209
تحفة الأولياء ج2

۹۲۷.حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از محمد بن على روايت كرده است كه گفت: خبر داد مرا سَماعة بن مهران و گفت: خبر داد مرا (حسين بن علوان كه معروف است به) كلبى نسّابه (كه به غايت معرفت به نسب مردم داشت). و گفت كه:داخل مدينه شدم و از امر امامت چيزى را نمى دانستم. پس به مسجد رسول آمدم، ديدم كه جماعتى از قريش در مسجداند. گفتم: مرا از عالم و امام اهل بيت پيغمبر خبر دهيد. گفتند: عبداللّه بن حسن. به منزل عبداللّه آمدم و رخصت طلبيدم، مردى به سوى من بيرون آمد و من گمان كردم كه غلام عبداللّه است. به او گفتم كه: براى من رخصت طلب كن تا بر آقاى تو داخل شوم. آن مرد داخل شد و بيرون آمد و به من گفت كه: داخل شو. چون داخل شدم، ديدم كه پيرى بر روى جانماز نشسته، متوجه عبادت است و آثار عبادت و مشقت آن، در او پيداست. بر او سلام كردم، بعد از جواب سلام، به من گفت كه: تو كيستى؟ گفتم: منم كلبى نسّابه. گفت: چه حاجت دارى؟
گفتم: آمده ام كه از تو سؤال كنم. گفت: به پسرم محمد گذشتى و او را ديدى؟ گفتم: به تو ابتدا نمودم، و غير تو كسى را نديدم. گفت: سؤال كن از آنچه مى خواهى. گفتم: مرا خبر ده از مردى كه به زن خود گفته باشد كه تو طالق و رهايى به شماره ستارگان آسمان. گفت بائن و جدا مى شود از شوهر به سر جوزاء (يعنى: به سه طلاق، كه شماره سر جوزا است، چه سر آن جيم است و جيم به حساب ابجد، سه است، يا مراد از آن، سه ستاره است كه آن را رأس الجوزاء و سر آن مى گويند؛ زيرا كه جوزاء، در وسط آسمان نمودار مى شود، به صورت دو كودكى كه دست در گردن يكديگر كرده باشند، يا به صورت مردى كه او را كمربند و شمشيرى باشد و سر آن به جانب شمال و مشرق و پاى آن، به جانب مغرب و جنوب است و سر آن سه ستاره است، يعنى: آن زن سه طلاقه شود). و باقى وزر و وبال و عقوبت است بر شوهر.
كلبى مى گويد كه: با خود گفتم كه: اين يك نشانه است براى آن كه عبداللّه ، عالم و امام نيست. بعد از آن، گفتم كه: شيخ چه مى گويد در باب مسح كردن بر موزه ها؟ گفت كه: گروه نيكان و شايستگان بر آن مسح كرده اند، و ما اهل بيت بر آن مسح نمى كنيم. با خود گفتم كه: اين دو نشان. پس گفتم: چه مى گويى در خوردن جرّى، آيا حلال است يا حرام؟ گفت: حلال است، مگر اين كه ما اهل بيت آن را كراهت داريم. با خود گفتم كه: اين، سه نشان. گفتم: چه مى گويى در نوشيدن شراب خرما؟ گفت: حلال است، مگر اين كه ما اهل بيت آن را نمى آشاميم. پس برخاستم و از پيش او بيرون رفتم و مى گفتم كه: اين گروه قريش دروغ مى گويند بر اهل بيت پيغمبر.
بعد از آن، داخل مسجد شدم و نظر كردم به جماعتى از قريش و غير ايشان از مردمان، و بر ايشان سلام كردم و گفتم كه: داناترين اهل بيت پيغمبر كيست؟ گفتند عبداللّه بن حسن. گفتم: به نزد او رفتم و چيزى در پيش او نيافتم (و او هيچ نمى داند). يكى از آن گروه، سر خود را برداشت و گفت: آيا به نزد جعفر بن محمد عليهماالسلام رفته اى (و بنابر بعضى از نسخ برو به نزد او) كه او عالم اهل بيت پيغمبر است، و از همه داناتر، و بعضى از آنها كه در آنجا حاضر بودند، او را ملامت نمودند. (من دانستم، يا) با خود گفتم كه: جز اين نيست كه در اول بار، حسد آن قوم را مانع شد از رهنمايى من به سوى آن حضرت، و به آن رهنما گفتم كه: رحمت بر تو، من غير از جعفر بن محمد كسى را اراده نداشتم.
