۶۴۶۰.تاريخ دمشقـ به نقل از هِشام بن محمّد ، از پدرش ـ: سعيد بن سَرْح ، آزادشده حبيب بن عبد شمس ، پيرو على بن ابى طالب عليه السلام بود . چون زياد به عنوان حاكم به كوفه آمد ، از او ترسيد . [ زياد] در پى او فرستاد . او نزد حسن بن على عليهماالسلامرفت . زياد هم بر برادر و فرزند و همسرش يورش بُرد و آنان را زندانى كرد و دارايى اش را گرفت و خانه اش را ويران كرد .
حسن عليه السلام به زياد نوشت : «از حسن بن على به زياد! امّا بعد ؛ تو آهنگ مردى از مسلمانان را كرده اى كه حقّى و وظيفه اى چون ديگر مسلمانان دارد و خانه اش را ويران كرده ، دارايى اش را گرفته اى و خانواده اش را زندانى كرده اى . چون اين نامه ام به تو رسيد ، خانه اش را برايش بساز و خانواده و دارايى اش را به او بازگردان ـ كه من او را در پناه خود گرفته ام ـ و شفاعت مرا در حقّ او بپذير .
پس زياد به او نوشت : از زياد بن ابى سفيان به حسن بن فاطمه! امّا بعد ؛ نامه ات كه در آن نامت را پيش از نام من نوشته بودى ، رسيد ، در حالى كه تو درخواست چيزى دارى و من حاكم هستم و تو رعيّتى .
درباره فاسقى به من نامه نوشته اى كه جز كسى مانند خودش ، پناهش نمى دهد و بدتر از اين ، دوستى او با تو و پدر توست و من دانستم كه تو او را از سرِ پافشارى بر رأى نادرستت و رضايت به آن ، پناه داده اى .
به خدا سوگند ، تو از من بر او پيشى نمى گيرى [ و من از او دست برنمى دارم] . حتّى اگر ميان پوست و گوشت تو [ پنهان ]باشد ، او را مى گيرم ، بى آن كه با تو مدارا كنم و يا حرمتت را پاس دارم ؛ چرا كه خوردن گوشت تو را بيش از ديگر گوشت ها دوست دارم .
پس به خاطر جرمش او را تسليم كسى كن كه از تو به او سزاوارتر است ، كه اگر از او درگذرم ، به خاطر شفاعت تو نخواهد بود ، و اگر او را بكشم ، جز به خاطر محبّتش به تو نخواهد بود .
[ امام] حسن عليه السلام چون نامه را خواند ، لبخندى زد و نامه اى به معاويه نوشت و وضعيت [ سعيد] بن سَرح و نيز نامه نگارى خود با زياد را بازگفت و نامه زياد را در لاى نامه خود پيچيد و براى معاويه فرستاد .
حسن عليه السلام سپس به زياد ، چنين نوشت : «از حسن بن فاطمه به زياد بن سُميّه! الولدُ للفِراشِ وللعاهِرِ الحَجَرُ ؛ فرزند ، از آنِ خانواده است و بدكار ، بهره اى جز سنگ ندارد» . ۱
پس چون نامه [امام] حسن عليه السلام به معاويه رسيد و معاويه نامه را خواند ، شام بر او تنگ شد و به زياد نوشت:
امّا بعد ؛ حسن بن على ، پاسخ نامه ات به او را در باره ابن سَرْح ، براى من فرستاده است . از تو بسى درشگفتم و فهميدم كه دوگونه رأى و انديشه دارى : يكى از ابوسفيان و ديگرى از سُميّه .
از ابوسفيان ، بردبارى و دورانديشى را به ارث برده اى ، و امّا آنچه از سُميّه به ارث برده اى ، رأى [زنى ]مانند او چگونه خواهد بود ؟ و از جمله آن ، همين نامه ات به حسن است كه به پدرش دشنام داده اى و به فسق ، متّهمش كرده اى .
به جانم سوگند ، تو به فسق ، سزاوارى و نه حسن ، و پدرت ـ آن گاه كه به عُبيد ، منسوب بودى ـ به فسق ، سزاوار است و نه پدر حسن .
و حسن به نام خود آغاز كرده است ، چون از تو برتر است و اين تو را كوچك نمى كند .
و امّا اعتنا نكردن به شفاعت او در آنچه شفاعت كرده بود ، بهره اى بود كه خود را از آن ، محروم ساختى و نصيب شايسته تر از خود كردى .
پس چون نامه ام به تو رسيد ، از آنچه از سعيد بن سَرْح گرفته اى دست بردار و خانه اش را برايش بساز و متعرّض او مشو و دارايى اش را به او بازگردان كه من به حسن نوشته ام كه به ابن سرح بگويد ، اگر بخواهد ، نزد او [در مدينه ]بماند و اگر خواهد ، به وطنش بازگردد كه تو نه به دست و نه به زبان ، تسلّطى بر او ندارى .
و امّا درباره نامه ات به حسن و نسبت ندادن او به پدرش ؛ واى بر تو! حسن ، كسى است كه گردى بر دامنش نمى نشيند . آيا او را به مادرش نسبت داده اى ، اى بى مادر؟! مادر او فاطمه دختر پيامبر خداست و اين ، براى او افتخار بزرگ ترى است ، اگر مى فهميدى .
و در پايين نامه نوشت :
اينك كه فهميدى ، آنچه را تباه كرده اى ، جبران كن
و تو داناى به امور و آگاهى .
امّا حسن ، پسر كسى است كه پيش از او
هر كجا مى رفت ، مرگ را با خود مى برد .
و آيا شير ، جز شير مى زايد؟
پس اين ، حسن است ، شبيه و نظير او .
امّا اگر بردبارى و خِرد ، وزن شود
با رأى و نظر [ تو] خواهند گفت كه به سنگينى كوه است .