241
مَنهَجُ اليقين

مَنهَجُ اليقين
240

[ سخنان امام صادق عليه السلام به صوفيان ]

و ظاهرِ اكثر احاديث مذكوره ، معارض اخبارى است كه قبل از اين ، مذكور شد و دلالت بر آن مى كرد كه انفاق زياد ، اگرچه در مصرف خير باشد ، اسراف است و آن كه تصدّق و خيرات ، به قدرى مى بايد كه موجب پريشانى و اضطرار ۱ خود و عيال نشود. و چون حديث طويلى كه كلينى رحمه الله در باب آمدن جمعى از صوفيه به خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام و اعتراض نمودن ايشانْ ذكر كرده ، مشتمل است بر تفصيل اين مطلب و فوايد ديگر ، اوّلاً حديث را ذكر مى كنيم و بعد از آن ، وجه جمعى [ را ] كه به خاطرِ فاتر رسيد ، بيان مى كنيم .
روايت كرده از مسعدة بن صدقه كه سفيان ثورى به خدمت آن حضرت آمد ۲ ، ديد كه آن حضرت ، جامه هايى در غايت سفيدى و نزاكت ، مثل پرده اى كه در زير پوست تخم مرغ مى باشد ، پوشيده. پس گفت كه : اين جامه ، مناسب تو نيست كه بپوشى. حضرت فرمود كه : بشنو آنچه مى گويم و ياد گير ؛ زيرا كه خير دنيا و آخرت تو در آن است كه بر سنّت حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و دين حق بميرى و بر بدعت نميرى. بدان كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در زمانى بود كه تنگى و بى چيزى در ميان مردم ، بسيار بود. پس از اين جهت ، به تنگى معاش مى كردند . و امّا هر گاه دنيا رو كند و در احوال ، وسعتى باشد ، سزاوارترينِ مردم به صرف كردن نعمت الهى ، مردم خوب مى باشند ، نه مردم فاجر و بد ، و مؤمنان مى باشند ، نه منافقان ، و مسلمانان مى باشند ، نه كفّار. پس چه انكار و مذمّت مى كنى با آن كه آنچه از ۳ لباس من در نظر تو محلّ انكار و اعتراض است. اى ثورى ! واللّه كه با اين لباس و سلوكى كه تو از من مى بينى ، هيچ صبح و شامى بر من نگذشته از روزى كه خود را شناخته ام كه حقّى از حقوق الهى در مال من ، مانده باشد و در مصرفش صرف نكرده باشم .
چون سفيان ثورى جواب شنيده ، رفت ، جمعى ديگر از آنها كه اظهارِ ترك دنيا مى كردند و مردم را دعوت مى نمودند به آن كه موافق طريقه اى كه ايشان داشتند ، از پوشيدن جامه هاى درشت و تنگ گذرانيدن معيشت ، سلوك كنند ، نزد آن حضرت آمدند و گفتند : سفيان ثورى ، از جواب تو عاجز شده و از دلايلى كه بر مطلب خود داشت ، غافل شده. حضرت فرمود : شما حجّت هاى خود را بيان كنيد. ايشان گفتند : حجّت هاى ما از كتاب خداى تعالى است . حضرت فرمود كه : بگوييد ؛ زيرا كه كتاب الهى ، سزاوارترينِ چيزهاست به آن كه مردم ، متابعت و پيروى نمايند. ايشان گفتند : خداى تعالى مى فرمايد در جايى كه خبر مى دهد از حال جمعى از اصحاب حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله كه : «وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛ ۴ يعنى : اختيار مى كنند جماعتى را بر خود ، هر چند خود ، پريشانى و احتياج داشته باشند ، و كسى را كه نگاه داشته شده باشد ؛ يعنى خود را منع كند از بخل شديد نفس خود. پس آن جماعت ، رستگاران اند .
