۴۵۳۹.فضائل الصحابة ، ابن حنبلـ به نقل از حُرّ بن جرموز مرادى ، از پدرش ـ: على عليه السلام را ديدم كه از قصر (دارالحكومه) بيرون مى آمد و دو قطعه لباس قِطْرى پوشيده بود . ازارش تا نيمه ساق مى آمد و ردايش به كمر بسته تا نزديك ازارش مى رسيد و در دستش تازيانه بود . در بازارها مى چرخيد و مردم را به پرواى الهى و درستى خريد و فروش ، فرمان مى داد و مى فرمود : «در پيمانه كردن و وزن كردن ، سنگِ تمام بگذاريد و در گوشت ، ندميد» .
۴۵۴۰.مسند ابن حنبلـ به نقل از زيد بن وَهْب ـ: على عليه السلام نزد جماعتى از خوارج بصره رفت . در بين آنان ، مردى بود به نام جعد بن بعجه . وى به على عليه السلام گفت : اى على ! از خدا بترس . خواهى مُرد!
على عليه السلام فرمود : «نه ؛ كشته مى شوم . بر اين جا ضربه اى زده خواهد شد كه اين جا را رنگين خواهد كرد (يعنى ريشش را از خون سرش) . اين ، پيمانى است بسته شده و سرنوشتى است مشخّص شده و آن كه افترا بندد ، ناكام است».
آن شخص درباره لباس على عليه السلام بر وى خُرده گرفت . فرمود : «شما را به لباس ، چه كار؟ اين لباس ، از تكبّرْ دورتر است و مناسب تر است كه مسلمان ، در [ پوشيدن ]آن به من اقتدا كند».