موضع پيامبر در برابر آينده رسالت

پرسش :

موضع پيامبر در برابر آينده رسالت چیست؟



پاسخ :

اسلام، خاتم اديان و محمّد(ص) ، خاتم پيامبران و قرآن، فرجام بخش كتاب هاى آسمانى است و بدين سان، اسلام، زمان شمول و جهان شمول است.

پيامبر(ص) ابلاغ كننده دينى است كه رنگ ابديّت دارد و زمان، طومار حيات آن را در هم نمى پيچد.

از سوى ديگر، قانون خلقت، چنين است كه پيامبر خدا چونان ديگر انسان ها، حيات ظاهرىِ محدودى دارد و به صراحت قرآن، او نيز به كام مرگ خواهد رفت، چنان كه ديگران : «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُم مَّيِّتُونَ؛[۱]تو مى ميرى و آنان نيز مى ميرند» .

پيامبر(ص) رسالت «ابلاغ آموزه هاى دين» را برعهده دارد، همان گونه كه «رهبرى و زعامت جامعه» را. به ديگر سخن، پيامبر خدا ، هم مرجع فكرى مردم است و هم زعيم و پيشواى سياسى آنان .

بر اين اساس، پرسش جدّى و مهمّى كه هرگز نمى توان به سادگى از آن گذشت و در درازناى تاريخ نيز، دل مشغولى مهمّ متفكّران اسلامى بوده، اين است كه اين زعيم بزرگ الهى و مرجع بِشْكوهِ خدايى كه آيين خود را «زمانْ شمول» اعلام كرده و خود، روزى پس از گذشت سال ها ابلاغ و تبليغ، به سوى رفيق اعلى اوج مى گيرد، براى آينده آيين ومكتبش چه انديشيده است؟ آيا آينده اى مشخّص را رقم زده است، يا به هيچ روى، براى آينده طرحى نيفكنده و يكسر ، كار را به مردم وا نهاده است؟

عالمان، محدّثان،متكلّمان و متفكّران اسلامى در اين باره بسيار نگاشته اند و نظريه هاى گونه گونى ارائه كرده اند.[۲]به واقع، آنان كوشيده اند آنچه را در تاريخ اسلامْ واقع شده، به گونه اى، استوار سازند و بر آن، مبنا يا مبناهايى بنا نمايند؛امّا حقيقت چيست؟

نگريستن دقيق به موضوع و بررسى همه جانبه زندگانى پيامبر خدا نشان مى دهد كه موضع ايشان در برابر آينده رسالت، از سه حال، خارج نيست:

۱ . پيامبر(ص) مسئله را يكسر «مسكوت» گذاشته و درباره آن ، هيچ سخنى با امّت نگفته است.

۲ . پيامبر(ص) آن را «به امّت ، وا نهاده» و به تدبير آنان اعتماد كرده و صحابه را به تعيين سرنوشت آينده رسالت ، مأمور نموده است.

  1. پيامبر(ص) با نصّى (تصريحى) روشن، «آينده را رقم زده» و شخصى را كه مى بايد پس از او مسئوليّت هدايت امّت و اداره جامعه اسلامى را به دوش گيرد، معرّفى كرده است.

اكنون به اين فرض ها مى نگريم و چگونگى آنها را بررسى مى كنيم.[۳]

فرض نخست: سكوت در قبال آينده

چرا پيامبر(ص) طرحى براى آينده نيفكنده و آينده امّت را مسكوت گذاشته است؟ چنين موضعى ممكن است از چگونه انديشه اى سرچشمه گرفته باشد؟

اين بى اعتنايى و مسكوت گذاشتن را مى توان بر دو پيش فرض، بنا نهاد . اكنون بايد بنگريم كه آيا اين دو پيش فرض ، معقول اند:

پيش فرض اوّل : احساس امنيّت و نفى هر گونه خطر

اين سخن، بدين معناست كه پيامبر(ص) مى دانسته كه هيچ گونه خطرى امّت را تهديد نمى كند و هيچ جريان درهم شكننده اى آينده مردم را متزلزل نمى سازد و امّتى كه به زودى، «رسالت اسلامى» را به ارث خواهد برد، در ايجاد طرحى براى اداره جامعه، موفّق خواهند بود.

