آزادی عقیده

پرسش :

دیدگاه شما در باره آزادی در عقیده چیست؟



پاسخ :

يكى از مسائل بسيار مهم و قابل توجّه در جهان امروز ، بويژه پس از صدور اعلاميه جهانى حقوق بشر ، مسئله «آزادى عقيده» است. در مادّه هجدهم ميثاق بين المللى حقوق مدنى و سياسى ، آمده است :

۱ . هر كس حق دارد از آزادىِ فكر ، وجدان و مذهب ، برخوردار شود و از جمله حق دارد مذهب و معتقدات دلخواه خود را داشته باشد يا بپذيرد ، و انفرادا يا مشتركا ، به طور علنى يا در خلوت ، مذهب يا ايمان خود را با عبادات و اجراى فرايض و رسوم و تعليمات مذهبى ، ابراز كند.

۲ . هيچ كس نبايد مورد اكراهى واقع شود كه به آزادى او در داشتن يا قبول مذهب يا معتقدات دلخواهش لطمه وارد آورد.

۳ . آزادىِ ابراز مذهب يا معتقدات را نمى توان تابع محدوديت ها كرد ، مگر آنچه منحصرا به موجب قانون ، پيش بينى شده و براى حمايت از امنيت ، نظم و سلامت يا عفت عمومى و يا حقوق و آزادى اساسى ديگران ، ضرورت داشته باشد.

۴ . كشورهاى طرف اين ميثاق ، متعهّد مى شوند كه آزادى والدين و (بر حسب مورد) سرپرستان قانونى كودكان را در تأمين آموزش مذهبى و اخلاقى كودكان، مطابق معتقدات خودشان محترم بشمارند.

در مادّه نوزدهم اين ميثاق چنين آمده است :

۱ . هر كس حق دارد كه مصون از دخالت ديگران ، داراى عقايدى باشد.

۲ . هر كس حقّ آزادى بيان دارد. اين حق ، شامل : آزادى دسترس و دريافت و انتقال اطلاعات و افكار از هر قبيل ، بدون توجّه به سه گونه مختلف انتقال اطلاعات ، خواه شفاهى يا به صورت مكتوب يا به صورت غير مستقيم (مثلاً از طريق هنر) و يا با هر وسيله دلخواه ديگر است ، مى گردد.

۳ . اِعمال حقوق مذكور در بند دوم اين مادّه ، مستلزم حقوق و مسئوليت هايى خاص است و از اين رو، ممكن است تابع محدوديت هاى معيّنى شود كه در قانون ، به آنها تصريح شده است و براى امور ذيل ، ضرورت دارد :

الف. احترام به حقوق يا حيثيت ديگران .

ب. حفظ امنيت ملّى يا نظم عمومى ، سلامت و يا عفّت عمومى.[۱]

معناى عقيده

عقيده از ريشه «عقد» به معناى بستن (پيوند) است. وقتى نظرى به ذهنْ پيوند مى خورد ، به آن «عقيده» گفته مى شود و در اين مورد ، فرقى ميان نظر درست يا نادرست نيست.

بنا بر اين ، انسان ، هر چه را باور كند ، حق باشد يا باطل ، درست باشد يا نادرست ، مطابق با واقع باشد يا غير مطابق ، براى او و جامعه مفيد باشد يا مضر ، به آن ، «عقيده» گفته مى شود.

منشأ عقيده

عقايد انسان كه اساس عمل و جهتگيرى هاى او را تشكيل مى دهند ، از كجا نشئت مى گيرند و چگونه انسان چيزى را باور مى كند؟

اين ، سؤال بسيار مهمى است كه قبل از بررسى مسئله «آزادى عقيده» بايد به آن پاسخ گفت و با پاسخ به اين سؤال ، اظهار نظر درباره آزادى عقيده ، ساده تر مى شود. با كمى تأمّل مشخص مى شود كه عقايد انسان به يكى از اين دو منشأ باز مى گردند :

۱ . تحقيق

گاهى انسان با انديشه آزاد و با مطالعه و تحقيق درباره مسئله اى مى انديشد و به عقيده اى مى رسد. مثلاً تحقيق مى كند كه: آيا زمين به دور خورشيد مى گردد يا خورشيد به دور زمين ؟! آيا چيزى بجز مادّه وجود دارد يا ندارد؟ و... در اين صورت ، منشأ عقيده او تحقيق است ، خواه نظريّه او مطابق با واقع باشد و خواه مطابق با واقع نباشد.

۲ . تقليد

گاه عقيده انسان ، محصول تحقيق و بررسى با انديشه آزاد نيست ، بدين صورت كه يا تحقيق نكرده عقيده اى را مى پذيرد و يا اگر تحقيق كرده ، با انديشه در بند تقليد ، به باورى مى رسد ، كه در هر دو صورت ، منشأ عقيده او ، تقليد است.

بنا بر اين ، ريشه عقايد انسان ، يا تحقيق است و يا تقليد. البته منشأ سومى هم وجود دارد كه همان الهام و اشراق است ، كه چون اين منشأ عموميّت ندارد و مختص به افراد خاصّى است ، فعلاً مورد بحث ما نيست.[۲]

آنچه قابل توجّه است ، اين كه : از يك بررسى دقيق ، به اين نتيجه مى رسيم كه عقايد مردم ، عمدتا مبناى فكرى و ريشه تحقيقى و استدلالى ندارند ؛ بلكه ناشى از تقليدند. پدر و مادر ، قوم و قبيله ، محيط زندگى ، حزب و سازمان و گروه ، و شخصيت هاى مورد احترام ، نظرى را به انسان تلقين مى كنند و او ، بدون مطالبه برهان و از روى تقليد ، آن نظر را مى پذيرد و به تدريج با آن ، خو مى گيرد و به آن عادت مى كند و آن نظر به روح و ذهن او گره مى خورد و ضميمه ذهنش مى شود و در جانش مستقر مى گردد و به صورت عقيده و باور او در مى آيد.

به همين دليل ، خانواده و محيط زندگى ، در تكوين عقايد عمده مردم ، سهمى اساسى دارند. معمولاً هر كس ، در هر خانواده و هر محيطى كه زندگى كند ، عقايد افراد آن خانواده و محيط به او منتقل مى شود و كمتر كسى است كه عقايد خود را كاملاً از راه تحقيق ، تحصيل كرده باشد. بر همين قرآن كريم به انسان هشدار مى دهد كه اگر از عقايد بيشتر مردم جهان پيروى كند ، گم راه مى شود :

«وَإن تُطِعْ أكْثَرَ مَن فِى الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إن يَتَّبِعُونَ إلاَّ الظَّنَّ وَإنْ هُمْ إلاَّ يَخْرُصُونَ.[۳]و اگر از بيشتر كسانى كه در زمين زندگى مى كنند ، فرمان ببرى ، تو را از راه خدا گم راه مى كنند ؛ زيرا آنان ، تنها از گمان ، پيروى مى نمايند و جز به حدس و تخمين نمى پردازند»  .

آزادى عقيده

قبل از بحث درباره آزادى عقيده ، بايد مشخص شود كه مقصود از اين آزادى چيست ؛ زيرا تا معناى «آزادى عقيده» معلوم نشود ، داورى درباره درست يا نادرست بودن آن ، ممكن نيست. آزادى عقيده را سه گونه مى توان تفسير كرد :

الف ـ آزادى انتخاب عقيده ؛ يعنى انسان آزاد است هر چه را كه مى خواهد ، باور كند.

ب ـ آزادى اظهار عقيده ؛ يعنى انسان آزاد است هر چه را كه باور كرد ، بيان كند.

ج ـ آزادى تبليغ عقيده ؛ يعنى انسان آزاد است هر چه را كه باور كرد ، ترويج كند.

بنا بر اين ، وقتى آزادى عقيده مطرح مى شود ، ممكن است هر يك از اين سه معنا و يا مجموع آنها مقصود باشد. اكنون با توجّه به معنا و منشأ عقيده و آنچه در تفسير آزادى عقيده ذكر شد ، مى خواهيم ببينيم نظر عقل درباره آزادى عقيده چيست.

آزادى عقيده از ديدگاه عقل

عقل درباره هر يك از معانى آزادى عقيده ، نظرى خاص دارد و در نتيجه به طور مطلق نمى تواند درباره آزادى عقيده ، داورى كند. بدين جهت ، لازم است هر يك از اين معانى ، جداگانه مورد بررسى قرار بگيرد.

الف ـ آزادى انتخاب عقيده

نخستين معناى آزادى عقيده ، اين است كه انسان در انتخاب عقيده آزاد باشد و به دلخواه ، هر عقيده اى را كه مى خواهد ، اختيار كند و هر چه را كه مى خواهد ، باور كند. با كمى تأمّل ، معلوم مى شود كه اين نوع آزادى عقيده ، عقلاً امكان پذير نيست ؛ زيرا عقايد انسان ، نه در اختيار خود اوست و نه در اختيار ديگرى. انسان ، نه مى تواند هر چه را كه بخواهد ، باور كند و نه ديگرى مى تواند به زور ، عقيده اى را بر انسان ، تحميل نمايد. عقيده ، مثل لباس نيست كه اگر انسان خواست ، اين لباس ، و اگر نخواست ، لباسى ديگر را انتخاب كند و يا ديگرى او را مجبور كند كه اين لباس و يا آن لباس را بپوشد.

باورهاى انسان ، مانند عشق و علاقه و محبت هاى اوست ، چنان كه نه در اختيار عاشق است كه به هر كس و يا هر چيز كه مى خواهد و تصميم مى گيرد ، عشق بورزد يا نورزد ، و نه در اختيار ديگرى است تا بتواند او را وادار كند كه عاشق كسى يا چيزى بشود يا نشود. كسى كه معتقد است الآن روز است ، نه خودش مى تواند باور كند كه الآن شب است و نه ديگرى مى تواند او را مجبور كند كه اعتقاد خود را تغيير دهد. ممكن است كسى وادار شود كه چيزى را بر خلاف عقيده خود بگويد ؛ ولى امكان ندارد كسى وادار شود كه عقيده خود را عوض كند.

