احادیث داستانی شخصیت والای امام زین العابدین(ع)

گوشه ای از شخصیت معنوی و عبادی امام سجاد(ع) در این ماجرا نمایان شده است.

فتح الأبواب عن حَمّاد بن حَبیب الکوفی:

خَرَجنا حُجّاجا فَرَحَلنا من زُبالَةَ لَیلاً، فَاستَقبَلَنا ریحٌ سَوداءُ مُظلِمَةٌ، فَتَقَطَّعَتِ القافِلَةُ، فَتِهتُ فی تِلک الصَّحاری وَالبَراری، فَانتَهَیتُ إلی وادٍ قَفرٍ، فَلَمّا أن جَنَّنِی اللَّیلُ آوَیتُ إلی شَجَرَةٍ عادِیةٍ، فَلَمّا أنِ اختَلَطَ الظَّلامُ إذا أنَا بِشابٍّ قَد أقبَلَ، عَلَیهِ أطمارٌ بیضٌ، تَفوحُ مِنهُ رائِحَةُ المِسک.

فَقُلتُ فی نَفسی: هذا وَلِی مِن أولِیاءِ اللّهِ تَعالی مَتی ما أحَسَّ بِحَرَکتی خَشیتُ نِفارَهُ، وأن أمنَعَهُ عَن کثیرٍ مِمّا یریدُ فِعالَهُ، فَأَخفَیتُ نَفسی مَا استَطَعتُ، فَدَنا إلَی المَوضِعِ، فَتَهَیأَ لِلصَّلاةِ، ثُمَّ وَثَبَ قائِما وهُوَ یقولُ: «یا مَن أحارَ کلَّ شَیءٍ مَلَکوتا، وقَهَرَ کلَّ شَیءٍ جَبَروتا، أولِج قَلبی فَرَحَ الإِقبالِ عَلَیک، وألحِقنی بِمَیدانِ المُطیعینَ لَک».

قالَ: ثُمَّ دَخَلَ فِی الصَّلاةِ، فَلَمّا أن رَأَیتُهُ قَد هَدَأَت أعضاؤُهُ، وسَکنَت حَرَکاتُهُ، قُمتُ إلَی المَوضِعِ الَّذی تَهَیأَ مِنهُ لِلصَّلاةِ، فَإِذا بِعَینٍ تُفیضُ بِماءٍ أبیضَ، فَتَهَیأتُ لِلصَّلاةِ، ثُمَّ قُمتُ خَلفَهُ، فَإِذا أ نَا بِمِحرابٍ کأَ نَّهُ مُثِّلَ فی ذلِک المَوقِفِ، فَرَأَیتُهُ کلَّما مَرَّ بِآیةٍ فیها ذِکرُ الوَعدِ وَالوَعیدِ یرَدِّدُها بِأَشجانِ الحَنینِ، فَلَمّا أن تَقَشَّعَ الظَّلامُ وَثَبَ قائِما وهُوَ یقولُ: «یا مَن قَصَدَهُ الطالِبونَ فَأَصابوهُ مُرشِدا، وأمَّهُ الخائِفونَ فَوَجَدوهُ مُتَفَضِّلاً، ولَجَأَ إلَیهِ العابِدونَ فَوَجَدوهُ نَوّالاً». فَخِفتُ أن یفوتَنی شَخصُهُ، وأن یخفی عَلَی أثَرُهُ، فَتَعَلَّقتُ بِهِ، فَقُلتُ لَهُ: بِالَّذی أسقَطَ عَنک مَلالَ التَّعَبِ، ومَنَحَک شِدَّةَ شَوقِ لَذیذِ الرُّعبِ، إلاّ ألحَقتَنی مِنک جَناحَ رَحمَةٍ، وکنَفَ رِقَّةٍ، فَإِنّی ضالٌّ، وبِعَینی کلَّما صَنَعتَ، وباُذُنی کلَّما نَطَقتَ، فَقالَ: «لَو صَدَقَ تَوَکلُک ماکنتَ ضالاًّ، ولکنِ اتَّبِعنی وَاقفُ أثَری»، فَلَمّا أن صارَ تَحتَ الشَّجَرَةِ أخَذَ بِیدی، فَتَخَیلَ إلَی أنَّ الأَرضَ تُمَدُّ مِن تَحتِ قَدَمی، فَلَمَّا انفَجَرَ عَمودُ الصُّبحِ، قالَ لی: «أبشِر فَهذِهِ مَکةُ »، قالَ: فَسَمِعتُ الصَّیحَةَ، ورَأَیتُ المَحَجَّةَ.