آيا اين تصوّر، درست است؟ واقعيّت جامعه آن روز، به خوبى روشنگر آن است كه چنين تصوّرى، نا استوار است و خطرهاى جدّى و بنيادبراندازى، جامعه اسلامى آن روز را تهديد مى كرده است. اين خطرها عبارت اند از:

الف ـ خلأ رهبرى

پيامبر(ص) جامعه اى بنياد نهاده بود كه زمان زيادى از شكل گيرى ابعاد فرهنگى، اجتماعى و سياسى آن نمى گذشت. به همين خاطر هم زمام تمامى اين امور را خود به عهده داشت. از سوى ديگر، درگيرى هاى بسيار و نبردهاى پى درپى، امكان تعميق انديشه و گسترش معيارگرايى و تعميم فرهنگ را از او ستانده بود.

همچنين ، بسيارى از كسانى كه عنوان «صحابه» داشتند ، از دين، تصوّرى درست و عميق نداشتند، نيز از پيامبر(ص) و ابعاد رسالت او . آشكار است كه اينان با فقدان رهبرى، دچار بحران شده، در بحران هاى دلهره آفرين، توان تصميم را از كف مى دادند و يكسر در كمند سياست بازان و سياست زدگان قرار مى گرفتند.

آيا با توجّه به اين واقعيّت ـ كه نمونه هاى عينى آن در تاريخ، بسيار است ـ مى توان تصوّر كرد كه پيامبر(ص) چنين جامعه اى را رها كرده و سرنوشت آن را به خود جامعه سپرده باشد و در عين حال، از آينده، آسوده خاطر بوده باشد؟!

ب ـ رشد نايافتگى جامعه

بر بخش پايانى سخن پيشين ، تأكيد مى كنيم كه وارثان آن رسالت تحوّل آفرين، از چنان جايگاه فكرى و سياسى والايى برخوردار نبودند كه بتوانند با آرامش و آينده نگرى، فردايشان را رقم بزنند؛ چرا كه هنوز هم رسوبات جاهلى و تعصّبات قبيله اى، در آنان نفوذى جدّى داشت.

باز هم تأكيد مى كنيم كه آنان ، درك استوارى از جايگاه والاى نبوّت و پيامبر خدا نداشتند و از اين رو بود كه گاه، او را چنان فردى مى انگاشتند كه «از سرِ خشم و خشنودى»[۴]سخن مى گويد و ديگر گاه، او را به عدالت ، توصيه مى نمودند و گاه، به سبب گران آمدن تصميم هاى او بر آنان، در اصل رسالت، شك مى كردند.[۵]با اين همه، آيا معقول است كه پيامبر(ص) زمام امور را به چنين جامعه اى سپرده و با اطمينان خاطر، به سوى حق شتافته باشد؟!

ج ـ منافقان و جريان هاى ويرانگر از درون

كسان بسيارى بودند كه در هنگامه حاكميّت و رسالت پيامبر خدا، با وجودِ تمام توان و قدرتى كه آن بزرگوار يافته بود، با وى روياروى مى شدند. آنان، گو اين كه پوششى از ايمان بر خود نهاده بودند ، امّا در درون، يكسر با گسترش آيين حق، در تضاد بودند.

اين رويارويى را مى توان با توجّه به واقعيّت هاى تاريخ ، بسى گسترده تر از عملكرد منافقان دانست ـ كه بدان در جايگاه خود اشاره خواهيم كرد ـ . نيز نمى توان پيامبر خدا را از اين همه، بى خبر انگاشت[۶]و چنين پنداشت كه آن بزرگوار ، بدون توجّه به اينها و جز اينها ، امّت را رها كرده باشد .

