۱۰۲۹.تاريخ المدينةـ به نقل از اسلم ـ: عثمان ، عهدنامه جانشين ابو بكر را نوشت و ابو بكر به او فرمان داد كه از كسى نام نبرد و نام خليفه را وا گذارد . سپس كاملاً بيهوش شد. عثمان،عهدنامه را برداشت و نام عمر را در آن نوشت.
ابو بكر كه به هوش آمد ، گفت : عهدنامه را به من نشان بده . چون نام عمر را در آن ديد ، گفت : چه كسى اين را نوشت؟
عثمان گفت : من .
گفت: خدا رحمتت كند و به تو پاداش خير دهد! به خدا سوگند ، اگر [ نام ]خودت را مى نوشتى ، شايسته آن بودى .
۱۰۳۰.تاريخ الطبرىـ به نقل از قيس ـ: عمر بن خطّاب را ديدم كه نشسته و مردم ، همراهش بودند و در دستش ، شاخه نخلى داشت و مى گفت : اى مردم! گوش كنيد و از گفته [ ابو بكر ، ]خليفه پيامبر خدا ، اطاعت كنيد . او مى گويد : من ، در خيرخواهى براى شما كوتاهى نكردم .
شديد (غلام ابو بكر) هم با او بود و صحيفه اى را كه در آن به جانشينى عمر وصيّت شده بود ، همراه داشت ۱ .
۱۰۳۱.الإمامة و السياسةـ درباره نوشتن جانشينى عمر ـ: عمر ، با نوشته بيرون آمد و به آنان خبر [ وصيّت ابو بكر را ]داد .
گفتند : گوش به فرمانيم .
مردى به عمر گفت : اى ابو حفص! چه چيز در اين نوشته است؟
گفت : نمى دانم ؛ ولى من ، نخستين كسى هستم كه گوش مى دهم و فرمان مى برم .
آن مرد گفت : امّا من مى دانم چه چيزْ در آن است . بار اوّل ، تو او را امير كردى و اين بار ، او تو را!
۱۰۳۲.شرح نهج البلاغة :چون مرگ ابو بكر فرا رسيد ، او عبد الرحمان بن عوف را فرا خواند و گفت : مرا از عمر آگاه كن .
گفت : او بهتر از آن است كه در نظر توست ، جز آن كه در او درشتى اى هست .
ابو بكر گفت : اين از آن روست كه مرا نرم مى بيند و اگر حكومت به او برسد ، بسيارى از درشتى هايش را كنار مى نهد . من او را زير نظر داشته ام . هر گاه كه بر كسى خشم مى گيرم ، او خشنودى اش را به من نشان مى دهد و هر گاه با كسى نرمى مى كنم ، او شدّتش را به من نشان مى دهد .
سپس عثمان بن عفّان را فرا خواند و گفت : مرا از عمر آگاه كن .
گفت : باطنش از ظاهرش بهتر است و مانند او در ميان ما نيست .
ابو بكر به هر دو گفت : از آنچه براى شما گفتم ، به كسى چيزى نگوييد . اى عثمان! اگر عمر را انتخاب نمى كردم ، از تو نمى گذشتم [ و تو را تعيين مى نمودم] ؛ ولى به صلاح توست كه سرپرستى هيچ يك از كارهاى آنان (مسلمانان) را به عهده نگيرى ، كه خود نيز دوست داشتم از كارهايتان جدا و بر كنار و [ بلكه] در زمره پيشينيان درگذشته شما مى بودم .
طلحة بن عبيد اللّه بر ابو بكر وارد شد و گفت : به من خبر رسيده كه تو ـ اى خليفه پيامبر خدا! ـ عمر را بر مردمْ خليفه كرده اى ، با آن كه ديده اى مردم از او چه مى كشند ، [ آن هم ] در حالى كه تو هنوز هستى . پس او در زمانى كه با مردمْ تنها شود ، چگونه خواهد بود؟! تو فردا پروردگارت را ديدار مى كنى و [ او ]درباره مردمِ تحت سرپرستى ات مى پرسد .
ابو بكر گفت : مرا بنشانيد . سپس گفت : آيا مرا از خدا مى ترسانى؟ هنگامى كه پروردگارم را ديدار كنم و از من سؤال كند، مى گويم: بهترينِ مردمان را بر آنان خليفه كردم.
طلحه گفت : اى خليفه پيامبر خدا! آيا عمر ، بهترينِ مردم است؟
خشم ابو بكر ، شدّت گرفت و گفت : آرى . به خدا كه او بهترين آنان است و تو بدترينِ آنانى! بدان كه اگر حكومت را به تو بسپارم ، بينى ات را در پشتت مى نهى (تكبّر مى ورزى) و خود را بيش از اندازه بالا مى برى ، تا آن جا كه فقط خدا مى تواند پايينت كشد!
نزد من آمده اى و چشمانت را نرم و فروهشته كرده اى تا مرا در دينم به فتنه اندازى و مرا از نظرم برگردانى! برخيز ، خدا پاهايت را استوار ندارد!
بدان كه به خدا سوگند ، اگر به اندازه ميان دو شير دوشيدن شتر ، زنده بمانم و به من برسد كه عمر را كوچك شمرده و يا از او به بدى ياد كرده اى ، تو را به چراگاه قُنَّه ۲ مى فرستم ؛ جايى كه بنوشيد ؛ ولى سيراب نشويد ، و بچريد ؛ ولى سير نشويد و به همان هم شادمان و خشنود باشيد .
طلحه برخاست و بيرون رفت .