241
تحفة الأولياء ج2

۹۳۸.بعضى از اصحاب ما، از محمد بن حسّان، از موسى بن رنجويه، از عبداللّه بن حَكَم ارمنى، از عبداللّه بن ابراهيم بن محمد جعفرى روايت كرده است كه گفت:رفتيم به نزد خديجه، دختر عمر بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام كه او را تعزيت دهيم در باب پسر دخترش، پس موسى بن عبداللّه بن حسن مثنّى را در منزل او يافتيم و ديديم كه خديجه در گوشه اى نشسته نزديك به زنان. پس ايشات را تعزيت داديم، و رو به موسى آورديم و ديديم كه به دختر ابويَشكُر نوحه گر مى گويد كه: بگو: دختر ابو يَشكُر گفت:

اُعدد رسول اللّه و اعدد بعدهأسد الاله و ثالثا عبّاسا
و اعدد عليّ الخير و اعددجعفرا و اعدد عقيلا بعده الروّاسا
يعنى: «بشمار رسول خدا را و بشمار بعد از او، شير خدا را (كه مراد از آن، حمزه است). و بشمار عباس را در مرتبه سيم، و بشمار على را كه منسوب است به سوى خير و خوبى (و مراد از آن، على بن ابى طالب است و احتمال اراده على بن الحسين عليهماالسلام دور است). و بشمار جعفر را (كه مراد از آن، جعفر طيّار است؛ برادر امير المؤمنين عليه السلام ) . و بشمار عقيل را بعد از جعفر (يا بعد از عقيل) بشمار اين سرداران را» .
موسى گفت كه: خوب گفتى و مرا شاد گردانيدى، براى من زياد كن. دختر ابو يَشكُر شروع كرد كه مى گفت:

و منّا امام المتقين محمدو حمزة منّا و المهذّب جعفر
و منّا عَلىّ صهره و ابن عمّهو فارسه ذاك الامام المطهّر
يعنى: «از ما است پيشواى پرهيزكاران محمد صلى الله عليه و آله ، و از ما است حمزه و جعفرى كه خدا او را پاكيزه گردانيده. و از ما است على كه داماد پيغمبر و پسر عموى آن حضرت و سوار اوست، و اينك پيشوايى است كه خدا او را از جميع گناهان پاك و پاكيزه كرده است» .
عبداللّه مى گويد كه: نزد خديجه مانديم، تا آن كه نزديك شد كه شب در آيد.
خديجه گفت كه: شنيدم از عمويم حضرت محمد بن على ـ صلوات اللّه عليه ـ كه آن حضرت مى فرمود كه: «جز اين نيست كه زن، در مصيبت محتاج است به نوحه و زارى كردن (يا زنان نوحه كننده) تا اشك چشمش روان شود، و او را سزاوار نيست كه سخن زشتى بگويد. پس چون شب در آيد، فرشتگان را به سبب نوحه و زارى، آزار نكنند».
بعد از آن، ما بيرون آمديم و صبح زود به نزد او رفتيم، و در نزد او انقطاع و دورى منزلش را از خانه حضرت ابو عبداللّه جعفر بن محمد عليه السلام مذكور ساختيم (و مراد اين است كه به خديجه گفتيم كه: چرا در اين خانه كه از خانه امام جعفر صادق عليه السلام دور است، سكنى كرده . و آن كه گمان كرده كه مراد، اين است كه چون منزل تو دور است، مكرر نمى توانيم آمدن، اشتباه كرده است). پس موسى گفت (و بعضى گفته اند كه جعفرى گفت كه: اين خانه، يعنى: خانه خديجه، يا خانه حضرت صادق عليه السلام ): خانه اى است كه ناميده مى شود به خانه دزدى (چه محمد، برادر موسى، چون آن حضرت را حبس كرد، آنچه حال آن حضرت و خويش آن حضرت بود از آنها كه با او بيعت نكرده بودند، همه را ضبط كرد. پس آن خانه مسمى شد به خانه دزدى؛ زيرا كه دزدى و غارت در آن واقع شد) پس خديجه گفت كه: اينك آن چيزى است كه مهدى ما برگزيده (و مقصودش از مهدى، محمد بن عبداللّه بن حسن مثنّى بود، و به اين مهدى گفتن، با او مزاح مى كرد). و موسى بن عبداللّه گفت: به خدا سوگند كه شما را به چيز عجيبى خبر مى دهم.
پدرم ـ رحمه اللّه ـ را ديدم در هنگامى كه شروع كرده بود در تدارك و تهيه اسباب خروج برادرم، محمد بن عبداللّه ، و عزم كرد كه اصحاب خويش را ملاقات كند، پس گفت كه: نمى يابم اين امر بيعت را كه استقامت به هم رساند، مگر آن كه ابو عبداللّه جعفر بن محمد را ملاقات كنم. بعد از آن، پدرم روانه شد در حالتى كه تكيه كننده بود بر من، و با او رفتم تا به نزد امام جعفر صادق عليه السلام آمديم، آن حضرت را ملاقات كرديم، در حالى كه از خانه بيرون آمده بود و اراده مسجد داشت.
پدرم او را باز داشت و با او در اين باب سخن گفت. حضرت صادق عليه السلام به پدرم گفت كه: «اينجا، جاى اين نوع سخنان نيست. ان شاءاللّه تعالى يكديگر را ملاقات خواهيم كرد».
و پدرم شاد و خوشحال برگشت، و ماند تا چون صبح شد، يا يك روز بعد از آن رفتيم، تا به نزد آن حضرت آمديم. پدرم بر او داخل شد و من با او بودم و آغاز سخن گفتن نمود، و در بين آنچه به آن حضرت مى گفت، اين بود كه گفت: تو مى دانى فداى تو گردم، كه مرا بر تو زيادتى سن هست، و به حسب سال از تو بزرگترم، و در ميان خويشان تو، كسى هست كه سالش از تو بيشتر است، وليكن خداى عزّوجلّ براى تو فضيلتى را پيش داشته كه هيچ يك از قوم تو را آن فضيلت نيست، و به نزد تو آمده ام و اعتماد بر تو دارم، به جهت آنچه مى دانم از نيكى تو و مى دانم فداى تو گردم، كه تو چون مرا اجابت كنى و بيعت نمايى، كسى از اصحاب تو از من تخلف نمى كند، و دو كس از قريش و غير ايشان بر من اختلاف نمى نمايند.
حضرت صادق عليه السلام به پدرم فرمود كه: «تو غير مرا از براى خود من فرمان بردارتر مى يابى، و تو را در من حاجتى نيست. پس به خدا سوگند كه تو خود مى دانى كه من اراده باديه مى كنم، يا فرمود كه: قصد آن مى كنم، و از آن سنگينى مى كنم، و بر من دشوار است. و اراده مى كنم كه به حج روم و آن را در نمى يابم، مگر بعد از كوشش و رنج و مشتقت بسيار بر نفس خويش. پس غير مرا طلب كن و اين را از او خواهش نما و ايشان را اعلام مكن كه تو به نزد من آمده اى».
پدرم به حضرت گفت كه: مردم گردن هاى خويش را به سوى تو كشيده اند و اگر تو مرا اجابت كنى، كسى از من تخلف نمى كند، و براى تو اين را قرار مى دهيم كه تو را مكلف به جنگ و جهاد و كار ناخوشى نسازيم. موسى مى گويد كه: ناگاه گروهى بر سر ما هجوم آوردند و داخل شدند و سخن ما را قطع كردند. بعد از آن، پدرم گفت: فداى تو گردم، چه مى گويى؟ فرمود كه: «ان شاء اللّه تعالى با هم ملاقات خواهيم كرد». پدرم گفت كه: آيا چنين نيست كه اين ملاقات به وضعى باشد كه من دوست مى دارم؟ حضرت فرمود: «به وضعى است كه تو دوست مى دارى، ان شاء اللّه تعالى از اصلاح تو».
بعد از آن، پدرم برگشت تا به خانه آمد، و قاصدى را به سوى برادرم، محمد، فرستاد در كوهى كه در جُهينه بود ـ و آن را اشقر مى گفتند ـ و آن كوه دو شب راه بود تا مدينه، و بشارت داد او را و او را اعلام نمود كه ظفر يافت براى او به طريقه اى كه مى خواست و به آنچه طالب آن بود، و پدرم بعد از سه روز برگشت به نزد حضرت صادق عليه السلام ، پس بر درِ خانه ايستاديم، و پيش از اين، چون مى آمديم كسى ما را منع نمى كرد، و قاصدى كه به اندران فرستاده بوديم، دير كرد، بعد از آن ما را رخصت دادند و بر آن حضرت داخل شديم. و من در گوشه حجره نشستم و پدرم با آن حضرت نزديك شد، و سر او را بوسيد و گفت: فداى تو گردم، به سوى تو باز گشته ام اميدوار و آرزومند، و اميد و آرزويم گشايشى به هم رسانيده، و اميد دارم كه حاجت خود را دريابم.
حضرت صادق عليه السلام به پدرم فرمود كه: «اى پسر عمو، به درستى كه تو را پناه مى دهم به خدا از متعرض شدن اين امرى كه شب را به روز آورده اى و در فكر آن بودى، و من بر تو ترسانم كه اين امر، موجب حصول ناخوشى و بدى باشد براى تو».
و در ميان حضرت و پدرم سخنان مذكور شد، تا آن كه به جايى كشيد كه پدرم نمى خواست كه به آنجا برسد، و از جمله سخنان پدرم اين بود كه: به چه چيز امام حسين از امام حسن به امامت سزاوارتر بود كه بايد اولاد او امام باشند، و اولاد امام حسن امام نباشند؟
حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «خدا امام حسن و امام حسين را رحمت كند و چگونه اين را ذكر كردى؟» پدرم گفت: زيرا كه امام حسين عليه السلام را سزاوار بود - هرگاه عدالت مى كرد - كه امامت را قرار دهد در آن كه سالش بيشتر باشد از فرزندان امام حسن. حضرت صادق عليه السلام فرمود: «به درستى كه خداى تبارك و تعالى به سوى محمد صلى الله عليه و آله وحى فرمود آنچه را كه خواست به سوى او وحى فرمود، و با هيچ يك از خلق خود مشورت نفرمود، و محمد صلى الله عليه و آله ، على عليه السلام را امر كرد به آنچه خواست و على آنچه را كه به آن، بود، به جا آورد، و ما در حق آن حضرت نمى گوييم، مگر آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود؛ از تعظيم و تصديق آن حضرت. و اگر حضرت امام حسين عليه السلام مأمور مى بود به اين كه وصيت و امامت را در سال، يا سالدار قرار دهد، يا آن را در فرزندان محمد و على نقل كند، يا از فرزندان خود و امام حسن نقل كند، و به ديگرى برساند، البته آن را به عمل مى آورد، و آن حضرت در نزد ما متهم نيست در باب ذخيره كردن امامت از براى خود، و حال آن كه از دنيا رفت و اين را وا گذاشت، وليكن آن حضرت در گذشت با آنچه به آن مأمور بود. و آن حضرت، جد مادرى و عموى تو است (چه مادر عبداللّه ، فاطمه صغرى بود).
