۱۰۷۰.الإرشادـ به نقل از ابو صادق ـ: چون عمر ، خلافت را در شوراى شش نفرى نهاد و گفت : اگر دو نفر با يك نفر و دو نفر با نفر ديگر بيعت كردند ، با آن سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست و آن سه نفرى را كه عبد الرحمان در ميان آنان نيست ، [ چنانچه مخالفت ورزيدند ، ]بكشيد ، امير مؤمنان ، در حالى كه بر دست عبد اللّه بن عبّاس تكيه داشت ، بيرون آمد و به او فرمود : «اى ابن عبّاس! اين گروه ، پس از پيامبرتان با شما دشمنى كردند ، همان گونه كه با پيامبرتان در زندگى اش به دشمنى برخاستند . آگاه باش كه به خدا سوگند ، جز شمشير ، آنان را به راه حق باز نمى گرداند» .
ابن عبّاس به او گفت : به چه دليل [ اين سخن را مى گويى]؟
فرمود : «آيا سخن عمر را نشنيدى كه گفت : اگر دو نفر با يك نفر و دو نفر با يك نفر ديگر بيعت كردند ، با آن سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست و سه نفرى را كه عبد الرحمان در ميان آنان نيست ، [ چنانچه مخالفت ورزيدند ، ]بكشيد؟» .
ابن عبّاس گفت : چرا .
فرمود : «آيا نمى دانى كه عبد الرحمان ، پسر عموى سعد است و با عثمان [ نيز ]خويشاوندى سببى ۱ دارد؟» .
گفت : چرا .
فرمود : «عمر مى دانست كه سعد و عبد الرحمان و عثمان ، يك نظر دارند و با هر يك از آنان كه بيعت شود ، آن دو نفر ديگر با او هستند . پس به كشتن مخالفان آنها فرمان داد و باكى ندارد كه وقتى من و زبير را مى كشد ، طلحه هم كشته شود .
بدان كه به خدا سوگند ، اگر عمَر زنده بمانَد ، زشتى نظرش را درباره ما از گذشته تا كنون به او مى فهمانم و اگر بميرد ، روز داورى ، من و او را گرد هم مى آورَد» .
۱۰۷۱.شرح نهج البلاغةـ به نقل از قُطب راوندى ـ: چون عمر گفت : با سه نفرى باشيد كه عبد الرحمان در ميان آنهاست، ابن عبّاس به على عليه السلام گفت : حكومت از دست ما رفت! عمر مى خواهد كه كار در درست عثمان باشد .
على عليه السلام فرمود : «من نيز اين را مى دانم ؛ امّا همراه آنها در شورا داخل مى شوم تا آشكار شود كه اكنون عمر ، مرا شايسته خلافت مى بيند . او پيش از اين مى گفت كه پيامبر خدا فرموده است : نبوّت و امامت ، با هم در يك خانه جمع نمى شوند .
من در پيش ديد مردم در شورا داخل مى شوم تا تناقض كردارش را با روايتى كه نقل كرده است ، روشن كنم» .