197
تحفة الأولياء ج2

۹۲۳.على بن محمد و محمد بن حسن، از سهل بن زياد و ابو على اشعرى، از محمد بن حسّان، همه از محمد بن على، از نصر بن مزاحم، از عمر بن سعيد، از جَرّاح بن عبداللّه ، از رافع بن سلمه روايت كرده اند كه گفت: در روز جنگ نهروان، با على بن ابى طالب ـ صلوات اللّه عليه ـ بودم، و در بين آن كه على عليه السلام نشسته بود، ناگاه سوارى آمد و گفت: السّلام عليك يا على، على عليه السلام در جوابش فرمود كه:«و عليك السّلام. تو را چه مى شود مادرت به عزايت نشيند كه بر من سلام نكردى به امير المؤمنين بودن؟» (كه بگويى السّلام عليك يا امير المؤمنين). آن سوار عرض كرد: بلى، زود باشد كه تو را از وجه اين خبر دهم. تو امير المؤمنين بودى در هنگامى كه بر حق بودى در جنگ صفّين (و بعضى گفته اند كه: معنى اين است كه در زمانى كه بر حقّ بودى در صفّين، من نيز در صفّين بودم، و اين معنى بسيار سست است). و چون حكمين را (كه مراد از آنها، ابوموسى اشعرى و عمرو بن عاص است)، قراردادى، از تو بيزار شدم، و تو را مشرك ناميدم. پس صبح كرده ام كه نمى دانم ولايت و دوستى خود را به كجا صرف كنم، و كه را امام خود دانم؟ به خدا سوگند كه شناختن من هدايت تو را از ضلالت تو كه بدانم بر راه راستى يا گمراهى، دوست تر است به سوى من از دنيا و آنچه در آن است.
على عليه السلام به آن سوار فرمود كه: «مادرت به عزايت نشيند، نزديك به من بايست تا نشان هاى هدايت را به تو بنمايم كه از نشان هاى ضلالت جدا شود». پس آن مرد نزديك به آن حضرت ايستاد، و در بين آن كه آن سوار همچنين به نزديك امير المؤمنين عليه السلام ايستاده بود، ناگاه سوارى روى آورد و مى تاخت تا به خدمت على عليه السلام آمد، و عرض كرد كه: يا امير المؤمنين، مژده باد تو رابه فتح (كه لشكر تو دشمن را شكست دادند). خدا چشم تو را روشن گرداند. و به خدا سوگند كه همه آن قوم كشته شدند.
حضرت فرمود كه: «بعد از آن كه از نهر عبور كردند، يا از پشت آن پيش از عبور؟» عرض كرد كه: بعد از آن كه عبور كردند. فرمود: «دروغ گفتى. به حق آن كسى كه دانه را شكافته و گياه را بيرون آورده و بندگان را آفريده، كه ايشان از نهر هرگز عبور نخواهند كرد، تا كشته شوند». آن مرد مى گويد: كه بينايى من در امر آن حضرت، زياد شد. و پس سوارى ديگر آمد و اسب خويش را مى تاخت و مثل آنچه سوار اول به حضرت، عرض كرده بود عرض كرد، و امير المؤمنين عليه السلام بر او ردّ فرمود، مثل آنچه بر صاحبش رد فرموده بود. آن مرد صاحب شك مى گويد كه قصد كردم كه بر على حمله كنم و سرش را با شمشير بشكافم. بعد از آن دو سوار آمدند و مى تاختند، چنانچه اسب هاى خود را به عرق آورده بودند، و عرض كردند كه: خدا چشم تو را روشن گرداند، يا امير المؤمنين، بشارت باد تو را به فتح. و به خدا سوگند كه همه آن قوم كشته شدند. على عليه السلام فرمود كه: «آيا از پشت نهر پيش از عبور، يا بعد از آن كه عبور كردند؟» عرض كردند: نه، بلكه از پشت آن. و ايشان چون اسبان خويش رابه زور داخل نهر نهروان كردند و آب به سينه هاى اسب ايشان زد، برگشتند و كشته شدند. امير المؤمنين عليه السلام فرمود كه: «راست گفتيد». آن مرد از اسب خويش فرود آمد و دست و پاى امير المؤمنين عليه السلام را گرفت و آنها را بوسيد. على عليه السلام فرمود كه: «اينك از براى تو آيه و نشانه اى است» (يعنى: بر آن كه من بر هدايتم).