پس اگر سخن خوبى در حق امام حسين عليه السلام بگويى، بسيار به آن سزاوارى، و اگر سخن ركيك وبيهوده زشتى بگويى، خدا تو را مى آمرزد. اى پسر عمو، مرا اطاعت كن و سخن مرا بشنو، پس سوگند ياد مى كنم به آن خدايى كه خدايى نيست مگر او، كه من در باب خيرخواهى و حرص بر اصلاح امر تو، كوتاهى نمى كنم. پس چگونه كوتاهى كنم و حال آن كه تو را چنان نمى بينم كه به جا آورى (و در معنى عبارت، غير از اين نيز گفته اند، وليكن به حسب لفظ ظهورى ندارد). و امر خدا را هيچ ردى نيست، و آنچه مقدر فرموده، كسى نمى تواند كه آن را برگرداند».
پس پدرم در نزد اين سخن شاد شد، بعد از آن، حضرت صادق عليه السلام به پدرم فرمود: «به خدا سوگند كه تو مى دانى كه پسرت محمد، همان احولى است كه دو طرف سرش موى ندارد، و سبز چهره است و در پيشگاه و جلو خان قبيله اشجع، در ميان رودخانه اى كه در آن پيشگاه است، كشته خواهد شد».
پدرم گفت كه: محمد پسرم، آن كه تو مى فرمايى نيست. و به خدا سوگند، كه مكافات هر كسى را خواهد داد، و به يك روز، روزى و به يك ساعت، ساعتى و به يك سال، سالى مكافات مى دهد (يعنى: آنچه دشمنان كرده اند، نعلا بنعل با ايشان رفتار مى كند). و به خون خواهى همه فرزندان ابوطالب قيام مى نمايد.
حضرت صادق عليه السلام به پدرم فرمود: «خدا تو را بيامرزد. بسيار مى ترسم كه به صاحب ما، كه محمد است، يا پدرش عبداللّه ، مضمون اين قول ملحق شود و مصداق آن گردد:

[....................................]و منّتك نفسك فى الخلاء ضلالاً
(و اين مصرع عجز بيتى است كه فرزدق در هجو جرير گفته، و صدر آن اين است كه: أنعق بضأنك يا جرير فانّما و ترجمه آن، اين است كه: بانك زن بر گوسفندان خود اى جرير).
[يعنى] : پس جز اين نيست كه نفس تو، تو را گمراهى عطا نموده (در خلوت و تنهايى به تخيلات فاسده كه خيال آن مى كند، يا تو را در آرزو افكنده)، به جهت ضلالت» (و مراد فرزدق ۱ ، آن است كه به جرير مى گويد كه: تو از جمله شبانان و گوسفند چرانانى؛ پس شغل خود مشغول باش و تو را با معارضه كردن با كريمان چه كار و اينها كه نفس تو در خلوت به تو عطا مى كند، خيالات فاسده و ضلالت است).
و حضرت فرمود: «به خدا سوگند كه بيش از ديوار بست مدينه را مالك نخواهد شد، و عملش به طائف نمى رسد. هرگاه إحفال به عمل آورد (يعنى: هرگاه خويش را در تعب و مشقت اندازد. و اهل لغت، إحفال را به شتاب و رفتن در زمين تفسير كرده اند)، و اين امر را چاره نيست از آن كه واقع شود. پس از خدا بترس و بر خود و پسران پدرت، رحم كن. به خدا سوگند كه من، او را چنان مى بينم كه از هر نطفه خبيثى كه صلب هاى مردان آنها را بيرون آورده و به رحم هاى زنان رسانيده، نحس تر است. و گويا اين پسر تو، از نطفه موجود نشده، بلكه از فضله متخلق شده. و به خدا سوگند كه اوست كه كشته خواهد شد در پيشگاه اشجع در ميان خانه هاى آن قبيله. و به خدا سوگند، كه گويا من او را مى بينم كه كشته شده و بر زمين افتاده و جامه اش به تاراج رفته و در ميان پاى هايش خشت خامى گذاشته كه عورتش پيدا نباشد» (و بعضى در اين عبارت، غير از اين گفته اند، وليكن ظهورى ندارد).
و حضرت فرمود: «اين پسر را سود نمى دهد آنچه مى شنود». موسى بن عبداللّه مى گويد كه: حضرت، مرا قصد مى فرمود و فرمود كه: «اين پسر، با او، بيرون مى رود و صاحب او شكست مى خورد و كشته مى شود. پس اين پسر مى رود و خود خروج مى كند، و با او عَلَمى ديگر خواهد بود، و سردار آن عَلَم، كشته مى شود و لشكرش پراكنده مى گردند. پس اگر اين پسر، مرا اطاعت مى كند و از من مى شنود، در آن هنگام از بنى عباس امان طلبد تا خدا فرجى به او برساند.
و من مى دانم كه اين امر به اتمام نمى رسد، و تو نيز مى دانى و مى دانى كه محمد، پسرت، همان أحول سبز چهره اى است كه دو طرف سرش موى ندارد، و كشته خواهد شد در پيشگاه اشجع، در ميان خانه هاى شان در ميان رودخانه اى كه در آن پيشگاه است».
پس پدرم برخاست و مى گفت: بلكه خدا ما را از تو بى نياز مى گرداند، و البته به سوى ما بازگشت خواهى كرد (يا آن كه خدا تو و غير تو را به سوى ما بر خواهد گردانيد). و به اين بيعت نكردن اراده ندارى، مگر آن كه مى خواهى كه غير تو امتناع ورزد و بيعت نكند. و آن كه تو، وسيله و دست آويز ايشان باشى، به سوى اين إبا و امتناع.
حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «خدا مى داند كه من اراده اى ندارم، مگر خيرخواهى و رشد تو را و بر من سواى سعى و جد و جهد چيزى نيست».
پس پدرم برخاست و جامه خود را بر زمين مى كشيد، و خشم آلود بود. حضرت صادق عليه السلام از پى او رفت تا به او رسيد، و فرمود كه: «تو را خبر مى دهم كه: شنيدم از عمويت و او خالوى تو است (يعنى: على بن الحسين عليهماالسلام) كه ذكر مى فرمود كه: تو و فرزندان پدرت، البته كشته خواهيد شد. پس اگر مرا اطاعت كنى و صلاح دانى كه دفع دشمن نمايى به طريقه اى كه نيكوتر است، به عمل آور. و سوگند ياد مى كنم به آن خدايى كه نيست خدايى مگر او، و نهان و حاضر را مى داند، و بسيار بخشاينده و مهربان است، آن بزرگى كه بر تمام آفريدگان خويش برترى دارد، كه من دوست مى دارم كه فرزندان خويش، و دوست ترين ايشان به سوى من و محبوب ترين اهل بيتم در نزد من، همه را فداى تو گردانم، و هيچ چيز نزد من با تو برابرى نمى كند. پس چنان نه پندارى كه من با تو خيانت كردم». پس پدرم از پيش آن حضرت بيرون رفت، خشمناك و اندوهگين.
موسى مى گويد كه: بعد از آن، نمانديم مگر اندك زمانى كه بيست شب بود يا قريب به آن، تا آن كه فرستادگان ابو جعفر منصور دوانيقى آمدند، و پدر مرا گرفتند با عموهاى من، سليمان بن حسن، و حسن بن حسن، و ابراهيم بن حسن، و داود بن حسن، و على بن حسن، و سليمان بن داود بن حسن، و على بن ابراهيم بن حسن، و حسن بن جعفر بن حسن، و طباطبا ابراهيم بن اسماعيل بن حسن، و عبداللّه بن داود.
موسى گفت كه: همه را در غل و زنجير بند كردند، بعد از آن، ايشان را در كجاوه اى بى پوش نشانيدند، و در مصلّى ايشان را باز داشتند تا مردم ايشان را دشنام دهند.
موسى مى گويد كه: مردم از اذيت ايشان باز ايستادند، و ايشان را اذيتى نرسانيدند، و براى ايشان و حالتى كه ايشان در آن بودند، دل ايشان سوخت و گريستند. پس ايشان را بردند تا نزديك در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله .
عبداللّه بن ابراهيم جعفرى مى گويد كه: خديجه، دختر عمر بن على، ما را حديث كرد كه چون ايشان را نزديك درِ مسجد باز داشتند - يعنى: آن درى كه آن را باب جبرئيل مى گويند - حضرت صادق عليه السلام بر ايشان مشرّف شد و بيشترى از رداى آن حضرت بر زمين افتاده بود، كه از شدت خشم آن را جمع نمى فرمود، بعد از آن، از درِ مسجد بيرون آمد و سه مرتبه فرمود كه: «اى گروه انصار، خدا شما را لعنت كند بر اين وضع، با رسول خدا صلى الله عليه و آله عهد و پيمان نكرديد، و با آن حضرت چنين بيعت ننموديد. و به خدا سوگند كه من، حريص بودم بر خيرخواهى، وليكن مغلوب شدم (كه قضاى خدا بر من غالب آمد) و قضا را دفع نمى توان كرد». بعد از آن، برخاست و يكتاى نعلين خود را گرفت و آن را در پاى خود داخل كرد و تاى ديگر در دستش بود، و بيشتر رداى خود را بر زمين مى كشيد و رفت تا داخل خانه خويش شد و تب كرد و تا بيست شب، تب داشت، و در اين مدت، متصل شب و روز مى گريست، تا اين كه بر آن حضرت ترسيديم كه خدا نكرده تلف شود. و حديث خديجه اين بود.
جعفرى مى گويد كه: و حديث كرد ما را موسى بن عبداللّه بن حسن كه چون آن گروه را آوردند در حالى كه در كجاوه ها بودند، حضرت صادق عليه السلام از مسجد برخاست و بيرون آمد و ميل كرد به جانب محملى كه عبداللّه بن حسن در آن بود و مى خواست كه با او سخن گويد، آن حضرت را به سخت تر منعى، منع كردند و نگذاشتند، و پاسبان به جانب آن حضرت ميل كرد، حضرت او را دفع نمود و فرمود كه: از اين دور شو و زود باشد كه خداى تعالى شرّ تو و شرّ غير او را كفايت كند. بعد از آن، ايشان را داخل كوچه ها كردند و حضرت صادق عليه السلام به منزل خود برگشت. هنوز ايشان به بقيع نرسيده بودند كه آن پاسبان به بلاى سختى گرفتار شد، و شترى داشت، او را لگد زد، و نشستگاهش خرد شد، و در آن ناخوشى مرد. و آن قوم را به سوى دوانيقى برد.
بعد از آن، اندك زمانى مانديم. پس كسى به نزد محمد بن عبداللّه بن حسن آمد و او را خبر داد كه پدر و عموهاى او همه كشته شدند - كه ابو جعفر منصور ايشان را كشت ـ ، مگر حسن بن جعفر، و طباطبا، و على بن ابراهيم، و سليمان بن داود، و داود بن حسن، و عبداللّه بن داود.
موسى مى گويد: پس محمد بن عبداللّه ظاهر شد در هنگامى كه اين خبر را شنيد و مردم را به بيعت خود دعوت كرد، و من يكى از سه كس بودم كه با او بيعت كردند (يا دو كس كه بيعت كردند، سيم من بودم)، و مردم براى بيعت كردن با او جمع شدند (و بنابر بعضى از نسخ كافى، براى بيعت خويش از مردم عهد و پيمان گرفت)، و هيچ يك از قريش و انصار و عرب بر او اختلاف نكردند.
