383
مَنهَجُ اليقين

مَنهَجُ اليقين
382

[ فضيلت نيكى به سادات ]

و در باب احسان و اكرام سادات ، احاديث وارد شده . از آن جمله ابن بابويه رحمه اللهدر فقيه ، از حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود : به درستى كه من در روز قيامت ، چهار صنف از مردم را شفاعت مى كنم ، هر چند كه با گناهان اهل دنيا به صحراى قيامت آمده باشند : مردى كه يارى كرده باشد ذرّيّه مرا ؛ و مردى كه مال خود را به ذريّه من داده باشد در وقتِ تنگى ؛ و مردى كه ذرّيّه مرا به دل و زبان ، دوست داشته باشد ؛ و مردى كه سعى در كارهاى ذرّيه من كرده باشد وقتى كه ايشان را دور كرده يا متفرّق ساخته باشند . ۱
و از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود : روز قيامت كه مى شود ، منادى ندا خواهد كرد كه : اى گروه خلايق ! خاموش شويد كه محمّد صلى الله عليه و آله با شما سخن مى گويد . پس همه خلايق ، خاموش مى شوند و حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله بر مى خيزد و مى گويد : اى گروه خلايق ! هركس از شما را كه نزد من ، نعمتى يا منّتى يا احسانى بوده باشد ، برخيز[ د ] تا من تلافى او به جاى ۲ آورم . پس مردم خواهند گفت ۳ : پدران و مادران ما فداى تو باشند ! چه نعمت يا كدام منّت و چه احسان هست كه ما كرده باشيم ؟ و هر نعمت و منّت و احسانى كه هست ، از خداى ۴ و رسول اوست بر جميع خلايق . پس حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله به ايشان مى گويد كه : بلى . هر كس كه جاى داده باشد يكى از اهل بيتِ مرا يا به ايشان نيكى كرده باشد يا برهنه ايشان را پوشانيده باشد يا گرسنه ايشان را سير كرده باشد ، برخيزد تا من ، تلافى او را ۵ به جاى ۶ آورم . پس جمعى از مردم كه اين كارها كرده باشند ، برخيزند و از جانب خداى تعالى ، ندا رسد كه : اى محمّد و اى حبيب من ! تلافى ايشان را به تو گذاشتم . پس در هر جاى از بهشت كه خواهى ، ايشان را جاى بده ۷ . پس حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله ايشان را در «وسيله» جاى خواهد داد ؛ در موضعى كه از آن حضرت و اهل بيت او ـ صلوات اللّه عليهم أجمعين ـ محجوب نباشند . ۸
و از لفظ «اهل بيت» ، اگر چه مراد ، حضرت امير المؤمنين و فاطمه و حسنين ۹ و ائمّه معصومين عليهم السلام مى باشند ؛ امّا ظاهر اين مقام ، آن است كه همه سادات را شامل باشد و شأن ائمّه طاهرين عليهم السلام از آن اَرفع است كه از ايشان به اين نوع تعبير شود كه برهنه ايشان را پوشيده و گرسنه ايشان را سير كرده باشند ، و علما نيز حديث را چنين حمل كرده اند .
و ابن بابويه رحمه الله هر دو حديث را در باب احسان به علويه ذكر كرده و علّامه حلّى رحمه الله در وصايا كه در آخر كتاب قواعد الأحكام به جهت شيخ فخر الدين ، پسر خود نوشته ، ذكر كرده كه : تو را وصيّت مى كنم به احسان به ذريّت علويّه ؛ زيرا كه خداى تعالى ، وصيّت در باب ايشان را مؤكّد ساخته و دوستىِ ايشان را اجر پيغمبرى و ارشاد حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله قرار داده و فرموده كه : «قُل لَا أَسْئلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى» . ۱۰ و بعد از آن ، دو حديث مذكور را ذكر كرده . ۱۱
و محمّد بن يعقوب كلينى رضى الله عنه در روضه كافى ، از عبد الملك بن اَعيَن ، روايت كرده كه گفت : ميانه حضرت امام محمّد باقر عليه السلام و اولاد حضرت امام حسن عليه السلام گفتگوى واقع شد و من بر آن ، اطّلاع يافتم . پس به خدمت آن حضرت رفتم و خواستم كه در آن باب ، سخن گويم . حضرت ، مرا منع فرمود و گفت : خود را در ميان ما داخل مكن ؛ زيرا كه حكايت ما و بنى عمّ ما ، مثل حكايت مردى است كه در بنى اسرائيل بود و دو دختر داشت ، يكى را به مردى داد كه كسبش زراعت بود و ديگرى را به مردى فخّار داد كه كوزه و سبو و امثال آن مى ساخت . پس وقتى به ديدن ايشان رفت و اوّل زن مرد زارع را ديد و پرسيد كه : «حال شما چون است ؟» ، آن زن گفت : شوهر من ، زراعت بسيارى كرده و اگر خداى تعالى باران بدهد ، حال ما از ساير بنى اسرائيل ، بهتر خواهد بود . بعد از آن به ديدن زن فخّار رفت و پرسيد كه : حال شما چون است ؟ گفت : شوهر من از آنچه مى سازد ، بسيار ساخته و اگر خداى تعالى ، باران را نگاه دارد ، حال ما از ساير بنى اسرائيل ، بهتر خواهد بود . پس ، از آن جا بيرون آمد و مى گفت : خداوندا ! تو متكفّل حالِ ايشان باش . و حكايت ما نيز مثل حكايت ايشان است . ۱۲
و از اين حديث ، نهايت اهتمام در باب استرضا و احتراز از رنجيدن سادات ، ظاهر مى شود ؛ زيرا كه با وجود آن كه معارضه با ائمّه معصومين ـ صلوات اللّه عليهم أجمعين ـ در مرتبه كفر است ، هر گاه تجويز نفرمايند كه ديگرى در باب ايشان سخنى بگويد ، البتّه اهانت ايشان ، خصوصا جمعى كه به خلوص عقيدت و صلاح ظاهر موصوف باشند ، جايز نخواهد بود .
و عيّاشى رحمه الله در تفسير [ خود ] ، از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود : هيچ مردى از اولاد فاطمه عليهاالسلام نيست كه بميرد و از دنيا برود ، مگر آن كه اقرار به امامتِ امام كند ، همچنان كه فرزندان يعقوب به حضرت يوسف ، اقرار كردند و در آن وقت كه گفتند : «تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ اللَّهُ» ؛ ۱۳ يعنى ۱۴ به خدا قسم كه تو را خداى تعالى اختيار كرده ! ۱۵
و كشّى رحمه الله از سليمان بن جعفر روايت كرده كه گفت : على بن عبيد اللّه بن الحسين بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهماالسلامبه من گفت : به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام مى خواهم بروم . گفتم : چه چيز مانع است ؟ گفت : اجلال و هيبت آن حضرت ، و آن كه مى ترسم كه به سبب رفتن من ، از مخالفان ضررى به آن حضرت رسد .
و بعد از آن ، بيمارى اى سبُك ، عارض آن حضرت شد و مردم ، او را عيادت كردند . من به على بن عبيد اللّه گفتم كه : الحال ، وقت رفتن به خدمت آن حضرت است . پس او به خدمت آن حضرت آمد و حضرت ، او را تكريمِ بسيار فرمود و او بسيار خشنود شد . بعد از آن ، او را بيمارى عارض شد و حضرت ، او را عيادت فرمود و من در خدمت او بود . پس نشست تا وقتى كه همه كس بيرون رفتند و بعد از آن ، كنيزى كه آزاد كرده ما و در آن خانه بود ، مرا خبر داد كه امّ سلمه ، زن على بن عبيد اللّه ، در پسِ پرده ، مشاهده آن حضرت مى كرد . و چون بيرون رفت ، امّ سلمه ، از پس ِ پرده بيرون آمده ، خود را بر روى زمينى كه آن حضرت نشسته بود ، انداخت و آن موضع را مى بوسيد و اعضاى خود را از روى تبرّك بر آن جا مى ماليد . و بعد از آن ، من به نزد على بن عبيد اللّه آمدم و او نيز اين صورت را حكايت كرد . پس من به خدمت آن حضرت آمدم و اين معنى را عرض نمودم . فرمود كه : اى سليمان ! فرزندان على و فاطمه عليهماالسلامرا هرگاه خداى تعالى توفيقِ تشيّع بدهد ، مثل ساير مردم نيستند . ۱۶
و از اين دو حديث ، ظاهر مى شود كه سادات را نوع امتيازى در درگاه الهى هست و به قدر آن امتياز ، رعايت ايشان لازم است ، خصوصا بر جمعى كه از جمله سادات نباشند .

