۱۴۵.امام عسكرى عليه السلام :به پدرم امام هادى عليه السلام گفتم : آيا رسول خدا با يهوديان و مشركان ، زمانى كه وى را مورد عتاب قرار مى دادند ، مناظره مى كرد و آيا [هنگامى كه آنان محاجّه مى كردند] با آنان محاجّه مى نمود؟ فرمود : «بلى ، بارها و بارها ! از جمله آنها همانى است كه خدا از قول مشركان نقل كرده است : و گفتند : اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود . چرا فرشته اى به سوى او نازل نشده؟ تا آن جا كه مى فرمايد : مردى افسون شده ؛ و گفتند : چرا اين قرآن ، مردى بزرگ از [آن] دو شهر ، فرود نيامده است .
و نيز قول خداوند ـ عزّوجل ـ كه مى فرمايد : و گفتند : تا از زمين ، چشمه اى بر ما نجوشانى ، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد… تا آن جا كه مى فرمايد : كتابى بخوانيم آن را… .
و در پايان به وى گفته شد : اگر تو همچون موسى ، پيامبر هستى ، در خصوص پرسش هايمان از تو بايد بر ما صاعقه اى فرود مى آمد ؛ چون پرسش هاى ما از پرسش هاى قوم موسى سخت تر است» .
[امام هادى عليه السلام] فرمود : جريان چنين بود كه روزى رسول خدا در مكّه در كنار كعبه نشسته بود . گروهى از رؤساى قريش ، از قبيل : وليد بن مغيره مخزومى ، ابو البخترى بن هشام ، ابو جهل ، عاص بن وائل سهمى ، عبداللّه بن اميّه مخزومى و تعداد زيادى كه دنباله رو آنان بودند ، گرد ايشان جمع شدند و رسول خدا با تعدادى از ياران خود بود و بر آنان ، قرآن مى خواند و امر و نهى الهى را بيان مى كرد .
گروهى از مشركان به همديگر گفتند : جريان محمّد ، شدّت يافته ۱ و خواسته هاش بالا گرفته است . بياييد شروع به سرزنش ، بى تاب ساختن ، توبيخ و استدلال عليه او كنيم و آنچه را كه آورده ، باطل سازيم تا قَدرَش بين يارانش كم شود و ارزشش در نزد آنان ، كوچك گردد . شايد از گمراهى ، باطل ، طغيانگرى و سرپيچى اى كه در آن گرفتار است ، جدا شود . اگر دست شست ، چه بهتر و اگر نه ، با شمشيرهاى برّان با وى برخورد خواهيم كرد .
ابوجهل گفت : چه كسى كلامش را پى مى گيرد و مجادله مى كند . عبداللّه بن ابى اميّه مخزومى گفت : من به اين كار مى پردازم . آيا مرا براى شاخ به شاخ شدن و مجادله گرى با وى كافى نمى بينيد؟ ابوجهل گفت : چرا . همه با هم نزد رسول خدا آمدند . عبداللّه بن ابى اميّه مخزومى با اين بيان شروع كرد : اى محمّد ! ادّعاى بزرگى كرده اى و سخنان عظيمى به زبان رانده اى . پنداشتى كه تو فرستاده خداى جهانيان هستى؟ روا نيست فردى مثل تو كه چون ما بشرى ، مثل ما مى خورى ، مثل ما مى نوشى و همچون ما در بازار قدم مى زنى ، فرستاده پروردگار جهانيان و خالق همه مخلوقات باشى . پادشاه روم و ايران ، هيچ وقت جز پولداران و با شخصيّت ها را [به عنوان ]نماينده نمى فرستند . افرادى كه داراى قصرها ، خانه ، بارگاه ها ، خيمه ها ، بردگان و نوكران اند . خداوند عالميان ، برتر از همه اينان است و اينان ، بندگان اويند . اگر تو پيامبر بودى ، بايد در كنارت فرشته اى بود كه ما مى ديديم و او تو را تصديق مى كرد؛ بلكه بالاتر ، اگر خدا مى خواست پيامبرى براى ما بفرستد ، بايد فرشته اى مى فرستاد نه انسانى مثل خودمان . اى محمّد ! تو جز مردى سِحر شده نيستى و پيامبر نيستى .