و محمد با عيسى بن زيد، بناى مشورت گذاشت و عيسى از جمله معتمدين او بود و او را سردار لشكر كرده بود . پس با عيسى مشورت كرد در باب فرستادن به نزد معتبرين قوم خويش و آنها كه روشناس بودند. عيسى بن زيد گفت كه: اگر ايشان را دعوت كنى، دعوتى كه كم و آسان باشد و شدتى در آن نباشد، تو را اجابت نمى كنند، مگر آن كه بر ايشان غلظت و درشتى و بدخويى كنى. پس مرا با ايشان واگذار. محمد گفت: به سوى هر كه از ايشان كه مى خواهى، برو. عيسى گفت: بفرست به سوى سردار و بزرگ ايشان ـ يعنى: ابو عبداللّه جعفر بن محمد عليه السلام ـ زيرا كه چون تو با او درشتى كنى، همه مى دانند كه البته ايشان را مى دارى بر آن راهى كه صادق عليه السلام را بر آن داشتى، و با ايشان، به همان طريق سلوك خواهى نمود.
موسى مى گويد كه: به خدا سوگند، كه زمانى نگذشت كه امام جعفر صادق عليه السلام را آوردند
تا آن حضرت را در پيش روى محمد باز داشتند. عيسى بن زيد به حضرت گفت كه: و مسلم و فرمان بردار شو تا از آفت و اذيت سالم بمانى.
حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «آيا بعد از محمد صلى الله عليه و آله ، نبوت و پيغمبرى تازه به هم رسيده؟» محمد گفت: نه، وليكن بيعت كن تا بر جان و مال و فرزندان خود ايمن شوى و ما تو را تكليف جنگ نمى كنيم.
حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «در من قوت جنگ و قتال نيست (يا آن كه جنگ و قتالى در نظر ندارم تا خاطر تو مشوّش باشد و خواسته باشى كه به جهت اطمينان خاطر از من بيعت بگيرى و اول، ظاهرتر است). و پيش از اين به پدرت گفتم و او را ترسانيدم از آنچه به او رسيد، وليكن حذر از آنچه تقدير شده، نفع نمى دهد. اى پسر برادر من، بر تو باد كه نوجوانان را طلب كنى و پيران را واگذار و از خود دور كن».
محمد گفت كه: بسيار نزديك است ما بين من و تو به حسب سال.
حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «من با تو جنگ و گفت وگو نمى كنم (يا نمى خواهم كه بر تو غالب شوم، يا مشقت و زحمتى به تو دهم بنابر اختلاف نسخ كافى) و براى اين نيامده ام كه بر تو تقدّم جويم در باب آنچه تو در آن اشتغال دارى».
محمد گفت: نه، به خدا سوگند كه چاره اى نيست از آن كه بيعت كنى.
حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «اى پسر برادر من، در باب من طلب و گريزى نيست (و مراد، اين است كه من حاضرم و نمى گريزم كه بايد به طلب من فرستى كه در باب بيعت گرفتن از من اين قدر اصرار دارى). و به درستى كه من اراده مى كنم كه به سوى باديه بيرون روم، و همين رفتن مرا باز مى دارد و بر من گرانى مى كند تا آن كه اهل خانه مكرر با من در اين باب حرف مى زنند، و دعوى مى كنند و مرا از آن، منع نمى كند، مگر ناتوانى. و خدا و حق خويشى را به خاطر تو مى آورم و تو را به آنها مى ترسانم از آن كه رو بگردانى از ما (يا هلاك شوى) و ما به واسطه تو در زحمت و مشقت افتيم» (حاصل مراد، آن كه از خدا بترس و قطع رحم مكن به واسطه تكليف بيعت؛ زيرا كه چنانچه مقدر شده، تو كشته خواهى شد و خلفاى بنى عباس ما را به سبب بيعت با تو، اذيت مى رسانند).
محمد گفت كه: يا اباعبداللّه ، به خدا سوگند كه صاحب دوانيق ـ يعنى: ابو جعفر منصور ـ مرد. حضرت صادق عليه السلام فرمود كه: «با من چه مى كنى و حال آن كه ابو جعفر مرده است؟».
محمد گفت كه: اراده زينت و جمال دارم به سبب تو.
حضرت فرمود كه: «راهى نيست به سوى آنچه اراده دارى. نه، به خدا سوگند كه صاحب دوانيق نمرده، مگر اين كه مرده باشد به مردنى كه خواب است» (يعنى: بخواب رفته باشد).
محمد گفت: به خدا سوگند كه البته بايد كه بيعت كنى؛ خواه رغبت داشته باشى و خواه به اكراه و جبر باشد (و مى تواند كه معنى اين باشد كه: خواه ناخوش داشته باشى و مكروه طبع تو باشد). و در اين هنگام كه با اكراه بيعت كنى، در بيعت كردن خويش ستوده نشوى. و حضرت بر بيعت، امتناع شديدى نمود، و محمد امر كرد كه آن حضرت را به سوى زندان برند.
عيسى بن زيد به محمد گفت كه: اگراو را در زندان افكنيم، با وجودى كه زندان خراب و ويران شده، و امروز بر آن در و دالانى نيست و در بندى ندارد، مى ترسيم كه از زندان بگريزد. حضرت صادق عليه السلام خنديد و فرمود: «لاحول ولا قوة الا باللّه العليّ العظيم. آيا تو خود را چنان مى مبينى كه مرا در زندان كنى؟» گفت: آرى، سوگند به آن كه محمد صلى الله عليه و آله را به پيغمبرى گرامى داشته، كه تو را در زندان مى كنم و بر تو سخت مى گيرم. عيسى بن زيد گفت كه: او را حبس كنيد در پنهان گاه. و آن امروز، جايى است كه اسب ها را در آن مى بندند.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: «به خدا سوگند كه من سخنى مى گويم و بعد از اين مرا تصديق خواهيد كرد».
عيسى بن زيد به حضرت گفت كه: اگر سخن گويى دهان تو را مى شكنم.
حضرت صادق عليه السلام به عيسى فرمود كه: «اى آن كه دو طرف سرت موى ندارد، و اى كبود چشم، به خدا سوگند كه گويا تو را مى بينم كه به جهت شدت خوف، از براى خويش سوراخ حيوانى را جستجو مى كنى كه در آن داخل شوى و تو از آنها كه در نزد جنگ ياد مى شوند، محسوب نمى شوى. و به درستى كه من تو را چنان گمان مى كنم كه چون كسى در پشت سرت، دست بر دست زند، پرواز مى كنى مانند شترمرغ نرى كه رميده باشد».
پس محمد، عيسى را بر حضرت افزونى داد به زجر و منع حضرت و درشتى با وى. و به عيسى گفت كه: او را حبس كن و بر او سخت بگير و با وى درشتى نما.
حضرت صادق عليه السلام به محمد فرمود: «به خدا سوگند، كه گويا تو را مى بينم كه بيرون آمده از پيشگاه اشجع و رسيده به ميان رودخانه و سوارى كه صاحب نشانه و شجاعت است، بر تو حمله كرده، و در دست آن سوار، نيزه كوتاهى است كه نصف آن سفيد و نيمه آن سياه است، و بر اسب يال و دنباله سياهى كه در پيشانى آن سفيدى كمى است، سوار است (و مى تواند كه معنى اين باشد كه: آن اسب پير يا پنج ساله است) و تو را نيزه زده و در تو هيچ تأثيرى نكرده، و تو بر بينى اسب او زده و او را انداخته اى، و بر تو سوارى ديگر حمله كرده كه بيرون آمده از كوچه آل ابى عمار دؤليها و بر او دو گيسوى بافته است، كه از زير كلاه خود او بيرون آمده، و موى سبيل هاى او بسيار است. پس به خدا سوگند، كه او صاحب تو است كه تو را خواهد كشت. خدا استخوان پوسيده او را رحم نكند».
محمد به حضرت عرض كرد كه: يا اباعبداللّه ، حساب كرده اى يا چنين پنداشته اى و خطا نموده. و سُراقى پسر سَلخ الحوت برخاست به سوى صادق عليه السلام و دست بر پشت آن حضرت زد تا او را داخل زندان كرد، و برگزيد آنچه را كه حضرت داشت از مال، و آنچه را كه خويشان آن حضرت داشتند، از آنها كه با محمد خروج نكرده بودند.
پس اسماعيل بن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب را آوردند و او پيرى بود كهن سال و ناتوان، و يكى از چشم هايش نابينا شده، و هر دو پايش از كار رفته بود، و او را بر مى داشتند، و از جايى به جايى مى بردند (چه خود قادر بر حركت كردن نبود). محمد او را به سوى بيعت خواند. اسماعيل در جواب گفت كه: اى پسر برادر من، به درستى كه من پير و سالدار و ناتوانم، و من به سوى نيكى و اعانت تو محتاج ترم.
محمد گفت كه: چاره نيست از آن كه بيعت كنى.
اسماعيل گفت كه: از بيعت من چه نفع به تو مى رسد؟ به خدا سوگند، كه من جاى اسم يك مرد بر تو تنگ مى گردانم، اگر آن را بنويسى (يعنى: ثمره اى كه بر بيعت من مترتب مى شود، و منحصر است در اين كه در آن سياهه كه نام هاى آنها كه با تو بيعت كرده اند، نوشته شده، اگر نام مرا بنويسى، جاى نام مردى را پر مى كند).
محمد گفت: تو را چاره نيست از آن كه بيعت كنى، و با اسماعيل در گفتار درشتى نمود. اسماعيل گفت كه: جعفر بن محمد را براى من بطلب، شايد كه ما همه يك بار بيعت كنيم.
موسى مى گويد كه: محمد، حضرت امام جعفر عليه السلام را طلبيد و اسماعيل به آن حضرت عرض كرد كه: فداى تو گردم، اگر مصلحت دانى كه عاقبت امر را براى او بيان كنى، بكن، شايد كه خدا او را از ما باز دارد.
حضرت فرمود كه: «من عزم كرده ام كه با او سخن نگويم. پس رأى خود را در باب من ببيند و آنچه مى خواهد با من بكند».
اسماعيل به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد كه: تو را به خدا سوگند مى دهم كه آيا به خاطر دارى روزى را كه به خدمت پدرت محمد بن على عليه السلام آمدم و دو حُله زرد پوشيده بودم، پس نگاه بسيارى به سوى من كرد و گريست. به آن حضرت عرض كردم كه: چه چيز تو را مى گرياند؟ فرمود كه: «مرا مى گرياند آن كه تو كشته مى شوى، در حال پيرى، بى آن كه در باب كشتن تو پروايى داشته باشند، و خون تو پامال مى شود و در باب خون تو دو بز شاخ به يكديگر نمى زنند» (و اين مثلى است كه در امر سهل و آسان كه ياور و منكرى در آن به هم نرسد مى زنند) .
اسماعيل مى گويد كه: عرض كردم كه: اين امر، در چه زمان خواهد بود؟ فرمود: «در وقتى كه تو را به سوى باطل بخوانند، و تو آن را قبول نكنى. پس چون نظر كنى به سوى احول كه خويشانش او را شوم دانند، و از اولاد امام حسن عليه السلام باشد و بالا رود بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و مردم را به سوى خويش دعوت كند، و غير نام خود را به خود ببندد كه خود را مهدى و نفس زكيّه نام نهد، عهد خود را تازه كن، و وصيت نامه خويش را بنويس كه تو در همان روز يا در فرداى آن كشته مى شوى».
