تاريخ : یکشنبه 1395/9/7 تاریخ ایجاد:
کد خبر: 54904
سبب انكار وفات پيامبر(ص) چه بود؟

سبب انكار وفات پيامبر(ص) چه بود؟

چرا وقتی که پیامبر(ص) از دنیا رفت، عمر مرگ آن حضرت را انکار کرد؟

پيامبر صلى الله عليه و آله زندگى را به سوى رفيق اعلى بدرود مى گويد . با اين حادثه ، مدينه تكان مى خورَد و غوغايى به وجود مى آيد . خبر رحلت پيامبر خدا به سرعتْ گسترش مى يابد . جان ها فشرده و قلب ها آكنده از غم مى شود . همه اشك مى ريزند و مويه مى كنند و بر از دست رفتن پيشوايشان ناله مى زنند . براساس اخبار، تنها كسى كه خبر را قاطعانه تكذيب مى كند و تلاش دارد با تهديد ، از گسترش آن جلوگيرى نمايد ، عمر بن خطّاب است .

عبّاس ، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله ، با عمر سخن مى گويد ؛ امّا او قانع نمى شود . مغيرة بن شعبه با ديدن چهره پيامبر صلى الله عليه و آله سوگند ياد مى كند كه پيامبر خدا در گذشته است ؛ ولى عمر ، او را دروغگو مى خوانَد و به فتنه انگيزى متّهم مى سازد .

ابو بكر در سُنح (در بيرون مدينه) به سر مى بَرد كه به او خبر مى دهند پيامبر خدا از دنيا رفته است . او به مدينه مى آيد و عمر را مى بيند كه براى مردم ، سخن مى گويد و آنها را تهديد مى كند كه مبادا كسى مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله را باور كند و خبر آن را بگستراند . عمر با ديدن ابو بكر مى نشيند .

ابو بكر به سوى جنازه مى رود و پوشش از چهره پيامبر صلى الله عليه و آله بر مى گيرد . خطبه اى كوتاه مى خواند و آيه :  «و محمّد ، جز پيامبرى نيست كه پيش از او هم پيامبرانى بوده اند . آيا اگر او بميرد يا كشته شود ، [ از دين او] باز مى گرديد؟» [۱] را تلاوت مى كند . عمر ، آرام مى شود ، مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله را باور مى كند و پس از شنيدن آيه مى گويد : به وفاتش يقين كردم . گويى اين آيه را نشنيده بودم! [۲]

به راستى عمر نمى دانست كه پيامبر صلى الله عليه و آله در گذشته است؟!

برخى بر اين باورند كه عمر به واقع نمى دانسته پيامبر صلى الله عليه و آله در گذشته است و به ديگر سخن ، انگاشته اند كه براى عمر ، چنين باور بوده است كه «پيامبر صلى الله عليه و آله نمى ميرد ؛ بلكه او [ انسانى] جاودانه است» . [۳]

اينان ، موضع عمر را سياستبازى و صحنه آفرينى ندانسته اند ؛ ولى برخى بر اين باورند كه او خوب مى دانسته كه پيامبر خدا زندگى را بدرود گفته است و ديگر در ميان مسلمانان نيست ؛ امّا مصلحت و چاره انديشى براى آينده موجب شد كه او با چنين موضعى،زمينه را براى حذف رقباى سياسى آماده سازد.

ابن ابى الحديد ، ديدگاه دوم را پذيرفته است ، با تأكيد بر اين كه قصد عمر از اين كار ، پيشگيرى نمودن از بروز فتنه در امر امامت و پيشوايى امّت از سوى انصار يا ديگران بوده است . او مى نويسد :

