201
تحفة الأولياء ج2

۹۲۴.على بن محمد، از ابو على ـ كه محمد بن اسماعيل بن موسى بن جعفر است ـ از احمد بن قاسم عِجلى، از احمد بن يحيى ـ كه معروف است به كُرد ـ » از محمد بن خُداهى، از عبداللّه بن ايّوب، از عبداللّه بن هاشم، از عبدالكريم بن عمرو خَثعمى، از حَبابه والِبيّه روايت كرده است كه گفت: امير المؤمنين عليه السلام را ديدم در شرطة الخميس (كه نام موضعى است در كوفه)۱و با آن، حضرت دِرّه بود كه آن را دو سر بود، مانند دو انگشت شهادت و جرّى فروشان و مار ماهى و زمار فروشان را با آن درّه مى زد،۲و به ايشان مى فرمود كه:«اى فروشندگان آنها كه مسخ شده اند از يهود و لشكر پسر مروان».
و حبابه مى گويد كه: فرات بن احنف برخاست و به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد كه: يا امير المؤمنين، لشكر پسران مروان كيست و كردار ايشان چيست؟ حضرت فرمود كه: «گروهى اند كه ريش ها را تراشيدند و سبيل ها را تابيدند، و به اين سبب مسخ شدند، و از صورت خود گشتند». حبابه مى گويد كه: هيچ سخن گويى را نديدم كه سخنش از آن حضرت خوش تر باشد. بعد از آن، در پى او رفتم و متصل در قفاى آن حضرت مى رفتم، تا آن كه در ميدانى كه بر در مسجد بود نشست (و ممكن است كه مراد از رحبه كه در اين حديث است، تخت گاه مسجد باشد و دور نيست كه اين ظاهرتر باشد).
پس به خدمت آن حضرت عرض كردم كه: يا امير المؤمنين، دليل بر امامت چيست ـ خدا تو را رحمت كند ـ. حبابه مى گويد كه: حضرت فرمود كه: «آن سنگ ريزه را به نزد من آور» و به دست خود به سنگ ريزه اشاره فرمود. من آن سنگ ريزه را به خدمتش آوردم، مهر خود را بر آن سنگ ريزه زد كه نقش گرفت و فرمود كه: «اى حبابه، هرگاه كسى ادعاى امامت كند، و قدرت داشته باشد كه مهر بر سنگ زند كه نقش بندد - چنانچه ديدى - بدان كه او امامى است كه اطاعتش واجب است، و از امام دور نمى باشد چيزى كه آن را اراده مى كند».
حبابه مى گويد كه: برگشتم و بودم تا امير المؤمنين عليه السلام شهيد شد، پس به خدمت امام حسن عليه السلام آمدم و آن حضرت در مجلس امير المؤمنين عليه السلام بود، و مردم از آن حضرت سؤال مى كردند، فرمود كه: «اى حبابه والبيه»، عرض كردم: بلى اى آقاى من. فرمود: «بياور آنچه را كه با تو است». حبابه مى گويد كه: آن سنگ ريزه را به آن حضرت دادم، مهر خود را به آن زد كه نقش گرفت؛ چنانچه امير المؤمنين عليه السلام مهر كرده بود. حبابه مى گويد كه: بعد از آن، به خدمت امام حسين عليه السلام آمدم و آن حضرت در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و مرا نزديك خود طلبيد، و فرمود: «مرحبا خوش آمدى» و به من فرمود: «به درستى كه در دلالت كردن من تو را دليلى است، بر آنچه اراده دارى. آيا دلالت امامت را مى خواهى؟»
عرض كردم: بلى اى آقاى من، فرمود كه: «بياور آنچه را كه با توست». من آن سنگ ريزه را به حضرت دادم و آن حضرت مهر خود را بر آن زد؛ چنانچه در آن تأثير نمود و نقش بست. بعد از آن به خدمت على بن الحسين آمدم عليه السلام و بزرگ سالى و پيرى به من رسيده بود، تا آن كه به جهت پيرى، رعشه به هم رسانيده بودم (و اعضايم مى لرزيد) و من در آن روز، صد و سيزده سال داشتم. پس آن حضرت را ديدم كه ركوع مى كند و سجده به جا مى آورد، و به عبادت خدا مشغول است. چون چنين ديدم، از دلالت امامت نوميد شدم. آن حضرت به انگشت شهادت به جانب من اشاره فرمود، جوانى من برگشت و بُرنا شدم، و عرض كردم كه: اى آقاى من، چه قدر از دنيا گذشته و چه قدر باقى مانده؟ حضرت فرمود كه: «اما آنچه گذشته، معلوم است و اما آنچه مانده، معلوم نيست» (و احتمال دارد كه معنى اين باشد كه سؤال از گذشته صورتى دارد، و اما از باقى مانده، صورت ندارد؛ زيرا كه علم آن مختص جناب اقدس الهى است). حبابه مى گويد كه: بعد از آن، به من فرمود كه: «بياور آنچه را كه با تو است». من آن سنگ ريزه را به او دادم در آن مهر زد.
بعد از آن، به خدمت امام محمد باقر عليه السلام آمدم و براى من در آن مهر زد. پس به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام آمدم و براى من در آن مهر زد، بعد از آن به خدمت حضرت ابوالحسن امام موسى كاظم عليه السلام آمدم و براى من در آن مهر زد، پس به خدمت امام رضا عليه السلام آمدم و براى من در آن مهر زد. و حبابه بعد از آن، نه ماه ديگر زنده بود، بنا بر آنچه محمد بن هشام ذكر كرده است.