حضرت صادق عليه السلام فرمود: «آرى، و سوگند به پروردگار كعبه، كه محمد بن عبداللّه روزه نمى گيرد از ماه مبارك رمضان، مگر كم ترى از آن را. پس تو را به خدا مى سپارم اى ابوالحسن، و خدا مزد ما را در مصيبت تو بزرگ گرداند، و بر آنها كه بعد از خود مى گذارى، نيكو خلافت و جانشينى نمايد. و انا للّه و انا اليه راجعون».
موسى مى گويد: پس اسماعيل را برداشتند و حضرت امام جعفر عليه السلام را به سوى زندان برگردانيدند، و گفت: به خدا سوگند، كه روز را شب نكرديم كه پسران برادر اسماعيل - كه پسران معاويه بن عبداللّه بن جعفرند - بر او داخل شدند، و لگد بر شكمش ماليدند تا او را كشتند، و محمد بن عبداللّه فرستاد به سوى حضرت امام جعفر عليه السلام و آن حضرت را رها كرد.
موسى مى گويد كه: ما بعد از آن مانديم تا هلال ماه رمضان را ديديم. پس خبر خروج عيسى بن موسى (كه از سرداران ابو جعفر منصور بود) به ما رسيد و شنيديم كه اراده مدينه دارد، و محمد بن عبداللّه پيشى گرفت و يزيد بن معاوية بن عبداللّه بن جعفر بر مقدمه لشكر عيسى بن موسى، پسران حسن بن زيد بن حسن بن حسن، و قاسم بن محمد بن زيد، و على و ابراهيم، پسران حسن بن زيد بودند. پس يزيد بن معاويه شكست خورد، و عيسى بن موسى، به مدينه آمد و جنگ در مدينه واقع شد. بعد از آن، عيسى در ذُباب (كه كوهى است در مدينه) فرود آمد و لشكر دوانيقى كه عيسى سر كرده ايشان را به جهت سياه پوشى، مسودّه نام كرده بود، بر ما داخل شدند، و محمد با لشكر خود بيرون رفت تا رسيد در بازارى كه در نزديكى ذُباب بود، و اصحاب خويش را به آنجا رسانيد، و ايشان را گذاشت و خود در پى كارى رفت. بعد از آن، برگشت و در پى اصحاب خود رفت كه به ايشان ملحق شود تا به مسجد پوست فروشان رسيد و نظر كرد به ميدان گاهى كه در آنجا بود، و ديد كه يك نفر از لشكر عيسى واصحاب مقنع(كه به خلاف بنى عباس سفيد مى پوشيدند)در آنجا نيستند.
محمد پيش آمد تا به محله فزاره رسيد، بعد از آن داخل محله قبيله هُذيل شد و رفت تا به محله قبيله اشجع رسيد. پس سوارى كه امام جعفر صادق عليه السلام فرموده بود، به سوى او بيرون آمد از طرف پشت سرش، از كوچه هُذيل و نيزه اى را حواله او كرد و در او هيچ تأثيرى نكرد، و محمد بر آن سوار حمله كرد، و ضربتى بر بينى اسبش زد، باز آن سوار سِنان نيزه بر او زد كه آن را در زره او فرو برد، و محمد برگشت و بر او حمله كرد، و او را ضربتى زد كه او را سست و بى حال گردانيد (كه ديگر قادر بر جنگ كردن نبود). و حُميد بن قَحطبه از كوچه عَمّارى ها بر او بيرون آمد، در حالتى كه محمد پشتش به سوى حُميد و رويش به جانب آن سوار بود، و او را ضربت مى زد كه حُميد نيزه اى بر او زد؛ چنانچه سنان نيزه در او جا گرفت، و نيزه شكست و محمد بر حميد حمله كرد. پس حُميد آهن بُن نيزه را بر او زد و او را انداخت، و از اسب فرود آمد و به نزد او رفت و او را ضربت بسيارى زد تا آن كه او را سست و بى حال كرد، به مرتبه اى كه قادر بر حركت نبود، و او را كشت و سرش را جدا كرد. و لشكر از هر طرف داخل شدند و مدينه را گرفتند و ما جلاى وطن نموديم و گريزان در شهرها داخل شديم.
موسى بن عبداللّه مى گويد كه: پس من رفتم تا به ابراهيم بن عبداللّه ملحق شدم و عيسى بن زيد را يافتم كه در نزد او پنهان بود، پس او را به بدى تدبيرى كه كرده بود، خبر دادم و با او بيرون آمديم، و با هم بوديم تا آن كه كشته شد، يا مرد ـ خدا او را حمت كند ـ. بعد از آن، با پسر برادر اشتر ـ يعنى: عبداللّه بن محمد بن عبداللّه بن حسن ـ رفتيم تا در سِند وفات يافت. بعد از آن، برگشتم رميده و رانده، كه شهرها بر من تنگ شده بود.
و در هيچ شهرى جاى من نبود، به جهت خوفى كه از بنى عباس داشتم. چون زمين بر من تنگ گرديد و خوف بر من شديد شد، آنچه را كه امام جعفر صادق عليه السلام فرموده بود، به خاطر آوردم. پس به نزد مهدى پسر منصور آمدم، در حالى كه حج كرده بود و در سايه كعبه مردم را خطبه مى كرد، و مهدى مطلع نشد، مگر در حالى كه من از زير منبر برخاستم و گفتم كه: يا امير المؤمنين، مرا امان مى دهى؟ تا تو را دلالت كنم بر خيرخواهى براى تو كه در نزد من است؟ گفت: آرى، آن خيرخواهى چيست؟ گفتم: تو را دلالت مى كنم بر موسى بن عبداللّه بن حسن. گفت: آرى، تو را امان دادم. گفتم: به من عطا كن آنچه را كه به آن وثوق و اعتمادى داشته باشم، و از او عهدها و پيمان ها گرفتم و خاطر خود را جمع كردم. بعد از آن، گفتم: منم موسى بن عبداللّه . گفت كه: در اين هنگام تو را گرامى مى داريم و به تو عطا مى نماييم.
پس به مهدى گفتم كه: مرا به بعضى از اهل بيت خود بده كه به كار من قيام نمايد، و ميهمان دار من باشد، و در نزد تو باشم. به من گفت كه: نگاه كن هر كه را اراده دارى بگو، تا او را ميهمان دار تو گردانم. گفتم كه: عموى تو عباس بن محمد. عباس گفت: مرا در تو حاجتى نيست. گفتم ليكن مرا در تو حاجت است (و به تو احتياج دارم) و تو را سؤال مى كنم به حق امير المؤمنين و دست بر نمى دارم، مگر آن كه مرا قبول كنى.
پس مرا خواهى نخواهى قبول كرد و مهدى به من گفت كه: كى تو را مى شناسد؟ و در حوالى و گرداگرد او، اصحاب ما، يا بيشتر ايشان بودند. گفتم كه: اينك حسن بن زيد است كه مرا مى شناسد، و اينك موسى بن جعفر است كه مرا مى شناسد، و اينك حسن بن عبداللّه بن عباس است كه مرا مى شناسد. همه گفتند: بلى يا امير المؤمنين، گويا كه او از پيش ما نرفته و از نظر ما پنهان نشده و به همان صورت است كه از اينجا رفت.
بعد از آن، به مهدى گفتم: يا امير المؤمنين، خبر داد مرا به اين مقام (كه عبارت است از آنچه در اين جا اتفاق بود)، پدر اين مرد ـ و اشاره كردم به سوى ـ موسى بن جعفر عليه السلام .
موسى بن عبداللّه مى گويد كه: با اينها دروغى بر امام جعفر صادق عليه السلام گفتم و به مهدى گفتم كه: جعفر مرا امر فرمود كه: تو را سلام برسانم، و فرمود كه: مهدى، امامى است كه بسيار عدالت و سخاوت دارد. موسى مى گويد كه: پس مهدى امر كرد كه پنج هزار دينار شرعى به موسى بن جعفر عليه السلام دادند. بعد از آن، حضرت امام موسى عليه السلام ، امر فرمودى كه از آن پنج هزار دينار، دو هزار دينار به من دادند. و همه اصحاب خود را بخشش فرمود و بخشش مرا بهتر داد. پس در هر جا كه فرزندان محمد بن على بن الحسين عليهم السلام مذكور شوند، بگوييد كه خدا و فرشتگان و حاملان عرش او و بزرگان از ايشان كه اعمال را مى نويسند، بر ايشان صلوات فرستند. و امام جعفر صادق عليه السلام را به خوش ترين آن مخصوص سازيد. و خدا از جانب من، موسى بن جعفر را جزاى خير دهد. و به خدا سوگند، كه من بعد از خدا غلام و دوست دار ايشانم.

1.در نسخه پسر مترجم - رحمه اللّه - به جاى فرزدق، اخطل است.


تحفة الأولياء ج2
240

۹۳۸.بَعْضُ أَصْحَابِنَا ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ ، عَنْ مُوسَى بْنِ زَنْجَوَيْهِ ، عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَكَمِ الْأَرْمَنِيِّ ، عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَعْفَرِيِّ ، قَالَ :أَتَيْنَا خَدِيجَةَ ـ بِنْتَ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليهماالسلام ـ نُعَزِّيهَا بِابْنِ بِنْتِهَا ، فَوَجَدْنَا عِنْدَهَا مُوسَى بْنَ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ ، فَإِذَا هِيَ فِي نَاحِيَةٍ قَرِيباً مِنَ النِّسَاءِ ، فَعَزَّيْنَاهُمْ ، ثُمَّ أَقْبَلْنَا عَلَيْهِ ، فَإِذَا هُوَ يَقُولُ لِابْنَةِ أَبِي يَشْكُرَ الرَّاثِيَةِ : قُولِي ، فَقَالَتْ :

اُعْدُدْ رَسُولَ اللّهِ وَ اعْدُدْ بَعْدَهُأَسَدَ الْاءِلهِ وَ ثَالِثاً عَبَّاسَا
وَ اعْدُدْ عَلِيَّ الْخَيْرِ وَ اعْدُدْ جَعْفَراًوَ اعْدُدْ عَقِيلاً بَعْدَهُ الرُّوَّاسَا .
فَقَالَ : أَحْسَنْتِ وَ أَطْرَبْتِنِي ، زِيدِينِي ، فَانْدَفَعَتْ تَقُولُ :

وَ مِنَّا إِمَامُ الْمُتَّقِينَ مُحَمَّدٌوَ حَمْزَةُ مِنَّا وَ الْمُهَذَّبُ جَعْفَرُ
وَ مِنَّا عَلِيٌّ صِهْرُهُ وَ ابْنُ عَمِّهِوَ فَارِسُهُ ذَاكَ الْاءِمَامُ الْمُطَهَّرُ
فَأَقَمْنَا عِنْدَهَا حَتّى كَادَ اللَّيْلُ أَنْ يَجِيءَ .
