۲۰۲.المغازىـ به نقل از يعقوب بن عُتبه ـ: پيامبر خدا ، على عليه السلام را با يكصد مرد به عشيره سعد در فدك فرستاد ؛ چون به پيامبر خدا خبر رسيده بود كه گروهى از آنان ، قصد كمك به يهوديان خيبر را دارند .
على عليه السلام ، شب ها راه مى رفت و روزها پنهان مى شد تا به هَمَج رسيد . پس به جاسوسى برخورد و از او پرسيد : «تو كيستى؟ آيا از گروه بنى سعد كه پشت سر گذاشته اى اطّلاعى دارى؟» .
گفت : اطّلاعى ندارم .
بر او سخت گرفتند تا اقرار كرد كه جاسوس آنهاست و وى را به سوى يهوديان خيبر فرستاده اند تا به آنان بگويد كه بنى سعد ، آماده كمك كردن به آنها هستند و به آنان مى پيوندند ، به شرط آن كه مقدارى خرما كه به ديگران داده اند ، به آنان هم بدهند .
از او پرسيدند : اين گروه ، كجا هستند؟
گفت : هنگامى كه من آنان را ترك مى كردم ، دويست نفر از آنان به رهبرى وَبَر بن عُلَيم ، گِرد آمده بودند .
گفتند : ما را به آن جا ببر .
گفت : به شرط آن كه امانم دهيد .
گفتند : اگر ما را به آنان و دام هايشان راهنمايى كنى ، تو را امان مى دهيم ؛ وگرنه ، امان ندارى .
گفت : قبول است . او آنان را راهنمايى كرد و [آن قدر راه برد] كه به او بدگمان شدند . آنان را از زمين هاى بلند و ناهموار ، عبور داد و سپس آنان را به دشت هموارى رسانْد كه با شتران و گوسفندان بسيارى مواجه شدند . گفت : اين ، شتران و گوسفندان آنهاست .
بر آنها تاختند و شتران و گوسفندان را غنيمت گرفتند . آن جاسوس گفت : رهايم كنيد .
گفتند : نه ، تا آن كه از تعقيب ، در امان باشيم . [ آن جاسوس ،] چوپان هاى شتران و گوسفندان را از آنان ترساند و آنان به سوى بنى سعد گريختند و به آنها هشدار دادند . پس آنان نيز پراكنده شدند و گريختند .
آن راهنما گفت : براى چه مرا نگه داشته ايد ؟ اعراب ، پراكنده شده اند و چوپان ها ، آنها را ترسانده اند .
على عليه السلام فرمود : «ما به اردوگاهشان نرسيده ايم» .
پس [ جاسوس] ، آنان را به آن جا رساند . على عليه السلام كسى را نديد . رهايش كردند و شتران و گوسفندان را [ به سوى مدينه ]راندند . پانصد شتر و دو هزار گوسفند بود .
۲۰۳.المستدرك على الصحيحينـ به نقل از جابر بن عبد اللّه ـ: چون جنگ خيبر شد ، پيامبر خدا ، مردى را فرستاد . پس بُزدلى كرد و محمّد بن مسلمه آمد و گفت : اى پيامبر خدا ، مانند امروز ، نديده بودم!
پيامبر خدا فرمود : «فردا ، مردى را مى فرستم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و آنان نيز دوستش دارند ، و پشت [ به جبهه] نمى كند ، و خداوند با دستان او فتح مى كند» .
مردم، سَرَك مى كشيدند وعلى عليه السلام آن روز، چشمْ درد داشت. پيامبر خدا به او فرمود: «حركت كن!».
گفت: اى پيامبر خدا! من جايى را نمى بينم.
پيامبر خدا ، از آب دهان خود بر چشمان وى نهاد وفرماندهى را به وى داد و پرچم را بدو سپرد .