تحفة الأولياء ج2
196

۹۲۳.عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ ، عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ ؛وَ أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ جَمِيعاً ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ، عَنْ نَصْرِ بْنِ مُزَاحِمٍ ، عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ ، عَنْ جَرَّاحِ بْنِ عَبْدِ اللّهِ ، عَنْ رَافِعِ بْنِ سَلَمَةَ ، قَالَ :
كُنْتُ مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ـ صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَيْهِ ـ يَوْمَ النَّهْرَوَانِ ، فَبَيْنَا عَلِيٌّ عليه السلام جَالِسٌ إِذْ جَاءَ فَارِسٌ ، فَقَالَ : السَّـلَامُ عَلَيْكَ يَا عَلِيُّ ، فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عليه السلام : «وَ عَلَيْكَ السَّـلَامُ ، مَا لَكَ ـ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ ـ لَمْ تُسَلِّمْ عَلَيَّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ ؟» .
قَالَ بَلى سَأُخْبِرُكَ عَنْ ذلِكَ ، كُنْتُ إِذْ كُنْتَ عَلَى الْحَقِّ بِصِفِّينَ ، فَلَمَّا حَكَّمْتَ الْحَكَمَيْنِ ، بَرِئْتُ مِنْكَ ، وَ سَمَّيْتُكَ مُشْرِكاً ، فَأَصْبَحْتُ لَا أَدْرِي إِلى أَيْنَ أَصْرِفُ وَلَايَتِي ، وَ اللّهِ لَأَنْ أَعْرِفَ هُدَاكَ مِنْ ضَـلَالَتِكَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا .
فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عليه السلام : «ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ ، قِفْ مِنِّي قَرِيباً أُرِكَ عَـلَامَاتِ الْهُدى مِنْ عَـلَامَاتِ الضَّـلَالَةِ».
فَوَقَفَ الرَّجُلُ قَرِيباً مِنْهُ ، فَبَيْنَمَا هُوَ كَذلِكَ إِذْ أَقْبَلَ فَارِسٌ يَرْكُضُ حَتّى أَتى عَلِيّاً عليه السلام ، فَقَالَ : يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، أَبْشِرْ بِالْفَتْحِ أَقَرَّ اللّهُ عَيْنَكَ، قَدْ وَ اللّهِ قُتِلَ الْقَوْمُ أَجْمَعُونَ ، فَقَالَ لَهُ : «مِنْ دُونِ النَّهَرِ أَوْ مِنْ خَلْفِهِ ؟» قَالَ: بَلْ مِنْ دُونِهِ ، فَقَالَ : «كَذَبْتَ ، وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَا يَعْبُرُونَ أَبَداً حَتّى يُقْتَلُوا».
فَقَالَ الرَّجُلُ : فَازْدَدْتُ فِيهِ بَصِيرَةً ، فَجَاءَ آخَرُ يَرْكُضُ عَلى فَرَسٍ لَهُ ، فَقَالَ لَهُ مِثْلَ ذلِكَ ، فَرَدَّ عَلَيْهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام مِثْلَ الَّذِي رَدَّ عَلى صَاحِبِهِ .
قَالَ الرَّجُلُ الشَّاكُّ : وَ هَمَمْتُ أَنْ أَحْمِلَ عَلى عَلِيٍّ عليه السلام ، فَأَفْلَقَ هَامَتَهُ بِالسَّيْفِ ، ثُمَّ جَاءَ فَارِسَانِ يَرْكُضَانِ قَدْ أَعْرَقَا فَرَسَيْهِمَا ، فَقَالَا : أَقَرَّ اللّهُ عَيْنَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، أَبْشِرْ بِالْفَتْحِ ، قَدْ وَ اللّهِ ، قُتِلَ الْقَوْمُ أَجْمَعُونَ ، فَقَالَ عَلِيٌّ عليه السلام : «أَ مِنْ خَلْفِ النَّهَرِ أَوْ مِنْ دُونِهِ ؟» قَالَا : لَا ، بَلْ مِنْ خَلْفِهِ ؛ إِنَّهُمْ لَمَّا اقْتَحَمُوا خَيْلَهُمُ النَّهْرَوَانَ ، وَ ضَرَبَ الْمَاءُ لَبَّاتِ خُيُولِهِمْ ، رَجَعُوا فَأُصِيبُوا ، فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام : «صَدَقْتُمَا» فَنَزَلَ الرَّجُلُ عَنْ فَرَسِهِ ، فَأَخَذَ بِيَدِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام وَ بِرِجْلِهِ فَقَبَّلَهُمَا ، فَقَالَ عَلِيٌّ عليه السلام : «هذِهِ لَكَ آيَةٌ» .

  • نام منبع :
    تحفة الأولياء ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : مرادی، محمد
    تعداد جلد :
    4
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 164527
صفحه از 856
پرینت  ارسال به