برز ايمان كلّه الي الشرك كلّه.۱
حتي پيامبر، ايشان را امير نيكوكاران و قاتل فاجران معرفي فرمودند و وعده نصرت به ياري كنندگان و وعده خذلان به خذلان كنندگان علي عليه السلامداد. نقل است كه حضرت روز حديبيه، در حالي كه دست علي را گرفته بود، فرمود:
هذا امير البررة و قاتل الفجرة منصور من نصره و مخذول من خذله؛۲
اين امير نيكوكاران و قاتل فاجران است. ياري شده است كسي كه علي را ياري كند و مخذول است كسي كه علي را مورد خذلان قرار دهد.
حتي پيامبر، پيش بيني جنگهاي اميرالمؤمنين و هدف از اين جنگها را نمودند و جنگ اميرالمؤمنين را براي اقامه حق و برپايي قرآن معرفي كردند. آيا باز هم ميتوان كساني را كه مقابل علي با حضرت جنگيدند و و لو صحابه باشند، پيرو قرآن و عادل دانست؟ از جمله اين احاديث، روايتي است كه از ابو سعيد خدري نقل شده كه ميگويد:
ما نشسته بوديم و منتظر تشريف فرمايي پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم،حضرت وارد شد، در حالي كه بند كفشش پاره شده بود. آن را به علي داد و سپس فرمود: همانا از شما كسي است كه بر تأويل قرآن ميجنگد؛ همانطور كه من بر تنزيل آن ميجنگيدم. ابوبكر پرسيد: يا رسول الله(، آيا من، آن فرد هستم؟ فرمودند: نه. عمر هم پرسيد: يا رسول الله، آن فرد من هستم؟ پيامبر فرمود: نه. او آن كسي است كه كفش نزد اوست. ۳
در صحاح ستّه است كه پيامبر به عمار فرمود:
در امت من اختلاف رخ خواهد داد و شمشيرها بين آنها. بعضي، برخي ديگر را ميكشند. اي عمار، تو را گروه ستمكار ميكشند؛ در حالي كه تو با حقي و حق با توست. سپس فرمود:ان علياً ان يدنيك من ردي و لن يخرجك من هدي يا عمار! من تقلد سيفاً أعان به علياً علي عدوه قلده الله يوم القيامة و شاحين من نور و من تقلّد سيفاً اعان به عدوه قلده الله و شاحين من نار، فاذا رايت ذلك فعليك بهذا الذي عن يميني ـ يعني علياً ـ و ان سلك الناس كلهم وادياً و سلك علي واداياً فاسلك وادياً سلكه علي و ضل الناس طراً ـ يأعمار ان علياً لا يزال علي هدي و يا عمار ان طاعة علي من طاعتي و طاعتي من طاعة الله تعالي.۴
همانطور كه ملاحظه نموديد، پيامبر اكرم( در اين حديث شريف، توصيههايي بس مهم و نكاتي قابل توجه را به عمار متذكر ميشوند؛ از جمله:
1.. دلائل الصدق، ج۲، ص۴۰۱.
2.. تاريخ بغداد، ج۲، ص۳۳۷؛ تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۳۸۳؛ المناقب ابن مغازي، ص۸۴.
3.. ترجمه خصائص نسايي، ص۱۱۴؛ دلائل الصدق، ج۲، ص۴۲۹؛ کنزالعمال، ح۳۶۳۵۱-۳۶۳۷۳؛ مسند ابنحنبل، ج۳، ص۸۲؛ مجمع الزوائد، ج۵، ص۱۸۶ و ج۹، ص۱۳۳.
4.. دلائل الصدق، ج۲، ص۴۶۷.