ثُمَّ قَالَتْ خَدِيجَةُ : سَمِعْتُ عَمِّي مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ ـ صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَيْهِ ـ وَ هُوَ يَقُولُ : «إِنَّمَا تَحْتَاجُ الْمَرْأَةُ فِي الْمَأْتَمِ إِلَى النَّوْحِ لِتَسِيلَ دَمْعَتُهَا ، وَ لَا يَنْبَغِي لَهَا أَنْ تَقُولَ هُجْراً ، فَإِذَا جَاءَ اللَّيْلُ ، فَـلَا تُؤْذِي الْمَـلَائِكَةَ بِالنَّوْحِ».
ثُمَّ خَرَجْنَا ، فَغَدَوْنَا إِلَيْهَا غُدْوَةً ، فَتَذَاكَرْنَا عِنْدَهَا اخْتِزَالَ مَنْزِلِهَا مِنْ دَارِ أَبِي عَبْدِ اللّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ، فَقَالَ : هذِهِ دَارٌ تُسَمّى دَارَ السَّرِقَةِ ، فَقَالَتْ : هذَا مَا اصْطَفى مَهْدِيُّنَا ـ تَعْنِي مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ تُمَازِحُهُ بِذلِكَ ـ فَقَالَ مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللّهِ : وَ اللّهِ ، لَأُخْبِرَنَّكُمْ بِالْعَجَبِ :
رَأَيْتُ أَبِي ـ رَحِمَهُ اللّهُ ـ لَمَّا أَخَذَ فِي أَمْرِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللّهِ ، وَ أَجْمَعَ عَلى لِقَاءِ أَصْحَابِهِ ، فَقَالَ : لَا أَجِدُ هذَا الْأَمْرَ يَسْتَقِيمُ إِلَا أَنْ أَلْقى أَبَا عَبْدِ اللّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ، فَانْطَلَقَ ـ وَ هُوَ مُتَّكٍ عَلَيَّ ـ فَانْطَلَقْتُ مَعَهُ حَتّى أَتَيْنَا أَبَا عَبْدِ اللّهِ عليه السلام ، فَلَقِينَاهُ خَارِجاً يُرِيدُ الْمَسْجِدَ ، فَاسْتَوْقَفَهُ أَبِي وَ كَلَّمَهُ ، فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «لَيْسَ هذَا مَوْضِعَ ذلِكَ ، نَلْتَقِي إِنْ شَاءَ اللّهُ» فَرَجَعَ أَبِي مَسْرُوراً .
ثُمَّ أَقَامَ حَتّى إِذَا كَانَ الْغَدُ أَوْ بَعْدَهُ بِيَوْمٍ ، انْطَلَقْنَا حَتّى أَتَيْنَاهُ ، فَدَخَلَ عَلَيْهِ أَبِي وَ أَنَا مَعَهُ ، فَابْتَدَأَ الْكَـلَامَ ، ثُمَّ قَالَ لَهُ فِيمَا يَقُولُ : قَدْ عَلِمْتَ ـ جُعِلْتُ فِدَاكَ ـ أَنَّ السِّنَّ لِي عَلَيْكَ ، وَ أَنَّ فِي قَوْمِكَ مَنْ هُوَ أَسَنُّ مِنْكَ ، وَ لكِنَّ اللّهَ ـ عَزَّ وَ جَلَّ ـ قَدْ قَدَّمَ لَكَ فَضْلاً لَيْسَ هُوَ لِأَحَدٍ مِنْ قَوْمِكَ ، وَ قَدْ جِئْتُكَ مُعْتَمِداً لِمَا أَعْلَمُ مِنْ بِرِّكَ ، وَ أَعْلَمُ ـ فَدَيْتُكَ ـ أَنَّكَ إِذَا أَجَبْتَنِي لَمْ يَتَخَلَّفْ عَنِّي أَحَدٌ مِنْ أَصْحَابِكَ ، وَ لَمْ يَخْتَلِفْ عَلَيَّ اثْنَانِ مِنْ قُرَيْشٍ وَ لَا غَيْرِهِمْ .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «إِنَّكَ تَجِدُ غَيْرِي أَطْوَعَ لَكَ مِنِّي ، وَ لَا حَاجَةَ لَكَ فِي ؛ فَوَ اللّهِ ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ أَنِّي أُرِيدُ الْبَادِيَةَ أَوْ أَهُمُّ بِهَا ، فَأَثْقُلُ عَنْهَا ، وَ أُرِيدُ الْحَجَّ فَمَا أُدْرِكُهُ إِلَا بَعْدَ كَدٍّ وَ تَعَبٍ وَ مَشَقَّةٍ عَلى نَفْسِي ؛ فَاطْلُبْ غَيْرِي ، وَ سَلْهُ ذلِكَ ، وَ لَا تُعْلِمْهُمْ أَنَّكَ جِئْتَنِي» .
فَقَالَ لَهُ : إِنَّ النَّاسَ مَادُّونَ أَعْنَاقَهُمْ إِلَيْكَ ، وَ إِنْ أَجَبْتَنِي لَمْ يَتَخَلَّفْ عَنِّي أَحَدٌ ، وَ لَكَ أَنْ لَا تُكَلَّفَ قِتَالاً وَ لَا مَكْرُوهاً.
قَالَ : وَ هَجَمَ عَلَيْنَا نَاسٌ فَدَخَلُوا ، وَ قَطَعُوا كَـلَامَنَا ، فَقَالَ أَبِي : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، مَا تَقُولُ ؟ فَقَالَ : «نَلْتَقِي إِنْ شَاءَ اللّهُ». فَقَالَ : أَ لَيْسَ عَلى مَا أُحِبُّ ؟ فَقَالَ : «عَلى مَا تُحِبُّ ـ إِنْ شَاءَ اللّهُ ـ مِنْ إِصْـلَاحِكَ».
ثُمَّ انْصَرَفَ حَتّى جَاءَ الْبَيْتَ ، فَبَعَثَ رَسُولاً إِلى مُحَمَّدٍ فِي جَبَلٍ بِجُهَيْنَةَ ـ يُقَالُ لَهُ : الْأَشْقَرُ ـ عَلى لَيْلَتَيْنِ مِنَ الْمَدِينَةِ ، فَبَشَّرَهُ ، وَ أَعْلَمَهُ أَنَّهُ قَدْ ظَفِرَ لَهُ بِوَجْهِ حَاجَتِهِ وَ مَا طَلَبَ .
ثُمَّ عَادَ بَعْدَ ثَـلَاثَةِ أَيَّامٍ ، فَوُقِّفْنَا بِالْبَابِ ـ وَ لَمْ نَكُنْ نُحْجَبُ إِذَا جِئْنَا ـ فَأَبْطَأَ الرَّسُولُ ، ثُمَّ أَذِنَ لَنَا ، فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ ، فَجَلَسْتُ فِي نَاحِيَةِ الْحُجْرَةِ ، وَ دَنَا أَبِي إِلَيْهِ ، فَقَبَّلَ رَأْسَهُ ، ثُمَّ قَالَ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، قَدْ عُدْتُ إِلَيْكَ رَاجِياً ، مُؤَمِّلاً ، قَدِ انْبَسَطَ رَجَائِي وَ أَمَلِي ، وَ رَجَوْتُ الدَّرْكَ لِحَاجَتِي .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «يَا ابْنَ عَمِّ ، إِنِّي أُعِيذُكَ بِاللّهِ مِنَ التَّعَرُّضِ لِهذَا الْأَمْرِ الَّذِي أَمْسَيْتَ فِيهِ ، وَ إِنِّي لَخَائِفٌ عَلَيْكَ أَنْ يَكْسِبَكَ شَرّاً».
فَجَرَى الْكَـلَامُ بَيْنَهُمَا حَتّى أَفْضى إِلى مَا لَمْ يَكُنْ يُرِيدُ ، وَ كَانَ مِنْ قَوْلِهِ : بِأَيِّ شَيْءٍ كَانَ الْحُسَيْنُ أَحَقَّ بِهَا مِنْ الْحَسَنِ ؟
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «رَحِمَ اللّهُ الْحَسَنَ وَ رَحِمَ الْحُسَيْنَ عليهماالسلام ، وَ كَيْفَ ذَكَرْتَ هذَا ؟!» قَالَ : لِأَنَّ الْحُسَيْنَ عليه السلام كَانَ يَنْبَغِي لَهُ ـ إِذَا عَدَلَ ـ أَنْ يَجْعَلَهَا فِي الْأَسَنِّ مِنْ وُلْدِ الْحَسَنِ عليه السلام .
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «إِنَّ اللّهَ ـ تَبَارَكَ وَ تَعَالى ـ لَمَّا أَنْ أَوْحى إِلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله ، أَوْحى إِلَيْهِ بِمَا شَاءَ ، وَ لَمْ يُؤَامِرْ أَحَداً مِنْ خَلْقِهِ ، وَ أَمَرَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله عَلِيّاً عليه السلام بِمَا شَاءَ ، فَفَعَلَ مَا أُمِرَ بِهِ ، وَ لَسْنَا نَقُولُ فِيهِ إِلَا مَا قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مِنْ تَبْجِيلِهِ وَ تَصْدِيقِهِ ، فَلَوْ كَانَ أَمَرَ الْحُسَيْنَ عليه السلام أَنْ يُصَيِّرَهَا فِي الْأَسَنِّ ، أَوْ يَنْقُلَهَا فِي وُلْدِهِمَا ـ يَعْنِي الْوَصِيَّةَ ـ لَفَعَلَ ذلِكَ الْحُسَيْنُ عليه السلام ، وَ مَا هُوَ بِالْمُتَّهَمِ عِنْدَنَا فِي الذَّخِيرَةِ لِنَفْسِهِ ، وَ لَقَدْ وَلّى وَ تَرَكَ ذلِكَ ، وَ لكِنَّهُ مَضى لِمَا أُمِرَ بِهِ ، وَ هُوَ جَدُّكَ وَ عَمُّكَ ؛ فَإِنْ قُلْتَ خَيْراً ، فَمَا أَوْلَاكَ بِهِ ، وَ إِنْ قُلْتَ هُجْراً ، فَيَغْفِرُ اللّهُ لَكَ ، أَطِعْنِي يَا ابْنَ عَمِّ ، وَ اسْمَعْ كَـلَامِي ، فَوَ اللّهِ ـ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَا هُوَ ـ لَا آلُوكَ نُصْحاً وَ حِرْصاً ، فَكَيْفَ وَ لَا أَرَاكَ تَفْعَلُ ، وَ مَا لِأَمْرِ اللّهِ مِنْ مَرَدٍّ» .
فَسُرَّ أَبِي عِنْدَ ذلِكَ ، فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «وَ اللّهِ ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ أَنَّهُ الْأَحْوَلُ الْأَكْشَفُ ، الْأَخْضَرُ الْمَقْتُولُ بِسُدَّةِ أَشْجَعَ عِنْدَ بَطْنِ مَسِيلِهَا».