براى گاليله در سال ۱۶۳۲ ميلادى ، درباره عقايد بطلميوس و كپرنيك ، كتابى نوشت. سال بعد ، پاپ ، او را به رم خواست و اظهار عقيده او را در مورد حركت زمين بر گرد آفتاب ، كفر شمرد و مجبورش كرد كه به زانو در آيد و از آن عقيده استغفار كند. معروف است كه چون گاليله استغفار كرد و از جا برخاست و بيرون رفت ، ديدند كه با انگشت روى زمين نوشته است : «با اين همه ، زمين حركت مى كند».[۴]

تنها در يك صورت ، عقيده قابل تغيير است و آن ، وقتى است كه منشأ پيدايش عقيده ، تغيير كند . اگر منشأ عقيده اى تحقيق است ، ممكن است پژوهشگر در ادامه تحقيقات خود ، با دلايلى مواجه شود كه بطلان عقيده او را ثابت كند و اگر منشأ پيدايش عقيده اى تقليد است ، ممكن است زنجير تقليد ، شكسته شود.[۵]

ب ـ آزادى اظهار عقيده

دومين معناى آزادى عقيده ، آزادى انسان در بيان و اظهار عقيده است. از ديدگاه عقل ، اين از ابتدايى ترين حقوق بشر است كه هر كس بتواند بگويد : «عقيده من ، اين است» و هيچ كس حق ندارد مزاحم او شود ، همان طور كه هر كس حق دارد زندگى شخصى خود را ، هر گونه كه مى خواهد ، اداره كند ، البته تا آن جا كه مزاحم ديگران نباشد. آزادى اظهار عقيده ، علاوه بر اين كه حقّ طبيعى هر انسان است ، موجب برخورد آرا و رشد باورهاى علمى و تصحيح عقايد نيز هست.

بنا بر اين ، كمترين ترديدى در صحّت و ضرورت اين آزادى از منظر عقل نيست . آنچه در اين مورد ، قابل بررسى است ، دو مسئله است :

مسئله اوّل . آيا انسان حق دارد بر خلاف آنچه مى داند و عقيده واقعى اوست ، اظهار نظر كند؟

مسئله دوم . آيا انسان ، عقلاً در تصحيح عقايد موهوم و باورهايى كه مبتنى بر تفكّر و تحقيق نيستند ، وظيفه اى دارد؟

در پاسخ سؤال اوّل ، بايد گفت : اگر ما باشيم و داورى عقل ، هر چند عقل اظهار نظر كردن بر خلاف باور واقعى را تقبيح مى كند ، ولى تا آن جا كه استفاده از آزادى بيان ، ضررى به ديگران نرساند ، مجوّزى براى سلب آن نمى بيند.

پاسخ سؤال دوم نيز اين است كه عقل ، ضمن اين كه بيان عقيده را آزاد اعلام مى كند ، به دو دليل اقدام براى تصحيح عقايد را لازم مى داند :

دليل اوّل ، اين كه : عقيده ، اساس و پايه عمل است و باورهاى موهوم و نادرست ، جامعه را به فساد و تباهى مى كشند.

دليل دوم ، اين كه: مبارزه با عقايد موهوم ، اقدامى در جهت آزادسازى انديشه است و عقل نمى تواند موجبات آزادى خود را لازم نداند.

توضيح ، اين كه : آزادى عقيده و آزادى انديشه ، اصولاً با هم تضاد دارند ؛ يعنى نمى شود هم عقيده آزاد باشد و هم انديشه آزاد باشد ؛ زيرا همان طور كه پيش تر توضيح داده شد ، عقيده چيزى است كه به ذهن ، بسته مى شود و پيوند مى خورد و ضميمه جان انسان مى گردد. بدين جهت ، باورهاى انسان ، اگر مبناى فكرى و تحقيق نداشته باشند ، زنجيرهايى مى گردند كه دست و پاى فكر و روح را در بند مى كشند و انديشه را در حصار موهومات ، حبس مى كنند و نمى گذارند انسان ، آزاد بينديشد و به باورهاى علمى و مطابق با واقع برسد.

بر اين اساس ، يا بايد آزادى انديشه را انتخاب كرد و يا آزادى عقايد موهوم را. اگر آزادى انديشه انتخاب شود ، مبارزه براى شكستن زنجيرهاى عقايد موهوم ، يك امر جدّى و لازم است و همان طور كه كسى وقتى در زنجير محكم بسته شده ، خود نمى تواند آن زنجير را باز كند و شخصى آزاد بايد براى آزادى او اقدام نمايد ، همچنين انديشه اى كه در زنجير باورهاى غلط محكم بسته شده و عقايد نادرست ، آن را احاطه كرده اند ، خود نمى تواند خويش را از بند باورهاى نادرست نجات دهد و بايد فرد ديگرى كه آزاد است ، براى شكستن اين زنجيرها و آزادى او اقدام كند.

بنا بر اين ، از ديدگاه عقل ، اقدام براى پالايش عقايد ديگران ، امرى لازم است و با عنايت به اين كه پالايش عقايد ، با زور و اجبار ، امكان پذير نيست ، اقدام براى پالايش عقايد ديگران ، عبارت است از : روشنگرى براى رشد عقايد صحيح ، آشنا كردن مردم با حقايق از طريق برهان ، و نشاندن تحقيق به جاى تقليد.

البته اگر فرد يا افرادى سدّ راه آزادى انديشه و پالايش عقايد شوند ، ديگر جاى برهان نيست و در اين جا عقل مى گويد كه اين سد بايد با قدرت شكسته شود تا زمينه رشد عقايد درست و زوال عقايد نادرست مهيّا گردد.

ج ـ آزادى تبليغ عقيده

سومين معناى آزادى عقيده ، آزادى ترويج عقيده و انتقال آن به ديگران است ، خواه مبناى عقيده ، تحقيق باشد يا تقليد ، و خواه آن عقيده مطابق با واقع باشد يا مطابق با واقع نباشد و يا براى جامعه مفيد باشد يا مضر.

وقتى عقل ، با ادلّه اى كه ذكر شد ، مبارزه با عقايد موهوم را لازم مى داند ، ترديدى نيست كه نمى تواند آزادى تبليغ عقيده را ، به طور مطلق تجويز كند . چگونه عقل مى تواند بپذيرد باورهاى موهومى كه مبناى فكرى و تحقيقى ندارند و انديشه را در بند مى كشند و رشد جامعه را متوقف مى كنند و جامعه را به عقب مى رانند و براى مردم زيانبارند ، ترويج شوند.

عقايد نادرست و زيانبار ، نوعى بيمارى روانى اند و بيمارى هاى روانى ، به مراتب از بيمارى هاى جسمى ، خطرناك ترند. وقتى عقل اجازه نمى دهد كه انسان در انتقال بيمارى هاى جسمىِ خود به جامعه آزاد باشد ، چگونه مى تواند آزادى انتقال بيمارى هاى روانى را تجويز كند؟

عقيده به بردگى

برده بودن ذاتىِ انسان هاى مستضعف ، عقيده اى است كه به ارسطو نسبت داده مى شود. او در كتاب سياست مى گويد :

طبيعت ، غلام را خلق كرده و اصولاً بربرها و اقوام دور از تمدّن براى خدمت گزارى ، و يونانيان براى فرمان روايى و آزادگى ، آفريده شده اند.[۶]

به گفته ويل دورانت :

پس از گذشت چندين قرن ، بردگى جزو عادات به شمار مى رفت و مردم به آن ، همچون يك امر ضرورى و فطرى مى نگريستند ، ارسطو آن را طبيعى و غير قابل اجتناب مى شمرد و بولس حوارى ، اين سازمان را تقديس مى كرد و از ديدگاه او ، نظامى بود كه با مشيّت الهى سازگارى داشت.[۷]

ارنست رنان نيز اين اعتقاد را تأييد مى كند. به عقيده او غرب ، نژاد كارفرما و شرق ، نژاد كارگر است و براى همين است كه طبيعت ، نژاد كارگر را بيشتر مى كند.

عقيده به زنده به گور كردن دختران

به گفته ويل دورانت :

در بعضى از نقاط (مانند : گينه جديد ، هيبريد جديد ، جزاير سليمان و فيجى ، هندوستان و غيره) ، زن را خفه مى كردند و با شوى مرده اش در گور مى گذاشتند و يا از وى مى خواستند خود را بكشد تا در حيات آن جهانى به خدمت گزارى شوهر، قيام كند.[۸]

مشركان معاصر پيامبر اسلام ، معتقد بودند كه اصولاً زن ، مايه ننگ و موجب شرمسارى است و بدين جهت دخترهاى خود را زنده به گور مى كردند.

عقيده به تغذيه از خون

ويل دورانت در بحث از عوامل كلّى تمدّن ، پس از ذكر انواع غذاهاى انسان هاى ابتدايى (از آب گوشت شپش گرفته تا گوشت آدم) درباره تغذيه از خون انسان ها مى نويسد :

اكنون براى بسيارى از قبايل ، خون انسان ، غذاى بسيار لذيذى است ... و چه بسيار مردم قبايل كه پاك دل و نيكومنش هستند و در عين حال ، خون انسان را گاه به عنوان دارو و گاه به عنوان وفاى به نذر يا انجام دادن عمل دينى مى آشامند و غالبا عقيده شان اين است كه چون خون كسى آشاميده شود ، نيروى او به شخصى كه آن را آشاميده است ، انتقال مى يابد... .[۹]اينها نمونه اى از هزاران هزار باور موهوم و نادرست جوامع مختلف بشرى است و اگر كتابى درباره باورهاى موهوم تأليف شود ، بالغ بر ده ها جلد خواهد شد.