1.شرطة الخميس، نيروى يگان ويژه و انتظامات امير المؤمنين بود. بنا بر اين، تعريف مترجم ـ رحمه اللّه ـ از آن، به جايگاهى در كوفه، خطا است.

2.و جِرّى به كسر جيم و راى مشدد، نوعى است از ماهى كه فلس ندارد. و همچنين مارماهى و زمّار. مترجم


تحفة الأولياء ج2
200

۹۲۴.عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ، عَنْ أَبِي عَلِيٍّ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْقَاسِمِ الْعِجْلِيِّ ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى الْمَعْرُوفِ بِكُرْدٍ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خُدَاهِيِّ ، عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ أَيُّوبَ ، عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ هَاشِمٍ ، عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو الْخَثْعَمِيِّ ، عَنْ حَبَابَةَ الْوَالِبِيَّةِ ، قَالَتْ :رَأَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فِي شُرْطَةِ الْخَمِيسِ وَ مَعَهُ دِرَّةٌ ، لَهَا سَبَابَتَانِ ، يَضْرِبُ بِهَا بَيَّاعِي الْجِرِّيِّ وَ الْمَارْمَاهِي وَ الزِّمَّارِ ، وَ يَقُولُ لَهُمْ : «يَا بَيَّاعِي مُسُوخِ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ جُنْدِ بَنِي مَرْوَانَ» .
فَقَامَ إِلَيْهِ فُرَاتُ بْنُ أَحْنَفَ ، فَقَالَ : يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، وَ مَا جُنْدُ بَنِي مَرْوَانَ ؟ قَالَتْ : فَقَالَ لَهُ : «أَقْوَامٌ حَلَقُوا اللِّحى ، وَ فَتَلُوا الشَّوَارِبَ ، فَمُسِخُوا».
فَلَمْ أَرَ نَاطِقاً أَحْسَنَ نُطْقاً مِنْهُ ، ثُمَّ اتَّبَعْتُهُ ، فَلَمْ أَزَلْ أَقْفُو أَثَرَهُ حَتّى قَعَدَ فِي رَحَبَةِ الْمَسْجِدِ ، فَقُلْتُ لَهُ : يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، مَا دَلَالَةُ الْاءِمَامَةِ يَرْحَمُكَ اللّهُ ؟
قَالَتْ : فَقَالَ : «ائْتِينِي بِتِلْكَ الْحَصَاةِ» وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلى حَصَاةٍ ، فَأَتَيْتُهُ بِهَا ، فَطَبَعَ لِي فِيهَا بِخَاتَمِهِ ، ثُمَّ قَالَ لِي : «يَا حَبَابَةُ إِذَا ادَّعى مُدَّعٍ الْاءِمَامَةَ ، فَقَدَرَ أَنْ يَطْبَعَ كَمَا رَأَيْتِ ، فَاعْلَمِي أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ ؛ وَ الْاءِمَامُ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْءٌ يُرِيدُهُ».
