مرحوم براى تهنيت جلوس سلطنت به طهران بيايند و درك صحبت ايشان را كرده باشد و ايشان ابا داشتند .
پس چون اين واقعه پيش آمد ايشان براى رفع اين قائله و خوف از آنكه مبادا اين مطلب قوّتى پيدا نمايد و زياده شود و اسباب وهنى در شريعت مقدّسه بشود ، عزم مسافرت به طهران فرمودند با جماعتى از اجلّه علماء و در بين راه مشغول تدريس و مباحثه بودند تا رسيدند به جوار حضرت عبدالعظيم و يك شب و روز در آن زاويه مقدّسه اقامه داشتند و ممكن نشد به زيارت بروند به واسطه كثرت و ازدحام جمعيّت مسلمانان در آن محل شريف ، پس چون صبح طالع شد و نماز صبح را به جماعت خواندند به زيارت حضرت عبدالعظيم آمدند از آنجا عزم رفتن به طهران و مقرّ سلطنت فرموده پس اوّل آفتاب به پايتخت روان كه در آن زمان مركب محترم بوده حركت فرموده پس تمام علماء و اعيان و رجال دولت و عموم مسلمان به استقبال آمده و بازارها و دكاكين را تعطيل نموده با جمعيّت فوق العاده به طهران آمدند و در بين راه چنانچه معمول بود بعضى قرآن مى خواندند و بسيارى از مردم براى شنيدن زيارت قرآنى گريه و زارى مى كردند ، و در طهران منزل يكى از علماء عاملين وارد شدند .
پس از ازدحام مردم براى زيارت و ديدن شاه ، صدراعظم و صدر الممالك را فرستاد براى معذرت خواهى از عدم تمكّن از ديدن و ملاقات به واسطه كسالت و التماس دعا براى رفع كسالت و پس از تمكّن مبادرت كرده بود به ملاقات ايشان ، و پس از ملاقات و تعارفات ، آن جناب فرموده بودند : چرا بايد موسى بن جعفر عليه السلام از شما ملالت داشته باشد ؟ پس شاه ملتفت مقصود نشد و وحشت كرد از اين كلام و گفت : اخلاص من به ائمّه هدى به حدّ كمال است .