بر اينان بايد افزود كسانى را كه تازه مسلمان بودند؛ و پس از فتح مكّه ، به اسلام گرويده بودند و هنوز حقايق، در جانشان به شايستگى و بايستگى، رسوخ نكرده بود. روشن است كه اينان، با اندك دگرگونى، راه ديگر مى رفتند و سمت و سويى ديگر مى گرفتند. گواه اين حقيقت ، جريان هاى پس از پيامبر(ص) است.

د ـ يهود، قدرت هاى ديگر و خطرهايى از برون

اسلام، انقلابى ويرانگر و بنيادگر بود؛ حركتى كه بسى نقشه هاى شيطانى را در هم ريخت و بر ويرانه هاى آنها، بنيادى نو درافكند. پيامبر خدا آيينى را عرضه كرده بود كه داعيه رهبرى جهانى داشت.

دشمن، اين همه را دريافته بود. پس با تمام كوشش و توان در برابر آن ايستاد و تا آخرين رمق، جنگيد و چون نبردِ رويارو را بى ثمر ديد ، به توطئه هاى گوناگون دست زد . اين همه، براى كسانى كه اندك شناختى از تاريخ اسلام داشته باشند، روشن است.

اكنون با آن همه رويارويى و درگيرى با يهود و قبايل مشرك و... ،[۷]آيا مى توان تصوّر كرد كه آنان آرام گرفته بودند و ديگر با اسلام ، كارى نداشتند؟! آيا براى سياستمدارى هوشمند و آگاه، معقول است كه اين همه را ناديده انگارد و بدون داشتن هيچ طرح و برنامه اى براى حركت نوپايش، بگذارد و بگذرد؟! آيا مى توان پيامبر خدا را پيشوايى تصوّر كرد كه پس از آن همه درگيرى، بر اين باور بوده است كه امّتش چنان صلابتى يافته اند كه ديگر نبايد نسبت به آنها هراسى داشت و چنان سربه راه شده اند كه ديگر خطرى بر سرِ راه نخواهند داشت؟!

پيش فرض دوم : بى اعتنايى نسبت به آينده

اين سخن ، بدين معناست كه باور داشته باشيم كه پيامبر خدا ، خطر را احساس مى كرد وموقعيّت آينده را به خوبى درمى يافت؛ امّا مسئوليّت و رسالتش را با فرجام زندگى اش تمام شده تلقّى مى كرد و از آن جا كه خود در ميان مردم نبود و خطرى شخص او را تهديد نمى كرد و نيز از آن جا كه آنچه احتمالاً به وقوع مى پيوست، با منافع شخصى وى ـ العياذ باللّه ـ در تضاد نبود، مردم را به خود وا نهاد و هيچ گونه طرحى را براى آينده نيفكند و...!

آيا مى توان چنين تصوّرى را براى سياستمدارى واقع نگر ، انسانى هوشمند و تلاشگرى آن سان، در ذهن پروراند؟!

آيا درباره پيامبر(ص) ، آن پيام آورِ سختكوشِ آرام ناپذيرى كه خداوند، او را به آرامش دعوت كرده : «مَآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَى؛[۸]ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج اُفتى» و درباره تلاش بى امانش براى هدايت مردم ، چنين فرموده : «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ؛[۹]رنج شما بر او گران است و [ او ]شيفته [ هدايت ]شماست و به مؤمنان، رئوف و مهربان» ، بزرگوارى كه تدبير كار امّت را در آخرين روزهاى زندگى نيز فراموش نكرد و با تن تب آلود، به «تجهيز سپاه اسامه» فرمان داد، مى توان چنين پندارى داشت؟!

آيا قصّه آكنده از غصّه خواستن «مركّب و قلم» براى نگاشتن امر نجات دهنده هماره امّت از گم راهى در لحظه هاى آخرينِ زندگى، كافى نيست تا اين پندار را يكسره تباه بدانيم و مسكوت نهادن آينده امّت را جسارتى بر پيامبر خدا، آن ساحت پاك پيراسته از اين همه؟!

در پرتو اين همه، نمى توان فرض «سكوت» را به هيچ وجه درست دانست.

