11
دانش نامه اميرالمؤمنين (ع) بر پايه قرآن، حديث و تاريخ ج3

۱۰۲۹.تاريخ المدينةـ به نقل از اسلم ـ: عثمان ، عهدنامه جانشين ابو بكر را نوشت و ابو بكر به او فرمان داد كه از كسى نام نبرد و نام خليفه را وا گذارد . سپس كاملاً بيهوش شد. عثمان،عهدنامه را برداشت و نام عمر را در آن نوشت.
ابو بكر كه به هوش آمد ، گفت : عهدنامه را به من نشان بده . چون نام عمر را در آن ديد ، گفت : چه كسى اين را نوشت؟
عثمان گفت : من .
گفت: خدا رحمتت كند و به تو پاداش خير دهد! به خدا سوگند ، اگر [ نام ]خودت را مى نوشتى ، شايسته آن بودى .

۱۰۳۰.تاريخ الطبرىـ به نقل از قيس ـ: عمر بن خطّاب را ديدم كه نشسته و مردم ، همراهش بودند و در دستش ، شاخه نخلى داشت و مى گفت : اى مردم! گوش كنيد و از گفته [ ابو بكر ، ]خليفه پيامبر خدا ، اطاعت كنيد . او مى گويد : من ، در خيرخواهى براى شما كوتاهى نكردم .
شديد (غلام ابو بكر) هم با او بود و صحيفه اى را كه در آن به جانشينى عمر وصيّت شده بود ، همراه داشت ۱ .

۱۰۳۱.الإمامة و السياسةـ درباره نوشتن جانشينى عمر ـ: عمر ، با نوشته بيرون آمد و به آنان خبر [ وصيّت ابو بكر را ]داد .
گفتند : گوش به فرمانيم .
مردى به عمر گفت : اى ابو حفص! چه چيز در اين نوشته است؟
گفت : نمى دانم ؛ ولى من ، نخستين كسى هستم كه گوش مى دهم و فرمان مى برم .
آن مرد گفت : امّا من مى دانم چه چيزْ در آن است . بار اوّل ، تو او را امير كردى و اين بار ، او تو را!

۱۰۳۲.شرح نهج البلاغة :چون مرگ ابو بكر فرا رسيد ، او عبد الرحمان بن عوف را فرا خواند و گفت : مرا از عمر آگاه كن .
گفت : او بهتر از آن است كه در نظر توست ، جز آن كه در او درشتى اى هست .
ابو بكر گفت : اين از آن روست كه مرا نرم مى بيند و اگر حكومت به او برسد ، بسيارى از درشتى هايش را كنار مى نهد . من او را زير نظر داشته ام . هر گاه كه بر كسى خشم مى گيرم ، او خشنودى اش را به من نشان مى دهد و هر گاه با كسى نرمى مى كنم ، او شدّتش را به من نشان مى دهد .
سپس عثمان بن عفّان را فرا خواند و گفت : مرا از عمر آگاه كن .
گفت : باطنش از ظاهرش بهتر است و مانند او در ميان ما نيست .
ابو بكر به هر دو گفت : از آنچه براى شما گفتم ، به كسى چيزى نگوييد . اى عثمان! اگر عمر را انتخاب نمى كردم ، از تو نمى گذشتم [ و تو را تعيين مى نمودم] ؛ ولى به صلاح توست كه سرپرستى هيچ يك از كارهاى آنان (مسلمانان) را به عهده نگيرى ، كه خود نيز دوست داشتم از كارهايتان جدا و بر كنار و [ بلكه] در زمره پيشينيان درگذشته شما مى بودم .
طلحة بن عبيد اللّه بر ابو بكر وارد شد و گفت : به من خبر رسيده كه تو ـ اى خليفه پيامبر خدا! ـ عمر را بر مردمْ خليفه كرده اى ، با آن كه ديده اى مردم از او چه مى كشند ، [ آن هم ] در حالى كه تو هنوز هستى . پس او در زمانى كه با مردمْ تنها شود ، چگونه خواهد بود؟! تو فردا پروردگارت را ديدار مى كنى و [ او ]درباره مردمِ تحت سرپرستى ات مى پرسد .
ابو بكر گفت : مرا بنشانيد . سپس گفت : آيا مرا از خدا مى ترسانى؟ هنگامى كه پروردگارم را ديدار كنم و از من سؤال كند، مى گويم: بهترينِ مردمان را بر آنان خليفه كردم.
طلحه گفت : اى خليفه پيامبر خدا! آيا عمر ، بهترينِ مردم است؟
خشم ابو بكر ، شدّت گرفت و گفت : آرى . به خدا كه او بهترين آنان است و تو بدترينِ آنانى! بدان كه اگر حكومت را به تو بسپارم ، بينى ات را در پشتت مى نهى (تكبّر مى ورزى) و خود را بيش از اندازه بالا مى برى ، تا آن جا كه فقط خدا مى تواند پايينت كشد!
نزد من آمده اى و چشمانت را نرم و فروهشته كرده اى تا مرا در دينم به فتنه اندازى و مرا از نظرم برگردانى! برخيز ، خدا پاهايت را استوار ندارد!
بدان كه به خدا سوگند ، اگر به اندازه ميان دو شير دوشيدن شتر ، زنده بمانم و به من برسد كه عمر را كوچك شمرده و يا از او به بدى ياد كرده اى ، تو را به چراگاه قُنَّه ۲ مى فرستم ؛ جايى كه بنوشيد ؛ ولى سيراب نشويد ، و بچريد ؛ ولى سير نشويد و به همان هم شادمان و خشنود باشيد .
طلحه برخاست و بيرون رفت .

