۱۱۵۸.تاريخ اليعقوبى :به عثمان خبر رسيد كه ابو ذر بر او خُرده گيرى مى كند و تغيير و تبديل هاى او در سنّت هاى پيامبر خدا و ابو بكر و عمر را بازگو مى نمايد . از اين رو او را به شام ، نزد معاويه تبعيد كرد .
ابو ذر در مسجد مى نشست و همان حرف ها را مى گفت و مردم به گرد او جمع مى شدند ، تا آن كه اجتماع كنندگان و شنوندگانِ او فراوان شدند .
ابو ذر ، چون نماز صبح را مى گزارد ، بر دروازه دمشق مى ايستاد و مى گفت : كاروانى آمد كه بارَش آتش سوزان است . خداوند ، كسانى را كه به نيكى فرمان مى دهند و خود عمل نمى كنند و نيز آنان را كه از زشتى نهى مى كنند و خود مرتكب مى شوند ، لعنت كند .
معاويه به عثمان نوشت كه تو با [ تبعيد] ابو ذر ، شام را براى خود ، تباه ساختى . عثمان به او نوشت : او را بر زينى كوچك و بدون پوشش ، سوار كن [ و به سوى من بفرست] . و چون اين گونه به مدينه رسيد ، گوشت ران هايش رفته بود ... .
چند روزى بيشتر در مدينه نبود كه عثمان به او پيغام داد : به خدا سوگند بايد از اين [ شهر ، ]بيرون بروى .
ابو ذر گفت : مرا از حرم پيامبر خدا بيرون مى كنى؟
گفت : آرى ، هر چند تو را خوش نيايد .
گفت : آيا به مكّه [ مى فرستى]؟
گفت : نه .
گفت : به بصره؟
گفت : نه .
گفت : به كوفه؟
گفت : نه ؛ بلكه به رَبَذه [ ، آن جا] كه از آن بيرون آمده اى ، تا اين كه در آن بميرى . اى مروان! او را اخراج كن و تا هنگامى كه بيرون مى رود ، مگذار كسى با او سخن بگويد .