رسول خدا فرمود : «آيا چيز ديگرى هم براى گفتن دارى؟» . گفت : بلى . اگر خدا مى خواست پيامبرى براى ما بفرستد ، بايد آن كه بين ما مالدارتر و زندگى اش بهتر است ، مى فرستاد . اين قرآنى كه تو مى پندارى خداوند بر تو نازل كرده و تو را به عنوان پيامبر برگزيده ، بايد به يكى از بزرگان اين دو شهر (مكّه و طائف) فرو مى فرستاد : وليد بن مغيره در مكّه و يا عروة بن مسعود ثقفى در طائف .
رسول خدا فرمود : «اى عبداللّه ! حرف ديگرى هم دارى؟» . گفت : آرى . به تو ايمان نمى آوريم ، مگر آن كه در اين مكّه چشمه اى از زمين بجوشانى . مكّه زمينى كوهى با سنگ هاى ناهموار است . زمينش را صاف كن و حفّارى كن تا چشمه ها در آن جارى شود . ما به اين چشمه ها نيازمنديم؛ يا باغى از خرما و انگور داشته باش و از آن بخور و ما را هم بخوران و در بين آن نخل ها و انگورها رودهايى جارى ساز؛ يا آسمان را چون پاره سنگى بر ما فرود آر ، چنان كه به ما گفتى : «و اگر پاره سنگى را در حال سقوط از آسمان ببينند ، مى گويند : ابرى متراكم است» . شايد ما همين را بگوييم .
آن گاه گفت : [به تو ايمان نمى آوريم] يا خدا و همه فرشتگان را بياور . خدا و فرشتگان را روبه روى ما قرار بده ، يا خانه اى از گنج داشته باش و به ما هم از آن بده و ما را از آن ، بى نياز گردان . شايد ما طغيان كنيم ، چون تو به ما گفتى : «حقّا كه انسان ، سركشى مى كند ، همين كه خود را بى نياز پندارد» .
آن گاه افزود : يا به آسمان برو و ما ايمان به صعود تو نمى آوريم ، مگر كه نامه اى براى ما بياورى كه در آن بخوانيم از خداوند عزيز و حكيم به عبداللّه بن ابى اميّه مخزومى و كسانى كه با وى هستند ، مبنى بر اين كه به محمّد بن عبداللّه بن عبد المطّلب ، ايمان بياوريد؛ چون او فرستاده من است و حرف هايش را بپذيريد كه از طرف من است .
تازه اى محمّد ! نمى دانم اگر همه اينها را انجام دادى ، به تو ايمان بياورم يا نه؛ بلكه اگر ما را به آسمان ببرى و درهاى آن را باز كنى و ما را در آن واردكنى ، خواهيم گفت : ديدگان ما را مست ساختى و سِحرمان كردى .
رسول خدا فرمود : «اى عبداللّه ! حرف ديگرى هم دارى؟» .
گفت : اى محمّد ! آنچه كه گفتم ، بسنده و رساننده نيست؟ چيزى نمانده . نظرت را بگو و اگر دليلى دارى بيان كن و آنچه را خواستيم ، برايمان انجام ده .
رسول خدا فرمود : «پروردگارا ! تو شنونده هر صدايى و آگاه بر همه چيز هستى و مى دانى آنچه را كه بندگانت مى گويند .
خداوند به وى چنين نازل كرد كه : اى محمّد ! «گفتند اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد» تا آن جا كه مى گويد : «مردى سحر شده» . آن گاه خداوند فرمود : «ببين چگونه براى تو مثلها زدند و گمراه شدند و در نتيجه راه به جايى نمى توانند ببرند» . آن گاه خداوند فرمود : اى محمّد ! «بزرگ [و خجسته ]است كسى كه اگر بخواهد ، بهتر از اين را براى تو قرار مى دهد . باغ هايى كه جويبارها از زير [درختان] آن روان خواهد بود ، و براى تو كاخ ها پديد مى آورد» . همچنين به وى فرو فرستاد : اى محمّد ! «و مبادا تو برخى از آنچه را كه به سويت وحى مى شود ، ترك كنى و سينه ات بدان تنگ گردد» تا آخر آيه . خطاب به وى فرو فرستاد اين آيه را «و گفتند : چرا فرشته اى بر او نازل نشده است؟ و اگر فرشته اى فرود مى آورديم ، قطعا كارى تمام شده بود» تا آن جا كه مى فرمايد : «و امر را همچنان بر آنان ، مشتبه مى ساختيم» .
