۹۳۰.محمد بن يحيى و احمد بن محمد، از محمد بن حسن، از احمد بن حسين، از (احمد يا) محمد بن طيّب، از عبدالوهّاب بن منصور، از محمد بن ابى العلاء روايت كرده اند كه گفت: شنيدم از يحيى بن اكثم قاضى سامرّا - بعد از آن كه در باب او جدّ و جهد به عمل آوردم، و با او مباحثه و گفت شنود نمودم و با هم خلطه و آشنايى به هم رسانيديم و او را از علوم آل محمد سؤال كردم - كه گفت: من روزى داخل روضه پيغمبر شدم و بر دور قبر رسول خدا طواف مى كردم، پس محمد بن على بن موسى الرضا عليه السلام را ديدم كه بر دور قبر طواف مى كرد. من با آن حضرت در باب مسائلى چند كه مى دانستم، گفت وگو كردم، و آنها را به من تعليم كرد، و جواب همه را بيان فرمود. بعد از آن، به حضرت عرض كردم: به خدا سوگند كه: مى خواهم تو را از مسأله اى سؤال كنم و از آن، شرم دارم. فرمود كه:«من تو را خبر مى دهم پيش از آن كه تو سؤال كنى. مى خواهى كه مرا از امام سؤال كنى». عرض كردم: به خدا سوگند كه سؤال من همين است. فرمود كه: «من امامم». عرض كردم كه: نشانه مى خواهم. عصايى در دست آن حضرت بود، به سخن در آمد و گفت كه: آقاى من، امام اين زمان است، واو است حجت خدا بر خلق.