بعد از آن رفتم تا به منزل آن حضرت رسيدم و درِ خانه را كوبيدم، غلامى از آن حضرت بيرون آمد و گفت: اى مرد كلبى، داخل شو. پس به خدا سوگند كه اين سخن مرا به دهشت افكند، و داخل شدم و مضطرب بودم، و نظر كردم و ديدم كه پيرى بر بالاى جانمازى نشسته، نه بالشى در پيش اوست و نه فرشى در زير او. بعد از آن كه سلام كردم و جواب داد، مرا، ابتدا به سخن فرمود و فرمود كه: «تو كيستى؟» من از روى تعجب با خود گفتم كه: يا سبحان اللّه ! غلامش بر درِ خانه به من مى گويد كه: اى كلبى داخل شو، و آقايش از من مى پرسد كه: «تو كيستى». به آن حضرت عرض كردم كه: منم كلبى نسّابه . چون اين را شنيد، دست خود را بر پيشانى خويش زد و فرمود كه: «دروغ گفتند آنها كه خود را با خدا برابر ساختند، و گمراه شدند؛ گمراهى دور، و زيان كردند؛ زيانى آشكارا. اى كلبى، به درستى كه خداى عزّوجلّ مى فرمايد كه: «وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً»۱ ، يعنى: و گردانيديم قصهّ عاد و هلاك كردن ايشان را به جهت تكذيب هود نشانه اى، تا مردمان از آن پند گيرند، و همچنين گروه ثمود را كه تكذيب صالح كردند و اصحاب چاه رسّ (كه درخت صنوبر را مى پرسيدند و پيغمبر خود را در آن چاه حبس كردند و او را به زجر تمام كشتند) و اهل قرن هاى بسيار» (كه در ميان اين قبايل عاد و ثمود و اصحاب رس يا ميان نوح و اصحاب رس بودند).
پس حضرت فرمود كه: «تو نسب اينها را مى دانى؟» عرض كردم: نه فداى تو گردم. فرمود كه: «نسب خود را مى دانى؟» عرض كردم: آرى، منم فلان پسر فلان پسر فلان تا آن كه چند پُشته خود را بالا دادم. فرمود: «بايست كه امر چنان نيست كه تو گمان كرده اى. واى بر تو، آيا مى دانى كه فلان پسر فلان كيست؟» عرض كردم: آرى، فلان پسر فلان است. فرمود: «به درستى كه فلان پسر فلان، فلان شبان كُردى است. و جز اين نيست كه فلان شبان كُردى بر بالاى كوه فرزندان فلان بود، پس فرود آمد به سوى فلانه، زن فلان، از آن كوهى كه گوسفندان خود را بر سر آن كوه مى چرانيد، و به آن زن چيزى خورانيد، و با او مجامعت كرد، بعد از آن، فلان را زاييد و فلان پسر فلان، از فلانه است و فلان پسر فلان، از فلان است».
بعد از آن فرمود كه: «آيا اين نام ها را مى شناسى؟» عرض كردم: نه، به خدا سوگند، فداى تو گردم، پس اگر صلاح دانى كه از اين مرحله، باز ايستى و افشاى آن نكنى، چنين كن.