فَقَالَ أَبِي : لَيْسَ هُوَ ذلِكَ ، وَ اللّهِ ، لَيُحَارِبَنَّ بِالْيَوْمِ يَوْماً ، وَ بِالسَّاعَةِ سَاعَةً ، وَ بِالسَّنَةِ سَنَةً ، وَ لَيَقُومَنَّ بِثَأْرِ بَنِي أَبِي طَالِبٍ جَمِيعاً .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «يَغْفِرُ اللّهُ لَكَ ، مَا أَخْوَفَنِي أَنْ يَكُونَ هذَا الْبَيْتُ يَلْحَقُ صَاحِبَنَا :

[.........................................]مَنَّتْكَ نَفْسُكَ فِي الْخَـلَاءِ ضَـلَالاً
لَا وَ اللّهِ ، لَا يَمْلِكُ أَكْثَرَ مِنْ حِيطَانِ الْمَدِينَةِ ، وَ لَا يَبْلُغُ عَمَلُهُ الطَّائِفَ إِذَا أَحْفَلَ ـ يَعْنِي إِذَا أَجْهَدَ نَفْسَهُ ـ وَ مَا لِلْأَمْرِ مِنْ بُدٍّ أَنْ يَقَعَ ، فَاتَّقِ اللّهَ ، وَ ارْحَمْ نَفْسَكَ وَ بَنِي أَبِيكَ ؛ فَوَ اللّهِ ، إِنِّي لَأَرَاهُ أَشْأَمَ سَلْحَةٍ أَخْرَجَتْهَا أَصْـلَابُ الرِّجَالِ إِلى أَرْحَامِ النِّسَاءِ ؛ وَ اللّهِ ، إِنَّهُ الْمَقْتُولُ بِسُدَّةِ أَشْجَعَ بَيْنَ دُورِهَا ؛ وَ اللّهِ ، لَكَأَنِّي بِهِ صَرِيعاً ، مَسْلُوباً بِزَّتَهُ ، بَيْنَ رِجْلَيْهِ لَبِنَةٌ ، وَ لَا يَنْفَعُ هذَا الْغُـلَامَ مَا يَسْمَعُ ـ قَالَ مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللّهِ : يَعْنِينِي ـ وَ لَيَخْرُجَنَّ مَعَهُ فَيُهْزَمُ وَ يُقْتَلُ صَاحِبُهُ ، ثُمَّ يَمْضِي ، فَيَخْرُجُ مَعَهُ رَايَةٌ أُخْرى ، فَيُقْتَلُ كَبْشُهَا ، وَ يَتَفَرَّقُ جَيْشُهَا ، فَإِنْ أَطَاعَنِي ، فَلْيَطْلُبِ الْأَمَانَ عِنْدَ ذلِكَ مِنْ بَنِي الْعَبَّاسِ حَتّى يَأْتِيَهُ اللّهُ بِالْفَرَجِ .
وَ لَقَدْ عَلِمْتُ بِأَنَّ هذَا الْأَمْرَ لَا يَتِمُّ ، وَ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ وَ نَعْلَمُ أَنَّ ابْنَكَ الْأَحْوَلُ الْأَخْضَرُ الْأَكْشَفُ الْمَقْتُولُ بِسُدَّةِ أَشْجَعَ بَيْنَ دُورِهَا عِنْدَ بَطْنِ مَسِيلِهَا» .
فَقَامَ أَبِي وَ هُوَ يَقُولُ : بَلْ يُغْنِي اللّهُ عَنْكَ ؛ وَ لَتَعُودَنَّ ، أَوْ لَيَقِي اللّهُ بِكَ وَ بِغَيْرِكَ ، وَ مَا أَرَدْتَ بِهذَا إِلَا امْتِنَاعَ غَيْرِكَ ، وَ أَنْ تَكُونَ ذَرِيعَتَهُمْ إِلى ذلِكَ .
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «اللّهُ يَعْلَمُ مَا أُرِيدُ إِلَا نُصْحَكَ وَ رُشْدَكَ ، وَ مَا عَلَيَّ إِلَا الْجَهْدُ».
فَقَامَ أَبِي يَجُرُّ ثَوْبَهُ مُغْضَباً ، فَلَحِقَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام ، فَقَالَ لَهُ : «أُخْبِرُكَ أَنِّي سَمِعْتُ عَمَّكَ ـ وَ هُوَ خَالُكَ ـ يَذْكُرُ أَنَّكَ وَ بَنِي أَبِيكَ سَتُقْتَلُونَ ، فَإِنْ أَطَعْتَنِي وَ رَأَيْتَ أَنْ تَدْفَعَ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ، فَافْعَلْ ؛ فَوَ اللّهِ ـ الَّذِي لَا إِلهَ إِلَا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ ، الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ، الْكَبِيرُ الْمُتَعَالِ عَلى خَلْقِهِ ـ لَوَدِدْتُ أَنِّي فَدَيْتُكَ بِوُلْدِي ، وَ بِأَحَبِّهِمْ إِلَيَّ ، وَ بِأَحَبِّ أَهْلِ بَيْتِي إِلَيَّ ، وَ مَا يَعْدِلُكَ عِنْدِي شَيْءٌ ، فَـلَا تَرى أَنِّي غَشَشْتُكَ». فَخَرَجَ أَبِي مِنْ عِنْدِهِ مُغْضَباً أَسِفاً .
قَالَ : فَمَا أَقَمْنَا بَعْدَ ذلِكَ إِلَا قَلِيلًا ـ عِشْرِينَ لَيْلَةً أَوْ نَحْوَهَا ـ حَتّى قَدِمَتْ رُسُلُ أَبِي جَعْفَرٍ ، فَأَخَذُوا أَبِي وَ عُمُومَتِي : سُلَيْمَانَ بْنَ حَسَنٍ ، وَ حَسَنَ بْنَ حَسَنٍ ، وَ إِبْرَاهِيمَ بْنَ حَسَنٍ ، وَ دَاوُدَ بْنَ حَسَنٍ ، وَ عَلِيَّ بْنَ حَسَنٍ ، وَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ بْنِ حَسَنٍ ، وَ عَلِيَّ بْنَ إِبْرَاهِيمَ بْنِ حَسَنٍ ، وَ حَسَنَ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ حَسَنٍ ، وَ طَبَاطَبَا إِبْرَاهِيمَ بْنَ إِسْمَاعِيلَ بْنِ حَسَنٍ ، وَ عَبْدَ اللّهِ بْنَ دَاوُدَ .
قَالَ : فَصُفِّدُوا فِي الْحَدِيدِ ، ثُمَّ حُمِلُوا فِي مَحَامِلَ أَعْرَاءً لَا وِطَاءَ فِيهَا ، وَ وُقِّفُوا بِالْمُصَلّى لِكَيْ يَشْتِمَهُمُ النَّاسُ .
قَالَ : فَكَفَّ النَّاسُ عَنْهُمْ ، وَ رَقُّوا لَهُمْ لِلْحَالِ الَّتِي هُمْ فِيهَا ، ثُمَّ انْطَلَقُوا بِهِمْ حَتّى وُقِّفُوا عِنْدَ بَابِ مَسْجِدِ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله .
قَالَ عَبْدُ اللّهِ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْجَعْفَرِيُّ : فَحَدَّثَتْنَا خَدِيجَةُ بِنْتُ عُمَرَ بْنِ عَلِيٍّ : أَنَّهُمْ لَمَّا أُوقِفُوا عِنْدَ بَابِ الْمَسْجِدِ ـ الْبَابِ الَّذِي يُقَالُ لَهُ : بَابُ جَبْرَئِيلَ ـ أَطْلَعَ عَلَيْهِمْ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام ـ وَ عَامَّةُ رِدَائِهِ مَطْرُوحٌ بِالْأَرْضِ ـ ثُمَّ أَطْلَعَ مِنْ بَابِ الْمَسْجِدِ ، فَقَالَ : «لَعَنَكُمُ اللّهُ يَا مَعَاشِرَ الْأَنْصَارِ ـ ثَـلَاثاً ـ مَا عَلى هذَا عَاهَدْتُمْ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله ، وَ لَا بَايَعْتُمُوهُ ، أَمَا وَ اللّهِ إِنْ كُنْتُ حَرِيصاً ، وَ لَكِنِّي غُلِبْتُ ، وَ لَيْسَ لِلْقَضَاءِ مَدْفَعٌ».
ثُمَّ قَامَ وَ أَخَذَ إِحْدى نَعْلَيْهِ ، فَأَدْخَلَهَا رِجْلَهُ ، وَ الْأُخْرى فِي يَدِهِ ، وَ عَامَّةُ رِدَائِهِ يَجُرُّهُ فِي الْأَرْضِ ، ثُمَّ دَخَلَ بَيْتَهُ ، فَحُمَّ عِشْرِينَ لَيْلَةً لَمْ يَزَلْ يَبْكِي فِيهَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ حَتّى خِفْنَا عَلَيْهِ . فَهَذَا حَدِيثُ خَدِيجَةَ .
قَالَ الْجَعْفَرِيُّ : وَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ : أَنَّهُ لَمَّا طُلِعَ بِالْقَوْمِ فِي الْمَحَامِلِ ، قَامَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام مِنَ الْمَسْجِدِ ، ثُمَّ أَهْوى إِلَى الْمَحْمِلِ الَّذِي فِيهِ عَبْدُ اللّهِ بْنُ الْحَسَنِ يُرِيدُ كَـلَامَهُ ، فَمُنِعَ أَشَدَّ الْمَنْعِ ، وَ أَهْوى إِلَيْهِ الْحَرَسِيُّ ، فَدَفَعَهُ ،
وَ قَالَ : تَنَحَّ عَنْ هذَا ؛ فَإِنَّ اللّهَ سَيَكْفِيكَ وَ يَكْفِي غَيْرَكَ ، ثُمَّ دُخِلَ بِهِمُ الزُّقَاقَ ، وَ رَجَعَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام إِلى مَنْزِلِهِ ، فَلَمْ يُبْلَغْ بِهِمُ الْبَقِيعَ حَتَّى ابْتُلِيَ الْحَرَسِيُّ بَـلَاءً شَدِيداً ، رَمَحَتْهُ نَاقَتُهُ ، فَدَقَّتْ وَرِكَهُ ، فَمَاتَ فِيهَا ، وَ مُضِيَ بِالْقَوْمِ .
فَأَقَمْنَا بَعْدَ ذلِكَ حِيناً ، ثُمَّ أُتِيَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ بْنِ حَسَنٍ ، فَأُخْبِرَ أَنَّ أَبَاهُ وَ عُمُومَتَهُ قُتِلُوا ـ قَتَلَهُمْ أَبُو جَعْفَرٍ ـ إِلَا حَسَنَ بْنَ جَعْفَرٍ وَ طَبَاطَبَا وَ عَلِيَّ بْنَ إِبْرَاهِيمَ وَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ وَ دَاوُدَ بْنَ حَسَنٍ وَ عَبْدَ اللّهِ بْنَ دَاوُدَ .
قَالَ : فَظَهَرَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ عِنْدَ ذلِكَ ، وَ دَعَا النَّاسَ لِبَيْعَتِهِ .
قَالَ : فَكُنْتُ ثَالِثَ ثَـلَاثَةٍ بَايَعُوهُ ، وَ اسْتَوْثَقَ النَّاسَ لِبَيْعَتِهِ ، وَ لَمْ يَخْتَلِفْ عَلَيْهِ قُرَشِيٌّ وَ لَا أَنْصَارِيٌّ وَ لَا عَرَبِيٌّ .