رسول خدا فرمود : «اى عبداللّه ! آنچه كه گفتى من مثل شما غذا مى خورم و پنداشتى به خاطر اين نبايد فرستاده [خدا] باشم ، بدان كه اختيار ، دست خداست . هر چه بخواهد ، مى كند و به هر چه اراده كند ، حكم مى كند . او ستايش شده است ، و تو و نه هيچ كس ، حق اعتراض به چرايى و چگونگى ندارد . نمى بينى كه خداوند چگونه پاره اى را فقير و پاره اى را غنى ساخته؛ بعضى را عزيز و بعضى ديگر را ذليل كرده؛ گروهى را سالم و گروهى را بيمار گردانده؛ عده اى را شرف داده و عده اى را فرودست نموده؛ در حالى كه همه از جمله كسانى هستند كه غذا مى خورند؟
فقيران حق ندارند كه بگويند چرا ما را نيازمند و آنان را بى نياز ساختى . فرودستان هم حق ندارند كه بگويند : چرا ما را فرودست و آنان را برترى دادى . نه زمينگيران و ناتوانان مى توانند كه بگويند : چرا ما را زمينگير و ناتوان و آنان را سالم گردانيدى ، و نه ذليلان حق دارند كه بگويند : چرا ما را ذليل و آنان را عزيز گردانيدى و نه زشتْ صورتان مى توانند كه بگويند : چرا ما را زشتْ چهره و آنان را زيبا آفريدى . اگر اينان چنين گويند ، به خدا اعتراض كرده اند و با او در دستوراتش درگير شده اند و به او كفر ورزيده اند . پاسخ خدا اين خواهد بود كه : من ، پادشاهى فرود آور و بلندكننده ، بى نياز كننده و نيازمندساز ، عزيزگر و ذليل ساز ، سالم آفرين و بيمار كننده هستم وشما بنده هستيد . جز تسليم در برابر من و پذيرفتن دستور من ، چاره اى نداريد . اگر تسليم شويد ، بندگانى مؤمن خواهيد بود و اگر باور نكنيد ، به من كافر شده ايد و به كيفر من ، جزو هلاك شوندگان خواهيد شد .
آن گاه خداوند ، چنين نازل كرد كه : اى محمّد ! «بگو من بشرى همانند شمايم» ، يعنى غذا مى خورم؛ «ولى به من وحى مى شود كه خداى شما خداى يگانه است» . يعنى به آنان بگو : در بشر بودن ، مثل شمايم؛ ولى خداوند ، مرا ويژه پيامبرى قرار داده ، نه شما را . همان گونه كه بعضى انسان ها را به بى نيازى ، سلامت و زيبايى ، ويژه كرد و ديگران را ويژه نساخت . بنابراين ، ويژه ساختن من [نه شما] به نبوّت را هم منكر نشويد .
آن گاه رسول خدا فرمود : «و امّا كلام تو كه مى گويى پادشاه روم و پادشاه ايران ، جز مالدارانِ با شخصيّت را كه داراى قصرها ، خانه ها ، بارگاه ها ، خيمه ها ، بردگان و خدمتكاران هستند ، به نمايندگى نمى فرستند و خداوند جهانيان ، از همه اينان برتر است و آنان ، بندگان اويند ، [بايد بدانى كه] خداوند ، تدبير و فرمان ويژه خود دارد . به گمان و پندار تو و به پيشنهاد تو كار نمى كند؛ بلكه آنچه را كه مى خواهد ، انجام مى دهد و بر آنچه اراده مى كند ، حكم مى كند و او ستايش شونده است .
اى عبداللّه ! خداوند ، پيامبرش را براى اين مى فرستد كه به مردم ، دينشان را ياد دهد ، آنان را به سوى پروردگارشان فرا خواند و جان خويش را در شب و روز به رنج اندازد . اگر پيامبر داراى قصرها باشد كه در آنها روى از ديگران بپوشاند و بندگان و خدمتكاران ، وى را از مردم بپوشانند ، آيا رسالت از بين نمى رود و كارها مختل نمى شود؟ نمى بينيد كه هنگامى كه پادشاهان خود را از مردم مى پوشانند ، چگونه فساد و زشتى بدون آن كه بدانند و احساس كنند ، گسترش مى يابد؟
اى عبداللّه ! خداوند مرا در حالى كه مالى ندارم ، مبعوث كرده تا قدرت و توان او را به شما معرّفى كنم و اين كه او ياور فرستاده اش است و شما توان كشتن او و يا جلوگيرى از رسالتش را نداريد و اين موضوع ، در قدرت او و ناتوانى شما نمودى روشن دارد . به زودى خداوند ، مرا بر شما پيروز خواهد ساخت و بين شما قتل و اسارت را فزونى خواهد داد و مرا بر شهرهاى شما پيروز گردانده ، مؤمنانى را از غير شما و غير كسانى كه با دين شما موافق هستند ، بر شما مسلّط خواهد ساخت» .