و گفتند كه : خداى تعالى ، آن جماعت را به اين معنى مدح فرموده و در جاى ديگر فرموده كه : «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ يَتِيمًا وَ أَسِيرًا» ؛ ۵ يعنى : طعام خود را مى خورانند از جهت محبّت الهى ، يا با وجود آن كه خود ، كمال ميل به آن طعام دارند ، مى خورانند به مسكين و يتيم و اسيرى كه در جنگ ، گرفتار شده .
و گفتند : ما اكتفا به همين حجّت مى كنيم. پس مردى از آن جماعت كه نشسته بودند ، گفت كه : ما مى بينيم كه شما زهد مى ورزيد در طعام هاى خوب و با اين ، مردم را امر مى كنيد به آن كه دست از مال هاى خود بدارند تا نفع به شما برسد .
حضرت به آن مرد فرمود كه : بگذاريد سخنى چند را كه فايده از براى شما ندارد. و بعد از آن ، به آن جماعت خطاب فرمود كه : اى گروه ! آيا شما عالميد به ناسخ و منسوخ ، و محكم و متشابه قرآن كه هر كه از اين امّت ، گم راه شده و هلاك شده ، از اين سبب شده؟ گفتند : ما بعضى از ناسخ و منسوخ ، و محكم و متشابه قرآن را مى دانيم ؛ امّا همه را نمى دانيم. فرمود : از اين جا به ضلالت افتاده ايد. و همچنين ، احاديث حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله ناسخ و منسوخ ، و محكم و متشابه مى دارد ؛ يعنى بعضى از آيات و احاديث ، حكمش ۶ برطرف شده و آن ، منسوخ است به آيه و حديثى كه ناسخ و برطرف كننده اوست ، و بعضى احتمال چند معنى ندارد و آن ، محكم است ، و بعضى دارد و آن ، متشابه است.
بعد از آن فرمود كه : آنچه شما گفتيد كه خداى تعالى ، ما را خبر داده در كتاب خود از حال جمعى كه ايشان را به خوبى ياد فرموده ، پس به تحقيق كه آنچه ايشان كردند ، در آن وقتْ جايز بوده و خداى تعالى ، ايشان را نهى نفرموده بود و ايشان را ثواب مى دهد بر آنچه كردند و بعد از آن كه خداى تعالى ، امر فرمود به خلافِ آنچه ايشان كردند ، امر الهى ، ناسخ فعل ايشان ۷ شد و آن نهى كه خداى تعالى فرمود ، ترحّمى بود بر مؤمنان ، و شفقتى بود به ايشان از براى آن كه ضرر به خود و عيال خود نرسانند ، و در ميان ايشان ، اطفال ناتوان و فرزندان كوچك و مردان بسيار پير و زنان پير هستند كه بر گرسنگى ، صبر نمى كنند. پس اگر من نانى كه داشته باشم و تصدّق كنم و ديگر نانى نداشته باشم ، ايشانْ تلف خواهند شد و از گرسنگى خواهند مُرد. و از اين جهت ، حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود كه : كسى كه پنج خرما يا پنج نان يا پنج دينار يا پنج درهم داشته باشد و خواهد كه آن را صرف كند ، افضل و بهترِ آنها آن است كه صرفِ پدر و مادر خود كند ، و دومين را صرف خود و عيال خود كند ، و سيّم را صرف خويشان خود ، و چهارم را صرف همسايگان پريشان ، و پنجم را در راه خداى تعالى ؛ و اين پنجم ، ثوابش كمتر از آنهاست .
و حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در باب مردى از انصار كه در وقت مُردن خود ، پنج يا شش كس از بنده هاى خود را آزاد كرده بود و به غير از آنها چيزى نداشت و فرزندان كوچك داشت ، فرمود كه : اگر مرا خبر مى كرديد كه او چه كرده ، نمى گذاشتم كه او را در قبرستان ۸ مسلمانان دفن كنيد. آيا اطفالِ صغار خود را مى گذاشت كه از مردم ، گدايى و سؤال به كف كنند ؟ !
بعد از آن فرمود كه : پدرم روايت مى فرمود كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرموده كه : ابتدا كن به عيال خود ، اوّل آن كه از همه نزديك تر باشد و بعد از او ، آن كه از باقى نزديك تر باشد .
