۱۲۳.الطبقات الكبرىـ به نقل از عايشه و ابن عبّاس و عايشه بنت قدامه و على عليه السلام و سراقة بن جعشم كه متن حديث ، تركيبى از گفته هاى همه اينهاست ـ: جبرئيل عليه السلام نزد پيامبر خدا آمد و از گِرد آمدن قريش براى كشتن او آگاهش كرد و از او خواست كه آن شب در بسترش نخوابد ... و پيامبر خدا به على عليه السلام فرمود كه وى ، آن شب در بستر او بخوابد .
پس على عليه السلام آن شب در آن جا خوابيد و خود را با بُرد سرخ ۱ حَضرَمى ـ كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن مى خوابيد ـ ، پوشانْد و مردان قريش از شكافِ در،او را مى پاييدند و به خيال همان بُرد ، در كمين پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودند و نقشه مى كشيدند كه كدام يك به كسى كه در بستر خفته ، حمله كند .
پس پيامبر خدا بيرون آمد ، مشتى ماسه برداشت و در حالى كه بر سر آنانى كه جلوى در نشسته بودند ، مى پاشيد ، خواند: «ياسين * سوگند به قرآنِ حكمت آميز» تا به اين آيه رسيد: «و برايشان فرقى ندارد . چه هشدار دهى و چه ندهى ، ايمان نمى آورند» و عبور كرد .
پس كسى به آنان گفت: منتظر چه هستيد؟
گفتند : منتظر محمّد هستيم .
گفت: ناكام مانديد و زيان كرديد . به خدا سوگند ، از كنار شما گذشت و بر سرتان خاك پاشيد .
گفتند: به خدا سوگند ، ما او را نديديم .
برخاستند و خاك از سر و روى خود گرفتند و آنان ، ابو جهل ، حَكَم بن ابى العاص ، عقبة بن ابى معيط ، نضر بن حارث ، اميّة بن خلف ، ابن غيطله ، زمعة بن اسود ، طعيمة بن عدى ، ابو لهب ، اُبىّ بن خلف و نبيه و مُنبه ، دو پسر حجّاج بودند .
چون صبح شد ، على عليه السلام از بستر برخاست و آنان ، پيامبر خدا را از وى سراغ گرفتند . على عليه السلام گفت: «اطّلاعى از او ندارم» .