آيا عقل اجازه مى دهد كه اين باورهاى نادرست و خطرناك و عقايد مشابه خطرناك ترى كه استكبار جهانى امروز ، براى خونخوارى و آدمخوارى و بردگى انسان به شكل جديد ، ترويج مى كند ، آزاد باشد؟

اسلام و آزادى عقيده

تا اين جا ، كلام درباره آزادى عقيده از منظر عقل بود و اجمالاً به اين نتيجه رسيديم كه «آزادى عقيده» به معناى آزادى انسان در انتخاب عقيده ، معقول نيست و به معناى آزادى انسان در بيان عقيده است ، كه حقّ طبيعى انسان به شمار مى رود و اين ، در حالى است كه «آزادى عقيده» به معناى آزادى انسان در تبليغ باورهاى موهوم و مضر و انتقال آنها به جامعه ، از منظر عقل ، اكيدا ممنوع است.

اكنون مى خواهيم ببينيم نظر اسلام درباره آزادى عقيده چيست؟

پاسخ اجمالى ، اين كه : نظر اسلام درباره آزادى عقيده ، همان نظر عقل است . براى تفصيل اين اجمال بايد ديدگاه اسلام درباره هر يك از معانى آزادى عقيده ، به طور مستند ، مورد بررسى قرار بگيرد.

آزادى انتخاب عقيده در نگاه اسلام

همان طور كه در تبيين ديدگاه عقل توضيح داده شد ، اصولاً باورهاى انسان در اختيارش نيست تا او به دلخواه خود ، هر چه را بخواهد ، باور كند يا باور نكند. عقيده ، مثل لباس نيست كه انتخاب و تغيير آن با انسان باشد و هر وقت كه خواست و يا هر گاه كه وادار شد ، آن را عوض كند. عقيده ، مثل محبّت است كه جز با تغيير منشأ آن ، قابل تعويض نيست.

بنا بر اين ، عقيده ، انتخابى نيست تا آزادى انتخاب آن در اسلام ، مورد بررسى قرار بگيرد. از اين رو ، وقتى عدّه اى از عرب هاى باديه نشين ـ كه طايفه اى از بنى اسد بودند ـ در خشك سالى به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آلهمى رسند و با وجود اين كه عقايد اسلامى را باور ندارند ، تنها به خاطر انگيزه هاى مادّى ، اظهار اسلام مى كنند ،[۱۰]اين آيه نازل مى شود :

«قَالَتِ الْأَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُواْ وَ لَـكِن قُولُواْ أسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الاْءِيمَـنُ فِى قلُوبِكُمْ.[۱۱]گروهى از اعراب باديه گفتند : ايمان آورديم. بگو : «ايمان نياورديد ؛ ليكن بگوييد : اسلام آورديم. و هنوز ايمان وارد دل هاى شما نشده است»»  .

اسلام ، اظهار عقيده به عقايد اسلامى است و ايمان ، اعتقاد قلبى به عقايد اسلامى است. اظهار عقيده ، در اختيار انسان است ؛ ولى اعتقاد قلبى ، در اختيار او نيست. از اين رو ، انسان با انگيزه هاى مختلف مى تواند اظهار عقيده كند ؛ ولى اعتقاد ، كار قلب است و تنها ، وقتى عقايد اسلامى ضميمه روح شود ، مى تواند ادّعاى ايمان نمايد.

آزادى اظهار عقيده در نگاه اسلام

بررسى قرآن و احاديث اسلامى و نيز تاريخ اسلام ، نشان مى دهد كه اسلام ، آزادى بيان و اظهار عقيده را به رسميّت مى شناسد و هيچ آيينى به اندازه اسلام براى اين آزادى ، احترام قايل نيست.

در اسلام ، نه تنها اظهار عقيده آزاد است ، بلكه قرآن كريم رهنمود مى دهد كه انسان بايد سخن هاى مختلف و آرا و عقايد گوناگون را بشنود و آنها را با انديشه آزاد ، مورد نقد و بررسى قرار دهد و وقتى در تحقيق به بهترين سخن و متين ترينِ آرا رسيد ، همان را انتخاب كند و ملاك عمل قرار دهد . به عبارت ديگر ، رهنمود قرآن ، اين است كه انسان بايد آزادى بيان را راهى براى رشد عقايد صحيح و انتخاب بهترين ها قرار دهد.

«فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أحْسَنَهُ.[۱۲]پس بشارت بده به آن بندگان من كه به سخن ، گوش فرا مى دهند و از بهترينِ آن ، پيروى مى كنند»  .

در اسلام ، نه تنها اظهار عقيده آزاد است ، بلكه انسان آزاد است حتى بر خلاف باورهاى خود ، اظهار نظر كند. البته اسلام ، اين عمل را قبيح و موجب كيفر اخروى مى داند ، ولى هيچ گاه او را به زور ، وادار به اعتراف به آنچه حق مى داند ، نمى كند.

قرآن در آيات متعددى تصريح مى كند كه ايمان ، اجبارى نيست و پيامبر خدا وظيفه ندارد كه با زور ، مردم را به ايمان آوردن مجبور كند.

ايمان چيست؟

ايمان ، عبارت است از باورى كه توأم با اقرار و عمل به مقتضاى آن باشد.[۱۳]اقرار به عقايد اسلامى بدون باور قلبى ، ايمان نيست. باور قلبى نيز بدون اقرار عملى ، ايمان نيست. به همين جهت ، با اين كه فرعون يقين داشت كه آنچه موسى عليه السلام مى گويد ، حق است و رسالت موسى را قلبا باور كرده بود ، ولى به او مؤمن گفته نمى شود ؛ چون از روى لجاجت و تكبّر ، به يگانگى خدا و نبوّت موسى عليه السلام اقرار نكرد.[۱۴]البته او در حال غرق شدن ، اضطرارا به توحيد و رسالت موسى عليه السلام اقرار نمود و گفت :

«ءَامَنتُ أنَّهُ لاَ إلَـهَ إلاَّ الَّذِى ءَامَنَتْ بِهِ بَنُواْ إسْرَ ءِيلَ وَ أنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ.[۱۵]ايمان آوردم كه خدايى ، جز آن خدا كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند ، وجود ندارد و من يكى از مسلمانانم»  .

او پيش تر باور قلبى داشت ؛ امّا آنچه او را وادار به اقرار زبانى كرد ، ترس از غرق شدن و مردن بود. پس ، او مؤمن شد ، ولى به صورت اضطرارى و از روى اجبار.

بنا بر اين ، ايمان ، دو ركن دارد : اعتقاد قلبى و اقرار عملى. ركن اوّل ، در اختيار انسان نيست ، يعنى انسان نمى تواند به دلخواه خود ، هر چه را بخواهد ، باور كند يا باور نكند ؛ ولى ركن دوم ، در اختيار انسان است ، يعنى انسان مى تواند به آنچه باور دارد ، اعتراف كند و به مقتضاى آن عمل نمايد و نيز مى تواند عملاً به اعتقادات خود اعتراف نداشته باشد.

اعتقاد قلبى (ركن اوّل ايمان) چون در اختيار انسان نيست ، اجباربردار هم نيست ، يعنى به زور نمى شود اعتقاد كسى را عوض كرد ؛ ولى اقرار عملى (ركن دوم ايمان) چون در اختيار انسان است ، اجباربردار است ، يعنى مى شود جبرا كسى را وادار كرد كه به عقايد خود ، عملاً اعتراف كند يا بر خلاف عقيده خود ، عمل نمايد.

پس ، اين كه مى گوييم : ايمان ، اجبارى نيست ، منظور ، تنها اجبار در مورد ركن دوم ايمان است ؛ زيرا ركن اوّل ايمان ، اجباربردار نيست. به عبارت ديگر ، مقصود اين است كه اسلام ، انسان را وادار نمى كند بدون اين كه عقايد اسلامى را باور كرده باشد ، جبرا به آنها اعتراف كند.

پس اگر كسى مى گويد كه معتقد است خدا آفريدگار جهان است و يكتاست ، بايد بداند به چه دليل ؛ و اگر مى گويد كه معتقد است محمّد صلى الله عليه و آلهپيامبر خداست ، بايد بداند كه چرا ؛ و اگر مى گويد كه معتقد است انسان پس از مرگ ، در قيامت ، براى رسيدگى به اعمالش زنده مى شود ، بايد دليل آن را بداند. اگر نداند كه به چه دليل ، يا بگويد : چون پدر و مادر و يا معلّمش چنين گفته اند ، اسلام ، اين پاسخ ها را نمى پذيرد. در يك جمله ، اسلام مى گويد : اصول عقايد ، بايد تحقيقى باشد و نه تقليدى ، و هر كس بايد مسائل اصلى عقيدتى خويش را خود، حل كند و تحليل ديگرى به درد او نمى خورد.

از اين بالاتر ، اسلام ، انسان را مجبور نمى كند كه حتّى به باورهاى خود ، اعتراف كند.

بنا بر اين ، اين كه مى گوييم : از منظر اسلام ، ايمانْ اجبارى نيست ، منظور ، اين است كه اسلام ، نه تنها انسان را وادار نمى كند كه بدون باور داشتن به عقايد اسلامى ، جبرا به آن اعتراف كند و نه تنها اعتراف تقليدى و بدون تحقيق و انديشه و علم را نمى پذيرد ، بلكه حتى كسانى را كه به عقايد اسلامى باور دارند ، ولى با انگيزه هاى مختلف ، عملاً به آن اعتراف نمى كنند ، آزاد گذاشته است و مسلمانان حق ندارند آنان را به زور به اعتراف مجبور كنند. قرآن كريم ، صريحا اعلام مى دارد كه :

«لاَ إكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ.[۱۶]اجبارى در پذيرفتن دين نيست، كه راه درست از راه نادرست، مشخّص شد»  .

