219
تحفة الأولياء ج2

۹۲۸.محمد بن يحيى، از احمد بن محمد بن عيسى، از ابو يحيى واسطى، از هشام بن سالم روايت كرده است كه گفت: من و ابو جعفر اَحول صاحب الطاق در مدينه بوديم، بعد از وفات امام جعفر صادق عليه السلام و مردم اتفاق كرده بودند بر عبداللّه بن جعفر (كه او را أفطح مى گفتند، و اعتقاد داشتند كه او صاحب امر امامت است بعد از پدرش. پس من و صاحب الطاق بر او داخل شديم، و مردم در نزد او بودند، و اين اجتماع براى آن بود كه ايشان از امام جعفر صادق عليه السلام روايت مى كردند كه آن حضرت فرمود كه:«امر امامت در پسر بزرگ است؛ مادامى كه با او آفتى نباشد».
پس بر او داخل شديم كه او را سؤال كنيم از آنچه پدرش را از آن سؤال مى كرديم، و او را سؤال كرديم از زكات كه در چه قدر واجب مى شود؟ گفت: در دويست درم، پنج درم واجب است. گفتيم: در صد درم چقدر واجب است؟ گفت: دو درم و نصف درم. گفتيم: به خدا سوگند، كه طائفه مُرجئه يا سنيان اين را نمى گويند. هشام مى گويد كه: پس عبداللّه دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: به خدا سوگند كه نمى دانم طائفه مرجئه چه مى گويند.
بعد از آن، ما از نزد او گمراهانه بيرون آمديم و نمى دانستيم كه من و ابو جعفر احول به كجا رو آوريم؟ پس در بعضى از كوچه هاى مدينه نشستيم گريان و سر گردان، نمى دانستيم كه به كجا رو كنيم و به سوى كى قصد نماييم؟ و با يكديگر مى گفتيم كه: برويم به سوى طائفه مرجئه يا به جانب جماعت قَدَريّه يا فرقه زيديه، يا گروه معتزله يا خوارج. پس ما همچنين حيران بوديم كه ناگاه مرد پيرى را ديدم كه او را نمى شناختم و به دست خود به جانب من اشاره مى كرد، ترسيدم كه جاسوسى از جاسوسان ابوجعفر منصور دوانيقى باشد. و اين توهّم، براى آن بود كه او را در مدينه جاسوس ها بود كه نظر كنند به آن كه شيعيان امام جعفر صادق عليه السلام براو اتفاق كردند، تا گردن او را بزنند و به اين جهت ترسيدم كه از آنها باشد.
به احول گفتم كه: دور شو؛ زيرا كه من بر خود و بر تو ترسانم، و او مرا مى خواهد و تو را نمى خواهد. پس از من دور شو تا هلاك نشوى و خود اعانت بر هلاكت خود ننموده باشى. پس احول از من دور شد، وليكن پُر دور نرفت و من در پى آن پير رفتم و اين ترس و سفارش براى آن بود كه چنان گمان داشتم كه نمى توانم از دست او خلاص شوم، و متصل در پى او مى رفتم و دل بر مردن گذاشته بودم، تا آن كه مرا بُرد بر درِ خانه امام موسى كاظم عليه السلام . بعد از آن مرا وا گذاشت و خود رفت. پس ديدم كه خادمى به درِ خانه آمد و به من گفت كه: داخل شو ـ خدا تو را رحمت كند ـ چون داخل شدم، ابوالحسن امام موسى كاظم عليه السلام را ديدم، و در اول مرتبه، خود آغاز فرمود و فرمود كه: «نه به سوى مرجئه بايد رفت، و نه قَدَريّه و نه زيديّه و نه معتزله و نه خوارج»، و دو مرتبه فرمود: «به نزد من بيا».
عرض كردم: فداى تو گردم، پدرت در گذشت؟ فرمود: «آرى». عرض كردم كه: در گذشت از روى مردن كه وفات فرمود. فرمود: «آرى». عرض كردم كه: بعد از او، كى امام است؟ فرمود: «اگر خدا خواهد كه تو را هدايت فرمايد، هدايت خواهد فرمود». و عرض كردم: فداى تو گردم، به درستى كه عبداللّه گمان كرده كه او بعد از پدرش، امام است. فرمود كه: «عبداللّه مى خواهد كه خدا پرستيده نشود» (و يا خدا را عبادت نكند). عرض كردم كه: فداى تو گردم، كى امام ما است بعد از پدرت؟ فرمود: «اگر خدا خواهد كه تو را هدايت كند تو را هدايت مى كند». عرض كردم كه: فداى تو گردم، تو امامى؟ فرمود: «من، اين را نمى گويم».
