255. «اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ...»
روض الجنان:... و بر دگر روز به غَلَسْ برخاستم. ۱
476. علامه شعرانى: هوا هنوز روشن نشده. ۲
روض الجنان: «اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» ؛ خدا قادر بر اصول نعم كه به كردن آن مستحق عبادت آمد، جز يكى نيست كه با او «اِله» نيست، و مستحقّ عبادت سزاوار پرستش نيست مگر او. ۳
477. علامه شعرانى: بعضى متكلمان گويند مستحق عبادت كسى است كه بر اصول نعم قادر باشد، و از اين كلام آن خواهند كه ديگران چون نعمتى به انسان بخشند و
مستحقّ شكر شوند. اصل نعمت آفريده خدا است و هيچ كس قادر به آن نيست كه اصل نعمت را ايجاد كند، بلكه نعمت آفريده خداى را كسى كه در تصرف دارد به ديگرى مىدهد. ۴
روض الجنان:... عبداللهِ عبّاس گفت: مهمترين نامهاى خداى تعالى «الْحىُّ القيُّوم» است، و اين دعاى اهل دريا است كه گويند ايشان: يا هَيّاً شراهيّاً. ۵
478. علامه شعرانى: اهى اشر اهى؛ هستم كسى كه هستم؛عبارت عبرانى در تورات است كه چون حضرت موسى بن عمران با خداى تعالى گفت كه اگر بنى اسرائيل از من بپرسند خداى تو چيست و كيست به آنها چه بگويم؟ خداوند به او وحى فرستاد هستم آنچه هستم تو به هستى افراد اقرار كن و در طلب ماهيت مباش.
به هستيش بايد كه خستو شوىزگفتار بيكار يكسو شوى۶
روض الجنان: «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» ؛ مفسران گفتند: «سِنَة» خوابى باشد سبك، و «نَوْم» خواب باشد تامّ، و حدّ خواب اين بنهادند متكلّمان: سَهْوٌ يَلْحَقُ الاِْنسانَ مَعَ فُتُوِر الاَْعْضاء مِنْ غيْرِ عِلَّةٍ؛ سهوى كه با مردم رسد با فتور و سستى اندامها بىبيمارى... ۷ .
479. علامه شعرانى: سهو به معنى حاضر نبودن است و بعضى علما كه گويند سهو بر امام و پيغمبر جايز است مقصودشان آن است كه گاه باشد علم حضورى براى آنها نباشد و هر گاه كه خواستند حاضر شود، نه سهو به اصطلاح عوام و نه مصطلح فقها. و خواب سهو است و در اصطلاح فقها آن را سهو نگويند. ۸
روض الجنان: «لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَالْأرْضِ» ؛ او راست آنچه در آسمان و زمين هست مِلْكاً و مُلْكاً... ۹ .
480. علامه شعرانى:در تفسير منهج الصادقين گويد: اين تحرير قيوميت او است؛ يعنى ملك او به معنى قيوميت است نه اضافه محض و اگر علاقه ملكى ميان مالك و مملوك در ممكنات اعتبارى پى حقيقت است علاقه ممكنات به واجب تعالى حقيقى است. مالك نزد ما معدوم مىشود و ملك او مىماند و به وارث مىرسد چون وجود ملك ما بسته به وجود مالك نيست اما وجود آسمان و زمين متعلق به وجود حقّ است مانند نور به چراغ و كلام به متكلم كه چون اراده كند همه چيز فانى شود. ۱۰
و هم در آن تفسير گويد:
چون اين آيت شريفه متضمن براهين است بر اصول اسلام از توحيد و عدل و علم و قدرت و حيات و اراده و غير آن، از اين جهت فضايل و خواص بسيار در آن مضمر است. ۱۱
و نويسنده گويد: همه فقرات اين آيه تحرير قيوميت او است، چون دقت شود دليل بر آنكه اصل وجود عقل و علم و حيات است و عالم ماده و جماد فرع و مظهر و در تحت سيطره و احاطه او و همه چيز وجود تعلقى دارند به معنى حرفى غير مستقل و اين اصل بزرگى است كه دين خدا بلكه حكمت نظرى الهيين هم مبتنى بر آن است. ۱۲ روض الجنان: ... و «علم» در آيت به معنى معلوم است تا اشاعره را تمسّك نباشد. ۱۳
481. علامه شعرانى: اشاعره گويند صفات خداوند زايد بر ذات او باشد از جمله علم او. و از اين آيه همين مستفاد مىگردد چون فرمود: «بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ» ؛ به چيزى از علم او. و علم را تبعيض كرد و ذات تبعيض نشود. و جواب آن است كه اين علم به معنى معلوم باشد. و نيز احاطه به علم او ممكن نباشد اصلاً، و استثنا در آن صحيح نيست. ۱۴
روض الجنان:... چهارم قوله: «اَلْقَيُّومُ» دليل بطلان قول فلاسفه و طبايعان است*
گفتند: بيشتر چيزها به طبع محلّ حاصل مىآيد... .**
پنجم: «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» ؛ دليل بطلان قول جهودان است... ديگر دليل است بر بطلان مذهب جَهْم كه گفت: خداى تعالى عالم است به علمى كه محدث، سهو بر او روا باشد.***
ششم قوله تعالى: «لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» ؛ دليل بطلان مذهب مفوّضه است كه گفتند: خداى تعالى تفويض خلق عالم كرد با شخصى محدث كه او را بيافريد و به نيابت خود بداشت.****
