مى شناختند با آنكه كسى جز وى بدين عمل معروف نيست. و ابوريحان بيرونى نقل كرده است كه ذوالقرنين ابوكرب حميرى بود وليكن جهانگيرى وى افسانه اى است بى اصل و ثمر. و گويند عمر بن خطاب معتقد بود ذوالقرنين يكى از فرشتگان خداست و شايد علت آن بود كه قرآن نمى خواند و فكرش متوجه چيزهاى ديگر بود. و نويسنده اين حواشى گويد يكى از ادله قول مشهور سؤال يهود است؛ چون آنان ابوكرب را نمى شناختند اما اسكندر نزد آنان معروف بود و دركتب تاريخ خود اخبار وى را نوشته بودند؛ چون او به بيت المقدس آمد، عالم بزرگ يهود را با حرمت و تعظيم پذيرفت و دين آنها را آزاد گذاشت و اجازه داد در شهرهاى خود به همان احكام و شريعت تورات عمل كنند و قوانين دولتى يونانيان براى آنها لازم نباشد. از اين جهت اسكندر را بزرگ مى داشتند اگر چه پس از وى جانشينان او با يهود بد رفتارى كردند. و دليل ديگر بر قول مشهور آنكه خداوند نقل اخبار انبيا مى كند يا كسانى كه مانند انبيا در نشر خير و آداب واخلاق تأثير بسيار داشتند، و از انبيا گذشته هيچ يك از پادشاهان جهان آن اندازه مؤثر نبود و در تأديب وتهذيب وتعليم علوم آن كوشش نكرد كه اسكندر كرد. ۱
86 . «حَتّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً» .
روض الجنان: «حَتّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ» ؛ تا آنجا رسيد كه آفتاب فرو مى شد «وَجَدَها» ؛ يافت آفتاب را كه به چشمه اى گرم فرو مى شد. كوفيان خواندند و ابن عامر و ابوجعفر: «فِي عَيْنٍ» حاميَةٍ، به «الف»، يعنى در چشمه اى گرم. و در شاذّ، عبادله و حسن بصرى هم به «الف» خواندند. ۲