قَالَ : وَ شَاوَرَ عِيسَى بْنَ زَيْدٍ ـ وَ كَانَ مِنْ ثِقَاتِهِ وَ كَانَ عَلى شُرَطِهِ ـ فَشَاوَرَهُ فِي الْبِعْثَةِ إِلى وُجُوهِ قَوْمِهِ ، فَقَالَ لَهُ عِيسَى بْنُ زَيْدٍ : إِنْ دَعَوْتَهُمْ دُعَاءً يَسِيراً ، لَمْ يُجِيبُوكَ ، أَوْ تَغْلُظَ عَلَيْهِمْ ، فَخَلِّنِي وَ إِيَّاهُمْ ، فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ : امْضِ إِلى مَنْ أَرَدْتَ مِنْهُمْ ، فَقَالَ : ابْعَثْ إِلى رَئِيسِهِمْ وَ كَبِيرِهِمْ ـ يَعْنِي أَبَا عَبْدِ اللّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عليه السلام ـ فَإِنَّكَ إِذَا أَغْلَظْتَ عَلَيْهِ ، عَلِمُوا جَمِيعاً أَنَّكَ سَتُمِرُّهُمْ عَلَى الطَّرِيقِ الَّتِي أَمْرَرْتَ عَلَيْهَا أَبَا عَبْدِ اللّهِ عليه السلام .
قَالَ : فَوَ اللّهِ ، مَا لَبِثْنَا أَنْ أُتِيَ بِأَبِي عَبْدِ اللّهِ عليه السلام حَتّى أُوقِفَ بَيْنَ يَدَيْهِ ، فَقَالَ لَهُ عِيسَى بْنُ زَيْدٍ : أَسْلِمْ ؛ تَسْلَمْ .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «أَ حَدَثَتْ نُبُوَّةٌ بَعْدَ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله ؟».
فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ : لَا ، وَ لكِنْ بَايِعْ ؛ تَأْمَنْ عَلى نَفْسِكَ وَ مَالِكَ وَ وُلْدِكَ ، وَ لَا تُكَلَّفَنَّ حَرْباً .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «مَا فِيَّ حَرْبٌ وَ لَا قِتَالٌ ، وَ لَقَدْ تَقَدَّمْتُ إِلى أَبِيكَ ، وَ حَذَّرْتُهُ الَّذِي حَاقَ بِهِ ، وَ لكِنْ لَا يَنْفَعُ حَذَرٌ مِنْ قَدَرٍ ، يَا ابْنَ أَخِي ، عَلَيْكَ بِالشَّبَابِ ، وَ دَعْ عَنْكَ الشُّيُوخَ».
فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ : مَا أَقْرَبَ مَا بَيْنِي وَ بَيْنَكَ فِي السِّنِّ!
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «إِنِّي لَمْ أُعَازَّكَ ، وَ لَمْ أَجِئْ لِأَتَقَدَّمَ عَلَيْكَ فِي الَّذِي أَنْتَ فِيهِ».
فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ : لَا وَ اللّهِ ، لَا بُدَّ مِنْ أَنْ تُبَايِعَ .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «مَا فِيَّ يَا ابْنَ أَخِي طَلَبٌ وَ لَا حَرْبٌ ، وَ إِنِّي لَأُرِيدُ الْخُرُوجَ إِلَى الْبَادِيَةِ ، فَيَصُدُّنِي ذلِكَ ، وَ يَثْقُلُ عَلَيَّ حَتّى تُكَلِّمَنِي فِي ذلِكَ الْأَهْلُ غَيْرَ مَرَّةٍ ، وَ لَا يَمْنَعُنِي مِنْهُ إِلَا الضَّعْفُ ، وَ اللّهِ وَ الرَّحِمِ أَنْ تُدْبِرَ عَنَّا ، وَ نَشْقى بِكَ».
فَقَالَ لَهُ : يَا أَبَا عَبْدِ اللّهِ ، قَدْ وَ اللّهِ مَاتَ أَبُو الدَّوَانِيقِ يَعْنِي أَبَا جَعْفَرٍ .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «وَ مَا تَصْنَعُ بِي وَ قَدْ مَاتَ ؟».
قَالَ : أُرِيدُ الْجَمَالَ بِكَ .
قَالَ : «مَا إِلى مَا تُرِيدُ سَبِيلٌ ، لَا وَ اللّهِ ، مَا مَاتَ أَبُو الدَّوَانِيقِ إِلَا أَنْ يَكُونَ مَاتَ مَوْتَ النَّوْمِ» .
قَالَ : وَ اللّهِ ، لَتُبَايِعُنِي طَائِعاً أَوْ مُكْرَهاً ، وَ لَا تُحْمَدُ فِي بَيْعَتِكَ ، فَأَبى عَلَيْهِ إِبَاءً شَدِيداً ، وَ أَمَرَ بِهِ إِلَى الْحَبْسِ .
فَقَالَ لَهُ عِيسَى بْنُ زَيْدٍ : أَمَا إِنْ طَرَحْنَاهُ فِي السِّجْنِ ـ وَ قَدْ خَرِبَ السِّجْنُ ، وَ لَيْسَ عَلَيْهِ الْيَوْمَ غَلَقٌ ـ خِفْنَا أَنْ يَهْرُبَ مِنْهُ ، فَضَحِكَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام ، ثُمَّ قَالَ : «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ ، أَ وَ تُرَاكَ تَسْجُنُنِي ؟».
قَالَ : نَعَمْ ، وَ الَّذِي أَكْرَمَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله بِالنُّبُوَّةِ لَأُسْجِنَنَّكَ ، وَ لَأُشَدِّدَنَّ عَلَيْكَ ، فَقَالَ عِيسَى بْنُ زَيْدٍ : احْبِسُوهُ فِي الْمَخْبَاَءـ وَ ذلِكَ دَارُ رَيْطَةَ الْيَوْمَ ـ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «أَمَا وَ اللّهِ إِنِّي سَأَقُولُ ، ثُمَّ أُصَدَّقُ».
فَقَالَ لَهُ عِيسَى بْنُ زَيْدٍ : لَوْ تَكَلَّمْتَ لَكَسَرْتُ فَمَكَ .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «أَمَا وَ اللّهِ يَا أَكْشَفُ يَا أَزْرَقُ ، لَكَأَنِّي بِكَ تَطْلُبُ لِنَفْسِكَ جُحْراً تَدْخُلُ فِيهِ ، وَ مَا أَنْتَ فِي الْمَذْكُورِينَ عِنْدَ اللِّقَاءِ ، وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ ـ إِذَا صُفِّقَ خَلْفَكَ ـ طِرْتَ مِثْلَ الْهَيْقِ النَّافِرِ». فَنَفَرَ عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ بِانْتِهَارٍ : احْبِسْهُ ، وَ شَدِّدْ عَلَيْهِ ، وَ اغْلُظْ عَلَيْهِ .
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «أَمَا وَ اللّهِ لَكَأَنِّي بِكَ خَارِجاً مِنْ سُدَّةِ أَشْجَعَ إِلى بَطْنِ الْوَادِي ، وَ قَدْ حَمَلَ عَلَيْكَ فَارِسٌ مُعْلِمٌ ، فِي يَدِهِ طِرَادَةٌ ، نِصْفُهَا أَبْيَضُ ، وَ نِصْفُهَا أَسْوَدُ ، عَلى فَرَسٍ كُمَيْتٍ أَقْرَحَ ، فَطَعَنَكَ ، فَلَمْ يَصْنَعْ فِيكَ شَيْئاً ، وَ ضَرَبْتَ خَيْشُومَ فَرَسِهِ ، فَطَرَحْتَهُ ، وَ حَمَلَ عَلَيْكَ آخَرُ خَارِجٌ مِنْ زُقَاقِ آلِ أَبِي عَمَّارٍ الدُّؤَلِيِّينَ ، عَلَيْهِ غَدِيرَتَانِ مَضْفُورَتَانِ ، وَ قَدْ خَرَجَتَا مِنْ تَحْتِ بَيْضَتِهِ كَثِيرُ شَعْرِ الشَّارِبَيْنِ ، فَهُوَ وَ اللّهِ صَاحِبُكَ ، فَـلَا رَحِمَ اللّهُ رِمَّتَهُ» .
فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ : يَا أَبَا عَبْدِ اللّهِ ، حَسِبْتَ فَأَخْطَأْتَ . وَ قَامَ إِلَيْهِ السُّرَاقِيُّ بْنُ سَلْخِ الْحُوتِ ، فَدَفَعَ فِي ظَهْرِهِ حَتّى أُدْخِلَ السِّجْنَ ، وَ اصْطُفِيَ مَا كَانَ لَهُ مِنْ مَالٍ ، وَ مَا كَانَ لِقَوْمِهِ مِمَّنْ لَمْ يَخْرُجْ مَعَ مُحَمَّدٍ .
قَالَ : فَطُلِعَ بِإِسْمَاعِيلَ بْنِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ، وَ هُوَ شَيْخٌ كَبِيرٌ ضَعِيفٌ ، قَدْ ذَهَبَتْ إِحْدى عَيْنَيْهِ ، وَ ذَهَبَتْ رِجْـلَاهُ وَ هُوَ يُحْمَلُ حَمْلًا ، فَدَعَاهُ إِلَى الْبَيْعَةِ ،فَقَالَ لَهُ : يَا ابْنَ أَخِي ، إِنِّي شَيْخٌ كَبِيرٌ ضَعِيفٌ ، وَ أَنَا إِلى بِرِّكَ وَ عَوْنِكَ أَحْوَجُ .
فَقَالَ لَهُ : لَا بُدَّ مِنْ أَنْ تُبَايِعَ .
فَقَالَ لَهُ : وَ أَيَّ شَيْءٍ تَنْتَفِعُ ؛ بِبَيْعَتِي ؛ وَ اللّهِ ، إِنِّي لَأُضَيِّقُ عَلَيْكَ مَكَانَ اسْمِ رَجُلٍ إِنْ كَتَبْتَهُ .
قَال : لَا بُدَّ لَكَ أَنْ تَفْعَلَ . وَ أَغْلَظَ لَهُ فِي الْقَوْلِ .
فَقَالَ لَهُ إِسْمَاعِيلُ : ادْعُ لِي جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ، فَلَعَلَّنَا نُبَايِعُ جَمِيعاً .
قَالَ : فَدَعَا جَعْفَراً عليه السلام ، فَقَالَ لَهُ إِسْمَاعِيلُ : جُعِلْتُ فِدَاكَ ، إِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُبَيِّنَ لَهُ فَافْعَلْ ، لَعَلَّ اللّهَ يَكُفُّهُ عَنَّا .
قَالَ : «قَدْ أَجْمَعْتُ أَلَا أُكَلِّمَهُ ، فَلْيَرَ فِيَّ رَأْيَهُ!» .
