223
تحفة الأولياء ج2

۹۲۹.على بن ابراهيم، از پدرش، از محمد بن فلان واقفى۱روايت كرده است كه گفت: مرا پسر عمويى بود كه او را حسن بن عبداللّه مى گفتند، و زاهد و تارك دنيا بود، و از همه اهل زمان خود عبادت بيشتر مى كرد، و پادشاه از او مى ترسيد، به جهت كوشش و جهد و اهتمامى كه در امر دين داشت. و بسا بود كه رو به روى پادشاه سخن سختى با وى مى گفت، و او را موعظه مى كرد، و او را امر به معروف و نهى از منكر مى نمود. و پادشاه به جهت صلاح پسر عمويم، آن را متحمّل مى شد و هميشه حالتش اين بود تا آن كه روزى از روزها، ابوالحسن حضرت امام موسى كاظم عليه السلام بر او داخل شد و او در مسجد بود.
حضرت او را ديد و به سوى او اشاره كرد، چون به خدمت آن حضرت آمد، به او فرمود كه:
«اى ابو على، چه، دوست مى دارم آنچه را كه تو در آنى، و بسيار مرا شاد و خوشحال مى گرداند، مگر اين كه تو را معرفتى نيست، پس معرفت را طلب كن». گفت: فداى تو گردم، معرفت چيست؟ فرمود: «برو و در دين تفقّه كن و حديث را طلب نما». عرض كرد كه: از كه طلب كنم؟ فرمود: «از فقهاى اهل مدينه، بعد از آن، آن حديث را بر من عرضه دار».
راوى مى گويد كه: حسن رفت و حديث را نوشت، پس به خدمت آن حضرت آمد و حديث را بر او خواند و حضرت همه آن را باطل ساخت، و امر به انداختن آن فرمود، و به او فرمود كه: «برو و معرفت را طلب كن». و چون آن مرد اهتمام بدين خويش داشت، و هميشه انتظار امام موسى عليه السلام را مى كشيد تا آن كه حضرت بيرون رفت به سوى مزرعه كه داشت، در راه آن حضرت را ملاقات نمود و عرض كرد كه: فداى تو گردم، من در نزد خدا بر تو حجت مى آورم، مرا بر معرفت دلالت كن. حضرت او را به امير المؤمنين و آنچه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله اتفاق افتاده بود خبر داد، و خبر داد او را به امر آن دو (ابوبكر و عمر). پس آن را از حضرت قبول كرد و عرض كرد كه: بعد از امير المؤمنين عليه السلام كه بود؟ فرمود: «امام حسن، بعد از آن، امام حسين» تا آن كه به خودش رسيد، پس ساكت شد. و عرض كرد كه: فداى تو گردم، امروز كى امام است؟ فرمود كه: «اگر تو را خبر دهم، قبول مى كنى؟» عرض كرد: بلى فداى تو گردم. فرمود كه: «من امامم». عرض كرد كه: چيزى با تو هست كه به آن بر امامت تو استدلال كنم؟ فرمود كه: «برو به سوى اين درخت ـ و به درخت خار مغيلانى اشاره فرمود ـ و به آن بگو كه: موسى بن جعفر به تو مى گويد كه: بيا به نزد ما».
حسن مى گويد كه: به نزد آن درخت آمدم، و پيغام حضرت را رسانيدم. به خدا سوگند، ديدم آن درخت را كه زمين را مى شكافت شكافتنى به غايت، تا آن كه آمد و در پيش روى آن حضرت ايستاد. بعد از آن، به سوى آن درخت اشاره فرمود كه: برگردد، پس به جاى خود برگشت. راوى مى گويد كه: حسن به امامت حضرت امام موسى عليه السلام اقرار كرد. بعد از آن، ملازم خاموشى و عبادت شد و چنان شد كه بعد از آن، هرگز كسى او را نمى ديد كه سخن گويد.
محمد بن يحيى و احمد بن محمد، از محمد بن حسن، از ابراهيم بن هاشم مثل اين را روايت كرده اند.

1.عبارت ترجمه مترجم ـ رحمه اللّه ـ چنين است: «رافقى يا وافقى بنا بر اختلاف نسخ» كه هر دو خطا است.