سپس رسول خدا فرمود : «امّا سخن تو كه به من گفتى : اگر تو پيامبر بودى با تو فرشته اى بود كه تصديقت مى كرد و ما مى ديديم؛ بلكه اگر خدا مى خواست پيامبرى بفرستد ، فرشته اى مى فرستاد ، نه بشرى چون ما… . [بدان كه] فرشته را حواس شما مشاهده نمى كرد ، چون فرشته از جنس هواست و آشكار نمى شود و اگر با افزايش قدرت ديدتان آن را مى ديديد ، مى گفتيد : اين فرشته نيست ، بلكه بشرى مثل ماست؛ چون به صورت انسان براى شما ظاهر مى شد تا با وى انس بگيريد و سخنش را بفهميد و خطابه و مقصود او را بشناسيد . چگونه مى فهميديد راستگويى فرشته را و اين كه آنچه مى گويد ، درست است؟ بلكه خداوند ، بشرى را فرستاده و به دست وى ، معجزه هايى انجام داده كه در طبيعت انسانى هايى كه درون دلشان را مى دانيد ، نيست و با ناتوانى تان در مقابل آن ، مى دانيد كه آن معجزه است و اين گواهى ، از طرف خدا بر درستى پيامبر است ؛ و اگر فرشته اى را ظاهر مى كرد و به وسيله او معجزه هايى مى نمود كه بشر از آن ناتوان بود ، در اين كار ، نشانى از آن نبود كه ديگر انواع فرشته ها از آن ناتوان هستند تا آن كه معجزه به شمار آيد .
آيا نمى بينيد كه پرندگان كه پرواز مى كنند ، پرواز آنها معجزه به شمار نمى آيد؛ چون پرندگان ، انواعى دارند كه همه مى توانند پرواز كنند؛ ولى اگر انسانى مثل پرندگان پرواز كند ، اين كار ، معجزه است . بنابراين ، خداوند ، كار را براى شما آسان ساخته است و كار را به گونه اى قرار داده كه حجّتش بر شما تمام گردد؛ ولى شما كار دشوارى كه هيچ حجّتى در آن نيست ، پيشنهاد مى كنيد» .
آن گاه رسول خدا فرمود :«امّا اين كه مى گويى تو جز مردى سِحر شده نيستى… چه طور چنين مى گوييد ، در حالى كه مى دانيد در تشخيص و خِرَد ، برتر از شمايم . آيا از زمانى كه به دنيا آمدم تاكنون كه چهل سالم تمام شده ، هيچ بدنامى ، لغزش ، دروغ ، خيانت ، اشتباه گفتارى و يا كودنى اى در نظر از من ديده ايد؟ آيا مى پنداريد كسى در تمام اين مدّت به قدرت و توان خويش ، خود را نگه داشته است . يا به قدرت خداوند؟»؛ و اين ، همان است كه خدا مى فرمايد : بنگر چگونه براى تو مَثَل ها زدند و گمراه شدند ، در نتيجه ، نمى توانند راهى بيابند… . يعنى همه اينها براى اين است كه با دلائل باطل فراوان كه بطلان آنها روشن است ، مى خواستند بر تو ناآگاهى را اثبات كنند .
