۲۰۶.صحيح البخارىـ به نقل از سهل بن سعد ـ: پيامبر خدا در جنگ خيبر فرمود: «فردا ، اين پرچم را به دست مردى مى سپارم كه خدا با دستان او فتح مى كند . او خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند» .
لشكر ، شب را در اين گفتگو به سر بردند كه [فردا ]پرچم به چه كسى داده مى شود . چون صبح شد ، به نزد پيامبر خدا آمدند و هر كس اميد داشت كه [پرچم] به او داده شود . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «على بن ابى طالب كجاست؟» .
گفته شد : اى پيامبر خدا ! او از چشمْ درد مى نالد .
فرمود : «كسى را به سراغ او بفرستيد [تا او را بياورد]» .
[ چون على عليه السلام را آوردند ،] پيامبر صلى الله عليه و آله آب دهان خود را بر چشمانش نهاد و برايش دعا كرد . چنان بهبود يافت كه گويى دردى نداشته است .
پيامبر صلى الله عليه و آله پرچم را به او سپرد . على عليه السلام گفت : اى پيامبر خدا ! آيا با آنان بجنگم تا مانند ما [ مسلمان ]شوند؟
فرمود : «به نرمى و تأنّى برو تا به جايگاه آنان برسى . سپس ، آنان را به اسلام ، دعوت كن و آنان را از حقّ خدا در آن آگاه كن كه به خدا سوگند ، اگر خداوندْ يك نفر را به دست تو هدايت كند ، برايت از شتران سرخ مو ۱ بهتر است» .
۲۰۷.صحيح مسلمـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: پيامبر خدا در جنگ خيبر فرمود : «اين پرچم را به دست مردى مى سپارم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد . خداوند با دستان او پيروزى مى آورَد» .
عمر بن خطّاب گفت : من فرماندهى را جز در آن روز ، دوست نداشتم و گردن مى كشيدم ، به اميد آن كه خوانده شوم .
پيامبر خدا ، على بن ابى طالب عليه السلام را فرا خواند و پرچم را به او سپرد و فرمود : «برو و باز مگرد تا خداوند ، پيروزت كند» .
على عليه السلام ، اندكى رفت و ايستاد و بى آن كه رويش را برگردانَد ، صدا زد : اى پيامبر خدا ! بر سر چه با مردم [قلعه ]بجنگم؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «با آنان بجنگ تا آن كه گواهى دهند كه خداوند ، يكتاست و محمّد ، پيامبر خداست . و چون اين گواهى را دادند ، جان و مال خود را ـ جز آن كه حقّى در آن باشد ـ حفظ كرده اند و حسابشان با خداست» .