229
دانش نامه اميرالمؤمنين (ع) بر پايه قرآن، حديث و تاريخ ج13

۶۴۵۹.تاريخ اليعقوبى :زياد بن عبيد ، كارگزار على بن ابى طالب عليه السلام بر استان فارس بود . چون معاويه به خلافت رسيد ، به او نامه نوشت و او را تهديد كرد و ترساند .
پس زياد به سخنرانى ايستاد و گفت : پسر [ هند ]جگرخوار و پناهگاه نفاق و بازمانده احزاب [ مشرك] ، نامه اى تهديدآميز به من نوشته ، در حالى كه ميان من و او ، پسران دختر پيامبر خدا با نود هزار سپاهى هستند كه دسته شمشيرهايشان در زير چانه هايشان است و رو نمى گردانند تا به شهادت رسند .
هان! به خدا سوگند ، اگر به من برسد ، مرا سرسخت و شمشيرزن خواهد يافت .
پس معاويه ، مغيرة بن شُعبه را به سوى زياد فرستاد و او را آورد و سپس او را برادر خود و فرزند ابوسفيان خواند و حكومت بصره را به او سپرد و زياد ، چهار شاهدْ حاضر نمود كه يكى از آنان شهادت داد على بن ابى طالب عليه السلام به او گفته است كه :
آنان نزد عمر نشسته بودند كه زياد ، نامه ابو موسى اشعرى را آورد و سخنانى گفت كه عمر ، خوشش آمد و به وى گفت : آيا مى توانى بر بالاى منبر و در حضور مردم ، همين ها را بگويى؟ زياد گفت : اى امير مؤمنان! براى من سخن گفتن در برابر آنان آسان تر از سخن گفتن در حضور توست . پس ابو سفيان گفت : به خدا سوگند ، او پسر من است و من نطفه او را در رَحِم مادرش نهادم . گفتم : پس چه چيزى مانع ادّعايت مى شود؟ گفت : ترس از اين درازگوش عربده كش!
و ديگرى [ نيز ] پيش آمد و بر اين ، شهادت داد و چون زياد از او پرسيد كه درباره على چه مى گويد ، گفت : مانند همان نظر و گفتار تو را مى گويم ، هنگامى كه تو را حاكم فارس كرد و برايت شهادت داد كه پسر ابو سفيانى .
و ابو مريم سَلولى پيش آمد و گفت : من نمى دانم شهادت على چيست ؛ امّا من در طائف ، شراب فروش بودم . ابوسفيان در بازگشت از سفرش بر من گذشت . پس غذا خورد و نوشيد . سپس گفت : اى ابومريم! مسافرت و دورى از وطن به درازا كشيده است . آيا زن بدكاره اى سراغ دارى؟
گفتم : كسى براى تو سراغ ندارم ، جز كنيز بنى عَجْلان . گفت : با آن كه پستان هايش آويزان و زير بغلش چرك و بد بوست ، او را بياور . او را آوردم . با او در آميخت . سپس به نزد من بازگشت و به من گفت : اى ابو مريم! چنان آب پشتم را جذب كرد كه باردارى را در چشمانش ديدم .
زياد گفت : ما تو را براى شهادت دادن آورده ايم ، نه براى بدگويى!
گفت : من حقيقت را آن گونه كه بوده ، مى گويم .
پس معاويه شهادت ها را تنفيذ كرد (معتبر شمرد) ... . ۱
زياد گفت : خبرش به شما رسيد و شهادت ها را شنيديد . پس اگر درست گفتند ، سپاسْ خداى را كه آنچه را مردم از من تباه كرده بودند ، نگاه داشت و هرچه از من فرو نهاده بودند ، بالا برد ، و اگر نادرست گفتند ، پس معاويه و شاهدان ، آگاه ترند و البته عبيد ، جز پدرى نيكوكار و قدرشناس نبود [ كه بايد سپاس گزارش باشم] .

1.در اين جا ، در متن تاريخ اليعقوبى ، افتادگى ديده مى شود .