فرض دوم: وا گذاردن آينده جامعه به تدبير امّت

طبق اين فرض، بايد بر اين باور باشيم كه پيشواى آينده امّت ، در زمان پيامبر(ص) تعيين نگرديد و اين امر به عهده امّت نهاده شد؛ اين كه آگاهان از مهاجر و انصار ، با شورا و رايزنى، آينده امّت را رقم زنند. آيا مى توان چنين باورى را پذيرفت و آن را با حقيقت، منطبق دانست؟

نكات مربوط به اين فرض تأمّل برانگيز را بدين سان مى توان برشمرد:

الف ـ اگر چنين فرضى را بپذيريم، پيامبر خدا مى بايست امّت را با نظام شورايى و چند و چونىِ آن آشنا مى كرد و حدود، وظايف و قوانين شورا را مشخّص مى ساخت؛ چرا كه جامعه اسلامى تا بدان روز، نه چنان شيوه اى را در ساختار حكومت، تجربه كرده بود و نه از چگونگى آن آگاهى داشت. آيا معقول است كه بگوييم پيامبر(ص) مردم را در رهبرى آينده امّت، به شيوه اى نامعلوم ، حوالت داده است؟!

آنچه اين پندار را يكسره تباه مى سازد، اين است كه داعيه داران و مَسندنشينان خلافت، هرگز بر چنين پيش بينى اى از سوى پيامبر خدا استناد نكرده اند : ابو بكر، به «نصب» روى آورد و عمر، تصريح كرد كه چون كسى را نمى يابد، به «شورا» تن مى دهد. او به هنگام مرگ چنين گفت:

اگر يكى از اين دو نفر را مى يافتم، اين كار را به او واگذار مى كردم و به او اعتماد مى نمودم : سالم (آزاد شده ابو حذيفه) و ابو عبيده جرّاح.[۱۰]اگر سالم زنده بود، امر خلافت را به شورا وا نمى نهادم.[۱۱]

بدين سان، روشن مى شود كه اين نظريه، هيچ گونه پيوندى با پيامبر(ص) ندارد و تنها ساخته اى است در گذرگاه زمان، براى توجيه واقعيّت موجود در تاريخ اسلام.[۱۲]

ب ـ نكته مهمّ ديگر ، اين كه اگر پيامبر خدا چنين آهنگى داشت و در انديشه آن بود كه مرجعيّت فكرى و سياسى را به صحابه وا نهد، مى بايست در جهت آماده سازى آنان بسى مى كوشيد. آيا اصحاب آن پيامبرى كه از در هم شكسته شدن نظام هاى قيصرى و كسرايى سخن مى گفت و آيينش را زمان شمول و جهان شمول معرّفى مى كرد، از چنان جايگاهى در دانش و فرهنگ برخوردار بودند كه چنين بار سنگينى را بر دوش گيرند؟ واقعيّت چيست؟ آيا مى توان چنين جايگاهى را براى صحابيان، باور داشت؟

اين سؤال، بسى جدّى و براى بسيارى مطرح است و از آن به سادگى گذشتن، ظاهرا نوعى خامى و سهل انگارى در مبانى عقيدتى شمرده مى شود.

پژوهشگر معاصر، آقاى مروان خليفات، از جمله كسانى است كه اين سؤال، به طور جدّى برايش مطرح شده و وى را به تأمّل وا داشته است. او براى يافتن پاسخ، به متون حديثى و تاريخى بازگشته، كه سير و سلوك او در منابع، نتيجه اى بسيار خواندنى به دست داده است. او در فصل سوم از باب دوم كتابش به بيان نتيجه گيرىِ مطالعه خود پرداخته است كه گزيده آن، چنين است :

ـ صحابه بسيار اندك سؤال مى كردند و آنچه را مى شنيدند، كم تر روايت مى نمودند.