بعد از آن فرمود كه : اين است آنچه كتاب الهى به آن ، ناطق و گوياست ، و رد مى كند آنچه شما گفتيد و نهى مى كند از آنچه شما ، امر به آن مى كنيد ؛ نهىِ مفروض و واجب از جانب خداوند عزيز حكيم كه فرمود : «وَ الَّذِينَ إِذَآ أَنفَقُواْ لَمْ يُسْرِفُواْ وَ لَمْ يَقْتُرُواْ وَ كَانَ بَيْنَ ذَ لِكَ قَوَامًا» ؛ ۹ يعنى : آن جماعتى كه وقتى كه انفاق كنند ، اسراف نمى كنند و اِقتار نمى كنند ۱۰
و در ميان حالت افراط و تفريط ، وسط و ۱۱ عدل را رعايت مى كنند .
آيا نمى بينيد كه خداى تعالى در اين آيه ، امر فرموده به خلافِ آنچه شما مردم را به آن دعوت مى كنيد ، از آن كه ديگران را بر خود اختيار كنيد ، و آنچه شما مى گوييد ، آن را اسراف ناميده و در چند آيه از آيات كلام مجيد فرموده كه : «إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ» ؛ ۱۲ يعنى : «به درستى كه دوست نمى دارد خداى تعالى ، اسراف كنندگان را» ؟
پس خداى تعالى از اسراف و تقتير ، هر دو ، نهى فرموده و به ميانه روى امر فرموده . و نبايد كه آدمى ، جميع آنچه دارد ، بدهد و بعد از آن ، از خداى تعالى طلب روزى نمايد. و خداى تعالى ، دعاى او را مستجاب نكند ، موافق حديثى كه از حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه : چند صنف از امّت من هستند كه دعاى ايشان ، مستجاب نمى شود : يكى مردى كه مادر و پدر خود را نفرين كند. ديگر ، مردى كه نفرين كند كسى را كه از او قرضى كرده و مال او را برده باشد و آن مرد ، وقتى كه قرض مى داده ، نوشته و گواه نگرفته باشد. ديگر ، مردى كه زن خود را نفرين كند با آن كه خداى تعالى ، اختيار طلاق زن را به دست او داده. ديگر ، مردى كه در خانه خود نشسته باشد و دعا كند كه : «خداوندا ! مرا روزى ده» و از خانه بيرون نيايد و طلب روزى نكند. پس خداى تعالى مى فرمايد كه : اى بنده من ! آيا من از براى تو ، راهى به جهت تحصيل روزى و حركت كردن در روى زمين به اعضا و جوارحِ صحيحه ، مقرّر نساخته ام؟ پس بايست كه متابعتِ امر من مى كردى تا ميانه من و خود ، عذرى مى داشتى و بار بر دوش اهل خود نمى بودى. بعد از آن ، اگر من مى خواستم ، موافق مصلحت ، تو را وسعتِ روزى مى دادم ، و اگر مى خواستم ، روزى را بر تو تنگ مى كردم و تو را عذرى نزد من مى بود. ديگر ، مردى كه خداى تعالى ، مال بسيارى به او داده باشد و آن را خرج كند. بعد از آن ، مشغول دعا شود و گويد : خداوندا ! مرا روزى ده. پس خداى تعالى مى فرمايد : آيا من ، روزى واسع به تو ندادم؟ پس چرا ميانه روى نمى كردى ، چنانچه من فرموده بودم؟ و چرا اسراف مى كردى با آن كه تو را از اسراف ، نهى كرده ام؟ ديگر ، مردى كه نفرين بر اقاربِ خود كند و قطعِ رحِم را از خداى تعالى طلب كند .
