۱۹۹.مجمع الزوائدـ به نقل از ابن عبّاس ـ: پيامبر خدا ، ابو بكر را به خيبر فرستاد . پس با همراهانش شكست خورده ، بازگشت . چون فردا شد ، عمر را فرستاد و او هم در هم شكسته بازگشت ، در حالى كه او يارانش را ترسو مى خوانْد و يارانش هم او را .
پيامبر خدا فرمود : «فردا پرچم را به دست مردى مى سپارم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند . باز نمى گردد تا خداوند ، پيروزش كند» .
مردم به جنب و جوش در آمدند و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «على كجاست؟» .
در اين ميان ، او از دردِ چشمانش ناراحت بود . پيامبر خدا ، آب دهان خود را بر چشمان او ماليد و پرچم را بدو سپرد . على عليه السلام ، پرچم را به اهتزاز در آورد و خداوند ، پيروزش كرد .
۲۰۰.مسند ابن حنبلـ به نقل از ابو سعيد خُدْرى ـ: پيامبر خدا ، پرچم را گرفت و آن را تكان داد و فرمود : «چه كسى حقّ آن را ادا مى كند؟» .
پس فلانى آمد و گفت : من .
فرمود : «كنار برو !» .
سپس مردى [ ديگر] آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «كنار برو !» .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «سوگند به آن كه آبروى محمّد را نگاه داشته است ، آن را به مردى مى سپارم كه نمى گريزد . اى على! آن را بگير» .
پس على عليه السلام حركت كرد و خداوند ، خيبر و فَدَك ۱ را بر او گشود و [ او ]خرما و گوشت آن دو [قلعه] را آورد .