فَقُلتُ: بِالَّذی تَرجوهُ یومَ الآزِفَةِ ویومَ الفاقَةِ، مَن أنتَ؟

فَقالَ لی: «أمّا إذا أقسَمتَ عَلَی فَأَ نَا عَلِی بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِی ابنِ أبی طالِبٍ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِم». [۱]

فتح الأبواب ـ به نقل از حمّاد بن حبیب کوفی ـ:

برای گزاردن حج بیرون رفتیم. شبانه از منطقه زباله گذشتیم. بادهای سیاه و ظلمانی به سوی ما وزیدن گرفت. کاروان از هم گسست و در بیابان، سرگردان شد. من به سرزمینی خشک رسیدم. وقتی شب کاملاً مرا فراگرفت، به درختی بزرگ پناه بردم. وقتی به تاریکی اُنس گرفتم، دیدم جوانی می آید که لباسی کهنه و سفید بر تن دارد و بوی مُشْک از او به هوا برخاسته است. با خود گفتم: این، یکی از اولیای خداست و اگر حرکتی کنم و او متوجّه شود، می ترسم از این جا برود و مانع کارهایی که می خواهد انجام دهد، شوم. پس تا آن جا که می توانستم، خود را پنهان کردم و او به محلّ مورد نظر خویش، نزدیک شد. خود را برای نماز آماده کرد و به پا خاست، در حالی که می گفت: «ای کسی که ملکوتش همه چیز را حیران کرده، و جبروتش همه چیز را به سلطه درآورده است. شادمانی رو آوردن به سوی تو بر قلبم درآور و مرا به میدان اطاعت کنندگان خویش، ملحق ساز».

سپس به نماز درآمد. چون دیدم اعضایش آرامش یافت و حرکتش به سکون بدل گشت، به محلّ نماز او درآمدم. دیدم اشک از دیدگانش سرازیر است. من هم خود را برای نماز، آماده کردم و پشت سرش ایستادم. محرابی دیدم که در آن سرزمین، یگانه بود. هرگاه آیه ای که در آن وعد و وعید بود، تلاوت می کرد، با صدای حزین، آن را تکرار می کرد. چون تاریکی ها به کنار رفت، به پا خاست، در حالی که می گفت: «ای کسی که جویندگان، او را می جویند و او را راهنما یافتند، و خائفان به او روی آوردند و او را تفضّل کننده یافتند، و عبادت پیشگان به او پناه بردند و او را خیررسان یافتند!».

ترسیدم از دستم برود و او را نشناسم. او را گرفتم و گفتم: تو را سوگند به کسی که رنج خستگی را از تو برداشته و اشتیاقی بسیار و بیمی لذّت بخش به تو بخشیده، که مرا در پناه رحمت خویش گیری که من، گم راهم. تمام رفتار تو را دیدم و تمام سخنت را شنیدم.

آن گاه فرمود: «اگر توکل تو از سرِ صدق باشد، گم راه نخواهی بود؛ لیکن به دنبال من بیا».

چون به زیر درخت درآمد، دستم را گرفت. گویا زمین زیرِ پایم کشیده می شد (حرکت می کرد). وقتی سپیده دمید، به من گفت: «به شهر مکه خوش آمدی!».

صدای فریادی شنیدم و نشانه ها[ی شهر] را دیدم. سپس به وی گفتم: سوگند به آن که در روز واپسین به وی امیدواری، کیستی؟

فرمود: «چون مرا سوگند دادی، [بِدان که] من علی بن حسین، فرزند علی بن ابی طالبم».



[۱]. فتح الأبواب ص ۲۴۶، حکمت نامه جوان ص ۳۶۶.