ـ آنان به منع تدوين و نشر حديث، همّت گماشتند و افزون بر آن، حقايق بسيار اندكى از پيامبر خدا دريافتند. آنان ، خود تصريح كرده اند كه دلْ مشغولى هاى بسيار و گشت و گذارهاى فراوان در بازار، آنان را از فراگيرى سنّت و حقايق آن، باز داشته است.[۱۳]

ـ صحابه در نقل ها بسيار اشتباه مى كردند. گاه فقط بخشى از حديث را نقل مى كردند و گاه، سخن ديگران را به پيامبر خدا نسبت مى دادند. گاه نيز آنچه را فرا گرفته بودند، فراموش مى كردند (كه خود بدين نكته تصريح كرده اند) و گاه، به خطا پاسخ مى گفتند و با تذكّر ديگران، حق را باز مى يافتند. برخى از صحابه، به تصريح آيات قرآنى، به نفاق گراييدند و برخى سر از ارتداد در آوردند. نيز بر اساس متون (نصوص) منقول در صحيحين، به گفته پيامبر خدا ، برخى از آنان، هيمه آتش اند و... .

آيا با اين همه، مى توان پنداشت كه پيامبر خدا مرجعيّت فكرى و زعامت سياسى و تفسير آيين و كتاب آسمانى را به چنين كسانى وا نهاده است؟[۱۴]

بدين سان، نبايد ترديد كرد كه «وا نهادن امور به امّت و يا نخبگان(!) آنان» و «مرجع قرار دادن صحابه» ، عنوانى است كه در گذرگاه تاريخ، براى توجيه رويدادهاى تلخِ روى داده پس از پيامبر خدا ساخته شده است؛ عنوانى كه ريشه در هيچ يك از متون رسيده از پيامبر خدا ندارد.

بدين ترتيب، اين فرض نيز بى اعتبار مى شود.

فرض سوم: تعيين سرنوشت و تصريح بر خلافت و ولايت

در اين فرض، بر اين باوريم كه پيامبر خدا با حساسيّت تمام، آينده امّت را روشن ساخته و پيشواى پس از خود را تعيين نموده است و نيز بر اين باوريم كه غدير، ماجرا و متن خطبه شكوهمند آن، تصريح و تأكيدى است بر آنچه پيامبر(ص) آن را بارها اعلام داشت : ولايت و امامت على عليه السلام؛ همان كسى كه از آغازين روزهاى زندگى اش، به خواست پيامبر(ص) ، همبر او بود و شرك، جان پاكش را هرگز نيالود.[۱۵]كلام على عليه السلام در اين باره بسى شنيدنى است:

«وقَد عَلِمتُم مَوضِعي مِن رَسولِ اللّهِ(ص) بِالقَرابَةِ القَريبَةِ ، وَالمَنزِلَةِ الخَصِيصَةِ . وَضَعَني في حِجرِهِ وأنَا وَلَدٌ ، يَضُمُّني إلى صَدرِهِ ، ويَكنُفُني في فِراشِهِ ، ويُمِسُّني جَسَدَهُ ، ويُشِمُّني عَرفَهُ . وكانَ يَمضَغُ الشَّيءَ ثُمَّ يُلقِمُنيهِ ، وما وَجَدَ لي كَذبَةً في قَولٍ ، ولا خَطلَةً في فَعلٍ ، ولَقَد قَرَنَ اللّهُ بِهِ(ص) مِن لَدُن أن كَان فَطيماً أعظَمَ مَلَكٍ مِن مَلائِكَتِهِ يَسلُكُ بِهِ طَريقَ المَكارمِ ، ومَحاسِنَ أخلاقِ العالَمِ ، لَيلَهُ ونَهارَهُ .

ولَقَد كُنتُ أتَّبِعُهُ اتِّباعَ الفَصيلِ أثَرَ اُمِّهِ ، يَرفَعُ لي في كُلِّ يَومٍ مِن أخلاقِهِ عَلَماً ، ويَأمُرُني بِالاِقتِداءِ بِهِ . ولَقَد كانَ يُجاوِرُ في كُلِّ سَنَةٍ بِحِراءَ ، فَأَراهُ ولا يَراهُ غَيري ، ولَم يَجمَع بَيتٌ واحِدٌ يَومَئِذٍ فِي الإِسلامِ غَيرَ رَسولِ اللّهِ(ص) وخَديجَةَ وأنَا ثالِثُهُما؛ أرى نورَ الوَحيِ وَالرِّسالَةِ ، وأشُمُّ ريحَ النُّبُوَّةِ .

