قارى به اين آيه مباركه : « يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوَى»۱ پس داخل منزل سلطنت شد پس شاه استقبال كرد ايشان را و به جاى خود نشانيد و اكرام و احترام بسيار نمودند .
پس از تعارفات رسميّه و ترغيب سلطان به عدل و ترويج امر دين و شريعت ، ذكر فرمود بعضى از مفاسد و طريقه صوفيّه را ، پس بيزارى جست از ايشان سلطان محمّد شاه و قسم ها ياد كرد كه يك قدم با آنها همراهى نكند و بعد از آن سعى كرد در خرابى ايشان و اهانت به اركان آنها .
و آن بزرگوار صاحب مقام عاليه بود و مراتبه كامله ، به طورى كه تقوى و زهد آن مرحوم ضرب المثل شده چنانچه صاحب « روضات الجنّات » مى نويسد : « وفقد بلغ في الاحتياط والورع وفي المناهج والأعمال واُمور المعايش والأموال حيث يضرب باحتياطه المفرطة الأمثال دون مداقّاته الشديدة الباب الرجال ، بل وليس يمكن أن نقاس به في هذه السجيّة الباهرة أحد من الأبدال » ۲ ، إنتهى . و اگر خواهى جمله اى از آنها را به عرض برادران ايمانى برسانم :
من جمله نوشته اند و نقل نموده اند بعضى از موثّقين كه آقا ميرزا محمّد رضا طبيب اصفهانى كه از محترمين اطبّاء و فاضل بوده به ديدن جناب ايشان آمده بود ، در بين صحبت آب خوردن خواسته بود ، پس شخصى از حضّار قدرى يخ گفت و آورد و در آن حوضى كه مرحوم كلباسى وضو مى گرفتند زده و شسته ، ناگاه متغيّر شدند و فرمودند : يا حمار ! چه كردى ؟ پس حاضرين گمان كردند اين شدّت تغيّر به واسطه آنست كه از گل يخ و كثافات آن در حوض ريخته