حضرت فرمود كه: «تو گفتى من نسب خود را مى دانم. من گفتم كه نمى دانى». عرض كردم كه: من عود نمى كنم و ديگر ادعاى علم به نسب خود نمى كنم. حضرت فرمود كه: «در اين هنگام، من نيز عود نخواهم كرد. و سؤال كن از آنچه براى آن آمده اى». به آن حضرت عرض كردم كه: مرا خبر ده از مردى كه به زن خود گفته باشد كه تو طالق و رهايى به شماره ستارگان آسمان. فرمود كه: «واى بر تو، آيا سوره طلاق را نمى خوانى؟» عرض كردم: بلى، مى خوانم. فرمود: «بخوان». خواندم كه «فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أحْصُوا الْعِدَّةَ»۲ ، يعنى: «پس طلاق دهيد زنان را در وقت عده ايشان (كه طهرى است كه به ايشان نزديكى نكرده باشيد، در آن؛ چه آن طهرى است كه از ايام عدّه ايشان است) و شمار و ضبط كنيد عدّه زنان را» (زيرا كه ايشان از ضبط آن عاجز يا پُر در بند آن نيستند).
حضرت فرمود كه: «آيا در اين جا ستاره هاى آسمان را مى بينى؟» عرض كردم: نه، و عرض كردم كه: مردى به زن خود گفته باشد كه تو طالق و رهايى به سه طلاق. فرمود كه: «برگردانيده مى شود به سوى كتاب خدا و سنت پيغمبرش محمد»، و فرمود كه: «طلاق، درستى دست به هم نمى دهد، مگر آن طلاقى كه در حال پاكى زن واقع شود، بى آن كه در آن پاكى، با او مجامعت كرده باشد، در حضور دو شاهد مقبول الشهاده» (كه عادل باشند). من با خود گفتم كه: اين، يك نشانه است از براى آن كه حضرت، عالم و امام است.
پس فرمود كه: «سؤال كن». عرض كردم كه: چه مى فرمايى در باب مسح كردن بر مُوزه ها؟ تبسّم فرمود و فرمود كه: «چون روز قيامت شود، و خدا هر چيزى را به اصل خودش برگرداند، و پوست را به گوسفند برگرداند، آنها كه بر موزه مسح مى كنند، خواهند ديد كه وضوى ايشان به كجا مى رود؟» من با خود گفتم كه: اين دو نشان.
بعد از آن، به جانب من التفات نمود و فرمود كه: «سؤال كن». عرض كردم كه: مرا خبر ده از خوردن جرّى. فرمود: «به درستى كه خداى عزّوجلّ طائفه اى از بنى اسرائيل را مسخ نمود، پس آنچه از ايشان، راه دريا گرفت و به دريا رفت، جرّى است و زمّار و مارماهى و آنچه غير از اينها باشد، و آنچه از ايشان راه بيابان را گرفت، ميمون ها و خوك ها و وَبر و وَرَل شدند، و آنچه غير از اينها باشد». ۳
كلبى مى گويد كه: من با خود گفتم كه: اين سه نشان. پس به جانب من التفات نمود و فرمود كه: «سؤال كن و برخيز». عرض كردم كه: چه مى فرمايى در نبيذ؟ فرمود: «حلال است». عرض كردم كه: ما نبيذ مى سازيم و دُردى را در آن مى افكنيم، يا چيزى كه غير از آن باشد و آن را مى آشاميم. فرمود كه: «بسيار بد است و اينك همان شراب گنديده است».
عرض كردم كه: فداى تو گردم، كدام نبيذ را قصد مى فرمايى؟ فرمود كه: «اهل مدينه به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از تغيير آب و تعفّن آن و فساد طبيعت هاى خويش، شكايت كردند. پس ايشان را امر فرمود كه: نبيذ بسازند و مردى خادم خود را امر مى كرد كه نبيذ از براى او بسازد. پس دست مى كرد و يك كف از خرما را بر مى داشت و آن را در مشك آب مى انداخت، و خوراك و وضوى او از آن آب بود». عرض كردم كه: شماره خرمايى كه در كف بود، چه قدر بود؟ فرمود كه: «آنچه كف آن را بر مى داشت».
عرض كردم كه: يك كف يا دو كف؟ فرمود كه: «بسا بود كه يك كف بود، و بسا بود كه دو كف بود». عرض كردم: آن مشك آب، چقدر آب مى گرفت؟ فرمود كه: «ميان چهل تا هشتاد و آنچه زياده از اين بود». عرض كردم كه: به حساب رطل ها مى فرمايى؟ فرمود: «آرى، رطل ها كه به پيمانه و سنگ عراق باشد». ۴
سماعه مى گويد كه: كلبى گفت: پس حضرت عليه السلام برخاست و من برخاستم و بيرون آمدم، و دست خود را بر دست ديگر مى زدم و مى گفتم كه: اگر امامى باشد، اين مرد خواهد بود. بعد از آن، هميشه كلبى خدا را با دوستى اهل بيت پيغمبر مى پرستيد تا وفات كرد.