سپس رسول خدا فرمود : «و امّا سخن تو كه اگر اين قرآن بر يكى از بزرگان دو شهر : وليد بن مغيره در مكّه و يا عروة بن مسعود ثقفى در طائف ، نازل مى شد… ، بدان كه خداوند ، آن گونه كه تو مال دنيا را بزرگ مى شمارى ، بزرگ نمى شمارد . ارزشى كه [دنيا] براى تو دارد ، براى خدا ندارد؛ بلكه اگر دنيا به مقدار بال پشه اى باشد ، جرعه اى از آن را به كافر و مخالف او نمى نوشاند. تقسيم رحمت خدا به دست تو نيست؛ بلكه او خود، تقسيم كننده رحمت هايش است و با اراده خود ، در بين بندگان و كنيزكان، كار مى كند. خداوند، چون تو كه به خاطر مال وموقعيّت از شخصى مى هراسى ، از هيچ كس نمى ترسد و آن گونه كه تو در مال و مقام كسى طمع دارى و به اين انگيزه او را ويژه نبوّت مى سازى ، طمع ندارد و چون تو كه از روى هوا كسى را دوست مى دارى و آن را كه شايسته نيست ، مقدّم مى دارى ، دوست ندارد . او به عدل ، كارها را انجام مى دهد و براى برترين موقعيّت و جايگاه دينى ، كسى را جز آن كه در پيروى اش برتر و در خدمت كردن به او جدّى تر است ، برنمى گزيند و در موقعيّت و رتبه دينى ، جز آن را كه در طاعت سست تر است ، عقب نمى اندازد .
وقتى كه ويژگى اش چنين است ، به مال و به جاه نمى نگرد؛ بلكه اين مال و موقعيّت ، از لطف اوست و هيچ كس از بندگانش نمى توانند بر وى ضربه جدّى ۲ وارد كنند . بنابراين ، نبايد به وى گفته شود : وقتى بنده اى را به وسيله مال برترى دادى ، بايد به سبب نبوّت هم برترى بدهى؛ چون هيچ كس نمى تواند وى را بر خلاف اراده اش مجبور كند و نمى توان به خاطر دادن نعمتى در گذشته ، او را به دادن نعمت جديد ، ملزم ساخت .
اى عبداللّه ! نمى بينى كه خدا چگونه كسى را ثروتمند مى كند؛ ولى چهره اش را زشت مى سازد؟ و چگونه چهره يكى را نيكو مى سازد؛ ولى نيازمندش مى كند؟ و چگونه يكى را شرف مى بخشد و با اين حال نيازمند مى سازد؟ و چگونه يكى را بى نياز مى كند، ولى فرودست مى سازد؟ اين ثروتمند ، نمى تواند بگويد : بايد زيبايى فلانى هم به گشادگى زندگى ام افزوده شود و زيبا نيز نمى تواند بگويد : به زيبايى ام ، ثروت فلانى هم افزون شود . شريف هم نمى تواند بگويد مال فلانى به شرفم افزوده شود . فرودست هم نمى تواند بگويد به دارايى ام شرف فلانى اضافه شود .
حكم و دستور ، با خداست . هر گونه بخواهد ، تقسيم مى كند و به هر شكل كه اراده كند ، انجام مى دهد . او در اراده اش حكيم و در كارهايش ستوده است و اين ، مفهوم كلام خداست كه مى فرمايد : و گفتند چرا اين قرآن ، بر مردى بزرگ از [آن] دو شهر فرود نيامده است؟… . خداوند مى فرمايد : ] اى محمّد [آيا آنان اند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مى كنند؟ ما ]وسائل [معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده ايم… . پس بعضى از ما را به بعضى ديگر ، نيازمند ساخته است؛ اين را به مال آن و آن را به جنس يا خدمت ديگرى نيازمند كرده است . مى بينى كه برترين پادشاهان و ثروتمندترين ثروتمندان ، به نوعى به فقيرترينِ فقيران ، نيازمند هستند : يا جنسى در نزد فقير است كه نزد او نيست و يا خدمتى كه توان انجام آن را دارد و براى پادشاه ، امكان ندارد كه جز با فقير ، بى نياز گردد و يا دانش و حكمتى است كه پادشاه ، نيازمند است از فقير ياد بگيرد . پس اين فقير ، به مال پادشاه ثروتمند ، نياز دارد و پادشاه ، به دانش ، نظر و يا شناخت فقير ، محتاج است .
پادشاه نمى تواند بگويد : دانش اين فقير با مال من جمع گرد و فقير هم نمى تواند بگويد : بايد ثروت اين پادشاه ثروتمند ، به ديدگاه ، دانش و انواع حكمت هايى كه دارم ، افزوده شود .
آن گاه خدا مى فرمايد : و برخى از آنان را از ]نظر] درجات ، بالاتر از بعضى [ديگر] قرار داده ايم تا بعضى از آنها ، بعضى [ديگر] را در خدمت گيرند… و سپس مى فرمايد : اى محمّد ! با آنان بگو : و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان مى اندوزند ، بهتر است… ؛ يعنى از آنچه كه آنان از اموال دنيا جمع مى كنند» .