هشام مى گويد كه: با خود گفتم كه: طريق سؤال را درست نيافتم؛ چه، زمان، زمان تقيه است. پس به آن حضرت عرض كردم كه: فداى تو گردم، آيا بر تو امامى گماشته كه تو رعيّت او باشى؟ فرمود: «نه». از اين سخن در دل من چيزى داخل شد كه كسى غير از خداى عزّوجلّ، اندازه آن را نمى داند، به جهت اعظام و هيبت آن حضرت، بيش از آنچه به من فرود مى آمد نسبت به پدرش، چون بر او داخل مى شدم.
پس به آن حضرت عرض كردم كه: فداى تو گردم، از تو سؤال مى كنم، چنانچه از پدرت سؤال مى كردم. فرمود: «سؤال كن تا خبر داده شوى، وليكن فاش مكن، كه چون فاش كنى، همان باعث سر بريدن من خواهد شد». هشام مى گويد كه: از آن حضرت سؤال كردم، ديدم دريايى است كه تمام شدن ندارد.
عرض كردم كه: فداى تو گردم، شيعيان تو و شيعيان پدرت گمراهند، اگر صلاح دانى به ايشان القا كنم، و ايشان را به سوى تو دعوت نمايم؛ زيرا كه بر من پيمان گرفتى كه كتمان كنم. فرمود كه: «هر كه از ايشان را ديدى كه رشدى دارد به او القا كن، و بر او پيمان بگير كه كتمان كند؛ زيرا كه اگر كه فاش كنند، همان موجب سر بريدن خواهد بود». و به دست مبارك اشاره به گلوى خويش فرمود.
هشام مى گويد كه: از نزد آن حضرت بيرون آمدم، و ابو جعفر احول را ملاقات كردم، به من گفت كه: بعد از آن كه از يكديگر جدا شديم، چه خبر دارى؟ گفتم: هدايت؛ و او را به آن قصه خبر دادم، بعد از آن فُضيل و ابو بصير را ملاقات كرديم و بر آن حضرت داخل شدند، و سخنش را شنيدند و قطع به امامت او به هم رسانيدند. بعد از آن، فوج فوج مردم را ملاقات مى كرديم، پس هركه بر آن حضرت داخل شد، قطع به هم رسانيد، مگر طائفه عمّار بن موسى ساباطى و اصحابش، و عبداللّه باقى ماند كه كسى بر او داخل نمى شد، مگر كمى از مردمان. چون چنان ديد، پرسيد كه: مردم را چه حال روى داده كه به نزد من نمى آيند؟ او را خبر دادند كه هشام مردم را از تو باز داشته.
هشام مى گويد كه: پس عبداللّه جمعى را در مدينه بر سر راه من نشانيد كه مرا بزنند.


تحفة الأولياء ج2
218

۹۲۸.مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيى ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسى ، عَنْ أَبِي يَحْيى الْوَاسِطِيِّ ، عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ ، قَالَ :كُنَّا بِالْمَدِينَةِ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِي عَبْدِ اللّهِ عليه السلام أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ ، وَ النَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلى عَبْدِ اللّهِ بْنِ جَعْفَرٍ أَنَّهُ صَاحِبُ الْأَمْرِ بَعْدَ أَبِيهِ ، فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ أَنَا وَ صَاحِبُ الطَّاقِ ، وَ النَّاسُ عِنْدَهُ ، وَ ذلِكَ أَنَّهُمْ رَوَوْا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ عليه السلام أَنَّهُ قَالَ : «إِنَّ الْأَمْرَ فِي الْكَبِيرِ مَا لَمْ تَكُنْ بِهِ عَاهَةٌ». فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ نَسْأَلُهُ عَمَّا كُنَّا نَسْأَلُ عَنْهُ أَبَاهُ ، فَسَأَلْنَاهُ عَنِ الزَّكَاةِ فِي كَمْ تَجِبُ ؟ فَقَالَ : فِي مِائَتَيْنِ خَمْسَةٌ ، فَقُلْنَا : فِي مِائَةٍ ؟ فَقَالَ : دِرْهَمَانِ وَ نِصْفٌ ، فَقُلْنَا : وَ اللّهِ مَا تَقُولُ الْمُرْجِئَةُ هذَا ، قَالَ : فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ ، فَقَالَ : وَ اللّهِ ، مَا أَدْرِي مَا تَقُولُ الْمُرْجِئَةُ .