1.فرقان، ۳۸.

2.طلاق، ۱.

3.وَبر به فتح واو و سكون با، جانورى است به قدر گربه و خاكسترى رنگ، يا سفيد است و چشم هاى مقبولى دارد. و وَرَل به فتح اول و دويم، جانورى است مانند سوسمار يا كوچك تر، به شكل چلپاسه كه دم دراز و سر كوچكى دارد. و در بعضى از لغات معتبره، مسطور است كه جانورى است مانند ماهى سَقَنقور و به زبان بعضى از عجم، آن را خره كلاش گويند. مترجم

4.و رطل، به كسر را و فتح آن، با سكون طا در هر دو، بنا بر مشهور، صد و سى درهم است، و هر ده درهم، هفت مثقال شرعى و مثقال شرعى، سه ربع مثقال صيرفى است. پس هر رطلى از ارطال عراقى، شصت و هشت مثقال و چهار يك مثقال صيرفى است. پس مشك آبى كه چهل رطل آب در آن بوده، از قرار سنگ شاهى شانزده عباسى، دو من و پنجاه درم و ده مثقال صيرفى مى شود، و مشك آب هشتاد رطلى، چهار من و يك صد درم و بيست مثقال. و بر اين قياس آنچه كم تر و بيشتر بوده، معلوم مى شود. مترجم


تحفة الأولياء ج2
208

۹۲۷.الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ ، عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ، قَالَ : أَخْبَرَنِي سَمَاعَةُ بْنُ مِهْرَانَ ، قَالَ : أَخْبَرَنِي الْكَلْبِيُّ النَّسَّابَةُ ، قَالَ :دَخَلْتُ الْمَدِينَةَ وَ لَسْتُ أَعْرِفُ شَيْئاً مِنْ هذَا الْأَمْرِ ، فَأَتَيْتُ الْمَسْجِدَ ، فَإِذَا جَمَاعَةٌ مِنْ قُرَيْشٍ ، فَقُلْتُ : أَخْبِرُونِي عَنْ عَالِمِ أَهْلِ هذَا الْبَيْتِ ، فَقَالُوا : عَبْدُ اللّهِ بْنُ الْحَسَنِ .
فَأَتَيْتُ مَنْزِلَهُ ، فَاسْتَأْذَنْتُ ، فَخَرَجَ إِلَيَّ رَجُلٌ ظَنَنْتُ أَنَّهُ غُـلَامٌ لَهُ ، فَقُلْتُ لَهُ : اسْتَأْذِنْ لِي عَلى مَوْلَاكَ ، فَدَخَلَ ، ثُمَّ خَرَجَ ، فَقَالَ لِيَ : ادْخُلْ ، فَدَخَلْتُ ، فَإِذَا أَنَابِشَيْخٍ مُعْتَكِفٍ شَدِيدِ الِاجْتِهَادِ ، فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ ، فَقَالَ لِي : مَنْ أَنْتَ ؟ فَقُلْتُ : أَنَا الْكَلْبِيُّ النَّسَّابَةُ ، فَقَالَ : مَا حَاجَتُكَ ؟ فَقُلْتُ : جِئْتُ أَسْأَلُكَ ، فَقَالَ : أَ مَرَرْتَ بِابْنِي مُحَمَّدٍ ؟ قُلْتُ : بَدَأْتُ بِكَ ، فَقَالَ : سَلْ ، فَقُلْتُ : أَخْبِرْنِي عَنْ رَجُلٍ قَالَ لِامْرَأَتِهِ : أَنْتِ طَالِقٌ عَدَدَ نُجُومِ السَّمَاءِ ، فَقَالَ : تَبِينُ بِرَأْسِ الْجَوْزَاءِ ، وَ الْبَاقِي وِزْرٌ عَلَيْهِ وَ عُقُوبَةٌ ، فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : وَاحِدَةٌ ، فَقُلْتُ : مَا يَقُولُ الشَّيْخُ فِي الْمَسْحِ عَلَى الْخُفَّيْنِ ؟ فَقَالَ : قَدْ مَسَحَ قَوْمٌ صَالِحُونَ ، وَ نَحْنُ ـ أَهْلَ الْبَيْتِ ـ لَا نَمْسَحُ ، فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : ثِنْتَانِ ، فَقُلْتُ : مَا تَقُولُ فِي أَكْلِ الْجِرِّيِّ ؟ أَ حَـلَالٌ هُوَ أَمْ حَرَامٌ ؟ فَقَالَ : حَـلَالٌ ، إِلَا أَنَّا ـ أَهْلَ الْبَيْتِ ـ نَعَافُهُ ، فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : ثَـلَاثٌ ، فَقُلْتُ : فَمَا تَقُولُ فِي شُرْبِ النَّبِيذِ ؟ فَقَالَ : حَـلَالٌ ، إِلَا أَنَّا ـ أَهْلَ الْبَيْتِ ـ لَا نَشْرَبُهُ ، فَقُمْتُ ، فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَ أَنَا أَقُولُ : هذِهِ الْعِصَابَةُ تَكْذِبُ عَلى أَهْلِ هذَا الْبَيْتِ .
فَدَخَلْتُ الْمَسْجِدَ ، فَنَظَرْتُ إِلى جَمَاعَةٍ مِنْ قُرَيْشٍ وَ غَيْرِهِمْ مِنَ النَّاسِ ، فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِمْ ، ثُمَّ قُلْتُ لَهُمْ : مَنْ أَعْلَمُ أَهْلِ هذَا الْبَيْتِ ؟ فَقَالُوا : عَبْدُ اللّهِ بْنُ الْحَسَنِ ، فَقُلْتُ : قَدْ أَتَيْتُهُ ، فَلَمْ أَجِدْ عِنْدَهُ شَيْئاً ، فَرَفَعَ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ رَأْسَهُ ، فَقَالَ : ائْتِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عليهماالسلام ؛ فَهُوَ أَعْلَمُ أَهْلِ هذَا الْبَيْتِ ، فَـلَامَهُ بَعْضُ مَنْ كَانَ بِالْحَضْرَةِ ـ فَقُلْتُ : إِنَّ الْقَوْمَ إِنَّمَا مَنَعَهُمْ مِنْ إِرْشَادِي إِلَيْهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ الْحَسَدُ ـ فَقُلْتُ لَهُ : وَيْحَكَ ، إِيَّاهُ أَرَدْتُ .
فَمَضَيْتُ حَتّى صِرْتُ إِلى مَنْزِلِهِ ، فَقَرَعْتُ الْبَابَ ، فَخَرَجَ غُـلَامٌ لَهُ ، فَقَالَ : ادْخُلْ يَا أَخَا كَلْبٍ ؛ فَوَ اللّهِ لَقَدْ أَدْهَشَنِي ، فَدَخَلْتُ وَ أَنَا مُضْطَرِبٌ ، وَ نَظَرْتُ فَإِذَا شَيْخٌ عَلى مُصَلًّى بِـلَا مِرْفَقَةٍ وَ لَا بَرْدَعَةٍ ، فَابْتَدَأَنِي بَعْدَ أَنْ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ ، فَقَالَ لِي : «مَنْ أَنْتَ ؟» فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : يَا سُبْحَانَ اللّهِ! غُـلَامُهُ يَقُولُ لِي بِالْبَابِ : «ادْخُلْ يَا أَخَا كَلْبٍ» وَ يَسْأَلُنِي الْمَوْلى : «مَنْ أَنْتَ ؟» فَقُلْتُ لَهُ : أَنَا الْكَلْبِيُّ النَّسَّابَةُ ، فَضَرَبَ بِيَدِهِ عَلى جَبْهَتِهِ ، وَ قَالَ : «كَذَبَ الْعَادِلُونَ بِاللّهِ ، وَ ضَلُّوا ضَـلَالاً بَعِيداً ، وَ خَسِرُوا خُسْرَاناً مُبِيناً ؛ يَا أَخَا كَلْبٍ ، إِنَّ اللّهَ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ يَقُولُ : «وَ عاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثِيراً» أَفَتَنْسِبُهَا أَنْتَ ؟» فَقُلْتُ : لَا ، جُعِلْتُ فِدَاكَ ، فَقَالَ لِي : «أَفَتَنْسِبُ نَفْسَكَ ؟» قُلْتُ : نَعَمْ ، أَنَا فُـلَانُ بْنُ فُـلَانِ بْنِ فُـلَانٍ ، حَتَّى ارْتَفَعْتُ ، فَقَالَ لِي : «قِفْ ؛ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ وَيْحَكَ ، أَ تَدْرِي مَنْ فُـلَانُ بْنُ فُـلَانٍ ؟» قُلْتُ : نَعَمْ ، فُـلَانُ بْنُ فُـلَانٍ ، قَالَ : «إِنَّ فُـلَانَ بْنَ فُـلَانٍ ابْنُ فُـلَانٍ الرَّاعِي الْكُرْدِيِّ إِنَّمَا كَانَ فُـلَانٌ الرَّاعِي الْكُرْدِيُّ عَلى جَبَلِ آلِ فُـلَانٍ ، فَنَزَلَ إِلى فُـلَانَةَ امْرَأَةِ فُـلَانٍ مِنْ جَبَلِهِ الَّذِي كَانَ يَرْعى غَنَمَهُ عَلَيْهِ ، فَأَطْعَمَهَا شَيْئاً وَ غَشِيَهَا ، فَوَلَدَتْ فُـلَاناً ، وَ فُـلَانُ بْنُ فُـلَانٍ مِنْ فُـلَانَةَ وَ فُـلَانِ بْنِ فُـلَانٍ» .
ثُمَّ قَالَ : «أَ تَعْرِفُ هذِهِ الْأَسَامِيَ ؟» قُلْتُ : لَا وَ اللّهِ جُعِلْتُ فِدَاكَ ، فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ
تَكُفَّ عَنْ هذَا فَعَلْتَ ، فَقَالَ : «إِنَّمَا قُلْتَ فَقُلْتُ». فَقُلْتُ : إِنِّي لَا أَعُودُ ، قَالَ : «لَا نَعُودُ إِذاً ، وَ اسْأَلْ عَمَّا جِئْتَ لَهُ».
فَقُلْتُ لَهُ : أَخْبِرْنِي عَنْ رَجُلٍ قَالَ لِامْرَأَتِهِ : أَنْتِ طَالِقٌ عَدَدَ نُجُومِ السَّمَاءِ ، فَقَالَ : «وَيْحَكَ ، أَ مَا تَقْرَأُ سُورَةَ الطَّـلَاقِ ؟» قُلْتُ : بَلى ، قَالَ : «فَاقْرَأْ»، فَقَرَأْتُ : «فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ» قَالَ : «أَ تَرى هَاهُنَا نُجُومَ السَّمَاءِ؟» قُلْتُ : لَا .
قُلْتُ : فَرَجُلٌ قَالَ لِامْرَأَتِهِ : أَنْتِ طَالِقٌ ثَـلَاثاً ؟ قَالَ : «تُرَدُّ إِلى كِتَابِ اللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله ». ثُمَّ قَالَ : «لَا طَـلَاقَ إِلَا عَلى طُهْرٍ مِنْ غَيْرِ جِمَاعٍ بِشَاهِدَيْنِ مَقْبُولَيْنِ». فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : وَاحِدَةٌ .
ثُمَّ قَالَ : «سَلْ» ، قُلْتُ : مَا تَقُولُ فِي الْمَسْحِ عَلَى الْخُفَّيْنِ؟ فَتَبَسَّمَ ، ثُمَّ قَالَ : «إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ ، وَ رَدَّ اللّهُ كُلَّ شَيْءٍ إِلى شَيْئِهِ ، وَ رَدَّ الْجِلْدَ إِلَى الْغَنَمِ ، فَتَرى أَصْحَابَ الْمَسْحِ أَيْنَ يَذْهَبُ وُضُوؤُهُمْ ؟» فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : ثِنْتَانِ .
ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ ، فَقَالَ : «سَلْ» ، فَقُلْتُ : أَخْبِرْنِي عَنْ أَكْلِ الْجِرِّيِّ ، فَقَالَ : «إِنَّ اللّهَ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ مَسَخَ طَائِفَةً مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ ؛ فَمَا أَخَذَ مِنْهُمْ بَحْراً ، فَهُوَ الْجِرِّيُّ وَ الزِّمَّارُ وَ الْمَارْمَاهِي وَ مَا سِوى ذلِكَ ؛ وَ مَا أَخَذَ مِنْهُمْ بَرّاً ، فَالْقِرَدَةُ وَ الْخَنَازِيرُ وَ الْوَبْرُ وَ الْوَرَلُ وَ مَا سِوى ذلِكَ». فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : ثَـلَاثٌ .
ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ ، فَقَالَ : «سَلْ وَ قُمْ» فَقُلْتُ : مَا تَقُولُ فِي النَّبِيذِ ؟ فَقَالَ : «حَـلَالٌ». فَقُلْتُ : إِنَّا نَنْبِذُ فَنَطْرَحُ فِيهِ الْعَكَرَ وَ مَا سِوى ذلِكَ ، وَ نَشْرَبُهُ ؟ فَقَالَ : «شُهْ شُهْ ، تِلْكَ الْخَمْرَةُ الْمُنْتِنَةُ». فَقُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، فَأَيَّ نَبِيذٍ تَعْنِي ؟ فَقَالَ : «إِنَّ أَهْلَ الْمَدِينَةِ شَكَوْا إِلى رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله تَغْيِيرَ الْمَاءِ وَ فَسَادَ طَبَائِعِهِمْ ، فَأَمَرَهُمْ أَنْ يَنْبِذُوا ، فَكَانَ الرَّجُلُ يَأْمُرُ خَادِمَهُ أَنْ يَنْبِذَ لَهُ ، فَيَعْمِدُ إِلى كَفٍّ مِنَ التَّمْرِ ، فَيَقْذِفُ بِهِ فِي الشَّنِّ ، فَمِنْهُ شُرْبُهُ ، وَ مِنْهُ طَهُورُهُ».
فَقُلْتُ : وَ كَمْ كَانَ عَدَدُ التَّمْرِ الَّذِي كَانَ فِي الْكَفِّ ؟ فَقَالَ : «مَا حَمَلَ الْكَفُّ». فَقُلْتُ : وَاحِدَةٌ أَوْ ثِنْتَانِ ؟ فَقَالَ : «رُبَّمَا كَانَتْ وَاحِدَةً ، وَ رُبَّمَا كَانَتْ ثِنْتَيْنِ».
فَقُلْتُ : وَ كَمْ كَانَ يَسَعُ الشَّنُّ ؟ فَقَالَ : «مَا بَيْنَ الْأَرْبَعِينَ إِلَى الثَّمَانِينَ إِلى مَا فَوْقَ ذلِكَ». فَقُلْتُ : بِالْأَرْطَالِ ؟ فَقَالَ : «نَعَمْ ، أَرْطَالٌ بِمِكْيَالِ الْعِرَاقِ».
قَالَ سَمَاعَةُ : قَالَ الْكَلْبِيُّ : ثُمَّ نَهَضَ عليه السلام ، وَ قُمْتُ ، فَخَرَجْتُ وَ أَنَا أَضْرِبُ بِيَدِي عَلَى الْأُخْرى ، وَ أَنَا أَقُولُ : إِنْ كَانَ شَيْءٌ فَهذَا . فَلَمْ يَزَلِ الْكَلْبِيُّ يَدِينُ اللّهَ بِحُبِّ آلِ هذَا الْبَيْتِ حَتّى مَاتَ .

  • نام منبع :
    تحفة الأولياء ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : مرادی، محمد
    تعداد جلد :
    4
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 153978
صفحه از 856
پرینت  ارسال به