1.در معالم الفتن (ج ۱ ص ۳۲۶) آمده است : كاش عمر ، اين را آن روز گفته بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داد برايش كاغذى بياورند تا برايشان چيزى بنويسد كه هرگز پس از او ، گم راه نشوند!

2.قُنَّه ، جايى در راه مدينه به بصره و يا كوهى در محلّ سكونت قبيله بنى اسد و متّصل به قنان است (معجم البلدان : ج ۴ ص ۴۰۹).


دانش نامه اميرالمؤمنين (ع) بر پايه قرآن، حديث و تاريخ ج3
10

۱۰۲۹.تاريخ المدينة عن أسلَم :كَتَبَ عُثمانُ عَهدَ الخَليفَةِ بَعدَ أبي بَكرٍ ، وأمَرَهُ ألّا يُسَمِّيَ أحَدا ، وتَرَكَ اسمَ الرَّجُلِ ، فَاُغمِيَ عَلى أبي بَكرٍ إغماءَةً ، فَأَخَذَ عُثمانُ العَهدَ فَكَتَبَ فيهِ اسمَ عُمَرَ . قالَ : فَأَفاقَ أبو بَكرٍ فَقالَ : أرِنِي العَهدَ ، فَإِذا فيهِ اسمُ عُمَرَ . قالَ : مَن كَتَبَ هذا ؟ فَقالَ عُثمانُ : أنَا . فَقالَ : رَحِمَكَ اللّهُ وجَزاكَ خَيرا ! فَوَاللّهِ لَو كَتَبتَ نَفسَكَ لَكُنتَ لِذلِكَ أهلاً . ۱

۱۰۳۰.تاريخ الطبري عن قيس :رَأَيتُ عُمَرَ بنَ الخَطّابِ وهُوَ يَجلِسُ وَالنّاسُ مَعَهُ ، وبِيَدِهِ جَريدَةٌ ، وهُوَ يَقولُ : أيُّهَا النّاسُ ! اسمَعوا وأطيعوا قَولَ خَليفَةِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ؛ إنَّهُ يَقولُ : إنّي لَم آلُكُم نُصحا . قالَ : ومَعَهُ مَولىً لِأَبي بَكرٍ يُقالُ لَهُ شَديدٌ ، مَعَهُ الصَّحيفَةُ الَّتي فيهَا استِخلافُ عُمَرَ . ۲

