هنوز خاموشى دنيايى مرده بر ما سنگينى مى كرد كه راه خود را به سوى انتهاى بالاتر دره ادامه داديم، ولى آنجا در دروازه هاى دشت، زندگى به پيشوازمان آمد. ميان سنگها يك خطمى وحشى به نگهبانى ايستاده بود؛ بعضى از گلبرگهاى زرد خود را مانند پرچم گشوده بود، و روى نيزه هاى بر افراشته اش غنچه هاى درشت و پر شهدى در آستانه شكفتن بود. شب پيش باران باريده و كوه و صحرا را به زندگى خوانده بود، و خارها پوششى ارغوانى از گلهاى ريز در بر كرده بودند؛ آفتاب مطبوعى روى شانه هايمان مى تابيد؛ و نسيم سبك با نشاطى رايحه مرطوب و خوشايند تجديد حيات زمين را به سويمان مى آورد. اسبها بو كشيدند، و آلودگى آن لحظه را دريافتند، دهنه ها را كشيدند و بر زمين نرم شده از باران شروع به تاختن كردند. ما نيز خاموشى را پشت سر گذاشتيم و به ياد آورديم كه زنده ايم. زندگى مارا در بر گرفت و احساس خوشى ديوانه وارى در ما دميد. همچنان كه مى تاختيم، باد همهمه گر و زمين بارور فرياد مى زدند:«زندگى!زندگى!» زندگى!بخشنده، باشكوه! پيرى از ما دور باد، مرگ دور باد، مرگ را بر فراز كوههاى خشكش رها كرده بوديم تا ارزانى شهر ارواح و اعتقادات كهنه باشد. از آنِ ما است دشت پهناور و دنياى بيكران، از آن ما است زيبايى و تازگى صبحگاه، از آنِ ما است جوانى و شادى زندگى!