آية اللَّه سيّد على خامنه‏ اى‏

آية اللَّه سيّد على خامنه‏ اى‏

رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران

از دانشنامه امام مهدی(ع):

حضرت آية اللَّه حاج سيد على حسينى خامنه اى، خلف صالح امام خمينى متولّد ۱۳۱۸ش در شهر مقدس مشهد، رهبر نظام جمهورى اسلامى ايران. تخلّص شعرى ايشان «امين» است.

شعر ایشان در مدح امام مهدی(ع) :

دل را ز بيخودى سر از خود رميدن است                      جان را هواى از قفس تن، پريدن است

از بيم مرگ نيست كه سر داده ام فغان              بانگ جرس ز شوق به منزلْ رسيدن است

دستم نمى رسد كه دل از سينه بركنم               بارى علاج شوق ، گريبانْ دريدن است

شامم سيه تر است ز گيسوى سركشت              خورشيد من بر آى كه وقت دميدن است

سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى                    مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است

بگرفته آب و رنگ ز فيض حضور تو               هر گل در اين چمن كه سزاوار ديدن است

با اهل درد، شرح غم خود نمى كنم                 تقدير قصه دل من، ناشنيدن است

آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا               روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است.[۱]

از کتاب سروده های مهدوی:

(۱)

دلم قرار نمی گیرد از فغان، بی تو

سپندوار، زکف داده ام عنان، بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ

ز جام عشق، لبی  تَر نکرد جان، بی تو

چون آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلی

پُر است سینه ام از اندُه گران، بی تو

نسیم صبح نمی آورَد ترانه شوق

سرِ بهار ندارند بلبلان، بی تو

لب از حکایت شب های تار می بندم

اگر امان دهدم چشم خون فشان، بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان

نمی زند سخنم آتشی به جان، بی تو

ز بیدلی و خموشی چو نقش تصویرم

نمی گشایدم از بیخودی زبان، بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم

چو یادم آید از آن شکّرینْ دهان، بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو «امین»

جدا ز خلق به محراب جمکران، بی تو

(۲)

دل را ز بیخودی، سرِ از خود رمیدن است

جان را هوای از قفس تن، پریدن است

از بیم مرگ نیست که سر داده ام فغان

بانگ جرس، ز شوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد که دل از سینه بر کَنَم

باری! علاج شُکر، گریبان دریدن است

شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت

خورشید من! بر آی که وقت دمیدن است

سوی تو  ای خلاصه گلزار زندگی

مرغ نگه در آرزوی پَر کشیدن است

بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو

هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد، شرح غم خود نمی کنم

تقدیر قصّه دل من، ناشنیدن است

آن را که لب به جام هوس گشت آشنا

روزی «امین»، سزا، لب حسرت گزیدن است.


[۱] يار غايب از نظر: ص ۲۹.