۶۴۵۲.اُسد الغابة :چون زياد از طرف على عليه السلام بر شهرهاى فارسْ حكومت يافت ، معاويه به او نامه اى نوشت و متعرّض او شد و وى را در صورت مطيع نشدنش تهديد كرد .
پس زياد ، نامه را براى على عليه السلام فرستاد و براى مردم ، سخن راند و گفت : از پسر [ هند] جگرخوار در شگفتم . مرا تهديد مى كند ، در حالى كه ميان من و او ، پسرعموى پيامبر خدا به همراه مهاجر و انصار ، حايل است . پس چون على عليه السلام از مضمون نامه آگاه شد ، به زياد نوشت : «من تو را به حكومت آنچه در دست دارى ، گماردم و تو را لايق آن مى بينم و [ بدان كه ]آنچه را مى خواهى ، جز با شكيبايى و يقين ، نخواهى يافت .
مبناى اين ادّعاى [ برادرى تو و معاويه] ، سخن نسنجيده ابوسفيان در روزگار خلافت عمر است كه با آن ، نه مستحقّ نَسَبى مى شوى و نه ارثى ، و البتّه معاويه [همانند شيطان ، براى فريفتن ]از پس و پيش مردمان مى آيد . پس ، از او حذر كن ! والسلام!» .
۶۴۵۳.نهج البلاغة ـ بخشى از نامه امام على عليه السلام به زياد بن اَبيهْ ، هنگامى كه به امام عليه السلام خبر رسيد كه معاويه نامه اى به او نوشته و مى خواهد با برادر خواندن او فريبش دهد ـ :دانستم كه معاويه نامه اى به تو نوشته و مى خواهد عقلت را بلغزاند و از تيزى ات بكاهد . پس ، از او حذر كن كه او شيطان است ؛ از پيش رو و پشت سر و چپ و راست ، نزد آدمى مى آيد تا در غفلتش بر وى يورش برد و در بى خبرى اش او را از ميان بردارد .
و در روزگار عمر ، ابوسفيان ، از خاطرات نفسانى و وسوسه هاى شيطانى خود ، سخنى نسنجيده گفت كه نه نَسَبى بِدان ثابت مى شود و نه حقِّ ارثى بدان پديد مى آيد ، و كسى كه خود را از آن بياويزد ، چون كسى است كه به جمع ميخوران بپيوندد ، امّا آنان او را برانند و يا چون آوندى است كه به پالان ، متصل است [ و آرام و قرار ندارد] . زياد ، چون نامه را خواند ، گفت : «به خداى كعبه سوگند ، على ، بدان [ سخن ابو سفيان] ، شهادت داد» و اين ، پيوسته در خاطرش بود تا معاويه او را برادر خويش خواند .