اين آيه ، علاوه بر اين كه تحميل عملى عقايد دينى را ، با صراحت نفى كرده و انسان را حتى در اعتراف عملى به آنچه حق مى داند ، آزاد گذاشته است ، دليل اين آزادى را نيز بيان نموده است. ابتدا مى فرمايد پذيرفتن عقايد اسلامى و اعتراف عملى به آنها اجبارى نيست و مردم در پذيرفتن اسلام ، آزادند  «لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ»  و بلافاصله توضيح مى دهد كه دليل اين آزادى ، آن است كه راه درست و راه نادرست ، مشخّص شده است  «قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ»  .

دين ، برنامه و راه تكامل انسان است و انسان براى اجراى اين برنامه و پيمودن اين راه ، يا بايد راه را بداند تا بتواند آن را با اراده و آزادى طى كند و يا بايد به اجبار از اين راه برده شود.

از منظر قرآن كريم ، وقتى راه تكامل انسان مشخّص شد ، دليلى ندارد كه دين ، اجبارى باشد ؛ بلكه مقتضاى دليل ، اين است كه انسان در انتخاب راه تكامل خود ، آزاد باشد ؛ زيرا تكامل انسان ، اختيارى است و انسان در صورتى به فلسفه آفرينش خود دست مى يابد كه آزادانه و با اختيار خود ، راه درست را انتخاب كند. بنا بر اين ، وقتى راه درست مشخّص شده است ، ولى او از آزادى ، سوء استفاده مى كند و از راهى كه درستىِ آن را مى داند ، منحرف مى شود و راهى را انتخاب مى نمايد كه مى داند درست نيست ، اجبار ، بى معناست ؛ بگذار تا بيفتد و ببيند جزاى خويش.

نكته قابل توجّهى كه نگارنده تاكنون نديده كه در نوشته اى به آن توجّه شده باشد ، اين است كه از دليلى كه در اين آيه شريف براى آزادى مردم در پذيرفتن اسلام مطرح شده است  «قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ»  معلوم مى شود كه در اين آيه ، بلكه در همه آياتى كه مسئله اِكراه (اجبار) در آنها مطرح شده است ، سخن درباره كسانى است كه رشد و غَىّ ، براى آنان مشخّص است و آنان حقانيّت اسلام را فهميده و درستى عقايد اسلامى را درك كرده اند ، ولى به انگيزه هاى مختلف حاضر نيستند به آنچه باور دارند ، اعتراف كنند. با اين توصيف ، قرآن تصريح مى كند كه كسى حق ندارد آنان را جبرا وادار به اعتراف كند.

يكى ديگر از آياتى كه در آن با صراحت ، اِكراه عملى بر عقايد اسلامى نفى شده ، اين سخن خداى متعال است :

«وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَأَمَنَ مَن فِى الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ.[۱۷]اگر پروردگار تو مى خواست ، همه مردم جهان ، جملگى [از روى اجبار ، ]ايمان آورده بودند. آيا تو ايمان را بر مردم تحميل مى كنى؟!»  .

در شأن نزول اين آيه ، امام رضا عليه السلام ، از پدرانش ، از امير مؤمنان عليه السلام نقل فرموده است كه : مسلمانان به پيامبر اسلام پيشنهاد كردند اگر افرادى را كه تحت سيطره دارد ، مجبور كند كه به زورْ اسلام را بپذيرند ، تعداد مسلمانان زياد مى شود و قدرت نظامى آنان عليه دشمنان افزوده مى گردد. پيامبر اسلام فرمود :

مَا كُنتُ لِأَلقَى اللّهَ عز و جل بِبِدعَةٍ لَم يُحدِث إِلَيَّ فيها شَيئًا ومَا أنَا مِنَ المُتَكَلِّفينَ .  من نمى توانم خداوند را با بدعتى كه درباره آن ، دستورى برايم نيامده است ، ملاقات كنم و من اهل تكلّف و از كسانى نيستم كه چيزى از خود بسازم [و به خدا نسبت دهم] .

در اين جا خداوند متعال ، فرمود :

اى محمّد!  «وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَأَمَنَ مَن فِى الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا؛[۱۸]اگر پروردگار تو مى خواست ، همه مردم جهان ، جملگى ايمان مى آوردند»  [ و البته اين ايمان آوردن،] از روى اجبار و اضطرار [ مى بود] ، همان طور كه در جهان پس از مرگ ، وقتى دچار سختى مى شوند ، ايمان مى آورند ، و اگر با آنان چنين كنم ، شايسته پاداش و ستايش من نخواهند بود ؛ ولى من مى خواهم به طور آزاد و بدون اجبار ، ايمان بياورند.[۱۹]

خلاصه كلام در تبيين اين آيه شريف ، با عنايت به شأن نزول آن ، اين است كه : در نظام آفرينش ، انسان ، آزاد آفريده شده است تا تكامل و انحطاط او با انتخاب خودِ او باشد و در نتيجه ، ثواب و عقاب اخروى ، معنا داشته باشد. از اين رو ، تحميل ايمان بر انسان ، چون بر خلاف فلسفه خلقت اوست ، مُجاز نيست و پيامبران الهى نيز حق ندارند بر خلاف سنّت آفرينش و مشيّت الهى كارى انجام دهند ، هر چند آن عمل ، موجب تقويت حكومت اسلامى و تضعيف دشمنان اسلام شود.

سومين مورد از آياتى كه در آنها ، تحميل ايمان بر انسان ، با صراحت نفى شده است ، آن جاست كه خداوند خطاب به پيامبر اسلام مى فرمايد :

«فَذَكِّرْ إنَّمَا أنتَ مُذَكِّرٌ * لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ.[۲۰]پس ، ياد آور كه فقط تو يادآورى [و] مسلّط بر آنان نيستى»  .

يعنى وظيفه پيامبر صلى الله عليه و آله يادآورى ، روشنگرى ، ابلاغ پيام هاى الهى و نشان دادن راه است و اين مردم اند كه خود بايد تصميم بگيرند و راه راست را انتخاب كنند. پيامبر صلى الله عليه و آله از جانب خدا بر مردم مسلّط نشده تا با زور ، ايمان را بر آنان تحميل كند ، و در يك كلام ، مأموريت پيامبران الهى ، تبيين عقيده است ، نه تحميل عقيده.

چهارمين آيه اى كه صريحا تحميل عملى عقايد اسلامى در آن نفى شده ، آن جاست كه خداوند خطاب به پيامبر اسلام مى فرمايد :

«وَ مَا أنتَ عَلَيْهِم بِجَبَّارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْءَانِ مَن يَخَافُ وَعِيدِ.[۲۱]تو نمى توانى مردم را به آنچه مى خواهى ، مجبور كنى. پس ، با قرآن ، كسانى را كه از تهديد من مى ترسند ، يادآورى كن»  .

از اين آيه معلوم مى شود كه پيامبر اكرم ، از اين كه مى ديد مردم معاصر او ، سخت در بند عقايد موهوم و زيانبارند ، بسيار رنج مى برد و مى خواست به هر نحو كه شده ، آنان را از اين بند ، آزاد كند و وقتى مى ديد تلاش هاى پيگير او براى آزادسازى تعداد قابل ملاحظه اى از آنان ، بى نتيجه است ، رنج روحى اش به حدّى مى رسيد كه جسم او تاب آن همه ناراحتى را نداشت و لازم بود خداوند ، به گونه اى ، از اين رنج ها ـ كه از شفقت و مهربانى او نسبت به مردم ريشه مى گرفت ـ بكاهد.

بنا بر اين ، آياتى كه ذكر شد ، نوعى تسلّى (دلدارى) به پيامبر اسلام است ، مبنى بر اين كه وظيفه او ابلاغ پيام هاى الهى و يادآورى است ، نه اجبار و تحميل ايمان بر مردم ، و او وظيفه خود را انجام داده و كوتاهى نكرده است كه اگر خداوند مى خواست مردم به اجبار مؤمن شوند ، به گونه اى ديگر عمل مى كرد.

آنچه از آيات مذكور استنباط مى شود ، در آيات ديگر به صورت روشن تر مطرح شده است ، مانند اين سخن خداوند :

«لَعَلَّكَ بَـخِعٌ نَّفْسَكَ ألاَّ يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ * إن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّنَ السَّمَاءِ ءَايَةً فَظَـلَّتْ أعْنَـقُهُمْ لَهَا خَـضِعِينَ.[۲۲]شايد از [غصّه] خود را هلاك كنى كه چرا ايمان نمى آورند! اگر بخواهيم ، آيه اى از آسمان بر آنان مى فرستيم كه [ به اجبار] براى آن ، خاضع شوند»  .

و نيز اين سخن خداوند متعال :

«فَلَعَلَّكَ بَـخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى ءَاثَـرِهِمْ إن لَّمْ يُؤْمِنُواْ بِهَـذَا الْحَدِيثِ أسَفًا * إنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أيُّهُمْ أحْسَنُ عَمَلاً.[۲۳]شايد تو از پىِ آنان ، [از شدّت اندوه،] خود را هلاك كنى كه چرا به اين سخن تازه ، ايمان نمى آورند! امّا آنچه را روى زمين است ، زيور آن قرار داديم تا آنان را بيازماييم كه كدام يك از آنان ، بهتر عمل مى كنند»  .

اين آيات ، به روشنى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام از گرفتارى مردم در بند عقايد موهوم و كراهت آنان از آزادى و پذيرفتن عقايد صحيح ، گاه آن قدر غصّه مى خورده كه بيم آن مى رفته از شدّت اندوه ، جان خود را از دست بدهد.

نكته جالب توجّه ، اين كه : براى دلجويى از پيامبر صلى الله عليه و آله ، در آيه اوّل (مربوط به سوره شعراء) به اجبارى نبودن ايمان ، و در آيه دوم (مربوط به سوره كهف) به فلسفه آزادى ـ كه آزمايش و تكامل انسان است ـ اشاره شده است .

