنين كنيد ، آتش به شما خواهد رسيد .
و كلينى رضى الله عنه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه در تفسير اين آيه فرمود كه : ميل به ظَلَمه ، آن است كه كسى پيش سلطنت رود و خواهد كه آن قدر باقى بماند كه دست به اندرون كيسه كند و به او چيزى بدهد . ۴
و از آن حضرت ، روايت كرده كه مردى از اصحاب به آن حضرت گفت كه : بعضى از ما را گاه هست كه تنگى يا شدّتى مى رسد. پس او را مى طلبند به آن كه بنايى از براىِ ايشان بگذارد يا نهرى بكَنَد يا كار زراعت بكند. پس در اين باب ، چه مى فرماييد؟ حضرت فرمود كه : دوست نمى دارم كه يك گِرِه از براى ايشان بزنم يا سرِ خيك يا ۵ كيسه اى از براى ايشان ببندم و اگرچه مدينه را و آنچه در آن هست ، به من دهند. و دوست نمى دارم كه به يك مدّ قلم ، مددِ ايشان كنم. به درستى كه مددكارانِ ظالمان ، روز قيامت ، در سراپرده اى از آتش خواهند بود تا وقتى كه خداى تعالى ، ميانه بندگان خود ، حكم كند . ۶
و از محمّد بن عذافر روايت كرده از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه به [پدرش] عذافر فرمود كه : يا عذافر ! به من خبر رسيده كه تو معامله مى كنى با ابو ايّوب و ربيع. پس حال تو چون خواهد بود در آن وقتى كه اعوان ظَلَمه را ندا كنند؟ پس پدرم محزون و مغموم شد. پس آن حضرت ، چون ديد تألّم او را ، فرمود كه : اى عذافر ! به درستى كه نترسانيدم تو را ، مگر به آنچه خداى ـ عزَّ و جلَّ ـ مرا ترسانيده. پس پدرم هميشه مغموم و محزوم بود تا وقتى كه مُرد . ۷
و از اين دو حديث ، ظاهر مى شود كه به جهت ظَلَمه كار كردن و معامله با ايشان نمودن ، از جمله معاونت ظَلَمه است .
و شيخ طوسى رحمه الله از يونس بن يعقوب روايت كرده كه گفت : حضرت امام صادق عليه السلام به من فرمود كه : اعانت مكن ايشان را در ساختن مسجد . ۸
و آنچه بعضى از فقها ذكر كرده اند كه حرمت اعانت ظَلَمه ، مخصوص به كارهاى حرام است ، به حَسَب ظاهر ، وجهى ندارد و حديث يونس بن يعقوب ، اگرچه ممكن است كه مخصوص بنى اميّه و امثال ايشان باشد ؛ امّا احاديث سابقه و غير آنها همه ظَلَمه را شامل است. و اخبار در مذمّت مطلق ميل به ظَلَمه و انتفاع از ايشان و فروتنى نمودن از جهت طمعْ پيش ايشان و بودن در ميان ايشان ، بسيار وارد شده . و از آن جمله ، كلينى رحمه الله از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود : بر خداى ـ عزَّ و جلَّ ـ لازم است كه شما را با آن جماعتى محشور سازد كه از دنياى ايشان ، نفع مى برده ايد . ۹
و از آن حضرت ، روايت كرده كه فرمود : جمعى از آنها كه به حضرت موسى عليه السلام ايمان آورده بودند ، با خود گفتند كه : به لشكر فرعون مى رويم و در آن جا مى باشيم و از دنياى او انتفاع مى بريم و بعد از آن كه حضرت موسى عليه السلام بر فرعون غالب شود ، چنانچه ما اميد داريم ۱۰ ، به طرف او مى آييم. پس چون حضرت موسى عليه السلام و جمعى كه با آن حضرت بودند ، از فرعون گريختند ، آن جماعتْ سوار شده ، به تعجيل روانه شدند از براى آن كه به حضرت موسى ملحق شوند و در لشكر او باشند. پس خداى ـ عزَّ و جلَّ ـ فرشته اى فرستاد تا بر روى چهارپايان ايشان زده ، ايشان را به لشكر فرعون برگردانيد و از جمله آن جماعتى بودند كه با فرعون ، غرق شدند. ۱۱
و كلينى و شيخ طوسى ـ رضى اللّه عنهما ـ از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت نموده اند كه فرمود : از خداى تعالى بپرهيزيد و بميرانيد نفس خود را يا محافظت كنيد دين خود را به وَرَع و پرهيزگارى ، و دين خود را تقويت كنيد به تقيّه و بى نيازى به فضل الهى از آن كه طلب حوائج از صاحبْ سلطنتى كنيد. به درستى كه كسى كه فروتنى كند پيش صاحبْ سلطنتى يا پيش مخالفِ مذهبى از براى طلب چيزى كه در دست او باشد ، خداى تعالى ، او را پست و گمنام مى سازد و دشمن مى دارد و او را به خودش وا مى گذارد. پس اگر چيزى دنيوى از آن شخص به او رسد ، خداى تعالى ، بركت را از آن سلب مى كند و او را ثواب نمى دهد بر آنچه در حج و بنده آزاد كردن و وجوه بِرّ صرف نمايد . ۱۲