ولَقَد سَمِعتُ رَنَّةَ الشَّيطانِ حينَ نَزَلَ الوَحيُ عَلَيهِ(ص) ، فَقُلتُ : يا رَسولَ اللّهِ ! ما هذِهِ الرَّنَّةُ ؟ فَقالَ : هذَا الشَّيطانُ قَد أيِسَ مِن عِبادَتِهِ . إنَّكَ تَسمَعُ ما أسمَعُ ، وتَرى ما أرى ، إلّا أ نَّكَ لَستَ بِنَبِيٍّ ، ولكِنَّكَ لَوَزيرٌ ، وإنَّكَ لَعَلى خَيرٍ» . شما موقعيّت مرا نزد پيامبر خدا، به سبب خويشاوندىِ نزديك و منزلت ويژه ام مى دانيد. به گاه كودكى ام، مرا در دامنش مى نهاد و به سينه اش مى چسباند ودر بستر خويش جايم مى داد و مرا به تنَش مى سود و بوى خوش خويش را به من مى رساند و غذا را مى جَويد و لقمه لقمه در دهانم مى نهاد. از من، نه سخن دروغى شنيد و نه كار خطايى ديد.

بى ترديد ، خداوند از همان اوانِ از شير گرفته شدنِ پيامبر(ص) فرشته اى بزرگ را از ميان فرشتگانش، شب و روز ، همراه او ساخت تا با او راه بزرگوارى و محاسن اخلاقى را بپيمايد. و من در پى او بودم، همچون بچّه شتر در پى مادرش. هر روز از اخلاق خود، نشانه اى برايم بر پا مى داشت و مرا به پيروى اش وا مى داشت.

هر سال در غار حرا به خلوت مى نشست و تنها من بودم كه او را مى ديدم، نه كس ديگرى . در آن روزگار، اسلام به هيچ خانه اى راه نيافته بود، جز خانه اى كه پيامبر خدا و خديجه در آن بودند، و من سومين آن دو بودم.

نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوّت را استشمام مى كردم و من، هنگامى كه وحى بر او فرود آمد، ناله شيطان را شنيدم. پرسيدم : اى پيامبر خدا! اين ناله چيست؟ گفت : «اين ، شيطان است. از اين كه او را بپرستند، نوميد است. همانا تو آنچه را من مى شنوم، مى شنوى و آنچه را من مى بينم، مى بينى، جز اين كه پيامبر نيستى؛ بلكه وزير هستى و بر راه خير».[۱۶]تصريح پيامبر خدا بر امامت و ولايت على عليه السلام بدان گونه گسترده و روشن است كه هيچ ترديدى را بر نمى تابد. آن بزرگوار، نه يك بار و نه دو بار، بلكه ده ها بار به اشارت و صراحت، «حقّ خلافت» و «خلافت حق» را فرياد كرد و طرحى روشن و مشخّص براى آينده امّت در انداخت و اين همه ، در برابر چشم مردم صورت پذيرفت. اين حق نمايى و حق گسترى، تمام دوران رسالت آن بزرگوار را فرا گرفت و در واقعه «غدير» به اوج خود رسيد و حق بر ستيغ قرار گرفت.

در نگريستن به همه اين موارد ترديدى باقى نمى گذارد كه بزرگ ترين دل مشغولى پيامبر خدا، مسئله «امامت و رهبرى آينده» بوده است. از اين روى، پيامبر(ص) براى روشن كردن اين حقيقت و ابلاغ اين مأموريت الهى ، هيچ مناسبت و موقعيّت شايسته اى را از دست ، نهشته است.

[۱]زمر، آيه ۳۰.