آن گاه رسول خدا فرمود : و امّا سخن تو كه به تو ايمان نمى آوريم تا آن كه چشمه اى از زمين بجوشانى… تا آخر سخنت . تو چند چيز بر محمّد ، رسول خدا پيشنهاد كردى .
برخى از آنها اگر برآورده شود ، دليلى بر پيامبرى اش نيست و شأن فرستاده خدا برتر از آن است كه از نادانى نادانان ، سودجويى كند و به آنان بر چيزى استدلال كند كه دليل نيست .
پاره اى ديگر ، به گونه اى است كه اگر برآورده شود ، تو نابود مى شوى ، در حالى كه دليل و برهان براى آن است كه بدان وسيله ، ايمان در بندگان خدا ايجاد شود ، نه آن كه بدان نابود شوند . تو پيشنهاد هلاكت خود را داده اى؛ ولى پروردگار جهانيان [نسبت ]به بندگانش مهربان است و به خير آنها بهتر آگاه است تا اين كه آنها را با پيشنهادشان نابود كند .
پاره اى ديگر ، محال است و درست و روا نيست تا آن را رسولِ پروردگار جهان به تو معرّفى كند و بهانه تو را از بين ببرد و راه مخالفت تو را بربندد و با دلائل الهى ، تو را به تصديق خداوند وادارد ، بدون آن كه راه گريزى برايت باشد .
برخى ديگر ، اعتراف توست عليه خودت كه فردى معاند و سرپيچى كننده اى . نه دليل را مى پذيرى و نه به برهانى گوش فرا مى دهى و كسى كه چنين باشد ، چاره اش عذاب الهى است كه از آسمان نازل شود و يا آن را در دوزخ الهى ببيند و يا به شمشير اولياى خدا آن را بچشد .
امّا كلام تو اى عبداللّه كه مى گويى به تو ايمان نمى آوريم ، مگر اين كه در زمين مكّه ، چشمه هايى بجوشانى ، چون مكّه داراى سنگ ها ، صخره ها و كوه هاست . زمينش را پاك كن و چاه حفر كن و در آن ، چشمه ها جارى ساز كه ما بدان محتاجيم… . تو اين سؤال را مى كنى؛ ولى به راهنمايى هاى خداوند ، ناآگاهى .
اى عبداللّه ! فكر مى كنى اگر چنين كارى را انجام دهم ، به خاطر آن پيامبر خواهم بود؟» . گفت : نه .
فرمود : آيا طائف را كه تو در آن باغ هايى دارى ، ديده اى؟ آيا در آن جا جاهاى سخت و بد نبود كه تو درست كردى ، نرم ساختى ، پاكيزه كردى و چشمه هايى كَندى و جارى ساختى؟» .
گفت : آرى .
فرمود : «آيا در اين كار مانندى هم دارى؟» .
گفت : بلى .
رسول خدا فرمود : «آيا تو و ديگران با اين كار ، پيامبر شديد؟» .
گفت : نه .
فرمود : «بنابراين ، اگر محمّد هم چنين كارى بكند ، اين كار ، دليل بر پيامبرى اش نخواهد بود . اين سخن تو مثل اين مى ماند كه بگويى : به تو ايمان نخواهيم آورد ، مگر آن كه برخيزى و [همان طور كه مردم راه مى روند] روى زمين راه بروى و يا همچنان كه مردم مى خورند ، تو هم غذا بخورى .
امّا سخن تو كه مى گويى يا باغى از خرما و انگور داشته باشى كه از آن بخورى و ما را از آن بخورانى و در لابه لاى آن جوى هايى جارى سازى… . آيا تو و يارانت باغ هاى خرما و انگور در طائف نداريد كه از آن مى خوريد و اطعام مى كنيد و جوى هايى در لابه لاى آن جارى مى سازيد؟ آيا با اين كار شما پيامبر شديد؟» .
گفت : نه .
فرمود : «چرا بر فرستاده خدا چيزهايى پيشنهاد مى كنيد كه اگر برآورده شود ، بر راستگويى وى دلالت نمى كند؛ بلكه اگر انجام دهد ، بر دروغگويى اش دلالت كند ؛ زيرا [در اين صورت] به چيزى استدلال كرده كه دليل نيست و افراد ناتوان را در خرد و دينشان گول زده و فرستاده پروردگار جهانيان ، از چنين كارى والاتر و برتر است؟» .
