۶۵۳۹.الغاراتـ به نقل از ابو رَوق ـ: آنچه معاويه را برانگيخت تا بُسربن ابى ارطات را به حجاز و يمنْ روانه كند ، اين بود كه گروهى از پيروان عثمان در صَنعا بودند كه كشته شدن عثمان بر آنها گران آمده بود ؛ امّا نظام و فرماندهى نداشتند . اينان با آن كه در دلشان كينه هايى داشتند ، امّا با على عليه السلام بيعت كردند و كارگزار على عليه السلام در آن وقت ، در صنعا ، عبيد اللّه بن عبّاس بود و كارگزارش در جَنَد ، ۱ سعيد بن نمران .
هنگامى كه اختلاف مردم عراق درباره على عليه السلام زياد شد و محمّد بن ابى بكر در مصر كشته و غارت هاى شاميان فراوان شد ، صداى اين گروه [ نيز در صنعا] بلند شد و مدّعى خونخواهى عثمان شده ، زكات را نپرداختند و مخالفت خود را آشكار كردند .
خبر اين ماجرا به عبيد اللّه بن عبّاس رسيد . به دنبال برخى از سرشناسان آنان فرستاد و گفت : اين خبر ، چيست كه به من رسيده است؟
گفتند : ما پيوسته قتل عثمان را زشت مى شمرديم و نظرمان ، جنگ با كسانى است كه عليه او تلاش كردند .
عبيد اللّه ، آنان را زندانى كرد . آنان به ياران خود در جَنَد ، نامه نوشتند و آنان بر سعيد بن نمران شوريدند و او را از جَنَد ، بيرون كرده ، كار خود را آشكار كردند و كسانى كه در صنعا بودند ، به سوى آنان رفتند و هركس كه نظر آنان را داشت ، به آنها پيوست و افراد ديگرى نيز ـ با آن كه هم عقيده آنان نبودند ـ ، به طمع نپرداختن زكات ، به آنها پيوستند .
و عبيد اللّه و سعيد بن نمران با يكديگر ديدار كردند و پيروان على عليه السلام هم با آن دو بودند . عبيد اللّه به ابن نمران گفت : به خدا سوگند ، اين گروه ، گِرد آمده اند و در نزديكى ما هستند و اگر با آنان بجنگيم ، نمى دانيم كه چه كسى شكست مى خورد . پس بيا نامه اى به امير مؤمنان بنويسيم و او را از آنان و تعداد و جايگاهشان با خبر كنيم .
پس به على عليه السلام نوشتند : امّا بعد ؛ ما به امير مؤمنان خبر مى دهيم كه پيروان عثمان بر ما شوريده و اظهار داشته اند كه معاويه كار خود را استوار كرده و بيشتر مردم به سوى او جذب شده اند .
ما همراه پيروان امير مؤمنان و هركس كه سر در اطاعت او دارد ، به سوى آنان حركت كرديم و اين كار ، آنان را گرد آورده و برانگيخته است و خود را براى حمله به ما آماده كرده اند و از هر سو نيروها را بر ضدّ ما فرا خوانده اند و برخى از كسانى كه هم عقيده آنان نيستند نيز براى سركوب ما ، ياور آنان گشته اند ؛ كسانى كه خواهان ندادن حقّ الهى و نپرداختن زكات واجبشان هستند ، در حالى كه پيش تر ، حق [ و ماليات] خود را پرداخت مى كردند و جز به مقدار حق و واجب هم از آنان گرفته نمى شد ؛ امّا اينك شيطان بر آنها مسلّط شده است .
ما به سلامتيم و آنان از تو بُريده اند و چيزى ما را از پيكار با آنان باز نمى دارد ، جز انتظار فرمان مولايمان امير مؤمنان ، كه خداوند عزّتش را پايدار ، و او را مؤيّد بدارد و همه كارهايش را با تقدير شايسته رقم بزند . والسلام!
چون نامه آن دو رسيد ، على عليه السلام را ناراحت و خشمناك ساخت و به آن دو نوشت :
«از بنده خدا ، امير مؤمنان ، به عبيد اللّه بن عبّاس و سعيد بن نمران .
سلام بر شما دو تن!
من نيز نزد شما خدايى را مى ستايم كه جز او خدايى نيست . امّا بعد ؛ نامه شما به من رسيد . شورش اين [ گروه ]شورشى را ياد كرده ايد و اين موضوع كم اهميّت را بزرگ شمرده و اندك افراد آن را فراوان پنداشته ايد .
من مى دانم كه فقط بُزدلىِ شما و حقارت روحى و پراكندگى رأى و بى تدبيرى تان رويارويى است كه كسى را كه از شما غافل نبوده ، بر شما شورانده و آنان را كه از رويارويى با شما مى ترسيدند،بر شما جرئت بخشيده است.
پس چون فرستاده ام بر شما درآمد ، به سوى آن گروه برويد تا نامه ام را به آنان برايشان بخوانيد و آنها را به پرداخت سهمشان و پروا از پروردگارشان فرا بخوانيد . پس اگر پاسخ مثبت دادند ، خدا را سپاس مى گزاريم و از آنان مى پذيريم ، و اگر جنگ را برگزيدند، از خداوند، عليه آنان يارى مى جوييم و همسان [با پيمان شكنى شان ، عهدِ ]آنان را به پشت مى اندازيم . «خداوند ، خائنان را دوست ندارد» . و سلام بر شما دو تن!» .