۱۰۳۱.الإمامة والسياسةـ في ذِكرِ كِتابَةِ استِخلافِ عُمَرَ ـ: خَرَجَ عُمَرُ بِالكِتابِ وأعلَمَهُم ، فَقالوا : سَمعا وطاعَةً ، فَقالَ لَهُ رَجُلٌ : ما فِي الكِتابِ يا أبا حَفصٍ ؟ قالَ : لا أدري ، ولكِنّي أوَّلُ مَن سَمِعَ وأطاعَ. قالَ: لكِنّي وَاللّهِ أدري ما فيهِ ؛ أمَّرتَهُ عامَ أوَّلٍ ، وأمَّرَكَ العامَ ! ۳

۱۰۳۲.شرح نهج البلاغة :إنَّ أبا بَكرٍ لَمّا نَزَلَ بِهِ المَوتُ دَعا عَبدَ الرَّحمنِ بنَ عَوفٍ ، فَقالَ : أخبِرني عَن عُمَرَ . فَقالَ : إنَّهُ أفضَلُ مَن رَأيُكَ فيهِ ، إلّا أنَّ فيهِ غِلظَةً . فَقالَ أبو بَكرٍ : ذاكَ لِأَنَّهُ يَراني رَقيقا ، ولَو قَد أفضَى الأَمرُ إلَيهِ لَتَرَكَ كَثيرا مِمّا هُوَ عَلَيهِ ، وقَد رَمَقتُهُ ؛ إذا أنَا غَضِبتُ عَلى رَجُلٍ أرانِي الرِّضى عَنهُ ، وإذا لِنتُ لَهُ أرانِي الشِّدَّةَ عَلَيهِ .
ثُمَّ دَعا عُثمانَ بنَ عَفّانَ فَقالَ : أخبِرني عَن عُمَرَ ، فَقالَ : سَريرَتُهُ خَيرٌ مِن عَلانِيَتِهِ ، ولَيسَ فينا مِثلُهُ . فَقالَ لَهُما : لا تَذكُرا مِمّا قُلتُ لَكُما شَيئا ، ولَو تَرَكتُ عُمَرَ لَما عَدَوتُكَ يا عُثمانُ ، وَالخِيَرَةُ لَكَ ألّا تَلِيَ مِن اُمورِهِم شَيئا ، ولَوَدَدتُ أنّي كُنتُ مِن اُمورِكُم خِلوا ، وكُنتُ فيمَن مَضى مِن سَلَفِكُم .
ودَخَلَ طَلحَةُ بنُ عُبَيدِ اللّهِ عَلى أبي بَكرٍ فَقالَ : إنَّهُ بَلَغَني أنَّكَ يا خَليفَةَ رَسولِ اللّهِ استَخلَفتَ عَلَى النّاسِ عُمَرَ ، وقَد رَأَيتَ ما يَلقى النّاسُ مِنهُ وأنتَ مَعَهُ ، فَكَيفَ بِهِ إذا خَلا بِهِم ! وأنتَ غَدا لاقٍ رَبَّكَ ؛ فَيَسأَلُكَ عَن رَعِيَّتِكَ .
فَقالَ أبو بَكر : أجلِسوني ، ثُمَّ قالَ : أ بِاللّهِ تُخَوِّفُني؟ ! إذا لَقيتُ رَبّي فَسَأَلَني قُلتُ : استَخلَفتُ عَلَيهِم خَيرَ أهلِكَ .
فَقالَ طَلحَةُ : أ عُمَرُ خَيرُ النّاسِ يا خَليفَةَ رَسولِ اللّهِ ؟ ! فَاشتَدَّ غَضَبُهُ وقالَ : إي وَاللّهِ ، هُوَ خَيرُهُم وأنتَ شَرُّهُم ! أما وَاللّهِ لَو وَلَّيتُكَ لَجَعَلتَ أنفَكَ في قَفاكَ ، ولَرَفَعتَ نَفسَكَ فَوقَ قَدرِها ، حَتّى يَكونَ اللّهُ هُوَ الَّذي يَضَعُها ! أتَيتَني وقَد دَلَكتَ عَينَكَ ؛ تُريدُ أن تَفتِنَني عَن ديني ، وتُزيلَني عَن رَأيي ! قُم ، لا أقامَ اللّهُ رِجلَيكَ ! أما وَاللّهِ لَئِن عِشتُ فُواقَ ناقَةٍ ۴ وبَلَغَني أنَّكَ غَمَصتَهُ ۵ فيها أو ذَكَرتَهُ بِسوءٍ لَاُلحِقَنَّكَ بِمَحمَضاتِ قُنَّةَ ۶ ، حَيثُ كُنتُم تُسقَونَ ولا تَروَونَ ، وتَرعَونَ ولا تَشبَعونَ ، وأنتُم بِذلِكَ بَجِحونَ ۷ راضونَ فَقامَ طَلحَةُ فَخَرَجَ . ۸