... هشتم قولُهُ تعالى: «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» ، دليل مىكند بر بُطلان قول آنان كه گفتند خداى تعالى عالم است به علم... .*****
نهم قَوْلُهُ: «وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ» ، دليل بطلان قول كاهنان و منجّمان مىكند كه ايشان گفتند: ما غيب مىدانيم از سير كواكب بى اعلام خداى تعالى.******
دهم قولُهُ: «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ» ، ردّ است بر مذهب فلاسفه كه گفتند: عالم خود زمين است و افلاك كه بدان محيط است في وراى آن چيزى نيست. نفى عرش و كُرسىّ و لوح و قلم كردند. ۱۵ *******
482. علامه شعرانى: * طبايعيانِ از فلاسفه آنهايند كه نسبت وجود اشياء به طبيعت دهند؛ مثلاً گويند به اقتضاى مزاج و طبع رحم، نطفه در آن انسان شود و طبيعت و مزاج خاك و آب و خورشيد دانه را بروياند. و الهيانِ از فلاسفه گويند نمىتوان اين افعال محكم و مصالح مُعظَم كه در انسان و غير آن به كار رفته به طبيعت نسبت داد. و حكيم سبزوارى در منظومه گويد:
و قوّة تفعل شكلاً و خطط طبعا لَديهم و لدىّ ذا شطط۱۶
483. ** و نيز دليل است بر ردّ قول بعض متكلمان كه پندارند وقتى چيزى موجود
شد و خداوند ان را خلق كرد از خداى تعالى بى نياز مىشود و اگر خدا پس از خلقت آنهارا به حال خود رها كند به همان حال مىمانند؛ مثلا" انسان را پس از ولادت رها كند و آن را نمو ندهد و بزرگ نكند و غذا نرساند و ملك الموت نفرستد به همان حال كودكى زنده مىماند الى الا بد. و حكماى الهى و محققان اهل كلام گويند چنانكه ممكنات در اول خلقت محتاج به خدايند در بقا نيز محتاجند، مانند نور به چراغ، و معنى قيّوم همين است. ۱۷
484. *** سهو چنانكه گفتيم، در اصل لغت حاضر نبودن معنى است در ذهن. پس خواب هم سهو است و نفى خواب دليل نفى سهو باشد. و جهم بن صفوان همان است كه قضا و قدر الهى را نفى كرده. و تجويز سهو بر خداى تعالى ملازم با نفى قضا و قدر است. ۱۸
485. **** تفويض سخنى جاهلانه است و از ان برخاسته كه ممكنات را وجود فى نفسه و مستقل پنداشت. اما چنين نيست و هيچ چيز غير واجب تعالى وجود مستقل ندارد؛ چنانكه اگر خداى تعالى قطع فيض كند همه فانى شوند مانند دانههاى زنجير كه در يكديگر آويخته و دانه آخرين به سقف، اگر سقف آن دانه آخرين را نگاه ندارد اين دانهها نمىتوانند يكديگر را نگاهدارند. ۱۹
486. ***** يعنى به علم زايد بر ذات. و اين سخن صحيح نيست؛ زيرا كه خداى تعالى به ذات خود عالم است و علم عين ذات او است چون فاعل جاهل كه نداند چه مىكند مانند خورشيد كه نور مىدهد بى اختيار در فعل ناقص است. و خداى تعالى هر چه كند به علم و اختيار مىكند. ۲۰
487. ****** و مانند اطبا كه گويند از علائم نبض و قاروره مرض مىشناسيم و از
تقدمة المعرفه آگاه مىشويم كه مريض مىميرد يا شفا مىيابد و مانند پيشگوييهاى سياسى و اخبار جوى از باران و ابر و هر چه از علائم ظنّى دانسته شود. و اينان وقتى خطاكارند كه دعوى يقين كنند و خود را از خداى بى نياز دانند. ۲۱
488. ******* نفى كردن چيزى ندانسته صحيح نيست و گويا لوح و قلم را تفسير به دو ملك كردند چنانكه صدوق در اعتقادات گفته ۲۲ و عرش و كرسى را تأويل به علم خداى تعالى، ۲۳ چنانكه در بعض روايات است. ۲۴
1.روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۱.
2.روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۰.
3.روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۳.
4.روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۱.
5.روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۴.
6.روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۲.
7.روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۵.
8.روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۷.
9.منهج الصادقين، ج ۱، ص ۸۹ .
10.منهج الصادقين، ج ۱، ص ۹۳ ـ ۹۴.
11.روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۴.
12.روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۸.
13.روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۵.
14.روض الجنان، ج ۳، ص ۴۱۱ـ۴۱۳.
15.روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۷. غرر الفرائد، غرر في القوى النباتية، ص ۸۸ .
16.روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۸.
17.اعتقادات، ص ۲۲، باب ۱۲.
18.معانى الأخبار، ص ۲۹، باب معنى العرش و الكرسى، ح ۱.
19.روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۹.