دانش نامه اميرالمؤمنين (ع) بر پايه قرآن، حديث و تاريخ ج13
228

۶۴۵۹.تاريخ اليعقوبي :كانَ زِيادُ بنُ عُبَيدٍ عامِلَ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عَلى فارِسَ ، فَلَمّا صارَ الأَمرُ إلى مُعاوِيَةَ كَتَبَ إلَيهِ يَتَوَعَّدُهُ ويَتَهَدَّدُهُ ، فَقامَ زِيادٌ خَطيبا ، فَقالَ :
إنَّ ابنَ آكِلَةِ الأَكبادِ ، وكَهفَ النِّفاقِ ، وَبقِيَّةَ الأَحزابِ ، كَتَبَ يِتَوَعَّدُني وَيَتَهدَّدُني ، وَبيني وبَينَهُ ابنا بِنتِ رَسولِ اللّهِ في تِسعين ألفا ، واضِعي قَبائِعَ سُيوفِهِم تَحتَ أذقانِهِم ، لا يَلتَفِتُ أحَدُهُم حَتّى يَموتَ ، أمَا وَاللّهِ لَئِن وَصَلَ إلَيَّ لَيَجِدَنّي أحمَزَ ، ضَرّابا بِالسَّيفِ .
فَوَجَّهَ مُعاوِيَةُ إلَيهِ المُغيرَةَ بنَ شُعبَةَ ، فَأَقدَمَهُ ثُمَّ ادّعَاهُ ، وألحَقَهُ بِأَبي سُفيانَ ، ووَلّاهُ البَصرَةَ ، وأحضَرَ زِيادٌ شُهودا أربَعَةً ، فَشَهِدَ أحَدُهُم أنَّ عَلِيَّ بنَ أبي طالِبٍ أعلَمَهُ أ نَّهُم كانوا جُلوسا عِندَ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ حينَ أتاهُ زِيادٌ بِرِسالَةِ أبي موسَى الأَشعَرِيِّ ، فَتَكَلَّمَ زِيادٌ بِكَلامٍ أعجَبَهُ ، فَقالَ : أكُنتَ قائِلاً لِلنّاسِ هذا عَلَى المِنبَرِ ؟ قالَ : هُم أهوَنُ عَلَيَّ مِنكَ يا أميرَ المُؤمِنينَ ، فَقالَ أبو سُفيانُ : وَاللّهِ لَهُوَ ابني ، ولَأَنا وَضَعتُهُ في رَحِمِ اُمِّهِ . قُلتُ : فَما يَمنَعُكَ مِن ادِّعائِهِ ؟ قالَ : مَخافَةُ هذَا العَيرِ ۱ النّاهِقِ .
وتَقَدَّمَ آخَرُ فَشَهِدَ عَلى هذِهِ الشَّهادَةِ . قالَ زِيادٌ الهَمدانِيُّ : لَمّا سَأَلَهُ زِيادٌ : كَيفَ قَولُكَ في عَلِيٍّ ؟ قالَ : مِثلُ قَولِكَ حينَ وَلّاكَ فارِسَ ، وشَهِدَ لَكَ أ نَّكَ ابنُ أبي سُفيانَ .
وتَقَدَّمَ أبو مَريَمَ السَّلولِيُّ فَقالَ : ماأدري ما شَهادَةُ عَلِيٍّ ، ولكِنّي كُنتُ خَمّارا بِالطّائِفَ ، فَمَرَّ بيأبو سُفيانُ مُنصَرِفا مِن سَفَرٍ لَهُ ، فَطَعِم وَشَرِبَ ، ثُمَّ قالَ : يا أبا مَريَمَ طالَتِ الغُربَةُ ، فَهَل مِن بَغِيٍّ ؟ فَقُلتُ : ما أجِدُ لَكَ إلّا أَمةَ بَني عَجلانَ . قالَ : فَائِتني بِها عَلى ما كانَ مِن طولِ ثَديَيها ونَتنِ رُفغِها ۲ ، فَأَتَيتُهُ بِها ، فَوَقَعَ عَلَيها ، ثُمَّ رَجَعَ إلَيَّ فَقالَ لي : يا أبا مَريَمَ ، لَاستَلَّت ماءَ ظَهرِي استِلالاً تثيبُ ابنَ الحَبلِ ۳ في عَينِها .
فَقالَ لَهُ زِيادٌ : إنَّما أتَينا بِكَ شاهِدا ، ولَم نَأتِ بِكَ شاتِما ! قالَ : أقولُ الحَقَّ عَلى ما كانَ .
فَأَنفَذَ مُعاوِيَةُ ... ۴ قالَ : ما قَد بَلَغَكُم وشَهِدَ بِما سَمِعتُم ، فَإِن كانَ ما قالوا حَقّا ، فَالحَمدُ للّهِِ الَّذي حَفِظَ مِنّي ما ضَيَّعَ النّاسُ ، ورَفَعَ مِنّي ما وَضَعوا ، وإن كانَ باطِلاً ، فَمُعاوِيَةُ وَالشُّهودُ أعلَمُ ، وما كانَ عُبيَدٌ إلّا والِدا مَبرورا مَشكورا . ۵

1.العَيْر : الحمار الوحشيّ (النهاية : ج ۳ ص ۳۲۸ «عير») .

2.الرُّفْغ ـ بالضمّ والفتح ـ : واحدُ الأرفاغ ، وهي اُصولُ المَغابن كالآباط والحَوالب ، وغيرها من مَطاوي الأعضاء ، وما يَجتمع فيه من الوَسَخ والعَرَق (النهاية : ج ۲ ص ۲۴۴ «رفغ») .

3.قوله : « تثيب ابن الحبل » هكذا في الأصل (هامش المصدر) .

4.بياض في المصدر .

5.تاريخ اليعقوبي : ج ۲ ص ۲۱۸ وراجع الفخري : ص ۱۰۹ وأنساب الأشراف : ج ۵ ص ۱۹۹ ـ ۲۰۳ .

  • نام منبع :
    دانش نامه اميرالمؤمنين (ع) بر پايه قرآن، حديث و تاريخ ج13
    سایر پدیدآورندگان :
    همکار: طباطبايي، محمدكاظم؛ طباطبايي نژاد، محمود؛ مترجم: مسعودی، عبدالهادی
    تعداد جلد :
    14
    ناشر :
    سازمان چاپ و نشر دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1386
    نوبت چاپ :
    اوّل
تعداد بازدید : 55166
صفحه از 621
پرینت  ارسال به