بعد از آن فرمود كه : خداى ـ عزَّ و جلَّ ـ تعليم پيغمبرِ خود صلى الله عليه و آله فرمود كه خرج را چگونه كند ، و آن ، چنان بود كه روزى آن حضرت ، مقدار يك اوقيّه از طلا ـ كه تخمينا چهل مثقال باشد ـ ، داشت و نمى خواست كه شب در پيش او بماند. آن ۱۳ را تصدّق كرد . پس چون صبح شد ، هيچ نداشت. سائلى از آن حضرت ، چيزى سؤال نمود و چون چيزى نداشت كه به او دهد ، سائل ، آن حضرت را ملامت كرد. و از آن كه چيزى نداشت ، غمناك شد و آن حضرت صلى الله عليه و آله بسيار رقيق القلب و رحيم بود. پس خداى تعالى ، آن حضرت را تعليمِ طريق انفاق نمود به امر خود و فرمود كه : «وَ لَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَّحْسُورًا» ؛ ۱۴ يعنى : دست خود را به گردن خود مبند به آن كه هيچ چيز عطا نكنى ، و مگشا دست خود را ، گشودنِ تمام به آن كه هر چه داشته باشى ، به مردم دهى. پس [ اين كه ] بنشينى ، ملامت كرده شده و بازمانده يا برهنه .
بعد از آن فرمود كه : خداى تعالى مى فرمايد كه : مردم ، گاه هست كه از تو چيزى طلب مى كنند و عذر نمى شنوند ، و هر گاه جميعِ آنچه داشته باشى ، به مردم دادى ۱۵ ، از مالْ عارى يا بُريده مى شوى. پس قرآن تصديق مى كند اين احاديث حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله را ، و آن جماعتى كه اهل قرآناند از مؤمنين ، تصديقِ قرآن مى كنند.
بعد از آن ، آن حضرت به جهت الزام ايشان ، چون از مُتابعان ابو بكر بودند ، فرمود كه : ابو بكر ، در وقت مُردن كسى به او گفت كه : وصيّت كن. گفت : وصيّت مى كنم پنجْ يكِ مال خود را و پنجْ يك ، بسيار است ؛ زيرا كه خداى تعالى به خمس ، راضى شده . و وصيّت پنجْ يكِ مال كرد با آن كه خداى تعالى ، اختيار سهْ يكِ مال در وقت مُردن به او داده بود و اگر مى دانست كه سهْ يك ، بهتر است ، به آن وصيّت مى كرد. بعد از آن ، كسى كه شما فضل و زهد او را اعتقاد داريد ، سلمان رضى الله عنه و ابو ذر رحمه اللهاست. امّا سلمان ، چنين بود كه وقتى كه عطاى مقرّر به او مى رسيد ، قوت يك ساله خود را جدا مى كرد تا وقتى كه عطاى سال آينده به او برسد. پس به او گفتند كه : يا ابا عبد اللّه ! تو با وجود زهد و عدم رغبت به دنيا ، چنين مى كنى ، و حال آن كه نمى دانى كه وقت مُردنت ، كِى خواهد بود. شايد كه امروز يا فردا بميرى. پس جواب او آن بود كه گفت : چرا شما اميد زيستن از براى من نداريد ، همچنان كه از مُردن من مى ترسيد؟ آيا نمى دانيد ـ اى نادانان ! ـ كه نفس آدمى ، گاه هست كه راضى نمى شود و مضطرب مى شود هر گاه مايه اى از براى تعيّش و زندگى نداشته باشد كه بر آن ، اعتماد كند و بعد از آن كه وجه معيشت خود را ضبط كرد ، قرار مى گيرد و مطمئن مى شود ؟
و امّا ابو ذر رحمه الله شترك ها و گوسفندك ها داشت كه آنها را مى دوشيد و بعضى از آنها را ذبح مى كرد ، وقتى كه عيالش گوشت مى خواستند يا مهمانى پيش او فرود مى آمد يا [ وقتى ]مى ديد كه جمعى كه با او همراه بر سرِ يك آب بودند ، پريشان اند ، از براى ايشانْ شتر مى كُشت يا از گوسفندان ، به قدرى كه خواهش ِ گوشت ايشانْ زايل شود ، ذبح مى نمود و خود هم به قدرى كه به يكى از ايشان مى داد ، بر مى داشت و زياده برنمى داشت. و كيست كه از ايشان ، زاهدتر باشد؟ و در باب ايشان ، حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله فرموده ، آنچه فرموده و كار اين دو كس به آن جا نرسيده بود كه البته مالك هيچ چيز نباشند ، همچنان كه شما مردم را امر مى كنيد كه ترك امتعه و چيزهاى خود بكنند و مردمان را بر خود و عيال خود ، اختيار نمايند .