آن گاه فرمود : اى عبداللّه ! امّا سخنت كه گفتى آسمان ، به پندار تو ، سنگ پاره هايى ببارد… . پس خودت گفتى : و اگر ببينند سنگى از آسمان فرود مى آيد ، گويند ابرى متراكم است… . بدان كه در بارش سنگ ، نابودى و مرگ شماست . تو با اين درخواست ، از فرستاده خدا مى خواهى كه تو را نابود كند و فرستاده پروردگار جهانيان ، به [تو ]مهربان تر از اين است و تو را نابود نخواهد كرد؛ ولى دلائل الهى را براى تو بيان مى كند و حجّت هاى الهى بر پيامبرش تنها بر اساس پيشنهاد بندگانش نيست؛ چون بندگان به خير و شر ناآگاه اند و گاه پيشنهاد آنان با همديگر اختلاف پيدا مى كند و متضاد مى شود ، به گونه اى كه انجام آن محال مى گردد . [زيرا اگر پيشنهادهاى آنان انجام شود ، رواست كه تو پيشنهاد سقوط آسمان را بر سرتان كنى و ديگرى پيشنهاد كند كه آسمان سقوط نكند؛ بلكه زمين به طرف آسمان برود و آسمان به زمين بچسبد و اين دو پيشنهاد ، متضاد و متنافى است يا آن كه انجامش محال است] و خداوند ـ عزّوجلّ ـ تدبيرش را به گونه اى جارى نمى كند كه محال ، لازم آيد» .
آن گاه رسول خدا فرمود : «اى عبداللّه ! آيا تاكنون پزشكى را ديده اى كه داروهايش به پيشنهاد بيمارانش باشد؟ بلكه با بيمار ، آن گونه رفتار مى كند كه مى داند صلاح وى در آن است؛ چه بيمار دوست داشته باشد و چه دوست نداشته باشد؟ شما بيمار هستيد و خدا پزشك شماست . اگر به داروى او گردن نهاديد ، شفا پيدا مى كنيد و اگر از فرمانش سرپيچى كرديد ، بيمار مى شويد .
افزون بر آن ، اى عبداللّه ! كِى ديده اى حاكمى از حاكمان گذشته ، حكم راند كه مدّعى حقّى بر پايه پيشنهاد مدّعى عليه ، بيّنه اقامه كند؟ زيرا در اين صورت ، هيچ حق و يا ادّعايى براى كسى عليه كسى ثابت نخواهد شد و بين ستمگر و ستمديده و بين راستگو و دروغگو ، فرقى نخواهد ماند» .
آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اى عبداللّه ! و امّا سخن تو كه مى گويى : خدا و فرشتگان را نزد ما بياور تا با آنان روبه رو شويم و آنان را ببينيم… . اين ، از كارهاى محالِ روشن است؛ چون پروردگار ماـ عزّوجلّ ـ مثل مخلوقات نيست كه بيايد و برود ، حركت كند و در برابر چيزى بايستد ، تا آورده شود . شما اين كار محال را مى خواهيد . اين [كارى ]را كه مى خواهى ، از ويژگى بت هاى ضعيف و ناقص شماست كه نه مى شنوند ، نه مى بينند ، نه مى دانند و نه شما و نه كس ديگر را از چيزى بى نياز نمى كنند .
اى عبداللّه ! آيا تو در طائف ، مزرعه و باغ ندارى؟ و در مكّه صاحب مِلك نيستى كه مباشرانى براى آنها برگزيده اى؟» .
گفت : بلى .
فرمود : «آيا خود بر همه آنها نظارت دارى يا نمايندگانت؟» .
گفت : به وسيله نمايندگان [نظارت دارم] .
فرمود : «به نظر تو اگر كارگران ، مزدبگيران و خدمتكاران تو به فرستاده هايت بگويند : نمايندگى شما را نمى پذيريم ، مگر آن كه عبداللّه بن ابى اميّه را بياوريد تا او را ببينيم و آنچه را كه مى گوييد ، از زبان او بشنويم ، آيا به آنان چنين اجازه اى مى دهى؟ و آيا اين كار ، براى آنان رواست؟» .
گفت : نه .
فرمود : «نمايندگان تو چه بايد بكنند؟ جز اين است كه از تو نشان درستى براى آنان ببرند كه دلالت بر راستگويى آنان باشد ، تا بر آنان لازم باشد كه سخن آنها (نمايندگانت) را بپذيرند؟» .
گفت : بلى .