فَقَالَ إِسْمَاعِيلُ لِأَبِي عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : أَنْشُدُكَ اللّهَ هَلْ تَذْكُرُ يَوْماً أَتَيْتُ أَبَاكَ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ عليهماالسلام وَ عَلَيَّ حُلَّتَانِ صَفْرَاوَانِ ، فَأَدَامَ النَّظَرَ إِلَيَّ ، فَبَكى ، فَقُلْتُ لَهُ : مَا يُبْكِيكَ ؟ فَقَالَ لِي : «يُبْكِينِي أَنَّكَ تُقْتَلُ عِنْدَ كِبَرِ سِنِّكَ ضَيَاعاً ، لَا يَنْتَطِحُ فِي دَمِكَ عَنْزَانِ». قَالَ : فَقُلْتُ : مَتى ذَاكَ ؟ قَالَ : «إِذَا دُعِيتَ إِلَى الْبَاطِلِ فَأَبَيْتَهُ ؛ وَ إِذَا نَظَرْتَ إِلَى الْأَحْوَلِ مَشُومِ قَوْمِهِ يَنْتَمِي مِنْ آلِ الْحَسَنِ عَلى مِنْبَرِ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَدْعُو إِلى نَفْسِهِ قَدْ تَسَمّى بِغَيْرِ اسْمِهِ ، فَأَحْدِثْ عَهْدَكَ ، وَ اكْتُبْ وَصِيَّتَكَ ؛ فَإِنَّكَ مَقْتُولٌ فِي يَوْمِكَ أَوْ مِنْ غَدٍ»!؟
فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام : «نَعَمْ ، وَ هذَا ـ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ ـ لَا يَصُومُ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ إِلَا أَقَلَّهُ ، فَأَسْتَوْدِعُكَ اللّهَ يَا أَبَا الْحَسَنِ ، وَ أَعْظَمَ اللّهُ أَجْرَنَا فِيكَ ، وَ أَحْسَنَ الْخِـلَافَةَ عَلى مَنْ خَلَّفْتَ ، وَ «إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» ».
قَالَ : ثُمَّ احْتُمِلَ إِسْمَاعِيلُ ، وَ رُدَّ جَعْفَرٌ إِلَى الْحَبْسِ . قَالَ : فَوَ اللّهِ ، مَا أَمْسَيْنَا حَتّى دَخَلَ عَلَيْهِ بَنُو أَخِيهِ : بَنُو مُعَاوِيَةَ بْنِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ جَعْفَرٍ ، فَتَوَطَّؤُوهُ حَتّى قَتَلُوهُ ، وَ بَعَثَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ إِلى جَعْفَرٍ ، فَخَلّى سَبِيلَهُ .
قَالَ : وَ أَقَمْنَا بَعْدَ ذلِكَ حَتَّى اسْتَهْلَلْنَا شَهْرَ رَمَضَانَ ، فَبَلَغَنَا خُرُوجُ عِيسَى بْنِ مُوسى يُرِيدُ الْمَدِينَةَ .
قَالَ : فَتَقَدَّمَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ عَلى مُقَدِّمَتِهِ يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ جَعْفَرٍ ، وَ كَانَ عَلى مُقَدِّمَةِ عِيسَى بْنِ مُوسى : وُلْدُ الْحَسَنِ بْنِ زَيْدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ ، وَ قَاسِمٌ ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ زَيْدٍ ، وَ عَلِيٌّ وَ إِبْرَاهِيمُ بَنُو الْحَسَنِ بْنِ زَيْدٍ ، فَهُزِمَ يَزِيدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ ، وَ قَدِمَ عِيسَى بْنُ مُوسَى الْمَدِينَةَ ، وَ صَارَ الْقِتَالُ بِالْمَدِينَةِ ، فَنَزَلَ بِذُبَابٍ ، وَ دَخَلَتْ عَلَيْنَا الْمُسَوِّدَةُ مِنْ خَلْفِنَا ، وَ خَرَجَ مُحَمَّدٌ فِي أَصْحَابِهِ حَتّى بَلَغَ السُّوقَ ، فَأَوْصَلَهُمْ ، وَ مَضى ، ثُمَّ تَبِعَهُمْ حَتَّى انْتَهى إِلى مَسْجِدِ الْخَوَّامِينَ ، فَنَظَرَ إِلى مَا هُنَاكَ فَضَاءٍ لَيْسَ فِيهِ مُسَوِّدٌ وَ لَا مُبَيِّضٌ ، فَاسْتَقْدَمَ حَتَّى انْتَهى إِلى شِعْبِ فَزَارَةَ ، ثُمَّ دَخَلَ هُذَيْلَ ، ثُمَّ مَضى إِلى أَشْجَعَ ، فَخَرَجَ إِلَيْهِ الْفَارِسُ ـ الَّذِي قَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام ـ مِنْ خَلْفِهِ مِنْ سِكَّةِ هُذَيْلَ ، فَطَعَنَهُ ، فَلَمْ يَصْنَعْ فِيهِ شَيْئاً ، وَ حَمَلَ عَلَى الْفَارِسِ ، فَضَرَبَ خَيْشُومَ فَرَسِهِ بِالسَّيْفِ ، فَطَعَنَهُ الْفَارِسُ ، فَأَنْفَذَهُ فِي الدِّرْعِ ، وَ انْثَنى عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ ، فَضَرَبَهُ ، فَأَثْخَنَهُ ، وَ خَرَجَ عَلَيْهِ حُمَيْدُ بْنُ قَحْطَبَةَ ـ وَ هُوَ مُدْبِرٌ عَلَى الْفَارِسِ يَضْرِبُهُ ـ مِنْ زُقَاقِ الْعَمَّارِيِّينَ ، فَطَعَنَهُ طَعْنَةً أَنْفَذَ السِّنَانَ فِيهِ ، فَكُسِرَ الرُّمْحُ ، وَ حَمَلَ عَلى حُمَيْدٍ ، فَطَعَنَهُ حُمَيْدٌ بِزُجِّ الرُّمْحِ ، فَصَرَعَهُ ، ثُمَّ نَزَلَ إِلَيْهِ ، فَضَرَبَهُ حَتّى أَثْخَنَهُ وَ قَتَلَهُ ، وَ أَخَذَ رَأْسَهُ ، وَ دَخَلَ الْجُنْدُ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ ، وَ أُخِذَتِ الْمَدِينَةُ ، وَ أُجْلِينَا هَرَباً فِي الْبِـلَادِ .
قَالَ مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللّهِ : فَانْطَلَقْتُ حَتّى لَحِقْتُ بِإِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ اللّهِ ، فَوَجَدْتُ عِيسَى بْنَ زَيْدٍ مُكْمَناً عِنْدَهُ ، فَأَخْبَرْتُهُ بِسُوءِ تَدْبِيرِهِ ، وَ خَرَجْنَا مَعَهُ حَتّى أُصِيبَ ـ رَحِمَهُ اللّهُ ـ ثُمَّ مَضَيْتُ مَعَ ابْنِ أَخِي الْأَشْتَرِ : عَبْدِ اللّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ حَسَنٍ حَتّى أُصِيبَ بِالسِّنْدِ ، ثُمَّ رَجَعْتُ شَرِيداً طَرِيداً تَضِيقُ عَلَيَّ الْبِـلَادُ .
فَلَمَّا ضَاقَتْ عَلَيَّ الْأَرْضُ ، وَ اشْتَدَّ بِيَ الْخَوْفُ ، ذَكَرْتُ مَا قَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه السلام ، فَجِئْتُ إِلَى الْمَهْدِيِّ ـ وَ قَدْ حَجَّ وَ هُوَ يَخْطُبُ النَّاسَ فِي ظِلِّ الْكَعْبَةِ ، فَمَا شَعَرَ إِلَا وَ أَنِّي قَدْ قُمْتُ مِنْ تَحْتِ الْمِنْبَرِ ـ فَقُلْتُ : لِيَ الْأَمَانُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، وَ أَدُلُّكَ عَلى نَصِيحَةٍ لَكَ عِنْدِي ؟ فَقَالَ : نَعَمْ ، مَا هِيَ ؟ قُلْتُ : أَدُلُّكَ عَلى مُوسَى بْنِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ حَسَنٍ ، فَقَالَ لِي : نَعَمْ ، لَكَ الْأَمَانُ ، فَقُلْتُ لَهُ : أَعْطِنِي مَا أَثِقُ بِهِ ، فَأَخَذْتُ مِنْهُ عُهُوداً وَ مَوَاثِيقَ ، وَ وَثَّقْتُ لِنَفْسِي ، ثُمَّ قُلْتُ : أَنَا مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللّهِ ، فَقَالَ لِي : إِذاً تُكْرَمَ وَ تُحْبى ، فَقُلْتُ لَهُ : أَقْطِعْنِي إِلى بَعْضِ أَهْلِ بَيْتِكَ يَقُومُ بِأَمْرِي عِنْدَكَ ، فَقَالَ لِيَ : انْظُرْ إِلى مَنْ أَرَدْتَ ، فَقُلْتُ : عَمَّكَ الْعَبَّاسَ بْنَ مُحَمَّدٍ ، فَقَالَ الْعَبَّاسُ : لَا حَاجَةَ لِي فِيكَ ، فَقُلْتُ : وَ لكِنْ لِي فِيكَ الْحَاجَةُ ، أَسْأَلُكَ بِحَقِّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَا قَبِلْتَنِي ، فَقَبِلَنِي شَاءَ أَوْ أَبى .
وَ قَالَ لِيَ الْمَهْدِيُّ : مَنْ يَعْرِفُكَ ؟ ـ وَ حَوْلَهُ أَصْحَابُنَا أَوْ أَكْثَرُهُمْ ـ فَقُلْتُ : هذَا الْحَسَنُ بْنُ زَيْدٍ يَعْرِفُنِي ، وَ هذَا مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ يَعْرِفُنِي ، وَ هذَا الْحَسَنُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ يَعْرِفُنِي ، فَقَالُوا : نَعَمْ ، يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، كَأَنَّهُ لَمْ يَغِبْ عَنَّا .
ثُمَّ قُلْتُ لِلْمَهْدِيِّ : يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ، لَقَدْ أَخْبَرَنِي بِهذَا الْمَقَامِ أَبُو هذَا الرَّجُلِ ـ وَ أَشَرْتُ إِلى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عليه السلام ـ قَالَ مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللّهِ : وَ كَذَبْتُ عَلى جَعْفَرٍ كَذِبَةً ، فَقُلْتُ لَهُ : وَ أَمَرَنِي أَنْ أُقْرِئَكَ السَّـلَامَ ، وَ قَالَ : إِنَّهُ إِمَامُ عَدْلٍ وَ سَخَاءٍ .
قَالَ فَأَمَرَ لِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ بِخَمْسَةِ آلَافِ دِينَارٍ، فَأَمَرَ لِي مِنْهَا مُوسَى بِأَلْفَيْ دِينَارٍ ، وَ وَصَلَ عَامَّةَ أَصْحَابِهِ وَ وَصَلَنِي ، فَأَحْسَنَ صِلَتِي ، فَحَيْثُ مَا ذُكِرَ وُلْدُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، فَقُولُوا : صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ مَـلَائِكَتُهُ وَ حَمَلَةُ عَرْشِهِ وَ الْكِرَامُ الْكَاتِبُونَ ، وَ خُصُّوا أَبَا عَبْدِ اللّهِ بِأَطْيَبِ ذلِكَ ، وَ جَزى مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ عَنِّي خَيْراً ، فَأَنَا وَاللّهِ مَوْلَاهُمْ بَعْدَ اللّهِ .

  • نام منبع :
    تحفة الأولياء ج2
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : مرادی، محمد
    تعداد جلد :
    4
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 153800
صفحه از 856
پرینت  ارسال به