و ما مى گوييم شأن عمر ، بالاتر از اين است كه به آنچه در اين واقعه بيان داشته ، باور داشته باشد ؛ ليكن چون دانست كه پيامبر خدا وفات يافته است ، ترسيد در كار پيشوايى امّت ، فتنه در گيرد و مردم ، از انصار گرفته تا ديگران ، از آنها روى گردانند ... . پس ، چنين مصلحت ديد كه با ادّعاى وفات نيافتن پيامبر صلى الله عليه و آله ، مردم را آرام نگه دارد ... تا ابو بكر كه غايب بود و در سُنح (منزلى دور از مدينه) به سر مى بُرد ، آمد . چون با ابو بكر همراه شد ، اضطرابش پايان يافت ، پشت گرم شد و تمايل مردم به او و اطاعت از او فزونى گرفت . در اين هنگام از ادّعاى خود ، دست كشيد . [۴]

با توجّه به قرائن تاريخى و مواضع ابو بكر و عمر و نيز با توجّه به سكوت ناگهانى عمر كه در پى آن همه هياهو و پس از رسيدن ابو بكر اتّفاق افتاد ، ترديدى باقى نمى ماند كه اين موضع عمر ، حركتى سياست مدارانه در جهت زمينه سازى همان چيزى بود كه پيش تر ، او و ابو بكر به خاطر آن ، بر خلاف فرمان صريح پيامبر خدا ، از رفتن با سپاه اُسامه تن زدند ؛ چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله خود از پايان يافتن عمرش سخن گفته و اين را به همگان رسانده بود .

عمر ، چند روز پيش از اين و به هنگام جلوگيرى از «كتابت وصيّت» ، شعار «كتاب خدا براى ما كافى است» را سر داده بود كه طبعا مربوط به پس از مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله است .

اصولاً مى توان گفت كه با تصريح قرآن كريم به «ميرا» بودن پيامبر صلى الله عليه و آله و جاودانه نبودن آن بزرگوار ، «وفات نيافتن او» هرگز و حتّى به گونه باورى سست نيز در ميان مؤمنان ، مطرح نبوده است . از همه روشن تر ، كلام خود عمر است ، آن هنگام كه خلافت را بر ابو بكر استوار ساخت و او را بر مَسند نشانيد و با صراحت ، نادرستى و نااستوارى گفتارش را بيان داشت و گفت :

امّا بعد ، من ديروز سخنى با شما گفتم كه حقيقت نداشت و به خدا سوگند ، نديدم كه در كتاب خدا نازل شده و يا پيامبر خدا درباره آن به من سفارشى كرده باشد ؛ بلكه من اميد داشتم پيامبر صلى الله عليه و آله زنده باشد و پس از همه ما از دنيا برود ؛ ولى خداوند ، آنچه را خود مى خواست ، براى پيامبرش برگزيد ، نه آنچه را شما مى خواستيد . و اين ، كتابى است كه خداوند ، پيامبرتان را با آن ره نمود . پس ، آن را برگيريد تا به همان راهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله هدايت شد ، رهنمون شويد . [۵]

اينها همه و همه ، نشانگر آن است كه او تلاش مى كرده است زمينه را براى به چنگ آوردن حكومتْ آماده ساخته ،مَسند خلافت را براى ابو بكر ، رقم زند تا در فردا و فرداها خود بدان مسند تكيه زند . چه گوياست كلام على عليه السلام كه خطاب به او فرمود :

اُحلُب حَلبا لَكَ شَطرُهُ.  شيرى بدوش كه از آن ، سهمى [ هم] از آنِ تو باشد . [۶]


[۱] آل عمران ، آيه ۱۴۴ .

[۲] . شرح نهج البلاغة : ج ۱۲ ص ۱۹۵ .

[۳] . شرح نهج البلاغة : ج ۱۲ ص ۱۹۵ .

[۴] شرح نهج البلاغة : ج ۲ ص ۴۲ .

[۵] ر .ك : ص۵۴۴ ، ح ۹۲۸ .

[۶] ر.ك : ص ۵۱۷ (هجوم به خانه فاطمه ، دختر پيامبر) .

خبرگزاری فارس :
خبرگزاری ایکنا :
خبرگزاری ایرنا :