قَالَ : فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ ضُلَالاً لَا نَدْرِي إِلى أَيْنَ نَتَوَجَّهُ أَنَا وَ أَبُو جَعْفَرٍ الْأَحْوَلُ ، فَقَعَدْنَا فِي بَعْضِ أَزِقَّةِ الْمَدِينَةِ بَاكِينَ حَيَارى لَا نَدْرِي إِلى أَيْنَ نَتَوَجَّهُ ، وَ لَا مَنْ نَقْصِدُ ، نَقُولُ : إِلَى الْمُرْجِئَةِ ؟ إِلَى الْقَدَرِيَّةِ ؟ إِلَى الزَّيْدِيَّةِ ؟ إِلَى الْمُعْتَزِلَةِ ؟ إِلَى الْخَوَارِجِ ؟
فَنَحْنُ كَذلِكَ إِذْ رَأَيْتُ رَجُلاً شَيْخاً لَا أَعْرِفُهُ ، يُومِئُ إِلَيَّ بِيَدِهِ ، فَخِفْتُ أَنْ يَكُونَ عَيْناً مِنْ عُيُونِ أَبِي جَعْفَرٍ الْمَنْصُورِ ، وَ ذلِكَ أَنَّهُ كَانَ لَهُ بِالْمَدِينَةِ جَوَاسِيسُ يَنْظُرُونَ إِلى مَنِ اتَّفَقَتْ شِيعَةُ جَعْفَرٍ عليه السلام عَلَيْهِ ، فَيَضْرِبُونَ عُنُقَهُ ، فَخِفْتُ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ ، فَقُلْتُ لِلْأَحْوَلِ : تَنَحَّ ؛ فَإِنِّي خَائِفٌ عَلى نَفْسِي وَ عَلَيْكَ ، وَ إِنَّمَا يُرِيدُنِي لَا يُرِيدُكَ ، فَتَنَحَّ عَنِّي لَا تَهْلِكَ ، وَ تُعِينَ عَلى نَفْسِكَ ، فَتَنَحّى غَيْرَ بَعِيدٍ ، وَ تَبِعْتُ الشَّيْخَ ـ وَ ذلِكَ أَنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي لَا أَقْدِرُ عَلَى التَّخَلُّصِ مِنْهُ ـ فَمَا زِلْتُ أَتْبَعُهُ ، وَ قَدْ عَزَمْتُ عَلَى الْمَوْتِ حَتّى وَرَدَ بِي عَلى بَابِ أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام ، ثُمَّ خَلَانِي وَ مَضى .
فَإِذَا خَادِمٌ بِالْبَابِ ، فَقَالَ لِيَ : ادْخُلْ رَحِمَكَ اللّهُ ، فَدَخَلْتُ ، فَإِذَا أَبُو الْحَسَنِ مُوسى عليه السلام ، فَقَالَ لِيَ ـ ابْتِدَاءً مِنْهُ ـ : «لَا إِلَى الْمُرْجِئَةِ ، وَ لَا إِلَى الْقَدَرِيَّةِ ، وَ لَا إِلَى الزَّيْدِيَّةِ ، وَ لَا إِلَى الْمُعْتَزِلَةِ ، وَ لَا إِلَى الْخَوَارِجِ ، إِلَيَّ إِلَيَّ» .
فَقُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، مَضى أَبُوكَ ؟ قَالَ : «نَعَمْ». قُلْتُ: مَضى مَوْتاً ؟ قَالَ : «نَعَمْ». قُلْتُ : فَمَنْ لَنَا مِنْ بَعْدِهِ ؟ فَقَالَ : «إِنْ شَاءَ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَكَ ، هَدَاكَ».
قُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، إِنَّ عَبْدَ اللّهِ يَزْعُمُ أَنَّهُ مِنْ بَعْدِ أَبِيهِ؟ قَالَ : «يُرِيدُ عَبْدُ اللّهِ أَنْ لَا يُعْبَدَ اللّهُ» . قَالَ : قُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، فَمَنْ لَنَا مِنْ بَعْدِهِ ؟ قَالَ : «إِنْ شَاءَ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَكَ ، هَدَاكَ». قَالَ : قُلْتُّ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، فَأَنْتَ هُوَ ؟ قَالَ : «لَا ، مَا أَقُولُ ذلِكَ». قَالَ : فَقُلْتُ فِي نَفْسِي : لَمْ أُصِبْ طَرِيقَ الْمَسْأَلَةِ .
ثُمَّ قُلْتُ لَهُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، عَلَيْكَ إِمَامٌ ؟ قَالَ : «لَا» . فَدَاخَلَنِي شَيْءٌ لَا يَعْلَمُهُ إِلَا اللّهُ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ إِعْظَاماً لَهُ وَ هَيْبَةً أَكْثَرَ مِمَّا كَانَ يَحُلُّ بِي مِنْ أَبِيهِ إِذَا دَخَلْتُ عَلَيْهِ .
ثُمَّ قُلْتُ لَهُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، أَسْأَلُكَ كَمَا كُنْتُ أَسْأَلُ أَبَاكَ؟ فَقَالَ : «سَلْ ؛ تُخْبَرْ ، وَ لَا تُذِعْ فَإِنْ أَذَعْتَ ، فَهُوَ الذَّبْحُ» قَالَ : فَسَأَلْتُهُ ، فَإِذَا هُوَ بَحْرٌ لَا يُنْزَفُ .
قُلْتُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، شِيعَتُكَ وَ شِيعَةُ أَبِيكَ ضُلَالٌ ، فَأُلْقِي إِلَيْهِمْ وَ أَدْعُوهُمْ إِلَيْكَ ، فَقَدْ أَخَذْتَ عَلَيَّ الْكِتْمَانَ ؟ قَالَ : «مَنْ آنَسْتَ مِنْهُ رُشْداً فَأَلْقِ إِلَيْهِ ، وَ خُذْ عَلَيْهِ الْكِتْمَانَ ، فَإِنْ أَذَاعُوا فَهُوَ الذَّبْحُ» وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلى حَلْقِهِ .
قَالَ : فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ ، فَلَقِيتُ أَبَا جَعْفَرٍ الْأَحْوَلَ ، فَقَالَ لِي : مَا وَرَاءَكَ ؟ قُلْتُ : الْهُدى ، فَحَدَّثْتُهُ بِالْقِصَّةِ ، قَالَ : ثُمَّ لَقِينَا الْفُضَيْلَ وَ أَبَا بَصِيرٍ ، فَدَخَـلَا عَلَيْهِ ، وَ سَمِعَا كَـلَامَهُ ، وَ سَاءَلَاهُ ، وَ قَطَعَا عَلَيْهِ بِالْاءِمَامَةِ .
ثُمَّ لَقِينَا النَّاسَ أَفْوَاجاً ، فَكُلُّ مَنْ دَخَلَ عَلَيْهِ قَطَعَ إِلَا طَائِفَةَ عَمَّارٍ وَ أَصْحَابَهُ ، وَ بَقِيَ عَبْدُ اللّهِ لَا يَدْخُلُ إِلَيْهِ إِلَا قَلِيلٌ مِنَ النَّاسِ ، فَلَمَّا رَأى ذلِكَ ، قَالَ : مَا حَالَ النَّاسَ ؟ فَأُخْبِرَ أَنَّ هِشَاماً صَدَّ عَنْكَ النَّاسَ . قَالَ هِشَامٌ : فَأَقْعَدَ لِي بِالْمَدِينَةِ غَيْرَ وَاحِدٍ لِيَضْرِبُونِي .

  • نام منبع :
    تحفة الأولياء ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : مرادی، محمد
    تعداد جلد :
    4
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 153932
صفحه از 856
پرینت  ارسال به