409
صافي در شرح کافي ج1

شرح: مُعْضِلات، به ضمّ ميم و كسر ضاد بانقطه است.
الحَشْو (به فتح حاء بى نقطه و سكون شين بانقطه): پشم و مانند آن كه آكنده مى كنند به آن بالش و مانند آن را؛ و مراد اين جا، زبون و ضايع است؛ و از آن است كه نام مخالفان شيعه اماميّه «حشويّه» شده.
مِنْ تبعيضيّه و تعليليّه مى تواند بود.
ثُمّ براى تعجّب است.
قَطَعَ به صيغه ماضى معلوم باب «مَنَعَ» است؛ و مراد، جزم است، يا مراد اين است كه فصل مى كند منازعات ميان مردمان را؛ و اين، اشارت است به آنچه مشهور است ميان مخالفان كه «ظَنِّيةُ الطَّرِيقِ لَا يُنافِي قَطْعِيَّةَ الْحُكْمِ».
فاء در فَهُوَ تفصيليّه است و براى بيان وجه تعجّب است.
اللَّبْس (به فتح لام و سكون باء يك نقطه، مصدر باب «ضَرَبَ»): خَلْط؛ و آن ضدّ تميز است. و [اللُّبْس] (به ضمّ لام) مصدر باب «عَلِمَ»: پوشيدن لباس. و اضافه مصدر، بنا بر اوّل به فاعل است و بنا بر دوم به مفعول است.
غَزْل (به فتح غين بانقطه و سكون زاء) به معنى مغزول است.
لَا يَحْسبُ به فتح و كسر سين مى تواند بود و اين جمله براى بيان وجه راضى شدن او به مثل غزل عنكبوت است.
لَا يَرى به صيغه معلوم باب «مَنَعَ» يا مجهول باب اِفعال، به معنى «لا يَظنّ » است.
وَراء، منصوب به ظرفيّت است و مُضاف است.
مَا، موصوله است و عبارت است از «آجن». ۱
بَلَغَ به صيغه ماضى غايب معلوم باب «مَنَعَ» است. ضميرِ مستتر، راجع به «رَجُل» است و مفعولش محذوف است به تقدير «بَلَغَ مُرادَهُ» و آن «ارتواء» ۲ است.
ضمير فِيه راجع به مَا است.
يعنى: و اگر فرو آمد به او يكى از مسائل پوشيده مشكل، حاضر كرد براى جواب آن مسئله، نامعقولى را از ديدِ خود. عجب آن كه بر آن نامعقول، جزم كرد و بريد معامله را. بيانِ اين آن كه: او به سبب پرده پوشىِ شبهت ها كه از هر طرف به خاطرش مى رسد و علاج نمى تواند كرد، در حكمى افتاده بسيار سست، مانند بافته كارتن ۳ ؛ چه نمى داند كه درست رفته يا خطا كرده. براى اين به اين بلا افتاده كه نمى پندارد كه دانش به مسائل دين، حاصل شود در راهى از راه هايى كه او نمى شناسد آن راه ها را و گمان نمى برد كه غير آنچه به مرادِ خود رسيده در آن، راهى ديگر باشد كه در آن راه، سلامتى از بلا باشد.
مخفى نماند كه اين دو عبارت، تعرّض است بر آن مرد كه غافل شده از راه سؤال «اهل الذكر» كه بيان شد در حديث دهمِ «بَابُ النَّوَادِر» و به واسطه آن، «اهل الذكر» را مغلوب يا غايب مى كند، و غافل شده از راه خاموشى [گزيدن] در ندانسته، ۴ اگر سؤال «اهل الذكر» ميسّر نباشد. بيانِ اين، آن كه: اگر قياس كند چيزى را به چيزى ديگر، دروغ نمى شمرد فكر خود را.
اصل: «وَإِنْ أَظْلَمَ عَلَيْهِ أَمْرٌ، اكْتَتَمَ بِهِ؛ لِمَا يَعْلَمُ مِنْ جَهْلِ نَفْسِهِ؛ لِكَيْ لَا يُقَالَ لَهُ: لَا يَعْلَمُ، ثُمَّ جَسَرَ فَقَضى، فَهُوَ مِفْتَاحُ عَشَوَاتٍ، رَكَّابُ شُبُهَاتٍ، خَبَّاطُ جَهَالَاتٍ، لَا يَعْتَذِرُ مِمَّا لَا يَعْلَمُ؛ فَيَسْلَمَ، وَلَا يَعَضُّ فِي الْعِلْمِ بِضِرْسٍ قَاطِعٍ؛ فَيَغْنَمَ، يَذْرِي الرِّوَايَاتِ ذَرْوَ الرِّيحِ الْهَشِيمَ».