مبارزه با عقايد موهوم در اسلام

ممكن است از آنچه در مورد آزادى عقيده و آزادى اظهار عقيده در اسلام ذكر شد ، نتيجه گرفته شود كه اسلام ، هيچ اقدامى را براى مبارزه با عقايد موهوم و پالايش باورهاى نادرست ، تجويز نمى كند ؛ زيرا وقتى عقايد انسان ، در اختيار او نيست و همگان در بيان باورهاى خود آزادند و تحميل ايمان ـ حتى بر كسانى كه درستى آن را تشخيص داده اند ـ جايز نيست ، اقدام براى مبارزه با عقايد موهوم ، بى معناست ؛ ولى با كمى تأمّل ، معلوم مى شود كه اين نتيجه گيرى ، توهّمى بيش نيست ؛ زيرا انتخابى نبودن عقيده ، با امكان پالايش عقايد نادرست ، منافاتى ندارد و آزادى بيان ، مبارزه اساسى با عقايد موهوم را نفى نمى كند ؛ بلكه زمينه ساز اين مبارزه است.

اسلام ، با اين كه آزادى بيان عقيده را ـ از آن رو كه زمينه تكامل انسان است ـ تأييد مى كند ، مبارزه اساسى با عقايد موهوم را نيز به جهت آزادسازى انديشه از بند باورهاى نادرست ، ضرورى مى داند ، ضمن آن كه پيروزى نهايى در اين مبارزه را پيش بينى مى كند و بر اين باور است كه در آينده تاريخ ، روزى خواهد آمد كه جامعه بشرى از بند باورهاى نادرست ، رها مى شود و آن ، روزى است كه اسلام بر همه جهان ، حاكم گردد.[۲۴]دليل اسلام براى مبارزه با عقايد نادرست ، همان دليلى است كه عقل براى ضرورت اين مبارزه اقامه مى كند. نيز راهى را كه اسلام براى پالايش عقايد نشان مى دهد ، دقيقا همان راهى است كه عقل ارائه مى كند.

اسلام نمى تواند اجازه دهد كه به وسيله عقايد نادرست و غير واقعى ، شاكله و هيئت باطنى و واقعى انسان ، كه مبنا و اساس اعمال اوست ، غير علمى و غلط ساخته شود ، يا اگر ساخته شده ، همچنان غلط بماند. اسلام نمى تواند اجازه دهد كه عقايد ضدّ عقل ، كه انديشه انسان را به زنجير مى كشند ، به روح و جان انسان پيوند بخورند ، يا اگر پيوند خورده ، انديشه انسان در بند آنها ، اسير بماند.

روش اسلام در مبارزه با عقايد موهوم

همان طور كه اشاره شد ، راهى كه اسلام براى مبارزه با عقايد موهوم انتخاب كرده ، همان راهى است كه عقل در پيش پاى انسان مى نهد. براى تبيين مسئله ، روش مبارزه اسلام براى پالايش عقايد را مى توان به دو بخش تقسيم كرد : روش اسلام در زدودن عقايد نادرست از ذهن عامّه مردم ؛ و روش اسلام در مواجهه با موانعى كه سدّ راه آزادى بيان عقايد و رشد باورهاى صحيح در جامعه اند. سيره اسلام در مورد بخش اوّل ، «مبارزه تبليغى» و در مورد بخش دوم ، «مبارزه مسلّحانه» است.

مبارزه تبليغى با عقايد موهوم

روش اسلام در مبارزه با عقايد موهوم و زدودن باورهاى نادرست از اذهان و دعوت عامّه مردم به عقايد صحيح و باورهاى مطابق با واقع ، در وهله نخست ، عبارت است از : تكيه بر برهان ، موعظه (اندرز) و مناظره (بحث آزاد) ، و به عبارت ديگر : مبارزه تبليغى.

آيه زير ، روش مبارزه اسلام با عقايد نادرست را خيلى روشن بيان كرده است. در اين آيه ، خطاب به پيامبر اسلام آمده است :

«ادْعُ إلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَـدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أحْسَنُ.[۲۵]مردم را به راه پروردگارت ، با حكمت و اندرز نيكو ، دعوت كن و با آنان به گونه اى كه نيكوتر است ، مناظره كن»  .

در اين آيه شريف ، قرآن ، روش هاى منطقى زدودن عقايد موهوم را از اذهان مردم ، بيان كرده ، به پيامبر صلى الله عليه و آلهدستور مى دهد كه براى دعوت مردم به اسلام و عقايد اسلامى ، از اين روش ها استفاده كند. اين روش ها ، عبارت اند از :

۱ . حكمت

نخستين روش علمى اسلام براى مبارزه با عقايد نادرست ، تكيه بر برهان و استدلال هاى عقلى و به تعبير قرآن ، «حكمت» است. معناى «حكمت» ، چنان كه در مفردات راغب آمده ، رسيدن به حق به وسيله علم و عقل[۲۶]و به عبارت ديگر ، كشف حقايق از طريق استدلال هاى علمى و عقلى است.

اسلام ، در همه جا براى اثبات ادّعاهاى خود ، بر برهان تكيه مى كند و از مخالفان خود نيز برهان طلب مى نمايد.[۲۷]

۲ . موعظه

دومين روش عملى اسلام براى مبارزه با عقايد موهوم ، در كنار برهان ، موعظه (اندرز) است. موعظه ، عبارت است از : سخنان عبرت انگيز و آموزنده اى كه عواطف شنونده را براى پذيرفتن حق تحريك مى كند.

بنا بر اين ، حكمت ، از طريق عقل ، و موعظه از طريق عاطفه و احساسات درونى ، انسان را به شكستن بندهاى باورهاى نادرست فرا مى خوانند.

نكته قابل توجّه ، اين كه : در آيه پيش گفته ، «موعظه» ، به صفت «نيكو» مقيّد شده است ؛ زيرا موعظه در تحريك عواطف و احساسات درونى براى پذيرش حق ، وقتى مؤثّر است كه خالى از هر گونه زشتى (مانند : خشونت ، برترى جويى و تحقير) و بلكه توأم با زيبايى باشد.

انواع زيبايى ها (مانند : زيبايى كلام ، زيبايى برخورد ، زيبايى انگيزه و حتى زيبايى گوينده) در تقويت اثر موعظه ، مؤثّر است و از همه مهم تر ، اين است كه موعظه كننده ، خود به آنچه مى گويد ، عمل كند ، كه زشت ترين موعظه ، موعظه واعظ غير متّعظ است. و بالاخره ، هر چه موعظه نيكوتر باشد ، در نفْس شنونده مؤثّرتر است و چه بسا اثر اندرزهاى نيك در نفوس عامّه براى جذب آنها به عقايد و اعمال درست ، از برهان ، بيشتر است.

در مقابل ، مواعظ نازيبا ، نه تنها مؤثّر نيستند ، بلكه گاهى اثر معكوس دارند و موجب مى شوند كه انسان آنچه را با برهان پذيرفته است ، انكار كند ، كه :

اگر تو قرآن بدين نَمَط خواني

ببرى رونق مسلمانى.

۳ . مناظره

سومين روش عملى اسلام براى مبارزه با عقايد غير علمى ، در كنار روش هاى گذشته ، مناظره (بحث آزاد) است. در قرآن ، از اين روش ، با واژه هاى : «جدال» و «مِراء» تعبير شده است.

جدال ، مِراء و يا مناظره ، عبارت است از : بحث و گفتگو به صورت منازعه و غلبه جويى ، و به عبارتى ديگر ، كُشتى گرفتن انديشه ها در بحث و گفتگو را گويند.

قرآن از برخوردهاى سالم انديشه ها در مناظره ـ كه موجب روشن شدن حقايق و رشد باورهاى صحيح مى شود ـ دو تعبير دارد : تعبير اوّل ، كه در آيه مورد بحث آمده ، «جدال احسن» و تعبير دوم «مِراء ظاهر»[۲۸]است.

جدال احسن ، سالم ترين و نيكوترين روش در مناظره براى روشن شدن حق است و مِراء ظاهر ، برخورد روشن و استفاده از ادلّه اى است كه حجّيت و قطعيت آنها بر همگان آشكار باشد ، به گونه اى كه طرف مقابل نتواند به آنها پاسخ بگويد.

اسلام ، كه آيين همه انبياى الهى است ، بنيان گذار بحث آزاد و برخوردهاى سالم انديشه هاست و پيامبر اسلام ، به عنوان بزرگ ترين پيام آور الهى ، در عصرى كه پيروزى و شكست ، جز در سايه زور ميسّر نبود ، مسئله مناظره (بحث آزاد) و برخورد سالم انديشه ها را براى نخستين بار در جامعه آن روز مطرح نمود و خود و دانشمندان خاندان او در اين امر ، پيش قدم بودند. از اين رو ، بخش قابل توجّهى از كتب حديث ، به مناظرات پيامبر اسلام و ائمّه خاندان او ، اختصاص دارد.[۲۹]

آنچه قابل توجّه است ، اين كه : روش اسلام در زدودن عقايد غير علمى از ذهن عامّه مردم ، يك روش كاملاً علمى و منطقى است و در اين مورد ، اسلام ، مطلقا از قدرت نظامى استفاده نكرده است و نمى كند ، چنان كه سيره پيامبر اسلام در دعوت به اين آيين، به دستور قرآن ، تكيه بر برهان و اندرز نيكو و استفاده از سالم ترين و بهترين روش هاى مناظره بوده است. پيامبر صلى الله عليه و آله صريحا اعلام مى نمود كه :

«قُلْ هَـذِهِ سَبِيلِى أدْعُواْ إلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِى .[۳۰]بگو : راه من ، اين است كه مردم را از روى بصيرت ، به خدا مى خوانم. اين ، روش من و هر كسى است كه از من پيروى مى كند»  .

