محلى براى گذاشتن چراغى كه بايد دائم در نزديك جايگاه مردگان بسوزد، نبود.
هنگامى كه به سوى تهران اسب مى تاختيم خورشيد سايه هاى طويلى از كوه دماوند، بلندترين قله سلسله جبال البرز، كه در اوستا هرابرزئيتى ۱ ناميده مى شود، بر جهان مى افكند. دماوند، باقله پوشيده از برف و چهره اخم كرده اش، قريب 6000 متر از زمين سربرافراشته و جلو آسمان را سد كرده بود. از چهره عبوس و اخم كرده آن نبايد تعجب كرد؛ زيرا بنابر افسانه ها، وظيفه سنگينى برعهده دارد و بايد در زير قامت جسيم و گران خود قرنها ضحاك يا اژى دهاك، آن هيولاى غول پيكر، را بر هم بفشارد تا مبادا از زنجير اسارت بگريزد و دنيا را از ظلم و ستم بياكند.تنها در هزاره پانزدهم است كه كوه ازاين وظيفه سنگين آزاد مى شود؛ زيرا در آن زمان پهلوان بزرگ سام كرساسپ ۲ (كرشاسب) از خواب برانگيخته خواهد شد، و ضحّاك را خواهد كشت، و دوران جديدى آغاز خواهد گشت.
اما ديرى نگذشت كه وارد دروازه پايتخت شديم، و افكار من از اسطوره هاى قديمى و ويرانه هاى باستانى به موضوعهاى جديد و امروزى باز آمدند.
1.Hara Berezaiti.
2.گرشاسب يا گرشاسپ صورت محرف گرشاسب يا كرشاسپ (اوستايى كرساسپ)، از پهلوانان شاهنامه است كه نژادش به جمشيد مى رسد، و نريمان (نياى بزرگ رستم) پسر او است. بنا بر تحقيقات ابوريحان بيرونى و مستشرقين كرشاسب و سام و نريمان هر سه يك تنند، كه روايات ايرانى از كرشاسب (نام پهلوان) و سام (نام خاندان او) و نريمان (صفت او) سه نام و سه پهلوان ساخته است .ـ مترجم.