و از على ابن حمزه روايت كرده اند كه گفت : مرا دوستى بود از نويسندگان بنى اميّه. به من گفت كه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رخصت بگير تا من به خدمت آن حضرت آيم. من ، رخصت گرفتم. پس چون به خدمت آن حضرت آمد ، سلام كرد و نشست و گفت : فداى تو شوم ! سخنى مى خواهم بگويم. به درستى كه من در ديوان اين جماعت (يعنى بنى اميّه) بودم و از دنياى ايشان ، مال بسيارى به دست من آمده و در راه تحصيل آن اموال ، اغماض كرده ، ملاحظه حلال و حرام نكرده ام. حضرت فرمود كه : اگر بنى اميّه ، جمعى را نمى داشتند كه به جهت ايشان ، نويسندگى كنند و غنيمت جمع كنند و با دشمنان ايشان ، جنگ كنند و به جماعت ايشان ، حاضر شوند ، هر آينه نمى توانستند كه حقّ ما را غصب كنند ، و اگر مردم ، ايشان را به آنچه داشتند ، باز مى گذاشتند ، به غير آنچه داشتند ، چيزى ديگر به دست ايشان نمى آمد. پس آن مرد گفت : فداى تو شوم ! آيا مرا از آنچه كرده ام ، راه خلاصى هست؟ حضرت فرمود كه : اگر از براى تو بگويم ، عمل مى كنى؟ گفت : مى كنم. فرمود كه : بگذر از جميعِ آنچه در ديوان ايشان به دست آورده اى. پس هر كس از صاحبان حق را كه بشناسى ، حقّ ايشان را به ايشان ، باز ده و هر كدام را ۱۳ نشناسى ، آنچه گرفته اى ، تصدّق كن تا من ضامن شوم كه خداى تعالى ، تو را به بهشت برَد .
على بن حمزه مى گويد كه : آن جوان ، مدّتى سر به زير انداخت و بعد از آن گفت : فداى تو شوم ! مى كنم آنچه فرمودى. پس همراه ما به كوفه آمد و هر چه داشت ، به نوعى كه آن حضرت فرموده بود ، به صاحبان ۱۴ داد و تصدّق نمود ، حتّى رخت ها[ يى را ] كه پوشيده بود. پس من از اصحاب خود ، به جهت او چيزى گرفتم و رختِ پوشيدنى به جهت او خريديم و خرجى از براى او فرستاديم . و چون چند ماهى بر اين گذشت ، بيمار شد و در اثناى بيمارى ، عيادت او مى كرديم. روزى به عيادت او رفتم. ديدم كه در حالت نَزْع است. پس چشم باز كرد و گفت : اى على بن ابى حمزه ! واللّه كه صاحب تو وفا كرد از براى من به آنچه شرط كرده بود ! و بعد از آن ، وفات يافت.
پس او را تجهيز و تكفين كرديم و بعد از آن ، از كوفه بيرون آمدم و به خدمت آن حضرت آمدم و چون مرا ديد ، فرمود كه : اى على ! واللّه كه وفا كرديم به شرطى كه با صاحب ۱۵ تو كرده بوديم. گفتم : فداى تو شوم ! راست مى گويى. او در وقت مُردن ، به من چنين گفت . ۱۶
و بدان كه علما ذكر كرده اند كه هر گاه ظَلَمه و عُمّال [ آنها ] ، چيزى به كسى دهند و خصوص ، آن مال را نداند كه از كسى غصب كرده اند ، گرفتن آن جايز است ، و اين معنى از احاديث ، ظاهر مى شود ؛ ليكن از اين جا لازم نمى آيد كه ميل به ايشان و فروتنى پيش ايشان از براى طمع ، جايز باشد ؛ بلكه از بعضى احاديث ظاهر مى شود كه فروتنى پيش اغنيا ، مطلقا ، خواه از جمله ظَلَمه باشند و خواه نباشند ، بد است. و سيّد رضى رضى الله عنه در كتاب نهج البلاغة ، از حضرت امير المؤمنين عليه السلام روايت كرده كه فرمود : كسى كه پيش مردى غنى آيد و از براى توانگرىِ او ، تواضع و فروتنى نمايد ، دو ثلثِ دين او مى رود . ۱۷
و بدترين افرادِ معاونتِ ظَلَمه ، معاونت ايشان در ظلم است ، خصوصا هر گاه آن ظالم از مخالفين بوده باشد ، و آن كه بعضى از شيعيان ، به جهتِ تحصيل دنيا به بلاد مخالف رفته ، اختيار ملازمت پادشاهان سنّى مى نمايند ، از اين قبيل است و ملازمان ايشان ، خصوصا جمعى كه از لشكريان باشند ، چون موجب رونق و كثرتِ سواد ايشان مى شوند ، در تخريب دين شريك اند ، هر چند كه با شيعيان ، مقاتله ننمايند . و كسى كه به چنين بليّه اى مبتلا شود يا در ارتكاب ملازمت و عمل ايشان ، مجبور باشد ، مى بايد كه با شيعيان ، مثل سنّيان سلوك ننمايد و رعايت حالِ شيعيان به قدر مقدور ، از او فوت نشود ، چنانچه در بعضى احاديث ، صريحا وارد شده.
و كلينى و شيخ طوسى ـ رحمهما اللّه ـ ، از حسن بن حسين انبارى روايت كرده[ اند ] كه گفت : چهارده سال به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام مى نوشتم و از آن حضرت ، رخصت مى طلبيدم در باب ارتكاب شغل و عمل سلطان ، و در مرتبه آخر كه به آن حضرت چيزى نوشتم ، اين معنى را ذكر كردم كه : من بر رگِ گردن خود مى ترسم و سلطان مى گويد كه تو رافضيى و ترك عمل سلطان ، از براى رَفض مى كنى. حضرت در جواب نوشت كه : نوشته تو را فهميدم و آنچه ذكر كرده اى كه : «از كشته شدن خود مى ترسم ۱۸ » ، دانستم. پس اگر مى دانى كه هرگاه والى شوى ، عمل مى كنى به آنچه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرموده و بعد از آن ، اعوان و نويسندگان خود را از اهل ملّت خود ، مقرّر سازى و آنچه به دستت آيد ، با فقراى مؤمنين صرف كنى به اين نحو كه خود ، مثل يكى از آن فقرا باشى ، اين در عوضِ آن خواهد بود ؛ والّا فلا. ۱۹