1.تاريخ المدينة : ج ۲ ص ۶۶۷ ، تاريخ دمشق : ج ۴۴ ص ۲۵۲ عن عبد اللّه بن عمر ، الأوائل لأبي هلال : ص ۱۰۲ عن المدائني وكلاهما نحوه .

2.تاريخ الطبري : ج ۳ ص ۴۲۹ ، مسند ابن حنبل : ج ۱ ص ۸۸ ح ۲۵۹ نحوه . وفي معالم الفتن : ج ۱ ص ۳۲۶ «ياليت الفاروق قال ذلك يوم أن أمر النبيّ صلى الله عليه و آله أن يأتوه بصحيفة ليكتب لهم كتابا لا يضلّوا بعده أبدا» .

3.الإمامة والسياسة : ج ۱ ص ۳۸ .

4.أي قَدْرَ فُواق ناقةٍ ، وهو ما بين الحَلْبَتَين من الراحَة (النهاية : ج ۳ ص ۴۷۹ «فوق») .

5.غَمَصَه : حَقَّرَه واستَصْغَره ولم يَرَهُ شيئا (لسان العرب : ج ۷ ص ۶۱ «غمص») .

6.قال ابن منظور : المَحْمَض : الموضع الَّذي ترعى فيه الإبل الحَمْض . والحَمْض من النبات : كلّ نَبتٍ مالِحٍ أو حامضٍ يقوم على سُوقٍ ولا أصل له (لسان العرب : ج ۷ ص ۱۳۹ و ۱۳۸) . وقال ياقوت : قُنَّةُ : منزل قريب من حومانة الدرّاج في طريق المدينة من البصرة . وقُنَّةُ : جبل في ديار بني أسد متّصل بالقنان (معجم البلدان : ج ۴ ص ۴۰۹) . ولعلّه قَصَد موضعا بعينه .

7.البَجَح : الفَرَح (تاج العروس : ج ۴ ص ۵ «بجح»).

8.شرح نهج البلاغة : ج ۱ ص ۱۶۴ ، الطبقات الكبرى : ج ۳ ص ۱۹۹ ، تاريخ المدينة: ج ۲ ص ۶۶۷ ، تاريخ الطبري : ج ۳ ص ۴۲۸ و ص ۴۳۳ و فيه إلى «خير أهلك» و كلّها نحوه .

  • نام منبع :
    دانش نامه اميرالمؤمنين (ع) بر پايه قرآن، حديث و تاريخ ج3
    سایر پدیدآورندگان :
    همکار: طباطبايي، محمدكاظم؛ طباطبايي نژاد، محمود؛ مترجم: مسعودی، عبدالهادی؛ مهریزی، مهدی
    تعداد جلد :
    14
    ناشر :
    سازمان چاپ و نشر دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1386
    نوبت چاپ :
    اوّل
تعداد بازدید : 79107
صفحه از 588
پرینت  ارسال به