بنا بر اين ، كمال بى انصافى است كه گفته شود : اسلام با زور ، خود را بر مردم تحميل كرده است ، بويژه وقتى كه اين ادّعا از جانب كسانى مطرح شود كه در دادگاه هاى تفتيش عقايد ، جناياتى مرتكب شده اند كه روى تاريخ را سياه كرده است.

آرى ، اسلام از قدرت نظامى استفاده مى كند ، ولى نه براى تحميل عقيده ؛ بلكه براى شكستن سدهايى كه مانع رشد باورهاى صحيح اند.

پيكار براى آزادى انديشه

در جايى كه برهان و موعظه و مناظره سودمند واقع نشود ، روش اسلام براى مواجهه با موانعى كه سدّ راه آزادى انديشه اند ، مبارزه مسلّحانه و جنگ است.[۳۱]موانعى كه سدّ راه آزادى انديشه اند ، عبارت اند از : نظام ها و سنّت هاى غلطى كه قدرت تفكّر و تشخيص و در نتيجه امكان انتخاب عقايد صحيح را از مردم سلب مى كنند.

نظام هاى فاسد و ظالم ، از آن جا كه از جهل مردم تغذيه مى كنند و آگاه شدن مردم ، به معناى سقوط آنها از اريكه قدرت است ، نمى توانند اجازه دهند كه حقايق ، آن گونه كه هست ، به اطّلاع مردم برسد و اينچنين است كه اين نظام ها ، سدّ راه باورهاى صحيح و به تعبير قرآن ، سدّ راه خدا هستند.

اسلام با اين نظام ها ، پس از اتمام حجّت ، با قدرت ، برخورد مى كند تا موانع آزادى انديشه را رفع كند و زمينه را براى رشد عقايد صحيح از طريق روشنگرى ، فراهم سازد.

در مبحث «نبوّت خاصّه» در بخش شناخت پيامبر اسلام و روش برخورد ايشان با مخالفان ، خواهد آمد كه پيامبر اسلام در مواجهه با قدرت هاى مخالف ، در گام اوّل ، از مناظره متّـكى بر برهان استفاده مى نمود و در گام دوم به مباهله (به داورى خواندن آفريدگار جهان) متوسّل مى شد و اگر مناظره و مباهله نيز به نتيجه نمى رسيد ، محاربه (جنگيدن در ميدان نبرد) را براى شكستن سدهاى آگاهى و آزادى انديشه بر مى گزيد ؛ چراكه مناظره و مباهله ، اتمام حجّت پيامبر اسلام با قدرت هاى مخالف بود.

علاوه بر نظام هاى فاسد ، گاه سنّت هاى حاكم بر يك جامعه ، سدّ راه آزادى انديشه اند ، مثل : سنّت بت پرستى ، گاوپرستى ، آتش پرستى ، و ده ها بلكه صدها عقايد ضدّ عقل ديگر ، كه اگر انسان از انديشه و فكر آزاد برخوردار باشد ، با اندكى تأمّل ، كمترين ترديدى در موهوم بودن اين عقايد نخواهد داشت.

سنّت ها و عادت هاى غلطى كه با روح و جان معتقدان به آنها پيوند خورده است ، همچون زنجيرى انديشه را به بند كشيده ، به انسان اجازه تعقّل و تفكّر نمى دهد. استاد شهيد علاّمه مطهّرى مى نويسد :

... در ابتدا افرادى پيدا مى شوند سودجو استثمارگر كه مى خواهند رژيمى به وجود آورند. اين رژيم ، يك تكيه گاه اعتقادى مى خواهد ، [و] بدون تكيه گاه اعتقادى ، امكان پذير نيست. آن كسى كه او تأسيس مى كند ، خودش مى فهمد كه چه مى كند... دانسته ، خيانت مى كند. يك موضوعى را ، يك بتى را ، يك گاوى را ، اژدهايى را به يك شكلى در ميان مردم رايج مى كند. مردم اغفال مى شوند. اوّل هم خيلى به آن دل بستگى ندارند ؛ ولى چند سالى مى گذرد ؛ بچه هاى اينها به دنيا مى آيند ، مى بينند پدر و مادرها چنين مى كنند ، [آنها نيز ]همان كار پدر و مادرها را تعقيب مى كنند. نسل به نسل كه مى گذرد و سابقه تاريخى پيدا مى كند ، جزو سنن و مَآثر ملّى مى شود ، جزو ترادسيون ها مى شود ، جزو غرور و افتخارات ملّى مى شود ، [و ]ديگر نمى شود آن را از افراد بشر گرفت. درست مثل گچى كه در ابتدا كه با آب ، مخلوط مى شود ، يك مادّه شلى است ، [و ]آن را به هر شكلى كه بخواهيد ، در مى آوريد ؛ ولى وقتى كه بالأخره به يك شكلى در آمد ، تدريجا خشك مى شود و هر چه خشك تر مى گردد ، سفت تر مى شود. بعد به يك حالتى مى رسد كه با كلنگ هم نمى شود آن را خرد كرد.

آيا با اينها بايد مبارزه كرد ، يا نبايد مبارزه كرد؟ يعنى آيا آزادى فكر كه مى گوييم بشر فكرش بايد آزاد باشد ، شامل عقيده به اين معنا مى شود؟ مغالطه اى كه در دنياى امروز وجود دارد ، در همين جاست. از يك طرف مى گويند فكر و عقل بشر بايد آزاد باشد ، و از طرف ديگر مى گويند عقيده هم بايد آزاد باشد ؛ بت پرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد ؛ گاوپرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد ؛ اژدهاپرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد ؛ هر كسى هر چه را كه مى پرستد ، هر چيزى را به عنوان عقيده براى خودش انتخاب كرده ، بايد آزاد باشد ، و حال آن كه اين گونه عقايد ، ضدّ آزادى فكر است. همين عقايد است كه دست و پاى فكر را مى بندد... .[۳۲]

اسلام مى گويد : زنجير عقايد موهوم كه انديشه را اسير كرده و با برهان و موعظه ، باز شدنى نيست ، با قدرت نظامى بايد باز شود و سدّ سنّت هاى غلطى كه در طى سال ها و قرن ها نشستِ رسوبات فرهنگ هاى نادرست بر ذهن جامعه ، چنان محكم شده كه با ابزار معمولى قابل زوال نيست ، بايد با انفجارهاى عظيم شكسته شود و انديشه انسان ، آزاد گردد. و از آن جا كه برخورد مستقيم نظامى با عقايد ـ چنان كه شرح آن گذشت ـ امكان پذير نيست ، اسلام ، پيكار با سنّت هاى غلط را از مبارزه با آثار و مظاهر اجتماعى آنها آغاز مى كند ، مثلاً : براى مبارزه با سنّت بت پرستى ، بايد بت خانه ويران شود ؛ همان كارى كه ابراهيم عليه السلام كرد ، و براى مبارزه با سنّت گاوپرستى ، گوساله سامرى بايد در آتش ، سوزانده شود ؛ همان كارى كه موسى عليه السلام كرد .

ابراهيم عليه السلام در جامعه معاصر خود ، تنها كسى است كه با انديشه آزاد ، راز هستى را كشف كرده ، به جهان بينى صحيح رسيده است.[۳۳]او در مواجهه با مردمى گرفتار اوهام و باورهاى نادرست ـ كه كمترين مايه اى از تعقّل و تفكّر نداشتند ـ هر چه تلاش كرد تا آنان را با برهان و پند و اندرز ، متوجّه خطايشان كند و انديشه ايشان را از بند باورهاى غلط نجات دهد ، نتوانست و هر چه بيشتر آنها را نصيحت كرد ، كمتر نتيجه گرفت . بالاخره او به اين نتيجه رسيد كه بايد عملاً به آنها ثابت كند كه اين بت هايى كه ساخته و پرداخته خود آنهاست ، نمى تواند خداى آنان باشد . . . تا اين كه روزى فرا رسيد كه مردم ، آن روز را به عنوان عيد ، جشن گرفته ، به اين مناسبت از شهر خارج شده بودند. ابراهيم عليه السلام موقعيت را مناسب تشخيص داد ، وارد بت خانه بزرگ شد و با تبر تمام بت ها ، مگر بت بزرگ را خُرد كرد و تبر را به گردن آن آويخت و بيرون آمد. ابراهيم عليه السلام مى خواست با صحنه سازى و متّهم نمودن بت بزرگ به قتل عام بت ها ، عملاً باورهاى غلط را از ذهن مردم بزدايد و انديشه آنان را آزاد سازد.

وقتى مردم از مجلس جشن به شهر باز گشتند ، خبر شدند كه بت خانه ويران شده است ، گويا بت ها با هم دعوا كرده ، يكديگر را كشته اند! وارد بت خانه شدند ، ديدند همه بت ها خُرد شده و تنها بت بزرگ ، تبر بر گردن ، باقى مانده است.

صحنه نشان مى داد كه كار ، كارِ بت بزرگ است ؛ ولى شعور فطرى آنان نمى توانست قبول كند كه چند موجود بى شعور ، با هم دعوا كنند. اين بود كه بدون تأمّل ، در جستجوى شخصى بر آمدند كه مرتكب اين خرابكارى شده است و از آن جا كه ابراهيم ، مرتّب از بت پرستى انتقاد مى كرد و نيز تهديد كرده بود كه تدبيرهاى لازم را براى انهدام بت ها به كار خواهد گرفت ، او را به اتّهام قتل عام خدايان (!) احضار و در ملأ عام شروع به بازجويى از او كردند.

نخستين سؤال آنان اين بود :

«ءَأنتَ فَعَلْتَ هَـذَا بِـئالِهَتِنَا يَـإِبْرَ هِيمُ.[۳۴]آيا تو ، چنين كارى را با خدايان ما انجام داده اى؟»  .

