۹۳۱.محمد بن يحيى، از احمد بن محمد يا غير او، از على بن حَكم، از حسين بن عمر بن يزيد روايت كرده است كه گفت: بر حضرت امام رضا عليه السلام داخل شدم و من در آن روز، واقفى مذهب بودم، و پدرم پدر او را از هفت مسأله سؤال كرد. پس امام موسى عليه السلام پدرم را در شش مسأله جواب فرمود و از مسأله هفتم جواب نفرمود. من با خود گفتم: به خدا سوگند، كه او را سؤال مى كنم از آنچه پدرم از پدرش سؤال نمود. پس اگر به مثل جواب پدرش جواب دهد، همين دليل بر امامت او باشد. پس او را سؤال كردم و جواب فرمود به مثل جوابى كه پدرش به پدرم فرمود در همان شش مسأله، و در جواب، يك واو و يايى را زياد نكرد و از مسأله هفتم جواب نداد، و پدرم به پدر آن حضرت عرض كرد كه: من در روز قيامت، نزد خدا بر تو حجت مى آورم كه تو چنان پنداشتى كه عبداللّه امام نبود. حضرت امام موسى عليه السلام دست مبارك خود را بر گردن خويش گذاشت و به پدرم فرمود كه:«آرى، در نزد خداى عزّوجلّ بر من حجت آور، به اين؛ پس هر گناهى كه در آن باشد، در گردن من».
راوى مى گويد كه: چون حضرت امام رضا عليه السلام را وداع كردم، فرمود كه: «هيچ يك از شيعيان ما نيست كه ببليّه اى مبتلى شود يا در وى داشته باشد، كه باعث شكايت و ناليدن او باشد، و بر آن صبر كند، مگر آن كه خدا، ثواب هزار شهيد از براى او بنويسد».
من با خود گفتم كه: بليّه و مصيبتى مذكور نشد كه اين سخن بر جا باشد، چون رفتم، در بين راه بودم كه عِرق مَدينى از پايم بيرون آمد. ۱ راوى مى گويد كه: از آن ناخوشى شدّتى به من رسيد و بسيار سختى كشيدم. و چون سال آينده شد، به حج رفتم و بر آن حضرت داخل شدم و بقيه از آزار آن رشته كه داشتم، مانده بود. و به آن حضرت شكايت كردم و عرض كردم كه: فداى تو گردم، افسونى بر پاى من بخوان و پاى خويش را در پيش روى آن حضرت دراز كردم، به من فرمود كه: «بر اين پاى تو باكى نيست و ناخوشى ندارد، وليكن پاى صحيح خود را به من بنما». من آن پا را در پيش روى آن حضرت دراز كردم، پس افسونى بر آن خواند. چون بيرون آمدم زمانى نگذشت كه عِرق مدينى از پاى صحيحم بيرون آمد، وليكن درد آن كم بود.