[۲]متكلّمان و متفكّران اسلامى، در امامت پس از پيامبر خدا به ديدگاه هايى چون : «اجماع»، «بيعت»، «اختيار و انتخاب مردم»، «غلبه و قدرت»، «اظهار نظر و تعيين اهل حلّ و عقد» و «نص» ، گرايش داشته و دارند. اين ديدگاه ها را همراه با نقد و بررسى، در ذيل مدخل «الإمامة الخاصّة» از موسوعة ميزان الحكمة خواهيم آورد. براى آگاهى از آنچه ياد شد، از جمله ، ر . ك : الأحكام السلطانية ، ماوردى : ص ۱۵، الأحكام السلطانية، فرّاء: ص۴۴۰ به بعد،نظام الحكم فى الشريعة والتاريخ الإسلامى: ص ۱۲۱، النظام السياسى فى الإسلام، (رأى الشيعة، رأى السنّة، حكم الشرع)، احمد حسين يعقوب : ص ۲۳ به بعد، الإمامة وأهل البيت، محمّد بيومى مهران : ج۱ ص۵۰ به بعد.

[۳]بررسى هاى خردمندانه و تحليل هاى درخشانى كه در پى مى آيد ، از كتاب ارزشمند نشأة التشيّع والشيعة (ص ۲۳ـ۵۶) ، اثر انديشمند شهيد ، آية اللّه سيّد محمّد باقر صدر است كه توضيحاتى بر آن افزوده و منقولات آن را مستند ساخته ايم .

[۴]المستدرك على الصحيحين : ج ۱ ص ۱۸۷ ح ۳۵۹ ، المصنّف فى الأحاديث والآثار : ج ۶ ص ۲۲۹ ح ۴ .

[۵]ر . ك : ج ۶ ص ۲۹۳ (پژوهشى درباره مارقين وريشه هاى انحراف آنان) . همچنين براى اطلاع بيشتر ، ر . ك : كتاب «النص والاجتهاد» .

[۶]ر . ك : المواجهة مع رسول اللّه ، احمد حسين يعقوب، بويژه باب سوم كتاب كه در آن ، ابعاد اين رويارويى و مصاديق آن، بر اساس متون كهن، گزارش شده است.

[۷]ر . ك : المواجهة مع رسول اللّه ، باب اوّل، فصل چهارم و پنجم.

[۸]طه، آيه ۱ و ۲.

[۹]توبه، آيه ۱۲۸.

[۱۰]الطبقات الكبرى : ج ۳ ص ۳۴۳ .

[۱۱]اُسد الغابة : ج ۲ ص ۳۸۳ الرقم ۱۸۹۲ .

[۱۲]چنين است كه مؤلّفان اسلامى اى كه در باب نظام حكومت قلم زده اند و براى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نص (تصريح پيامبر خدا) را منتفى دانسته اند، با تمام كوشش، باز هم براى نظام شورايى مورد اعتقاد خويش، نصوصى را از پيامبر صلى الله عليه و آله نيافته اند و حتّى آنچه بدان استناد كرده اند نيز مواردى است كه هرگز با اين ديدگاه ، همسويى ندارد (ر . ك : النظريّات السياسيّة الإسلاميّة ، محمّد ضياء الدين الرَّيِّس ؛ فقه الشورى والاستشارة، توفيق الشاوى ؛ الشورى وأثرها فى الديمقراطية؛ عبد الحميد اسماعيل الأنصارى).

[۱۳]صحيح البخارى : ج ۶ ص ۲۶۷۶ ح ۶۹۲۰ .

[۱۴]ر . ك : و ركبت السفينة : ص ۱۸۹ـ۲۳۶ .

[۱۵]اساس اين تحليل (در فرض سوم) را از كتاب گران سنگ نشأة التشيع والشيعة ، نوشته متفكّر فقيه آية اللّه سيّد محمّد باقر صدر ، گرفته ايم ، البته با افزودن توضيحاتى بسيار و ارجاع نقل ها به مصادر .

[۱۶]نهج البلاغة : خطبه ۱۹۲ .



پاسخگو : بخش پاسخ گویی پایگاه حدیث نت