قَالَتْ : ثُمَّ انْصَرَفْتُ حَتّى قُبِضَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام ، فَجِئْتُ إِلَى الْحَسَنِ عليه السلام وَ هُوَ فِي مَجْلِسِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام وَ النَّاسُ يَسْأَلُونَهُ ، فَقَالَ : «يَا حَبَابَةُ الْوَالِبِيَّةُ» فَقُلْتُ : نَعَمْ يَا مَوْلَايَ ، فَقَالَ : «هَاتِي مَا مَعَكِ» . قَالَتْ : فَأَعْطَيْتُهُ فَطَبَعَ فِيهَا كَمَا طَبَعَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام .
قَالَتْ : ثُمَّ أَتَيْتُ الْحُسَيْنَ عليه السلام وَ هُوَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ، فَقَرَّبَ وَ رَحَّبَ ، ثُمَّ قَالَ لِي : «إِنَّ فِي الدَّلَالَةِ دَلِيلاً عَلى مَا تُرِيدِينَ ، أَ فَتُرِيدِينَ دَلَالَةَ الْاءِمَامَةِ ؟» فَقُلْتُ : نَعَمْ يَا سَيِّدِي ، فَقَالَ : «هَاتِي مَا مَعَكِ» فَنَاوَلْتُهُ الْحَصَاةَ فَطَبَعَ لِي فِيهَا .
قَالَتْ : ثُمَّ أَتَيْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ عليهماالسلام وَ قَدْ بَلَغَ بِيَ الْكِبَرُ إِلى أَنْ أُرْعِشْتُ ـ وَ أَنَا أَعُدُّ يَوْمَئِذٍ مِائَةً وَ ثَـلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً ـ فَرَأَيْتُهُ رَاكِعاً وَ سَاجِداً وَ مَشْغُولاً بِالْعِبَادَةِ ، فَيَئِسْتُ مِنَ الدَّلَالَةِ ، فَأَوْمَأَ إِلَيَّ بِالسَّبَّابَةِ ، فَعَادَ إِلَيَّ شَبَابِي ، قَالَتْ : فَقُلْتُ : يَا سَيِّدِي ، كَمْ مَضى مِنَ الدُّنْيَا؟ وَ كَمْ بَقِيَ ؟ فَقَالَ : «أَمَّا مَا مَضى ، فَنَعَمْ ؛ وَ أَمَّا مَا بَقِيَ ، فَـلَا». قَالَتْ : ثُمَّ قَالَ لِي : «هَاتِي مَا مَعَكِ» فَأَعْطَيْتُهُ الْحَصَاةَ فَطَبَعَ لِي فِيهَا .
ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام ، فَطَبَعَ لِي فِيهَا ؛ ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ عليه السلام ، فَطَبَعَ لِي فِيهَا ؛ ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسى عليه السلام ، فَطَبَعَ لِي فِيهَا ؛ ثُمَّ أَتَيْتُ الرِّضَا عليه السلام ، فَطَبَعَ لِي فِيهَا .
وَ عَاشَتْ حَبَابَةُ بَعْدَ ذلِكَ تِسْعَةَ أَشْهُرٍ عَلى مَا ذَكَرَ مُحَمَّدُ بْنُ هِشَامٍ .

  • نام منبع :
    تحفة الأولياء ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : مرادی، محمد
    تعداد جلد :
    4
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 164466
صفحه از 856
پرینت  ارسال به