1.. كتاب من لا يحضره الفقيه ، ج ۲ ، ص ۶۵ ، ح ۱۷۲۶ .

2.. ج : «جا» .

3.. ج : + «كه» .

4.. ج : «خدا» .

5.. ب : - «او را» .

6.. ج : «به جا» .

7.. ب : «ده» .

8.. همان جا .

9.. ب : «حسن و حسين» .

10.. سوره شورا ، آيه ۲۳ .

11.. ر. ك : قواعد الأحكام ، ج ۲ ، ص ۷۱۵ و ۷۱۶ و ج ۱ ، ص ۱۵۲ و ۱۵۳ .

12.. الكافى ، ج ۸ ، ص ۸۴ و ۸۵ ، ح ۴۵ .

13.. سوره يوسف ، آيه ۹۱ .

14.. الف و ب : - «يعنى» .

15.. تفسير العيّاشى ، ج ۱ ، ص ۲۸۳ و ۲۸۴ و ج ۲ ، ص ۱۹۳ ، ح ۶۹ .

16.. رجال الكشّى ، ج ۲ ، ص ۸۵۷ ، ش ۱۱۰۹ .

  • نام منبع :
    مَنهَجُ اليقين
    تعداد جلد :
    1
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 210947
صفحه از 527
پرینت  ارسال به