۲۰۵.الكامل فى التاريخـ به نقل از بُرَيده اَسلَمى ـ: گاه ، پيامبر خدا سردرد مى گرفت و يكى دو روز بيرون نمى آمد ، و چون به خيبر رسيد ، سردرد گرفت و به ميان مردم نيامد .
ابو بكر ، پرچم را از پيامبر خدا گرفت و آماده شد و به جنگ سختى پرداخت . سپس ، بازگشت و عمر ، آن را گرفت و جنگ سختى كرد كه از پيكار قبلى ، سخت تر بود . سپس بازگشت و خبر [ شكست خود ]را به پيامبر خدا داد . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «آگاه باشيد ! به خدا سوگند ، فردا پرچم را به دست مردى مى سپارم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند و آن جا را با قدرت ، فتح مى كند» و على عليه السلام آن جا نبود و به دليل چشمْ درد ، در مدينه مانده بود .
چون پيامبر خدا چنين فرمود ، قريش براى آن ، گردن كشيدند . صبحگاهان ، على عليه السلام با همان چشمان بسته از شدّت درد ، بر پشت شترش تا نزديك چادر پيامبر خدا آمد و آن را خوابانْد . پيامبر خدا فرمود : «چه شده؟» .
گفت : پس از شما چشمْ درد گرفتم .
فرمود : «نزديك بيا !» .
نزديك شد . پيامبر خدا ، آب دهان خود را بر چشمان وى نهاد و على عليه السلام تا پايان زندگى اش از دردِ چشم نناليد .
سپس پيامبر خدا ، پرچم را به على عليه السلام سپرد و او آن را بلند كرد و در حالى كه رداى قرمزى بر دوش خود انداخته بود ، به سوى خيبر رفت . مردى يهودى سر برآورد و پرسيد : تو كيستى؟
فرمود : «من ، على بن ابى طالبم» .
يهودى گفت : اى گروه يهود ! مغلوب شديد .
و مَرحَب ، فرمانده قلعه ، با كلاهخود يمانى بر سر ـ كه چون تخم مرغ ، آن را سوراخ كرده بود ـ ، پيش آمد و مى گفت:
خيبر مى داند كه من مَرحبم
غرق سلاحم و پهلوان و كارآزموده ام .
پس على عليه السلام فرمود:
«من آنم كه مادرم مرا حيدر (شير) ناميد
شما را پيش از آن كه بگريزيد ، از دمِ تيغ مى گذرانم .
شير بيشه ها و سخت نيرومندم» .
پس دو ضربه به هم زدند . على عليه السلام پيش دستى كرد و چنان ضربه اى به او زد كه سپر و كلاهخود و سرش را شكافت و به زمين ۱ رسيد و قلعه را فتح كرد .