۹۳۴.ابن فضّال، از عبداللّه بن مغيره روايت كرده است كه گفت: من واقفى مذهب بودم، و بر اين حال حج رفتم، چون به مكه رسيدم، در سينه من چيزى خليد، به ملتزم چسبيدم،۱پس گفتم: بار خدايا مطلوب و اراده مرا مى دانى، پس مرا به بهترين دين ها، رهنمايى كن. در دل من افتاد كه به نزد امام رضا عليه السلام روم، بعد از آن به مدينه آمدم، و به درِ خانه آن حضرت ايستادم، و به غلام آن حضرت گفتم كه به آقاى خود بگو كه: مردى از اهل عراق به در خانه است، و مى خواهد كه به خدمت تو رسد.
عبداللّه مى گويد كه: آواز آن حضرت را شنيدم كه مى فرمود:«اى عبداللّه پسر مغيره، داخل شو. اى عبداللّه پسر مغيره، داخل شو». پس داخل شدم، چون به سوى من نظر كرد، فرمود كه: «خداى تعالى دعاى تو را مستجاب گردانيد، و تو را به دين خود هدايت فرمود». عرض كردم كه: شهادت مى دهم كه تو حجت خدايى و امين او بر خلقش.
۹۳۵.حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از احمد بن محمد بن عبداللّه روايت كرده است كه گفت:عبداللّه بن هُلَيل به امامت عبداللّه افطح اعتقاد داشت، بعد از آن، به سامره رفت، و از اين اعتقاد برگشت. من او را از سبب برگشتنش سؤال كردم، گفت كه: من متعرض امام على نقى عليه السلام شدم، كه آن حضرت را از اين امر سؤال كنم، پس اتفاق افتاد كه در راه تنگى به من برخورد، و به جانب من ميل فرمود، تا آن كه چون با من برابر شد، چيزى از دهن خود بيرون آورد، و به جانب من انداخت. پس آن چيز بر سينه من واقع شد، آن را گرفتم، ديدم كه پوستى است كه در آن نوشته كه: «در آنجا نبود و همچنين نبود».
(و شايد كه مراد حضرت، اين باشد كه در ساحت عبداللّه و مرتبه او، چيزى از امر امامت نبود، و عبداللّه سزاوار آن نبود كه چيزى از شروط آن در او باشد).
۹۳۶.على بن محمد، از بعضى از اصحاب ما - كه نام او را ذكر كرده - روايت كرده است كه گفت: حديث كرد ما را محمد بن ابراهيم و گفت: خبر داد ما را موسى بن محمد بن اسماعيل بن عبداللّه بن عبيداللّه بن عباس بن على بن ابى طالب و گفت: حديث كرد مرا جعفر بن زيد بن موسى، از پدرش، از پدرانش عليهم السلام كه گفتند:«روزى ام اَسلم به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، و آن حضرت در آن روز در منزل ام سَلمه تشريف داشت، و از امّ سلمه احوال رسول خدا را پرسيد. گفت: در پى بعضى از حاجت هاى خود تشريف برده، و دراين ساعت مى آيد. ام اسلم در نزد امّ سلمه انتظار آن حضرت برد تا تشريف آورد. پس به حضرت عرض كرد كه: يا رسول اللّه ، پدر و مادرم فداى تو باد، به درستى كه من كتاب هاى آسمانى را خوانده ام و هر پيغمبر و وصىّ را دانسته ام، و موسى را وصيى بود در حيات او، و وصيى بود بعد از وفات او، و همچنين عيسى؛ پس وصىّ تو كيست يا رسول اللّه صلى الله عليه و آله ؟ پيغمبر به امّ اسلم فرمود كه: اى امّ اسلم، وصىّ من در حال حيات و بعد از وفات من، يكى است.
بعد از آن، فرمود كه: اى ام اسلم، هر كه مثل آنچه من كردم بكند، وصىّ من است.
پس دست خود را به سوى سنگ ريزه اى برد و از زمين برداشت و با انگشت خويش آن را مالش داد و آن را مانند آرد گردانيد، پس آن را خمير كرد و به مهر خود آن را مهر كرد، و فرمود كه: هر كه مثل اين كار بكند كه من كردم، وصىّ من است در حيات و بعد از وفات من.
ام اسلم مى گويد كه: از نزد آن حضرت بيرون رفتم و به خدمت امير المؤمنين عليه السلام آمدم و عرض كردم: پدر و مادرم فداى تو باد، تو وصىّ رسول خدايى صلى الله عليه و آله ؟ فرمود: آرى اى ام اسلم، پس دست خويش را به سوى سنگ ريزه برد و آن را برداشت و مالش داد تا آن را چون صورت آرد گردانيد، پس آن را خمير كرد و به مهر خود آن را مهر كرد، و فرمود كه: اى ام اسلم، هر كه مثل اين كار كه من كردم بكند، وصىّ من است.
پس به خدمت امام حسن عليه السلام آمدم و آن حضرت پسرى بود كه ريش بيرون نياورده بود و به آن حضرت عرض كردم كه: اى آقاى من، تويى وصىّ پدر خود؟ فرمود: آرى اى ام اسلم، پس دست خود را به جانب سنگ ريزه برد و آن را برداشت و با آن، كرد مانند آنچه پيغمبر و امير المؤمنين كرده بودند، بعد از آن، از نزد او بيرون رفتم و به خدمت امام حسين عليه السلام آمدم، و من سن آن حضرت را بسيار كم مى شمردم، پس به آن حضرت عرض كردم كه: پدر و مادرم فداى تو باد، تويى وصىّ برادر خود؟ فرمود: آرى اى ام اسلم، سنگ ريزه به نزد من آور. بعد از آن كه آوردم، مانند آنچه جدّ و پدر و برادرش كرده بودند، كرد.
ام اسلم زنده بود تا به خدمت على بن الحسين عليه السلام رسيد، در وقتى كه آن حضرت از سفر كربلا يا شام بر مى گشت، و از آن حضرت سؤال كرد كه تويى وصىّ پدر خود؟ فرمود: آرى، و كرد مانند آنچه ايشان كرده بودند ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ ».