دينى، ميزان اثرپذيرىِ مستقيم يا غير مستقيم متكلّمان از آنها و ميزان هماهنگى آموزهاى كلامى و فرقه اى را با نصوص دينى ، معلوم مى دارد و آگاهى از اين امر ، ما را به تنقيح مبانى و مآلاً به استنباط درست تر از متون رهنمون مى گردد. از منظر روش شناسى مطالعات اسلامى نيز اين مطلب حائز اهميت است. براى نمونه ، ديديم كه رويكرد كلامى به يك مسئله ، با رويكرد فقهى يا روايى مى تواند به نتايج متفاوتى بينجامد. چنان كه به نظر مى رسد در بحث نسبى بودن يا نبودن كبائر ۱ يا مفهوم ايمان ، اين اتفاق رخ داده است. از زاويه ديگرى مى توان به اين موضوع نگريست: تفاوت در مبانىِ كلامى مى تواند در نتيجه اجتهاد در متون دينى و استنباط هاى كلامى و حتّى فقهى ، تأثيرگذار باشد.
1.يكى از دغدغه هاى فقيهان متأخّر ، اين بوده كه اگر در تعريف عدالت ، اجتناب از كبائر اخذ شود و از سوى ديگر ، همه گناهان نيز ـ بر مبناى پيشينيان ـ كبيره باشد، اين امر ، به عسر و حرج مى انجامد.