۶۴۵۹.تاريخ اليعقوبى :زياد بن عبيد ، كارگزار على بن ابى طالب عليه السلام بر استان فارس بود . چون معاويه به خلافت رسيد ، به او نامه نوشت و او را تهديد كرد و ترساند .
پس زياد به سخنرانى ايستاد و گفت : پسر [ هند ]جگرخوار و پناهگاه نفاق و بازمانده احزاب [ مشرك] ، نامه اى تهديدآميز به من نوشته ، در حالى كه ميان من و او ، پسران دختر پيامبر خدا با نود هزار سپاهى هستند كه دسته شمشيرهايشان در زير چانه هايشان است و رو نمى گردانند تا به شهادت رسند .
هان! به خدا سوگند ، اگر به من برسد ، مرا سرسخت و شمشيرزن خواهد يافت .
پس معاويه ، مغيرة بن شُعبه را به سوى زياد فرستاد و او را آورد و سپس او را برادر خود و فرزند ابوسفيان خواند و حكومت بصره را به او سپرد و زياد ، چهار شاهدْ حاضر نمود كه يكى از آنان شهادت داد على بن ابى طالب عليه السلام به او گفته است كه :
آنان نزد عمر نشسته بودند كه زياد ، نامه ابو موسى اشعرى را آورد و سخنانى گفت كه عمر ، خوشش آمد و به وى گفت : آيا مى توانى بر بالاى منبر و در حضور مردم ، همين ها را بگويى؟ زياد گفت : اى امير مؤمنان! براى من سخن گفتن در برابر آنان آسان تر از سخن گفتن در حضور توست . پس ابو سفيان گفت : به خدا سوگند ، او پسر من است و من نطفه او را در رَحِم مادرش نهادم . گفتم : پس چه چيزى مانع ادّعايت مى شود؟ گفت : ترس از اين درازگوش عربده كش!
و ديگرى [ نيز ] پيش آمد و بر اين ، شهادت داد و چون زياد از او پرسيد كه درباره على چه مى گويد ، گفت : مانند همان نظر و گفتار تو را مى گويم ، هنگامى كه تو را حاكم فارس كرد و برايت شهادت داد كه پسر ابو سفيانى .
و ابو مريم سَلولى پيش آمد و گفت : من نمى دانم شهادت على چيست ؛ امّا من در طائف ، شراب فروش بودم . ابوسفيان در بازگشت از سفرش بر من گذشت . پس غذا خورد و نوشيد . سپس گفت : اى ابومريم! مسافرت و دورى از وطن به درازا كشيده است . آيا زن بدكاره اى سراغ دارى؟
گفتم : كسى براى تو سراغ ندارم ، جز كنيز بنى عَجْلان . گفت : با آن كه پستان هايش آويزان و زير بغلش چرك و بد بوست ، او را بياور . او را آوردم . با او در آميخت . سپس به نزد من بازگشت و به من گفت : اى ابو مريم! چنان آب پشتم را جذب كرد كه باردارى را در چشمانش ديدم .
زياد گفت : ما تو را براى شهادت دادن آورده ايم ، نه براى بدگويى!
گفت : من حقيقت را آن گونه كه بوده ، مى گويم .
پس معاويه شهادت ها را تنفيذ كرد (معتبر شمرد) ... . ۱
زياد گفت : خبرش به شما رسيد و شهادت ها را شنيديد . پس اگر درست گفتند ، سپاسْ خداى را كه آنچه را مردم از من تباه كرده بودند ، نگاه داشت و هرچه از من فرو نهاده بودند ، بالا برد ، و اگر نادرست گفتند ، پس معاويه و شاهدان ، آگاه ترند و البته عبيد ، جز پدرى نيكوكار و قدرشناس نبود [ كه بايد سپاس گزارش باشم] .