بعد از آن فرمود كه : بد مذهبى اختيار كرده ايد و مردم را به آن دعوت مى كنيد ، از آن كه كتاب خداى تعالى و سنّت پيغمبر صلى الله عليه و آله را نمى دانيد ، و نمى دانيد احاديثى را كه قرآن ، تصديقِ آنها مى كند و رد مى كنيد آن احاديث را به جهل و نادانى ، و نظر و تأمّل نمى كنيد در غرايب قرآن ، از تفسير منسوخ به ناسخ ، و محكم و متشابه ، و امر و نهى .
و خبر دهيد شما مرا از آن كه حضرت سليمان بن داوود عليهماالسلام از خداى تعالى سؤال مى كرد پادشاهى اى را كه سزاوارِ ديگرى نباشد و خداى تعالى به او عطا فرمود. حضرت سليمان ، آنچه مى گفت ، حق بود و عمل به حق مى كرد ، و نديديم كه خداى ـ عزَّ و جلَّ ـ عيب كرده باشد حضرت سليمان را بر اين سؤالى كه كرد و همچنين ، كسى از مؤمنين ، آن را عيب نشمرده . و حضرت داوود عليه السلام پيش از او ، صاحب مُلك و سلطنتى عظيم بود . و حضرت يوسف عليه السلام به پادشاه مصر مى گفت كه : «اجْعَلْنِى عَلَى خَزَآئِنِ الْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ» ؛ ۱۶ يعنى : مرا صاحب اختيار خزانه هاى زمين گردان ؛ زيرا كه من ، نگاه دارنده و دانايم. و پادشاه ، او را صاحب اختيار مصر تا يمن ساخت و مردم ، قوت از او مى گرفتند در وقتى كه به قحط ، مبتلا شده بودند و كار حضرت يوسف ، گفتن حق و عمل كردن به حق بود ؛ و نيافتيم كه كسى اين معنى را عيب حضرت يوسف ، شمرده باشد .
ديگر ، ذو القرنين ، بنده اى بود كه خداى تعالى را دوست مى داشت. پس خداى تعالى ، او را دوست داشت و اسباب را از براى او مهيّا ساخت و مشارق و مغارب زمين را در تصرّف او در آورد و قائل به حق و عامل به حق بود ؛ و نيافتيم كه كسى او را از اين جهت ، عيب كرده باشد. پس ياد گيريد ـ اى جماعت ! ـ و عمل كنيد به آدابى كه خداى تعالى از براى مؤمنين ، مقرّر ساخته ، و اكتفا كنيد به امر و نهى الهى ، و بگذاريد آن چيزى را كه بر شما مشتبه باشد و علم به آن نداشته باشيد ، و علم آن را به اهلش باز گذاريد تا خداى تعالى ، شما را مأجور و معذور دارد ، و طالب آن باشيد كه ناسخ قرآن را از منسوخ بشناسيد و محكم را از متشابه فرق كنيد و حلال را از حرام بشناسيد ؛ زيرا كه شما را به خداى تعالى ، نزديك مى كند و از جهل ، دور مى سازد ، و جهالت را بگذاريد به اهلش ؛ زيرا كه اهل جهل ، بسيار و اهل علم ، قليل اند ، و خداى تعالى فرموده كه : «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» ؛ ۱۷ يعنى : بالاتر از هر دانايى ، عالمى هست . ۱۸

1.. الف : - «و اضطرار» .

2.. ب و ج : «آمده» .

3.. ب : - «از» .

4.. سوره حشر ، آيه ۹ .

5.. سوره انسان ، آيه ۸ .

6.. ب : - «حكمش» .

7.. الف : «الهى» .

8.. الف : «مقبره» .

9.. فرقان ، آيه ۶۷.

10.. ب : - «و اِقتار نمى كنند» .

11.. ب : - «وسط و» .

12.. سوره انعام ، آيه ۱۴۱.

13.. ج : «او» .

14.. سوره اسراء ، آيه ۲۹.

15.. ب : «دهى» .

16.. سوره يوسف ، آيه ۵۵ .

17.. سوره يوسف ، آيه ۷۶.

18.. الكافى ، ج ۵ ، ص ۶۵ ـ ۷۰ ، ح ۱ .

  • نام منبع :
    مَنهَجُ اليقين
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 210959
صفحه از 527
پرینت  ارسال به