1.. سوره مائده ، آيه ۴۴.

2.. كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج ۳ ، ص ۵ ، ح ۳۲۲۱ ؛ تهذيب الأحكام ، ج ۶ ، ص ۲۲۱ ، ح ۵۲۳ .

3.. سوره هود ، آيه ۱۱۳.

4.. الكافى ، ج ۵ ، ص ۱۰۸ و ۱۰۹ ، ح ۱۲ .

5.. ب : + «سر» .

6.. همان ، ص ۱۰۷ ، ح ۷ .

7.. همان ، ص ۱۰۵ ، ح ۱ .

8.. تهذيب الأحكام ، ج ۶ ، ص ۳۳۸ ، ح ۹۴۱ .

9.. الكافى ، ج ۵ ، ص ۱۰۹ ، ح ۱۳ .

10.. الف : «اميدواريم» .

11.. همان ، ص ۱۰۹ ، ح ۱۳ .

12.. همان ، ص ۱۰۵ و ۱۰۶ ، ح ۳ .

13.. الف و ج : - «را» .

14.. ب : «صاحبانش» .

15.. صاحب : دوست .

16.. الكافى ، ج ۵ ، ص ۱۰۶ ، ح ۴ .

17.. نهج البلاغة ، ج ۴، ص ۵۰، حكمت ۲۲۸ .

18.. ج : «مى ترسى» .

19.. الكافى ، ج ۵ ، ص ۱۱۱ ، ح ۴ .


مَنهَجُ اليقين
214
  • نام منبع :
    مَنهَجُ اليقين
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 210832
صفحه از 527
پرینت  ارسال به