1.آجن: آب رنگ و طعم بگردانيده. اشاره است به عبارت «ارْتَوى مِنْ آجِنٍ» در فقره قبلى از متن خطبه كافى كه شرحش گذشت.

2.ارتواء: «سيراب شدن». اشاره به كلمه «ارْتوى» در فقره قبلى از خطبه كافى است.

3.كارتن: عنكبوت. ر.ك: لغت نامه دهخدا(كارتن).

4.يعنى: در چيزى كه نمى داند.


صافي در شرح کافي ج1
408

شرح: بَكَّرَ (به باء يك نقطه و راء بى نقطه) به صيغه ماضى غايب معلوم باب تفعيل است.
التَّبْكِير: در اوّل روز، زود رفتن به جايى.
فَاسْتَكثَرَ (به ثاء سه نقطه و راء بى نقطه) به صيغه ماضى غايب معلوم باب استفعال، به تقدير «فَاسْتَكْثَرَه» است و ضميرِ محذوف، راجع به «جَهْل» است. الاستكثار، كسب چيزى بسيار.
مَا، موصوله و مبتداست و اين جمله، معترضه است.
قَلَّ (به قاف و تشديد لام) به صيغه ماضى غايب معلومِ باب «ضَرَبَ» است و ضمير مستتر، راجع به مَا است.
مِنْ در مِنْهُ براى تبعيض است و ضمير، راجع به «جَهْل» است.
كَثُرَ (به ثاء سه نقطه و راء بى نقطه) به صيغه ماضى غايب معلوم باب «حَسُنَ» به تقدير «كَثُرَ مِنْهُ» است؛ و اين جمله معترضه، كنايت از اين است كه ترك آن جهل، بِالكلّيّه بهتر است از شروع در آن، چنانچه در عرف مى گويند: «در قبيح كه چندان كه كمتر، بهتر» و اين مجرّب است؛ زيرا كه مبتدى و كسى كه اين جهالات در ذهن او كم است، زود قبول مى كند، به خلاف كسى كه جهالات در او بسيار و راسخ شده.
يعنى: بيان فراهم آوردن او جهل را اين است كه زود به درس رفته. پس كسب كرده جهل بسيار را. آنچه كم باشد از جمله آن جهل، بهتر است از آنچه بسيار باشد از جمله آن جهل، تا آن كه چون سير شد از آب گنده ۱ جهل و پر شد از لاطائلِ بى فايده، نشست در ميان مردمان بر حالى كه قاضى شده. ضامن شده خالص كردن هر چه را كه در پرده مانده بر غير او. و اگر مخالفت كند قاضى ديگر را كه پيش از او بوده، به اين روش كه حكم او را شِكنَد و گويد كه: حكم من، بهتر است، خاطرْجمع نيست از اين كه شِكَنَد حكم اين قاضى را نيز كسى كه بعد از او آيد و قاضى شود، چنانچه او كرده با قاضى پيش تر.
اشارت به اين است كه: به پيروى ظن، شكستن حكم كسى نامعقول است؛ چه اگر اين راه واشود، ديگرى نيز چنين خواهد كرد و بازيچه مى شود كار دينى كه اللّه تعالى، رسولان، فرستاده براى نظم و نسق آن.
اصل: «وَإِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَمَاتِ الْمُعْضِلَاتِ، هَيَّأَ لَهَا حَشْواً مِنْ رَأْيِهِ ثُمَّ قَطَعَ بِهِ، فَهُوَ مِنْ لَبْسِ الشُّبُهَاتِ فِي مِثْلِ غَزْلِ الْعَنْكَبُوتِ ، لَا يَدْرِي أَصَابَ أَمْ أَخْطَأَ، لَا يَحْسَبُ الْعِلْمَ فِي شَيْءٍ مِمَّا أَنْكَرَ، وَلَا يَرى أَنَّ وَرَاءَ مَا بَلَغَ فِيهِ مَذْهَباً، إِنْ قَاسَ شَيْئاً بِشَيْءٍ، لَمْ يُكَذِّبْ نَظَرَهُ».

1.مراد، آب گنديده است.

  • نام منبع :
    صافي در شرح کافي ج1
    سایر پدیدآورندگان :
    تحقیق : درایتی، محمد حسین
    تعداد جلد :
    2
    ناشر :
    دارالحدیث
    محل نشر :
    قم
    تاریخ انتشار :
    1388 ش
    نوبت چاپ :
    اول
تعداد بازدید : 85247
صفحه از 500
پرینت  ارسال به