مسلمانان بود .
آن گاه ، ميثم از وى خداحافظى كرد و به كوفه رفت و در آن جا بازداشت شد . او را نزد عبيد اللّه بن زياد بردند و به عبيد اللّه گفتند : وى از نزديك ترينِ مردم به ابو تراب بوده است .
عبيد اللّه گفت : واى بر شما! اين فرد غير عرب؟!
گفتند : آرى .
[ عبيد اللّه ] به وى گفت : پروردگارت كجاست؟
[ ميثم] گفت : در كمين [ ستمكاران ]است .
[ عبيد اللّه ] گفت : به من خبر رسيده كه تو از نزديكان ابو تراب هستى؟
[ ميثم] گفت : تا حدودى . منظورت چيست؟
[ عبيد اللّه ] گفت : مى گويند او از آنچه برايت پيش خواهد آمد ، به تو خبر داده است؟ گفت : آرى ، وى خبرم داده است .
[ عبيد اللّه ] پرسيد : او به تو گفته كه من با تو چه كار خواهم كرد؟
گفت : به من خبر داده است كه من دهمين نفرى هستم از ده نفرى كه تو به دار مى زنى و دار من از همه كوتاه تر و به زمينْ نزديك تر خواهد بود.
[ عبيد اللّه ] گفت : من با گفته او مخالفت خواهم كرد .
[ ميثم] گفت : واى بر تو! چگونه با او مخالفت خواهى كرد؟ او از پيامبر خدا و پيامبر خدا از جبرئيل و جبرئيل از خدا خبر داده است . تو چگونه با اينان مخالفت خواهى كرد؟ بدان كه به خدا سوگند ، مى دانم مكانى كه در آن به دار آويخته مى شوم ، در كجاى كوفه است و من ، نخستين آفريده خدا هستم كه در ميان مسلمانان چون اسبان ، لگام زده مى شوم.
عبيد اللّه او را زندان كرد و مختار بن ابى عُبَيده ثَقَفى را همراه وى زندانى كرد.
ميثم به مختار ـ كه هر دو در زندان ابن زياد بودند ـ گفت : تو آزاد مى شوى و به