ابراهيم عليه السلام براى بيدار سازى وجدان خفته آنان ، پاسخ داد :

«بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَـذَا فَسْئلُوهُمْ إن كَانُواْ يَنطِقُونَ.[۳۵]بلكه بت بزرگ ، اين كار را كرده است و اگر بت ها مى توانند صحبت كنند ، ماجرا را از خود آنها بپرسيد!»  .

زمينه تعقّل و تفكّر و آزادسازى انديشه به تدريج فراهم مى شد. پاسخ ابراهيم عليه السلام مردم بت پرست را به خود آورد و به فكر فرو برد و به خطايشان در اين باور ، آگاه كرد. آنان در دل ، خود را به سبب اين ظلم عقيدتى ملامت كردند و بالأخره شرمسارانه اعتراف كردند كه خدايان آنان نمى توانند سخن بگويند (!).

با سست شدن بند باورهاى موهوم و شكست سدّ سنّت هاى غلط ، ابراهيم عليه السلام زمينه را براى شروع مبارزه تبليغى مناسب ديد و گفت :

«أفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لاَ يَنفَعُكُمْ شَيْـئاً وَ لاَ يَضُرُّكُمْ * اُفٍّ لَّكُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أفَلاَ تَعْقِلُونَ.[۳۶]آيا جز خدا ، چيزى را مى پرستيد كه نمى تواند كمترين سود يا زيانى براى شما داشته باشد؟ اُف بر شما و بر خدايان شما! آيا تعقّل نمى كنيد؟»  .

نكته قابل توجّه ، اين كه : وقتى اسلام سدها را مى شكند و بند باورهاى نادرست را از انديشه باز مى كند ، مى گويد: حالا فكر كن ، ببين عقلت چه مى گويد. اگر مى گويد اسلامْ درست است ، آن را قبول كن ، و اگر مى گويد مكتب و مرامى ديگر صحيح است ، همان را بپذير.

به عبارت ديگر ، اسلام يك زنجير را با قدرت نظامى باز نمى كند تا زنجير ديگرى را بر دست و پاى انديشه ببندد و يا حتى عقيده ديگرى را كه مبتنى بر عقل و انديشه است ، بر انسان تحميل كند. خير ؛ بلكه وقتى اسلام ، انسان را از بند باورهاى نادرست رها مى سازد ، مى گويد : بينديش و عقيده اى را بر مبناى انديشه و تحقيق ، انتخاب كن. و حتى اگر اسلام را بدون فكر پذيرفتى ، قبول ندارد.

پس از فتح مكّه و شكستن سدّ سنّت پرستى و اعلام عفو عمومى ، مردم حجاز ، فوج فوج اسلام را مى پذيرفتند ؛ ولى رؤساى مشركان ، كه مشكلات زيادى براى مسلمانان ايجاد كرده بودند ، احساس خطر مى كردند. از اين رو ، عدّه اى از آنان از مكّه گريختند.

يكى از افرادى كه به سبب سوء سابقه خود تصميم به فرار داشت ، صفوان بن اميّه بود. صفوان ، علاوه بر جنايات گرانبار ، مسلمانانى را به انتقام خون پدرش اميّة بن خلف ـ كه در جنگ بدر كشته شده بود ـ در روز روشن و در برابر ديدگان مردم در مكّه به دار آويخته بود. بدين سبب ، پيامبر صلى الله عليه و آلهخون او را مباح كرده بود . وى از ترس مجازات ، تصميم گرفته بود از طريق دريا از حجاز خارج شود ، بويژه هنگامى كه دانست او يكى از ده نفرى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور قتلش را صادر كرده است .

عمير بن وهب ، از پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست نمود كه از تقصير صفوان در گذرد. پيامبر صلى الله عليه و آلهشفاعت او را پذيرفت و عمامه خود را كه با آن وارد مكّه شده بود ، به عنوان نشانه امان به وى داد... .

عمير با عمامه پيامبر ، وارد جَدّه شد و صفوان را همراه خود به مكّه آورد . وقتى چشم پيامبر صلى الله عليه و آله به يكى از بزرگترين جانيان زمان افتاد ، با كمال بزرگوارى در پاسخ وى كه از ايشان پرسيد : عمير گمان مى كند كه مرا امان داده اى ، فرمود : «درست است، فرود آى» . آن گاه وى را به آيين اسلام فرا خواند. وى دو ماه مهلت خواست كه درباره اسلام به فكر و بررسى بپردازد ؛ امّا پيامبر صلى الله عليه و آلهفرمود : «من به جاى دو ماه ، چهار ماه به تو مهلت مى دهم كه اين آيين را با كمال بصيرت ، انتخاب نمايى». هنوز چهار ماه سپرى نشده بود كه وى اسلام آورد.[۳۷]

جالب تر از اين جريان ، داستان اسلام آوردن سُهيل بن عمر است. او مى گويد : پس از فتح مكّه ، وقتى پيامبر خدا وارد مكّه شد ، من داخل خانه خود شدم و درب خانه را بر روى خود بستم و پسرم عبد اللّه را فرستادم كه : برو و از محمّد براى من امان بخواه ؛ چرا كه من به خاطر اين كه كشته نشوم ، ايمان نمى آورم.

عبد اللّه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : پدرم ، امان مى خواهد. آيا به او امان مى دهيد؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «آرى ؛ او در امان خداست. مى تواند از خانه خارج شود». پيامبر صلى الله عليه و آله سپس رو به اطرافيان خود كرد و فرمود : «هر يك از شما كه سهيل را ديد ، حق ندارد كه نگاه تند به او بكند. او بايد بتواند از خانه خارج شود. به جان خودم سوگند كه سهيل ، آدم عاقل و شريفى است و شخصى مانند او نمى تواند اسلام را نفهمد و مسلمان نشود. او مى داند آنچه در آن قرار دارد ، برايش سودمند نيست».

عبد اللّه ، پس از گرفتن امان و شنيدن سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله از مجلس خارج شد و نزد پدر آمد و جريان را گفت. سهيل كه شايد باور نمى كرد پيامبر صلى الله عليه و آله اين گونه با وى رفتار كند ، بى اختيار گفت : به خدا كه او در كودكى و بزرگى ، فردى نيك و شايسته بوده است.

سهيل پس از گرفتن امان ، با اين كه مشرك بود ، آزادانه در ميان مسلمانان رفت و آمد داشت و حتى در جنگ حُنَين ، بدون اين كه اسلام را بپذيرد ، همراه پيامبر صلى الله عليه و آلهبود ، تا اين كه در محلّى به نام جِعِرّانه مسلمان شد.[۳۸]

اين دو داستان ، دو نمونه روشن از سيره عملى پيامبر اسلام در مواجهه با مخالفان عقيدتى است كه اثبات مى كند بر خلاف آنچه تعدادى از مدّعيان خاورشناسى نوشته اند ، جنگ هاى اسلامى ، بر اساس تعاليم قرآن، فقط براى شكستن سدهاى آزادى انديشه و زمينه سازى براى رشد باورهاى صحيح اند.[۳۹]

آزادى تبليغ عقيده در اسلام

تا اين جا روشن شد كه اسلام ، نه تنها آزادى بيان عقيده را تأييد مى كند ، بلكه از آن دفاع نيز مى نمايد ؛ امّا بايد ديد كه آيا اسلام اجازه مى دهد هر كس هر عقيده اى را كه خود دارد ، تبليغ كند و به ديگرى منتقل نمايد؟

با عنايت به آنچه در تبيين ديدگاه عقل در پاسخ به اين سؤال مطرح شد ، اسلام ، قطعا نمى تواند تبليغ عقيده را به طور مطلق ، تجويز كند.

براى توضيح بيشتر ، بايد گفت : تبليغ يك عقيده ، گاهى به صورت استدلالى (برهانى) است ، يعنى مبلّغ در تبليغات خود واقعا بر عقل و منطق تكيه مى كند ، و گاهى با جوسازى و انتقال يك باور نادرست از طريق حيله و تزوير صورت مى گيرد.

عقايدى كه مايه فكرى و منطقى دارند ، به هر ميزان كه متّـكى بر عقل و منطق و برهان باشند ، به همان ميزان ، بيان آنها ، تبليغ و ترويج آنهاست . بدين جهت ، آزادى تبليغ عقيده به اين معنا ، داخل آزادى بيان عقيده مى شود كه نظر اسلام در اين باره به تفصيل بيان شد.

و امّا جوسازى تبليغى براى انتقال عقايدى كه مايه فكرى و منطقى ندارند و براى جامعه زيان آورند و از راه تزوير به مردم مى رسند ، چيزى است كه نه عقل مى تواند آن را تجويز كند ـ چنان كه توضيح داده شد ـ و نه اسلام آن را بر خلاف تجويز عقل تأييد مى نمايد.

بنا بر اين ، در يك جمله مى توان گفت كه در اسلام ، بيان عقيده آزاد است ؛ ولى جوسازى براى انتقال عقايد نادرست به مردم ، ممنوع است.

آزادى عقيده در جهان امروز

آخرين مسئله اى كه بايد مورد بررسى قرار بگيرد، مسئله آزادى عقيده در جهان امروز و انگيزه طرح اين آزادى در مجامع بين المللى بويژه اروپاست ، و اين كه استكبار جهانى در جانبدارى از اين آزادى ، چه اهدافى را تعقيب مى كند.

در اين باره مى توان گفت كه طرح مسئله «آزادى عقيده» در جهان امروز ، عكس العمل اجتماعى دادگاه هاى تفتيش عقايد اربابان كليسا در قرون وُسطاست كه اجازه نمى دادند هيچ كس ، بر خلاف آنچه كليسا مى گويد ، اظهار نظر كند ، هر چند نظر او ربطى به مسائل دينى نداشت. مثلاً : چون كليسا مى گفت خورشيد به دور زمين مى گردد ، كسى حق نداشت ـ ولو با ارائه برهان ـ بگويد كه واقعيت ، به عكس است ، و گاليله كه چنين اظهار نظرى كرد ، محكوم به اعدام شد و به ناچار ، توبه كرد.

