۲۷۳.لا فَقْرَ لِلْعاقِلِ .
۰.نيست درويشى مر عاقل را .
نيست درويشى و توانگرى
نزد اهل يقين همان مى دان
احمق مال دار درويش است
نيست درويش عاقل بى مال
۲۷۴.لا كَرامَةَ لِلْكاذِبِ .
۰.كرامت نيست دروغگوى را .
از كرامت چو شيخ لاف مزن
صدق او هست جذبه جاذب
ور ندارد ، دروغ دان قولش
نيست باور ، كرامت از كاذب
۲۷۵.وَ مِنْ كَلامِهِ : لاَ رَاحَةَ لِلْحَسُودِ .
۰.و از كلام اوست : نيست راحت مر حسود را .
خون خورد دم به دم زغصّه ، حسود
دارد از فعل خويشتن ، زحمت
هر كه را راحتى است ، رنج وى است
نيست هرگز حسود را راحت
۲۷۶.وَ مِنْ كَلامِهِ : لاَ غَمَّ لِلْقَانِعِ .
۰.و از كلام اوست : غم نيست مر قناعت كننده را .
لازم حرص احتياج وغم است
شادمان نيست يك نفس۱طامع
شادى اندر قناعت است و حضور۲
نيست غم هر كه را بُود قانع
1.در نسخه «ح» : يك زمان .
2.در نسخه «ح» : سرور .