فرمود : «اى عبداللّه ! آيا درست مى دانى كه نماينده تو هنگامى كه از آنان اين درخواست را شنيد ، به سوى تو برگردد و به تو بگويد : برخيز ، با من بيا؛ چون آنان پيشنهاد آمدن تو را به همراه من كرده اند؟ آيا اين مخالفت با تو نيست؟ و به او نمى گويى تو فقط فرستاده هستى و نه مشاور يا دستور دهنده؟» .
گفت : بلى .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : چه طور بر فرستاده پروردگار جهان ، چيزى را پيشنهاد مى كنى كه بر كارگران و مزدبگيرانت روا نمى دانى بر فرستاده تو چنان پيشنهادى بكنند؟ چگونه از فرستاده پروردگار جهانيان مى خواهى با امر و نهى كردن به خدا ، نكوهش او را براى خود بخواهد و تو مثل آن را براى فرستاده خود به سوى مزدبگيران و كارگرانت ، روا نمى شمارى . اين دليلى است بُرنده براى باطل سازى همه آنچه پيشنهاد كردى .
امّا سخن تو كه يا خانه اى پر از طلا داشته باشى… و آن طلاست . آيا نشنيده اى كه عزيز مصر ، چندين خانه از طلا داشت؟» .
گفت : آرى .
فرمود :«آيا با اين خانه ، پيامبر شد؟» .
گفت : نه .
فرمود : «بنابراين ، اين خانه ها ـ اگر هم براى محمّد وجود داشته باشد ـ باعث نمى شود كه وى پيامبر باشد و محمّد ، از نادانى تو به حجّت هاى خدايى بهره نمى جويد .
و امّا سخن تو اى عبداللّه كه گفتى : يا به آسمان بروى… و افزودى كه و ايمان به صعودت نمى آوريم ، مگر آن كه نوشته اى براى ما بياورى كه بخوانيم… . اى عبداللّه ! صعود به آسمان دشوارتر از نزول از آن است و وقتى كه تو اعتراف مى كنى كه اگر صعود كنى ، ايمان نمى آورم ، همين طور خواهد بود فرود آمدنم .
آن گاه گفتى تا كتابى براى ما بياورى كه بخوانيم… و افزودى كه نمى دانم به تو ايمان مى آورم يا ايمان نمى آورم… . تو ـ اى عبداللّه ! اقرار مى كنى كه با حجّت خدا بر خودت دشمنى مى كنى و هيچ دارويى براى تو ، جز تأديب به دست اولياى او از انسان ها يا فرشتگان دوزخ نيست . خداوند ، به من حكمتِ رسا و جامع ، براى باطل ساختن هر آنچه گفتى ، نازل كرده است .
خداوند ـ عزّوجلّ ـ فرمود بگو : اى محمّد ! پاك است پروردگار من .آيا [من ]جز بشرى فرستاده هستم؟… خداى من بسيار برتر از آن است كه چيزهايى را طبق پيشنهاد جاهلان انجام دهد كه پاره اى روا و پاره اى نارواست؛ و آيا من جز بشرى فرستاده شده ام كه وظيفه اى جز اقامه حجّت هايى كه خدا به من داده ندارم؟ و من حق ندارم به پروردگارم امر يا نهى كنم و يا به وى پيشنهاد دهم و مثل فرستاده اى باشم كه پادشاهى ، وى را به سوى مخالفان خود فرستاد و او به سوى پادشاه برگشت و به وى دستور داد كه طبق آنچه مخالفان پيشنهاد كرده اند ، رفتار كند» .
ابوجهل گفت : اى محمّد ! يك چيز مانده است . آيا نمى پندارى كه قوم موسى به خاطر آن كه از وى خواستند خدا را آشكارا نشان دهد ، با برق آسمانى سوختند؟
فرمود : «آرى .» .
گفت : اگر تو پيامبرى ما هم بايد آتش بگيريم . چون پرسش هايى سنگين تر از آنچه كه قوم موسى داشتند ، مطرح كرديم؛ چرا كه آنان ، طبق گمان تو گفتند : خدا را آشكار نشانمان ده ، و ما مى گوييم : به تو ايمان نمى آوريم مگر آن كه خدا و همه فرشتگان را بياورى تا آنها را ببينيم .
ر . ك : الاحتجاج ، ج 1 ، ص 66 ـ 115؛ تاريخ الجدل ، محمّدبن أبى زهرة ، ص 42 ـ 54 .