به حكم همين دادگاه ها ، هزاران انديشمند ، زنده زنده در آتش سوختند و برونو ، كشيش ايتاليايى ، يكى از اين دانشمندان است. او در سال ۱۶۰۰ ميلادى ، به جرم اين اعتقاد كه «هر كس پس از رسيدن به مرحله عقل ، درباره دنيا و زندگى ، مطابق با عقل و استنباط خويش عقيده اى پيدا مى كند» ، در دادگاه تفتيش عقايد ، محكوم به سوختن شد!

دادگاه ، اين گفته برونو را دليل مخالفت او با مذهب مسيحيت مى دانست ؛ چون به نظر اين دادگاه ، هر مسيحى ، پس از رسيدن به مرحله عقل ، بايد راجع به دنيا طورى قضاوت كند كه در كتاب مقدّس نوشته شده است ، نه مطابق عقل و استنباط خود ، و برونو كه چنين گفته است ، از دين ، برگشته و علّت برگشت او از دين ، حلول شيطان در كالبد اوست و بايد او را سوزاند تا شيطان از كالبدش خارج شود (!).

علاوه بر اين ، دين و مذهب ، از ديدگاه گردانندگان سياست هاى بين المللى و فلاسفه اى كه از اين سياست ها الهام مى گيرند ، چيزى بيش از يك سرگرمى نيست و سرگرمى ، راست و دروغ و حق و باطل ندارد ؛ درست مانند يك قطعه شعر و يا يك فيلم سينمايى ، و به گفته استاد شهيد علاّمه مطهّرى :

از نظر طرز تفكّر بعضى از فلاسفه اروپا ، دين و مذهب ، هر چه مى خواهد باشد ـ مى خواهد به صورت بت پرستى باشد ، مى خواهد به صورت گاوپرستى باشد ، مى خواهد به صورت خداپرستى باشد ـ امرى است مربوط به وجدان شخصىِ هر فرد. در مسائل مذهبى و دينى ، چون آنها نمى خواهند به واقعيتى براى دين و نبوّت اعتراف كرده باشند و قبول كنند كه واقعا پيغمبرانى از طرف خدا آمده اند و يك راه واقعى براى بشر نشان داده اند و سعادت بشر ، در اين است كه آن راه واقعى را طى بكند ، مى گويند : ما نمى دانيم واقع و ريشه مذهب چيست ؛ ولى همين قدر مى فهميم كه انسان ، بدون مذهب نمى تواند زندگى بكند ؛ [ يعنى ]يكى از شرايط زندگى انسان ، يكى از سرگرمى هاى زندگى انسان ، اين است كه به يك موضوعى به عنوان «مذهب» ، سرگرمى داشته باشد ، حالا مى خواهد آن چيزى كه به عنوان معبود گرفته ، خداى يگانه باشد يا انسانى به نام عيسى مسيح ، يا گاو يا فلز و يا چوب ؛ فرق نمى كند. بنا بر اين ، نبايد مزاحم افراد شد ؛ هر كسى به ذوق و سليقه خودش هر چه را انتخاب كرد ، خوب است.[۴۰]

همان طور كه اشاره شد ، اين گونه برداشت از دين و مذهب ، الهام گرفته از انديشه متّـكى بر قاعده اى علمى يا فلسفى نيست ؛ بلكه الهام گرفته از انديشه هايى است كه از علم و فلسفه ، براى مقاصد سياسى استفاده مى كنند.

گردانندگان سياست هاى استكبارى ، اگر از آزادىِ عقيده دم مى زنند ، براى آن نيست كه واقعا مى خواهند هر كس در اظهار عقيده آزاد باشد تا باورهاى صحيح ، رشد كند و مردم از بند عقايد موهوم ، رهايى يابند (چرا كه اين آزادى ، به معناى نفى قدرت سياسى آنهاست) ؛ بلكه مى خواهند مردم را سرگرم كنند تا بتوانند به مقاصد سياسى ضدّ مردمى خود ، بهتر دست يابند. و از آن جا كه تخدير كننده ترين سرگرمى ، دينِ منهاى سياست و باورهاى موهوم مذهبى است و در اين مورد ، تفاوتى ميان اديانِ باطل نيست، به مصلحت سياسى خود مى دانند كه عقايد دينى را ، تا آن جا كه با مصالح آنان متضاد نيست ، آزاد اعلام كنند.

حالا اگر دينى بخواهد وارد عالَم سياست شود و براى رشد باورهاى صحيح و رهايى از بند عقايد نادرست و در نتيجه رهايى از سلطه قدرت هاى استكبارى اقدام كند ، اين دين ، نه تنها از ديدگاه مدّعيان رسمى آزادىِ عقيده ، آزاد نيست ، بلكه هواداران آن به دست همين مدّعيان آزادى عقيده ، در پوشش دفاع از آزادى ، نابود مى شوند.


[۱]راهنماى سازمان ملل متّحد ، ترجمه منصور فراسيون : ص ۱۰۲۶ ـ ۱۰۲۷.

[۲]ر . ك : ج ۲ ص ۴۳۳ (دل) و ص ۴۸۱ (خاستگاه الهام) .

[۳]انعام : آيه ۱۱۶ .

[۴]ر . ك : فرهنگ معين : ذيل «گاليله».

[۵]به اين موضوع در بحث از معانى ديگر آزادى عقيده ، خواهيم پرداخت.

[۶]به نقل از : تاريخ بردگى : ص ۳۵.

[۷]تاريخ تمدّن : ج ۱ ص ۳۳.

[۸]تاريخ تمدّن : ج ۱ ص ۵۳ .

[۹]تاريخ تمدّن : ج ۱ ص ۱۸ ـ ۱۹.

[۱۰]مجمع البيان : ج ۹ ص ۲۰۷.

[۱۱]حجرات : آيه ۱۴ .

[۱۲]زمر : آيه ۱۷ ـ ۱۸ .

[۱۳]ر.ك : ميزان الحكمة : باب ۲۵۵.

[۱۴]«وَجَحَدُواْ بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ ظُـلْمًا وَ عُلُوًّا؛ و با آن كه دل هايشان بدان يقين داشت، از روى ظلم و تكبّر، آن را انكار كردند» (نمل : آيه ۱۴).

[۱۵]يونس : آيه ۹۰ .

[۱۶]بقره : آيه ۲۵۶ .

[۱۷]يونس : آيه ۹۹ .

[۱۸]يونس : آيه ۹۹ .

[۱۹]التوحيد : ص ۳۴۱ ح ۱۱ ، عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج ۱ ص ۱۳۵ ح ۳۳ ، بحار الأنوار : ج ۱۰ ص ۳۴۳ .

[۲۰]غاشيه : آيه ۲۱ ـ ۲۲ .

[۲۱]ق : آيه ۴۵ .

[۲۲]شعراء : آيه ۳ ـ ۴ .

[۲۳]كهف : آيه ۶ ـ ۷ .

[۲۴]«هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُو عَلَى الدِّينِ كُلِّهِى؛ اوست كسى كه پيامبر خود را به [ قصد ]هدايت، با آيين درست روانه ساخت تا آن را بر تمام اديان، پيروز گرداند»(فتح : آيه ۲۸).

[۲۵]نحل : آيه ۱۲۵ .

[۲۶]حكمت ، رسيدن به حقيقت از روى دانش و تعقّل است .

[۲۷]«هَاتُواْ بُرْهَـنَكُمْ؛ دليل خود را بياوريد» (بقره : آيه ۱۱۲ ، انبياء : آيه ۲۴ ، نمل : آيه ۶۴ ، قصص : آيه ۷۵).

[۲۸]«فَلاَ تُمَارِ فِيهِمْ إِلاَّ مِرَآءً ظَـهِرًا؛ پس درباره آنان جز به صورت ظاهر، جدال مكن»(كهف : آيه ۲۲).

[۲۹]ر . ك : گفتگوى تمدّنها در قرآن و حديث .

[۳۰]يوسف : آيه ۱۰۸ .

[۳۱]ر . ك : ص ۲۶ (داستانى آموزنده) .

[۳۲]نقل از : سخنرانى استاد شهيد درباره «آزادى عقيده» در پاييز ۱۳۴۸ ش در حسينيه ارشاد. ر.ك : سلسله مقالاتِ پيرامون جمهورى اسلامى : ص ۹۸ ـ ۹۹.

[۳۳]«وَكَذَ لِكَ نُرِى إِبْرَ هِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَـوَ تِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ؛ و اين گونه، ملكوت آسمان ها و زمين را به إبراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد» (انعام : آيه ۷۵).

[۳۴]انبياء : آيه ۶۲ .

[۳۵]انبياء : آيه ۶۳.

[۳۶]انبياء : آيه ۶۶ ـ ۶۷ .

[۳۷]فروغ ابديّت : ج ۲ ص ۷۳۶ ـ ۷۳۷. براى مطالعه مشروح جريان اسلام آوردن صفوان ، ر.ك : كنز العمّال : ج ۱۰ ص ۵۰۳ ـ ۵۰۶.

[۳۸]ميزان الحكمة : ح ۱۴۶۲۷ ؛ كنز العمّال : ح ۳۰۱۶۸.

[۳۹]براى توضيح بيشتر در اين باره ، ر.ك : مقاله «كارنامه اسلام محمّد خاتم پيامبران» : ج ۲ ص ۵۹ ـ ۷۱.

[۴۰]پيرامون جمهورى اسلامى : ص ۱۰۵ ـ ۱۰۷.



پاسخگو : بخش پاسخ گویی پایگاه حدیث نت