تحفة الأولياء ج2
222

۹۲۹.عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنْ مُحَمَّدٍ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ فُـلَانٍ الْوَاقِفِيِّ ، قَالَ :كَانَ لِيَ ابْنُ عَمٍّ يُقَالُ لَهُ : الْحَسَنُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ ، وَ كَانَ زَاهِداً ، وَ كَانَ مِنْ أَعْبَدِ أَهْلِ زَمَانِهِ ، وَ كَانَ يَتَّقِيهِ السُّلْطَانُ ؛ لِجِدِّهِ فِي الدِّينِ وَ اجْتِهَادِهِ ، وَ رُبَّمَا اسْتَقْبَلَ السُّلْطَانَ بِكَـلَامٍ صَعْبٍ يَعِظُهُ ، وَ يَأْمُرُهُ بِالْمَعْرُوفِ ، وَ يَنْهَاهُ عَنِ الْمُنْكَرِ ، وَ كَانَ السُّلْطَانُ يَحْتَمِلُهُ ؛ لِصَـلَاحِهِ ، فَلَمْ تَزَلْ هذِهِ حَالَتَهُ حَتّى كَانَ يَوْمٌ مِنَ الْأَيَّامِ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ أَبُو الْحَسَنِ مُوسى عليه السلام ـ وَ هُوَ فِي الْمَسْجِدِ ـ فَرَآهُ ، فَأَوْمَأَ إِلَيْهِ ، فَأَتَاهُ ، فَقَالَ لَهُ : «يَا أَبَا عَلِيٍّ ، مَا أَحَبَّ إِلَيَّ مَا أَنْتَ فِيهِ وَ أَسَرَّنِي ، إِلَا أَنَّهُ لَيْسَتْ لَكَ مَعْرِفَةٌ ، فَاطْلُبِ الْمَعْرِفَةَ» .
قَالَ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، وَ مَا الْمَعْرِفَةُ ؟ قَالَ : «اذْهَبْ فَتَفَقَّهْ ، وَ اطْلُبِ الْحَدِيثَ». قَالَ : عَمَّنْ ؟ قَالَ : «عَنْ فُقَهَاءِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ ، ثُمَّ اعْرِضْ عَلَيَّ الْحَدِيثَ». قَالَ : فَذَهَبَ ، فَكَتَبَ ، ثُمَّ جَاءَهُ ، فَقَرَأَهُ عَلَيْهِ فَأَسْقَطَهُ كُلَّهُ ، ثُمَّ قَالَ لَهُ : «اذْهَبْ فَاعْرِفِ الْمَعْرِفَةَ».
وَ كَانَ الرَّجُلُ مَعْنِيّاً بِدِينِهِ ، قَالَ : فَلَمْ يَزَلْ يَتَرَصَّدُ أَبَا الْحَسَنِ عليه السلام حَتّى خَرَجَ إِلى ضَيْعَةٍ لَهُ ، فَلَقِيَهُ فِي الطَّرِيقِ ، فَقَالَ لَهُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، إِنِّي أَحْتَجُّ عَلَيْكَ بَيْنَ يَدَيِ اللّهِ ، فَدُلَّنِي عَلَى الْمَعْرِفَةِ ، قَالَ : فَأَخْبَرَهُ بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام ، وَ مَا كَانَ بَعْدَ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ،وَ أَخْبَرَهُ بِأَمْرِ الرَّجُلَيْنِ فَقَبِلَ مِنْهُ . ثُمَّ قَالَ لَهُ : فَمَنْ كَانَ بَعْدَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام ؟ قَالَ : «الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ عليهماالسلام». حَتَّى انْتَهى إِلى نَفْسِهِ ، ثُمَّ سَكَتَ .
قَالَ : فَقَالَ لَهُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، فَمَنْ هُوَ الْيَوْمَ ؟ قَالَ : «إِنْ أَخْبَرْتُكَ ، تَقْبَلُ ؟» قَالَ : بَلى جُعِلْتُ فِدَاكَ ، قَالَ : «أَنَا هُوَ». قَالَ : فَشَيْءٌ أَسْتَدِلُّ بِهِ ؟ قَالَ : «اذْهَبْ إِلى تِلْكَ الشَّجَرَةِ ـ وَ أَشَارَ إِلى أُمِّ غَيْـلَانَ ـ فَقُلْ لَهَا : يَقُولُ لَكَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ : أَقْبِلِي».
قَالَ : فَأَتَيْتُهَا ، فَرَأَيْتُهَا وَ اللّهِ تَخُدُّ الْأَرْضَ خَدّاً حَتّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ ، ثُمَّ أَشَارَ إِلَيْهَا ، فَرَجَعَتْ ، قَالَ : فَأَقَرَّ بِهِ ثُمَّ لَزِمَ الصَّمْتَ وَ الْعِبَادَةَ ، فَكَانَ لَا يَرَاهُ أَحَدٌ يَتَكَلَّمُ بَعْدَ ذلِكَ .
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيى وَ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ ، مِثْلَهُ .

  • نام منبع :
    تحفة الأولياء ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : مرادی، محمد
    تعداد جلد :
    4
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 153916
صفحه از 856
پرینت  ارسال به